"Overflow"

"Overflow"

teexio

نورِ ضعیف و خاکستریِ صبحِ زمستانی، با احتیاط از لای شکافِ پرده‌های حریرِ اتاق به داخل می‌خزید و روی کف‌پوش‌های چوبیِ تاریک کشیده می‌شد. هیسونگ با یک نفسِ عمیق و لرزان، ناگهان چشمانش را باز کرد.

نگاهش چند ثانیه در سقفِ سفیدِ اتاق سرگردان ماند تا موقعیتِ زمانی و مکانی‌اش را به یاد بیاورد. بدنش از کم‌خوابی کرخت بود؛ بعد از آن‌همه معاشقه‌ی طولانی، حرف‌های درگوشی تا نیمه‌های شب و بوسه‌هایی که انگار پایانی نداشتند، شاید بیشتر از پنج یا شش ساعت نخوابیده بود. اما با وجودِ خستگیِ مفرط، ذهنش با سرعتِ هزار کیلومتر بر ساعت در حالِ دویدن بود.

هیسونگ به آرامی، طوری که تشکِ تخت کوچک‌ترین تکانی نخورد، نیم‌خیز شد و لبه‌ی تخت نشست. پاهای برهنه‌اش را روی کف‌پوشِ سردِ اتاق گذاشت و آرنج‌هایش را روی زانوهایش تکیه داد. صورتش را میانِ دست‌هایش پنهان کرد و چنگِ آرامی به موهای آشفته‌اش زد.

واقعیتِ صبح، با بی‌رحمیِ تمام داشت به او سیلی می‌زد. تاریکیِ شب و خلوتِ آپارتمان، دیشب به او جسارتِ شکاندنِ تمامِ مرزها را داده بود، اما حالا در روشناییِ روز... ترس، شک و یک تردیدِ خفه‌کننده مثلِ آوار روی سینه‌اش نشسته بود.

اگه این احساساتِ دیوانه‌وار، باعث بشه سونگهون آسیب ببینه یا رویاهایی که براش اون‌همه جنگیدن نابود بشه؟

کلافگی مثلِ زهر در رگ‌هایش می‌دوید. او برادرِ بزرگ‌تر بود، تکیه‌گاهِ گروه، کسی که باید همیشه منطقی‌ترین تصمیم‌ها را می‌گرفت. اما دیشب... دیشب او تمامِ منطقش را لای موهای سونگهون و روی لب‌های او جا گذاشته بود.

با قلبی که از اضطراب تند می‌زد، نفسِ سنگینش را بیرون داد و سرش را چرخاند تا به پشتِ سرش نگاه کند.

و در آن لحظه، تمامِ آن افکارِ تاریک، تمامِ آن ترس‌ها و تردیدهای منطقی، در کسری از ثانیه دود شد و به هوا رفت.

سونگهون، غرق در میانِ ملحفه‌های تیره و بالش‌های بزرگِ هیسونگ، دقیقاً مثلِ یک شاهزاده‌ی یخی که در امن‌ترین قلعه‌ی جهان به خواب رفته باشد، نفس می‌کشید. نیمی از صورتش در سایه بود و نیمِ دیگرش، در زیرِ نورِ ملایمِ صبحگاهی می‌درخشید. پوستش در تضاد با رنگِ تیره‌ی ملحفه‌ها، مثلِ اولین برفِ دسامبر، بی‌نقص و شفاف به نظر می‌رسید.

هیسونگ بدونِ اینکه متوجه شود، چرخید و یک زانویش را روی تخت گذاشت تا بهتر او را تماشا کند. سینه‌اش از حجمِ محبتی که ناگهان جایگزینِ ترس‌هایش شده بود، درد گرفت.

چقدر این پسر زیبا بود... زیباییِ او از جنسِ آن‌هایی نبود که فقط چشم را خیره کند؛ زیباییِ سونگهون مستقیماً قلب را چنگ می‌زد. هیسونگ به مژه‌های بلند و مشکیِ او که حالا آرام روی گونه‌هایش خوابیده بودند، خیره شد. به آن خالِ کوچکِ روی پلِ بینی‌اش که دیشب بارها و بارها با لب‌هایش لمسش کرده بود. به لب‌های نیمه‌باز و سرخش که هنوز کمی از بوسه‌های ملتهبِ دیشب متورم بودند.

هیسونگ در دلش زمزمه کرد: "چطور می‌تونم از این چشم‌پوشی کنم؟ چطور می‌تونم این صورت رو ببینم و بازم به قوانینِ مسخره‌ی دنیا فکر کنم؟"

دستش را جلو برد، اما در چند میلی‌متریِ صورتِ سونگهون متوقف شد؛ می‌ترسید با لمسش، این آرامشِ محض را به هم بزند. فقط اجازه داد گرمای پوستِ سونگهون را از همان فاصله‌ی کم حس کند.

"فدای اون نفس‌های آرومت بشم..." هیسونگ در ذهنِ خودش، تمامِ کلماتی که شاید روی زبان آوردنشان سخت بود را فدای چهره‌ی غرق در خوابِ او کرد. "پارک سونگهون. وقتی من از ترس می‌لرزم، تو دستم رو می‌گیری. تویی که شبیهِ شاهزاده‌های دست‌نیافتنی به نظر میای، اما دیشب تو بغلِ من، بی‌پناه‌ترین و خواستنی‌ترین آدمِ روی زمین بودی."

نگاهِ هیسونگ روی خطِ گردنِ سونگهون سر خورد و به نشانه‌ی کم‌رنگ و قرمزی رسید که پایین‌تر از ترقوه‌اش، یادگارِ دیوانگی‌های دیشبشان بود. لبخندِ نرم و بی‌اختیاری روی لب‌های هیسونگ نشست؛ لبخندی که ترکیبی از تسلیم و شیفتگیِ مطلق بود.

او چنان در تار و پودِ وجودِ این پسرِ خواب‌آلود گره خورده بود که اگر می‌خواست او را از خودش جدا کند، باید نیمی از قلبِ خودش را هم پاره می‌کرد.

هیسونگ بالاخره مقاومت را کنار گذاشت. با احتیاطِ تمام، دوباره روی تخت دراز کشید. دستش را آرام از زیرِ گردنِ سونگهون رد کرد و او را به سمتِ خودش کشید. سونگهون در خواب، با حسِ کردنِ گرمای آشنایِ تنِ هیسونگ، هومی زیرِ لب کرد، خودش را جلوتر کشید و صورتش را در گودیِ گردنِ هیسونگ پنهان کرد. نفس‌های گرم و منظمِ سونگهون روی پوستِ گردنِ هیسونگ، مثلِ آبی روی تمامِ آتش‌های تردیدش بود.

هیسونگ چانه‌اش را روی موهای نرمِ سونگهون گذاشت، چشمانش را بست و درحالی که او را محکم‌تر در آغوش می‌فشرد، با صدایی که فقط خودش می‌شنید، زمزمه کرد:

«دوست دارم.»

اما دنیا و قانون‌هایش، قرار نبود به این راحتی دست از سرشان بردارد.

ناگهان صدای ویبره‌ی ممتد و خشنِ گوشیِ هیسونگ روی میزِ چوبیِ کنارِ تخت، سکوتِ رویاییِ اتاق را پاره کرد. ویبره آن‌قدر شدید بود که انگار داشت روی اعصابِ برهنه‌ی هیسونگ کشیده می‌شد. هیسونگ با کلافگی چشمانش را باز کرد، به سرعت دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت تا صدای اعصاب‌خردکنش سونگهون را بیدار نکند.

شماره‌ی روی صفحه، مثلِ یک سطلِ آبِ یخ بود: "راننده‌ی کمپانی (شیفت صبح)".

هیسونگ تماس را وصل کرد و با صدایی که از خواب و کلافگی دورگه شده بود، پچ‌پچ کرد: «بله؟»

صدای مضطربِ راننده از پشتِ خط پیچید: «هیسونگ‌شی! کجایید؟ من الان یک ربعِ تو پارکینگِ آپارتمانِ شما منتظرم. منیجرتون گفت شما و سونگهون دیشب رفتین اونجا. پروازِ ژاپن یادتون رفته؟ امروز ۲۸ دسامبره!»

چشمانِ هیسونگ گشاد شد. تاریخِ امروز به کل از ذهنش پاک شده بود. دیشب در آن طوفانِ احساسات، همه‌چیزِ دنیای بیرون را فراموش کرده بود.

«ما... ما الان میایم پایین. پنج دقیقه.»

گوشی را قطع کرد و نفسِ لرزانی کشید. نگاهش به سونگهون افتاد که با صدای پچ‌پچِ او، کمی تکان خورده بود و با چشم‌های نیمه‌باز و خمار از خواب، به او نگاه می‌کرد.

«چی شده...؟» صدای سونگهون خش‌دار و به شدت خواستنی بود.

هیسونگ خم شد، موهای سونگهون را از جلوی چشمش کنار داد و تک خنده‌ای عصبی و ناباورانه‌ در حالی که دندان‌هایش دیده می‌شد و کنار چشمش چروک افتاد زد و با حسرت گفت: «خواب موندیم!»

نیم ساعت بعد، آن خلوتِ گرم و عاشقانه‌ی روی تخت، جایش را به هیاهوی فرودگاه داده بود.

وقتی ونِ مشکیِ کمپانی جلوی ورودیِ فرودگاهِ بین‌المللی گیمپو توقف کرد، صدای کرکننده‌ی فریادِ طرفداران و فلاشِ دوربین‌های خبرنگاران که مثلِ صاعقه‌های پشت‌سرهم می‌زدند، به استقبالشان آمد. هوای بیرون بی‌رحمانه سرد بود.

هیسونگ اولین نفری بود که از ماشین پیاده شد. او درحالی که ماسکِ مشکی‌اش را روی صورتش تنظیم می‌کرد، کاپشنِ چرمِ قرمز رنگ، براق و چشم‌گیری به تن داشت که در میانِ جمعیتِ سیاه‌پوشِ فرودگاه، مثلِ یک شعله‌ی آتش می‌درخشید. موهای بلوندش که ریشه‌های تیره‌اش به وضوح پیدا بود را به بالا داده و عینکِ آفتابیِ مشکی‌اش را روی سرش نگه داشته بود. گردنبندِ نقره‌ایِ ظریفش روی تیشرتِ مشکی‌اش می‌درخشید و حلقه‌های نقره‌ای در انگشتانش، با هر حرکتِ دستش برق می‌زد. نگاهِ هیسونگ از بالای ماسک، خسته اما به شدت تیز و محافظت‌کننده بود.

بلافاصله بعد از او، سونگهون از ماشین خارج شد و نفسِ جمعیت برای یک ثانیه در سینه حبس شد.

سونگهون شبیهِ یک اشراف‌زاده‌ی سرد و بی‌نقصِ زمستانی شده بود. او پالتوی بلند، ضخیم و خاکستریِ تیره‌ای پوشیده بود که تا زیرِ زانویش می‌رسید. زیرِ آن، لباسِ یقه‌دارِ تیره و مرتبی به تن داشت و موهای مشکی‌اش با دقت به عقب حالت داده شده بود، درحالی که عینکِ آفتابی‌اش روی سرش قرار داشت. او کیفِ دوشیِ سبزِ زیتونی‌اش را روی شانه انداخته بود و دستکش‌های چرمیِ مشکی‌اش، تضادِ زیبایی با پوستِ رنگ‌پریده‌ی صورتش ایجاد کرده بود. او با قدم‌هایی محکم، بلند و بی‌تفاوت، مثلِ کسی که روی باندِ فشن‌شو راه می‌رود، پشتِ سرِ هیسونگ حرکت کرد.

بادیگاردها بلافاصله دورتادورِ آن‌ها و بقیه‌ی اعضا که با ونِ دوم رسیده بودند، حلقه زدند.

«لطفاً عقب بایستید! راه رو باز کنید!»

فلاشِ دوربین‌ها حتی یک ثانیه هم متوقف نمی‌شد. دخترها نامِ آن‌ها را فریاد می‌زدند. در میانِ این هرج‌ومرج و نورهای خیره‌کننده، هیچ‌کس نمی‌دانست این دو ستاره‌ای که حالا با چهره‌های سرد و فاصله‌دار از میانِ جمعیت عبور می‌کنند، تا همین چند ساعت پیش، چطور در تاریکیِ یک آپارتمان در آغوشِ هم ذوب شده بودند.

هیسونگ با گوشه‌ی چشم، حواسش به سونگهون بود. هر بار که جمعیت کمی فشار می‌آورد، هیسونگ قدم‌هایش را کُندتر می‌کرد تا فاصله‌اش با سونگهون کم شود. شانه‌ی پهنِ او در آن کاپشنِ چرمِ قرمز، مثلِ یک سپرِ نامرئی جلوی سونگهون حرکت می‌کرد. سونگهون هم نگاهش را به پشتِ گردنِ هیسونگ دوخته بود؛ تنها نقطه‌ی امنِ او در این جنونِ رسانه‌ای.

بالاخره از گیتِ بازرسیِ VIP عبور کردند و سوارِ هواپیما شدند. بخشِ فرست‌کلاس کاملاً در اختیارِ گروه و منیجرها بود.

Report Page