"Overflow"

"Overflow"

teexio

هواپیما با یک غرشِ نرم و قدرتمند، باندِ فرودگاهِ گیمپو را ترک کرد و سینه‌ی ابرهای خاکستریِ سئول را شکافت. فشارِ ملایمِ اوج گرفتن، آن‌ها را بیشتر در آغوشِ صندلی‌های چرمیِ فرست‌کلاس فرو برد. چند دقیقه بعد، صدایِ آرامش‌بخشِ خاموش شدنِ علامتِ کمربند ایمنی در کابین پیچید و بلافاصله، نورِ فضا به یک آبیِ ملایم و سینمایی تغییر کرد تا مسافرانِ خسته‌ی شیفتِ صبح بتوانند استراحت کنند.

فضایِ کابین در سکوت و صدایِ یکنواختِ موتورها غرق شده بود که ناگهان، لرزشِ پی‌درپیِ گوشی روی میز کوچکِ کنار دستِ هیسونگ، این سکوت را شکست.

هیسونگ از همان لحظه‌ی سوار شدن، گوشی‌اش را روی حالت پرواز گذاشته بود، اما اتصال به وای‌فایِ اختصاصیِ بخش فرست‌کلاس باعث می‌شد پیام‌های گروه یکی‌یکی روی صفحه ظاهر شوند.

هیسونگ با دستِ آزادش گوشی را برداشت. صفحه‌ی چت گروه پر از پیام‌های جدید بود:

جونگوون:

«خب، کسی تو فرودگاه جا نمونده؟»

جی:

«من گشنمه»

جیک:

«تو ونِ کمپانی، قبل از اینکه برسیم فرودگاه یه ساندویچِ کامل خوردی! چطور دوباره گشنته؟»

جی:

«اون فقط یه اسنکِ کوچیک بود که قندِ خونم نیفته. پرواز بدونِ غذا یعنی شکنجه.»

سونو:

«من می‌خوام تا توکیو بخوابم. دیشب اصلاً نتونستم استراحت کنم.»

هیسونگ با خواندنِ پیام‌ها، تک‌خنده‌ی آرامی زد که باعث شد قفسه‌ی سینه‌اش بلرزد.

هیسونگ با یک دست، کلماتی را در گروه تایپ کرد:

هیسونگ:

«هیونگتون می‌خواد بخوابه؛ سکوت کنید.»

بعد از مدتی هواپیما با تکانِ خفیفی روی باندِ فرودگاهِ هانِدا نشست و غرشِ معکوسِ موتورها، لرزشِ ملایمی در کابینِ فرست‌کلاس ایجاد کرد.

خروج از هواپیما و عبور از فرودگاه، مثلِ رد شدن از یک تونلِ پر از نویز بود. بادیگاردها آن‌ها را از مسیرِ VIP عبور دادند. هوای توکیو ابری و سنگین بود و سوزِ سرمای اواخرِ دسامبر، به محضِ خروج از درهای اتوماتیک، به صورتشان شلاق زد.

وقتی درِ کشوییِ ونِ مشکی‌رنگِ کمپانی بسته شد، هیاهوی بیرون، صدای فلاش‌ها و فریادِ طرفدارانِ ژاپنی پشتِ شیشه‌های دودی خفه شد. هیسونگ در ردیفِ آخر، کنارِ سونگهون نشست. بقیه‌ی اعضا در ردیف‌های جلوتر با خستگی در حالِ جابه‌جا شدن بودند.

ماشین که در اتوبان‌های چندلایه‌ی توکیو به راه افتاد، شهر با تمامِ عظمتِ فلزی و نئونی‌اش از پشتِ شیشه‌ها نمایان شد. توکیو نم‌نمِ باران خورده بود و انعکاسِ نورهای زرد، قرمز و آبیِ خیابان‌ها روی آسفالتِ خیس می‌درخشید. در فضای نیمه‌تاریکِ داخلِ ون، صدای محوِ یک قطعه‌ی موسیقی با نت‌های کشیده و مودیِ پیانو از ضبطِ ماشین به گوش می‌رسید که با ریتمِ برخوردِ قطره‌های ریزِ باران به شیشه، ترکیبِ وهم‌آلودی ساخته بود.

نورپردازیِ سینمایی و تاریکِ شهر، سایه‌های عمیقی روی صورتِ سونگهون می‌انداخت. او سرش را به شیشه‌ی سردِ ماشین تکیه داده بود و با چشم‌های نیمه‌باز به نورهایی که مثلِ خطوطِ ممتد از مقابلشان رد می‌شدند، نگاه می‌کرد. هیسونگ نمی‌توانست نگاهش را از او بگیرد. در آن نورِ کم‌جان، تضادِ بینِ یقه‌ی تیره‌ی لباسِ سونگهون و خطِ فکِ رنگ‌پریده‌اش، شبیهِ یک تابلوی بی‌نقصِ هنری بود؛ پر از سکوت، پر از راز.

زیرِ سایه‌ی تاریکِ صندلی، دستِ هیسونگ جلو رفت و لبه‌ی کتِ خاکستریِ سونگهون را گرفت. سونگهون بدونِ اینکه سرش را از روی شیشه بردارد، دستش را پایین آورد و انگشتانِ سردش را لابه‌لای انگشتانِ گرمِ هیسونگ قفل کرد. هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد؛ فقط فشاری ملایم که می‌گفت: "من هنوز اینجام."

رسیدن به هتل، با یک تشریفاتِ کاملاً بی‌صدا و سریع همراه بود. ماشین در پارکینگِ اختصاصیِ زیرزمین توقف کرد تا از چشمِ پاپاراتزی‌ها دور باشند.

ورودیِ هتل و لابیِ آن که از طریقِ آسانسورِ پارکینگ به آن رسیدند، فضایی به‌شدت مدرن، با خطوطِ تمیز، مینیمال و ترکیب‌بندیِ دقیقِ شبکه‌ای داشت. دیوارهای سنگیِ تیره و متریال‌های چوبی با نورپردازی‌های موضعی و گرم، فضایی شبیهِ به معماریِ خالصِ سوئیسی خلق کرده بودند. فضا آن‌قدر بزرگ و خلوت بود که صدای قدم‌های اعضا روی سنگ‌فرشِ براقِ سالن، اکو می‌شد.

هیسونگ و سونگهون با فاصله‌ی استانداردی از هم راه می‌رفتند، اما حضورِ یکدیگر را مثلِ یک میدانِ مغناطیسی در اطرافشان حس می‌کردند. بوی عودِ ملایم و چوبِ سدرِ خیس در فضای هتل می‌پیچید.

منیجر، کارتِ اتاق‌ها را بین اعضا پخش کرد.

«خوب استراحت کنید بچه‌ها. عصر برای رفتن به سینما توهو و مراسمِ پیش‌نمایشِ می‌بینمتون.»

درِ آسانسورِ شیشه‌ای که بسته شد، شهرِ توکیو زیرِ پاهایشان به آرامی کوچک‌تر شد. هیسونگ شماره‌ی روی کارتِ کلیدش را نگاه کرد: سوئیتِ ۷۱۴. سونگهون درست کنارِ او ایستاده بود و از گوشه‌ی چشم، نگاهِ کوتاهی به کارتِ هیسونگ انداخت.

وقتی به طبقه‌ی هفتم رسیدند، راهروها غرق در نوری گرم و سکوتی محض بودند. فرش‌های ضخیمِ راهرو صدای قدم‌هایشان را کاملاً می‌بلعید. بچه‌ها با خستگی، یکی‌یکی جلوی درِ اتاق‌هایشان متوقف شدند تا کارت‌هایشان را روی سنسور بکشند.

جیک درحالی که درِ اتاقش را باز می‌کرد، با صدایی پرانرژی که تضادِ عجیبی با خستگیِ بقیه داشت، رو به اعضا گفت: «من دیشب مثلِ یه خرس خوابیدم و الان اصلاً خوابم نمیاد! اگه کسی جت‌لگ داره، خوابش نمی‌بره یا حوصله‌اش سر رفت، بیاد اتاقِ من. نینتِندو رو وصل می‌کنم بازی کنیم.»

سونگهون لبخندِ خسته‌ای زد و سرش را تکان داد. هیسونگ هم فقط دستش را به نشانه‌ی تایید بالا برد.

قبل از اینکه درها بسته شود، نگاهِ هیسونگ و سونگهون برای یک ثانیه‌ی کوتاه، از روی شانه‌ی بقیه به هم گره خورد. هیچ دعوتی در کار نبود؛ فقط یک پیامِ خاموش، پر از دلتنگیِ زودهنگام و یادآوریِ رازِ مشترکشان. بعد، صدای بسته شدنِ پی‌درپیِ درها، راهرو را در سکوت فرو برد.

هیسونگ واردِ اتاقِ تاریک و مدرنِ خودش شد. کاپشنِ چرمِ قرمزش را روی نزدیک‌ترین مبل انداخت و بدونِ اینکه زحمتِ روشن کردنِ چراغ‌های اصلی را به خودش بدهد، با همان لباس‌های بیرون، خودش را روی تختِ بزرگ و سفیدِ هتل رها کرد.

نورِ خاکستریِ آسمانِ ابریِ توکیو از لای پرده‌های نیمه‌باز روی صورتش می‌افتاد. چشمانش از بی‌خوابیِ مفرط می‌سوخت، اما ذهنش... ذهنش در یک لوپِ تکراری از شبِ گذشته گیر کرده بود. او ساعدش را روی چشمانش گذاشت تا شاید تاریکی به خوابیدن کمک کند، اما ناگهان، حافظه‌ی لامسه‌اش بیدار شد.

حسِ لمسِ پوستِ داغ و برهنه‌ی سونگهون، طعمِ لب‌هایش که با تلخیِ قهوه قاطی شده بود، و آن صدای نفس‌نفس زدن‌های بی‌قرارش که در سکوتِ آپارتمان پیچیده بود، مثلِ یک فیلمِ واضح از جلوی چشمانِ بسته‌اش رد شد.

هیسونگ بی‌اختیار دستش را از روی چشمش برداشت و به سقف خیره شد. در سکوتِ اتاقِ هتل، یک خنده‌ی کوتاه، عمیق و بی‌دلیل از گلویش خارج شد. خنده‌ای که به سرعت به یک لبخندِ وسیع و کنترل‌نشدنی همراه با گاز گرفتن لب‌هایش تبدیل شد. دستش را لای موهای آشفته‌اش کشید و غلتی روی تخت زد. احساس می‌کرد گوش‌ها و پشتِ گردنش از یادآوریِ جسارتِ دیشبشان به شدت داغ شده‌اند.

او، لی هیسونگ، که همیشه محاسبه‌گر و محتاط بود، چطور توانسته بود آن‌قدر در برابرِ سونگهون بی‌دفاع و بی‌پروایانه عمل کند؟ قلبش آن‌قدر تند زیرِ قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید که انگار نه انگار ساعت‌هاست پلک روی هم نگذاشته. بوی عطرِ تلخ و خنکِ سونگهون که روی لباسِ خودش جا مانده بود، به مشامش می‌رسید و این، خوابیدن را برایش به یک شکنجه‌ی شیرین و غیرممکن تبدیل می‌کرد.

درست یک دیوار آن‌طرف‌تر، وضعیتِ سونگهون دستِ‌کمی از او نداشت.

اتاقِ سونگهون غرق در سکوت بود. او پالتوی خاکستریِ سنگینش را درآورد و با دقت روی چوب‌لباسی آویزان کرد. کیفِ سبزش را روی میز گذاشت و با قدم‌هایی که از خستگی کشیده می‌شد، خودش را به لبه‌ی تخت رساند. روی تشکِ نرم نشست و کفش‌هایش را درآورد.

قصد داشت فقط چشم‌هایش را ببندد و تا عصر استراحت کند، اما به محضِ اینکه سرش به بالشِ خنکِ هتل رسید، موجی از خاطراتِ ملتهبِ دیشب به او هجوم آورد. تصویرِ چشمانِ تیره و پر از نیازِ هیسونگ در تاریکیِ اتاق، لحظه‌ای که پیراهنش را بالا کشیده بود، و آن بوسه‌هایی که تمامِ استخوان‌هایش را ذوب کرده بود...

سونگهون ناگهان چشمانش را باز کرد و نفسش را با صدا بیرون داد. حرارتِ شدیدی را زیرِ پوستِ صورتش حس کرد. او به معنای واقعیِ کلمه، تا بناگوش سرخ شده بود. با کفِ دو دستش صورتش را پوشاند و پوفی کشید.

"دیوونه شدم؟ چرا اونجوری لباسش‌رو درآوردم..."

اخم کرد و از شرم چشم‌هایش را بست.

از زیرِ دست‌هایش، صدای یک خنده‌ی ریز و خجالت‌زده بیرون آمد. او همیشه در بین اعضا و جلوی دوربین‌ها به عنوانِ کسی شناخته می‌شد که روی احساساتش کنترلِ کامل دارد؛ اما دیشب در آغوشِ هیسونگ، تمامِ آن کنترل و سردیِ ظاهری تبخیر شده بود.

دستش را آرام پایین آورد و انگشتانش را روی گردنش، درست همان‌جایی که لب‌های هیسونگ دیشب ساعت‌ها روی آن لغزیده بود، کشید. پوستش هنوز از آن یادآوری مورمور می‌شد.

لبخندِ نرم و پر از شیفتگی‌ای روی لب‌های سرخش نشست. با اینکه بدنش از خستگیِ پرواز تحلیل رفته بود، اما قلبش پر از یک انرژیِ شیرین و بی‌قرار بود که اجازه‌ی خوابیدن به او نمی‌داد. او به پهلو چرخید، زانوهایش را کمی توی شکمش جمع کرد و بالشتِ اضافیِ هتل را محکم در آغوش گرفت. درحالی که هنوز گونه‌هایش از یادآوریِ آغوشِ امنِ هیسونگ رنگ‌دار بود، چشمانش را بست و سعی کرد با مرورِ دوباره و دوباره‌ی ثانیه‌های دیشب، خودش را به خواب بسپارد.

Report Page