"Overflow"
teexioنگاهِ هیسونگ در آن نورِ ملایم و زردِ زیرِ کابینتها، آنقدر عمیق و بیپرده بود که سونگهون حس کرد ضربانِ قلبش دارد قفسهی سینهاش را میشکافد. چند ثانیهی کشدار، هیچکدام حرفی نزدند. فقط صدای برخوردِ دانههای ریزِ برف به شیشههای قدیِ آپارتمان در سکوتِ خانه میپیچید.
سونگهون بالاخره با خندهای نرم و عصبی، نگاهش را دزدید. دستش را بالا آورد و خیلی آرام روی سینهی هیسونگ گذاشت تا او را کمی به عقب براند: «اونجوری نگا نکن»
هیسونگ لبخندِ محوی زد. بدونِ اینکه اعتراضی کند، یک قدم به عقب برداشت تا به او فضای نفس کشیدن بدهد. دستش را پشتِ کمرِ سونگهون گذاشت و او را به سمتِ سالنِ نشیمن راهنمایی کرد: «بیا بشین.»
چند دقیقه بعد، سونگهون روی مبلِ چسترفیلدِ قهوهای دراز کشیده بود. هیسونگ هم درست کنارِ او و روبهروی پنجرههای قدی نشست. گیتارِ آکوستیکش را از گوشهی سالن برداشته بود و با انگشتانش، بدونِ هیچ هدفِ خاصی، آکوردهای کُند و مودیِ یک قطعه را مینواخت. صدای گرم و چوبیِ گیتار، با فضای تاریک و سایهروشنِ سالن به طرزِ عجیبی همخوانی داشت.
«یادِ آیلند افتادم...»
صدای سونگهون، ملودیِ گیتار را متوقف کرد. هیسونگ سرش را چرخاند و به او نگاه کرد. چشمانِ سونگهون به بارشِ بیصدای برف در تاریکیِ بیرون خیره مانده بود.
«اون موقع هم سرد بود.» سونگهون ادامه داد، درحالی که خاطراتِ آن روزهای پرالتهاب در صدایش میلرزید. «توی اون ساختمونِ بزرگ تو دلِ جنگل... همه از هم میترسیدیم. یادمه تو همیشه یه گوشه با هدفونت مینشستی و من... من فقط یه اسکیتبازِ سابق بودم که از استرسِ اینکه نکنه حذف بشم، شبا تا صبح تو سالنِ تمرین روی پاهام خونمردگی میساختم.»
هیسونگ گیتار را روی پاهایش جابهجا کرد و با لحنی نرم گفت: «من ازت نمیترسیدم سونگهون. من فقط... بهت خیره میشدم. تو مثلِ یه مجسمهی یخی بودی که هر روز داشت ترک میخورد، ولی بازم با لجاجت سرِ پا بود. اون موقع تنها چیزی که برام مهم بود، زنده موندن تو اون مسابقه و دبیو کردن بود.»
هیسونگ انگشتِ شستش را روی سیمِ بمِ گیتار کشید و صدای ارتعاشِ آرامی در فضا پیچید. نگاهش را از سونگهون گرفت و به کفپوشِ چوبی دوخت.
«میدونی... من همیشه فکر میکردم مسیرِ زندگیم کاملاً مشخصه.» هیسونگ با صدای بمی که حالا رگههایی از یک اعترافِ صادقانه در آن بود، شروع به حرف زدن کرد. «از بچگی همهچیز رو برنامهریزی کرده بودم. درس بخونم، کارآموز بشم، تو بهترین کمپانی دبیو کنم و به یه آرتیستِ بینقص تبدیل بشم. هیچچیزی نباید حواسم رو پرت میکرد. هیچچی.»
او گیتار را کنار گذاشت. بازویش را روی لبهی بالایی مبل، تکیه داد و صورتش را نزدیکتر برد. نورِ خیابان در چشمانِ سیاهش منعکس میشد.
«هیچوقت تو کلِ بیست و چند سالِ زندگیم، حتی یه درصد هم فکر نمیکردم یه روزی قرار باشه قلبم برای یه نفر اینجوری بکوبه... اونم یه پسر.»
سونگهون نفسش را در سینه حبس کرد.
هیسونگ پوزخندِ تلخ اما شیرینی زد: «چه برسه به اینکه اون پسر، همگروهیم باشه. کسی که هر روز باهاش زندگی میکنم، باهاش روی یه استیج نفس میکشم... وقتی اولین بار فهمیدم حواسم داره به جای نت موسیقی، سمتِ خطِ فکِ تو و بوی عطرِ تو پرت میشه، وحشت کردم. فکر میکردم دیوونه شدم. تمامِ اون برنامهریزیهای منطقیم داشت جلوی چشمام دود میشد.»
سونگهون با صدایی که از شدتِ احساسات به یک زمزمهی شکننده تبدیل شده بود، گفت: «چرا عقب نکشیدی؟»
هیسونگ دستش را جلو برد و تارِ موی مشکیِ سونگهون را که روی چشمش افتاده بود، با ملایمت پشتِ گوشش زد. تماسِ سرانگشتانِ گرمِ هیسونگ با پوستِ سردِ سونگهون، مثلِ یک جرقه بود.
«فکر میکنم که دبیو کردن، شهرت، و کلِ این کمپانی... هیچکدومشون به اندازهی از دست دادنِ تو برام ترسناک نیست.» هیسونگ نگاهش را مستقیم به چشمانِ لرزانِ سونگهون دوخت. تک خنده ای زد و بعد با لحنی دراماتیک گفت. «سونگهون... میخوام یه چیزی بگم ولی مسخرم نکن... باشه قول بده.»
سونگهون با دندانهایش خندید و گفت: « باشه نمیخندم... قول نمیدم ولی سعی میکنم نخندم»
هیسونگ در حالی که سعی میکرد قرمزی روی گردنش را کنترل کند گفت: «خب... فکر کنم تو»
«فکر کنی من؟»
هیسونگ لبخند ملایمی زد و در حالی که به دست خودش تکیه داده بود و به سونگهون خیره شده بود گفت: «تو استثنایِ تمامِ قوانینِ زندگی منی»
سونگهون نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد ولی همزمان که با دندانهایش میخندید و برای قانع کردن هیسونگ دستش را روی هوا تکان میداد؛ گفت: «مسخره نمیکنم... واقعا خوشم اومد خیلی قشنگ گفتی... خب... باور کن قلبم لرزید.»
هیسونگ به خندههای از ته دل سونگهون خیره شد و خودش هم به خنده افتاد.
سکوتِ پس از این اعتراف و خنده، شبیهِ به هوای قبل از طوفان بود؛ سنگین، متراکم و به شدت ملتهب. سونگهون دیگر هیچ حرف نزد، اما نیازی هم به کلمات نبود. قفسهی سینهاش با شتاب بالا و پایین میرفت.
هیسونگ این سکوتِ میخکوبشده را میفهمید. او لرزشِ خفیفِ مردمکهای تاریکِ سونگهون را میدید که چطور بیقرار روی اجزای صورتِ او میچرخیدند و دنبالِ راهِ فرار—یا شاید نقطهی تسلیم—میگشتند.
هیسونگ کمی نزدیک آمد و دستش را از کنارِ صورتِ سونگهون پایین آورد و روی خال زیر چشم سونگهون گذاشت و در سکوت و بیخیالی از روی صمیمیت شروع به بررسی خال کرد؛ جوری که انگار اولین بار بود پدید آمده بود، و به جای اینکه عقب بکشد، وزنِ بدنش را جلوتر انداخت. فاصلهی فیزیکیشان را از چیزی که بود هم کمتر کرد. هوای بینشان حالا آنقدر فشرده شده بود که نفس کشیدن به یک کارِ طاقتفرسا تبدیل شده بود.
هیسونگ به آرامی جلوتر رفت. سایهی هیکلِ پهنش، نورِ زرد و محوِ چراغِ دیواری را روی صورتِ سونگهون مسدود کرد و او را در یک تاریکیِ امن و خصوصی فرو برد. حالا فاصلهی صورتهایشان فقط به اندازهی یک نفسِ کوتاه بود.
در این فاصلهی جنونآمیز، هیسونگ میتوانست تمامِ آن جزئیاتی را که معمولا از دور تحسین میکرد، با ولع ببلعد. بوی تمیزِ پوستِ سونگهون با عطرِ ملایمِ شامپویش ترکیب شده بود و مستقیماً به ریههای هیسونگ میریخت. نگاهش روی خطوطِ بینقصِ صورتِ پسرِ کوچکتر سر خورد؛ از سایهی بلندِ مژههایش که روی گونههای رنگپریدهاش افتاده بود، تا خالِ کوچک و کمرنگی که درست روی پلِ بینیاش قرار داشت.
سونگهون آبِ دهانش را به سختی قورت داد. حرکتِ سیبِ گلویش در آن سکوتِ محض کاملاً مشهود بود. او مسخشده به چشمانِ هیسونگ خیره مانده بود و هیسونگ نگاهش را به سمتِ پایین و روی لبهای نیمهبازِ او لغزاند.
گرمای نفسِ هیسونگ روی لبهای سونگهون نشست. همهچیز در یک قدمیِ انفجار بود. کششِ بینشان مثلِ یک میدانِ مغناطیسیِ قدرتمند عمل میکرد و هیچکدام نمیدانستند فاصله فیزیکیشان کی پر شده بود. هیسونگ سرش را کمی کج کرد تا بالاخره این فاصلهی عذابآور را از بین ببرد...
صدای بلند و ناگهانیِ زنگِ گوشیِ هیسونگ مثلِ شلیکِ یک گلوله، شیشهی نازکِ این سکوتِ ملتهب را خرد کرد.
سونگهون نفس حبسشدهاش را با صدا بیرون داد. دستش بیاختیار روی سینهی هیسونگ نشست تا تعادلش را حفظ کند. هیسونگ چشمانش را بست و فکِ منقبضاش را روی هم فشرد. یک ثانیهی تمام، هیچ واکنشی به صدای کرکنندهی گوشی نشان نداد. فقط همانجا ماند، درحالی که نوکِ بینیاش تقریباً به بینیِ سونگهون کشیده میشد و سینهاش از نفسهای سنگین و کلافهاش بالا و پایین میرفت.
زنگِ گوشی با سماجتِ تمام ادامه داشت.
هیسونگ با یک کلافگیِ عمیق، بدونِ اینکه فاصلهاش را با سونگهون زیاد کند، فقط دستش را کورکورانه به سمتِ میزِ عسلیِ کنارِ مبل دراز کرد. گوشی را برداشت و بدونِ نگاه کردن به صفحهنمایش، تماس را وصل کرد.
«بله؟» صدای هیسونگ به شدت بم، دورگه و خشدار بود؛ صدایی که به وضوح نشان میداد از اعماقِ یک لحظهی بسیار خصوصی بیرون کشیده شده است.
صدای طلبکار و بلندِ جی از پشتِ خط توی فضای ساکتِ خانه پیچید: «هیونگ! شما دو تا کجایین دقیقاً؟ مگه قرار نبود منتظر بمونین با هم با ون برگردیم؟»
هیسونگ نگاهش را از چشمانِ لرزانِ سونگهون نگرفت. هنوز آنقدر به او نزدیک بود که میتوانست انعکاسِ نورِ گوشی را در مردمکهای سونگهون ببیند.
هیسونگ با لحنی که سعی میکرد لرزشِ آن را پنهان کند، جواب داد: «ما خوابگاه نیستیم جی. خونهی منیم.»
«خونهی تو؟!» صدای جی یک اکتاو بالاتر رفت. «برای چی؟ ما تازه مرغِ سوخاری سفارش دادیم که بیایم تو لابی دورِ هم بخوریم و فیلم ببینیم! چرا سونگهون رو بردی اونجا؟»
«سقفِ اتاقِ سونگهون نشتی داده.» هیسونگ به آرامی جواب داد، درحالی که نگاهش هنوز روی لبهای سونگهون قفل بود. «نمیتونست بره آپارتمان خودش... از فرودگاه دوره... آوردمش اینجا استراحت کنه.»
«خب... خب حداقل میگفتین ما هم میومدیم اونجا!» جی با لحنی که حالا بیشتر شبیهِ غرغرهای یک برادرِ کوچکتر بود ادامه داد: «میخواستیم امشب بعد از اون روزِ گند و استرسیِ کمپانی، همه با هم وقت بگذرونیم... حالا ما موندیم و شیش جعبه مرغِ سوخاری و قیافهی خنگ نیکی!»
سونگهون که تمامِ این مکالمه را از فاصلهی چند سانتیمتری میشنید، لبخندِ محو و خجالتزدهای زد. گونههایش از حرارتِ این نزدیکی و حرفهای جی رنگ گرفته بود. او خیلی آرام، با انگشتِ اشارهاش به بازوی هیسونگ زد و با لبخوانی گفت: «بهش بگو فردا میبینیمشون.»
هیسونگ که از دیدنِ این لبخندِ خجالتی قلبش دوباره شروع به کوبیدن کرده بود، نفسِ عمیقی کشید و توی گوشی گفت: «جی... امشب رو بیخیال شو. فردا تو فرودگاه میبینیمتون. فعلاً.»
و بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ جی بماند، تماس را قطع کرد و گوشی را دوباره روی میز انداخت.
سکوت دوباره به آپارتمانِ تاریک برگشت، اما این بار جنسِ آن فرق میکرد. تنشِ قبلی شکسته بود و جایش را به یک صمیمیتِ نرم و تپنده داده بود.
هیسونگ سرش را کمی کج کرد و به سونگهون نگاه کرد. لبههای لبش به یک لبخندِ محو و خستهدلانه باز شده بود؛ همان لبخندی که انگار داشت به سادگیِ این لحظه و غرغر کردنهای جی میخندید. تنشِ سنگینِ چند دقیقهی پیش حالا جایش را داده بود به یک سبکبالیِ عجیب، شبیهِ تنفس در هوای پاکِ بعد از باران.
اما فاصلهی بینشان هنوز همانقدر فشرده بود.
هیسونگ آهستهتر از قبل، دوباره وزنِ تنش را جلو داد. دستش روی لبهی مبلِ چسترفیلد نشست و خم شد. نورِ زردِ چراغِ دیواری از بالای سرش میتابید و سایهی مژههای بلندش را روی گونههایش انداخته بود. این بار خبری از آن هجومِ ناگهانیِ ترس یا اضطراب نبود؛ حرکاتش با یک آرامشِ عمدی و مطمئن همراه بود، انگار به خودش و به سونگهون زمان میداد تا هر ثانیه را نفس بکشند.
هیسونگ دستِ دیگرش را بالا آورد. انگشتانِ کشیده و گرمش خیلی نرم، پوستِ سردِ گونهی سونگهون را لمس کرد و با حرکتی آهسته، خطِ فکِ او را نوازش داد.
سونگهون نفسِ عمیقی کشید که با لرزشِ کوچکی روی سینهاش همراه بود. گرمای انگشتانِ هیسونگ روی پوستش، مثلِ یک نقطهی امن در مرکزِ همهی طوفانهای این چند ماه بود.
هیسونگ در چند میلیمتریِ صورتِ او متوقف شد. نگاهِ تیرهاش بین چشمان و لبهای نیمهبازِ سونگهون در گردش بود. صدایش وقتی در آن سکوتِ مطلق بلند شد، بهسختی از یک زمزمه بلندتر بود:
«هونا...»
پسرِ کوچکتر چشمانش را باز کرد. نگاهِ خیس و تیرهاش مستقیماً در سیاهیِ چشمانِ هیسونگ قفل شد.
هیسونگ با همان لحنِ نرم و پرسشگری که انگار میخواست مطمئن شود همهچیز در درستترین جای ممکن قرار دارد، لب زد: «میتونم...؟»
یک سوالِ ساده، بدونِ هیچ پیشفرض یا عجلهای؛ اجازهای برای عبورِ دوباره از تمامِ مرزهای که قبلا رد کرده بودند.
سونگهون نیازی به فکر کردن نداشت. لبخندِ بسیار محو و شکنندهای روی لبهایش نشست و سرش را، خیلی آرام، به نشانهی تأیید بالا و پایین کرد.
همین کافی بود.
فاصلهی باقیمانده در یک بازدمِ عمیق از بین رفت. لبهای هیسونگ روی لبهای سونگهون نشست؛ ابتدا بسیار نرم، مردد و آرام، طوری که انگار میخواست مطمئن شود این حقیقت دارد و سراب نیست. تماسِ پوست بر پوست، گرمای شیرینی بود که در سرمای آن شبِ برفیِ دسامبر، تمامِ وجودِ هر دو را منحل کرد.
سونگهون نفسِ لرزانش را داد بیرون و انگشتانش دورِ لبهی پارچه لباس هیسونگ حلقه شد، پارچه را در مشتش فشرد و کمی به سمتِ خودش کشید.
بوسه عمیقتر شد، اما همچنان با همان لحنِ آرام و راحت جریان داشت. هیچ عجلهای در کار نبود. طعمِ تلخِ قهوه با گرمای نفسهایشان در هم آمیخته بود. هیسونگ دستش را از روی گونهی سونگهون به پشتِ گردنش برد، لای موهای نرمش نشست و او را بیشتر در آغوشِ خود کشید. در آن لحظه، پشتِ شیشههایی که دانههای برف به آرامی رویشان مینشست، تمامِ دنیای بیرون، تمامِ قوانینِ سختگیرانهی کمپانی و تمامِ هراسهای فردا رنگ باخته بود.
وقتی هیسونگ بالاخره سرش را عقب کشید تا به سونگهون اجازه دهد نفس تازه کند، پیشانیاش را به پیشانیِ او چسباند. هر دو نفسنفس میزدند، اما روی لبهای هر دوی آنها، لبخندِ عمیق و آسودهای نشسته بود که دیگر هیچکس نمیتوانست ازشان بگیرد.
هیسونگ آرام سونگهون را با فشار ملایمی به عقب هدایت کرد تا در موقعیت راحتتری برای تماشای ستارههای درخشان چشم معشوقهاش باشد.
هیسونگ سعی میکرد نفسش را منظم کند، اما حرکتِ ناگهانیِ سونگهون، تمامِ آن آرامشِ شکنندهای را که ایجاد کرده بودند، در هم شکست.
سونگهون که تا همین چند ثانیه پیش، درگیرِ آن بوسهی نرم و تردیدآمیز بود، حالا انگار تغییر کرده بود. حرکتش دیگر لرزان یا مردد نبود. انگشتانش با جسارتی که هیسونگ را غافلگیر کرد، یقه و پارچهیِ دورِ گردنِ هیسونگ را چنگ زد و با فشاری ناگهانی، او را دوباره به سمتِ خود پایین کشید.
هیسونگ که انتظارِ این پاسخِ قاطعانه را نداشت، با یک هینِ کوتاه، به جلو خم شد. فضای بینشان در یک ثانیه دوباره با همان حرارتِ نفسهای داغ پر شد. این بار، بوسهی سونگهون متفاوت بود. خبری از آن تردید نبود؛ حالا بوی عطش و یک میلِ پنهان را میداد. او با ولعِ عجیبی لبهای هیسونگ را جستجو میکرد.
نفسهای سونگهون حالا تند و نامنظم بود و در فضای ساکتِ خانه، صدای بازدمهای عمیقاش، مثلِ ضربآهنگِ یک قطعهیِ موسیقیِ پرتنش، در گوشهای هیسونگ میپیچید.
هیسونگ که در برابرِ این سونگهونِ جدید و بیقرار، کنترلِ ظاهریاش را کمی از دست داده بود، دستش را دورِ کمرِ سونگهون حلقه کرد و او را روی مبل بیشتر به عقب هل داد. حالا دیگر هیسونگ هم درگیرِ این بازی شده بود. بوسههایشان سنگینتر، طولانیتر و آغشته به یک صمیمیتِ بیپرواتر شد.
سونگهون که حالا بدنش از شدتِ هیجان و نزدیکی، کمی میلرزید، هیسونگ را رها نمیکرد. دستِ دیگرش را لای موهای هیسونگ فرو برد و او را به خودش چسباند، طوری که انگار میخواست مرزِ بینِ بدنهایشان را کاملاً از بین ببرد. هیسونگ میتوانست ضربانِ تندِ قلبِ سونگهون را از پشتِ لباسش حس کند؛ ضربانی که با ریتمِ قلبِ خودش یکی شده بود.
هیسونگ برای لحظهای بوسه را قطع کرد، فقط برای اینکه بتواند هوای سردِ اتاق را به ریههایش بفرستد. پیشانیاش را به شانه سونگهون تکیه داد و نفسهای بریدهبریدهاش روی گردنِ او پخش شد. درحالی که صدای نفسنفس زدنِ هر دویشان در فضای نیمهتاریکِ آپارتمان میپیچید، هیسونگ با صدایی که از شدتِ میل، خشن و بم شده بود، زمزمه کرد:
«هونا...»
اما سونگهون، با همان چشمانِ خمار و تیره، دوباره دستش را دورِ گردنِ هیسونگ انداخت و با لبخندی که ذرهای از آن شرمِ اولِ شب در آن نبود، او را دوباره به سمتِ خودش کشید و به لبهایش نزدیک کرد. حالا هر دویشان در این طوفانِ کوچکِ دونفره، در پناهِ خانهی هیسونگ، از تمامِ دنیا جدا شده بودند. بیرون، برفِ دسامبر بیرحمانه میبارید، اما اینجا، گرمای تنِ آنها تنها چیزی بود که وجود داشت.
تنشِ موجود در فضای آپارتمان، مثلِ سیمِ یک گیتارِ کوکشده بود که با کوچکترین لمس، ارتعاشی عمیق در تمامِ وجودشان ایجاد میکرد. هیسونگ کمی عقب کشید، شانههایش از برخوردِ دستهای سونگهون کمی منقبض بود. در چشمانش، ورایِ آن اشتیاقِ سوزان، رگههایی از ترسِ ناخودآگاه دیده میشد؛ ترس از شکستنِ این لحظهی شکننده، ترس از اینکه شاید اینهمه نزدیکی، خواب و خیال باشد.
سونگهون اما، هیچکدام از این تردیدها را نداشت. او با همان نگاهِ نافذ و تیرهاش، انگار داشت تمامِ دیوارهایی که هیسونگ دورِ خودش کشیده بود را با آرامش، یکبهیک فرو میریخت.
سونگهون دستش را بالا آورد و خیلی نرم، لبِ پایینش را با انگشت شست نوازش کرد و بعد، دستش را به سمتِ پایین لغزاند تا لبهی پایینِ لباس هیسونگ را بگیرد. با یک حرکتِ کشیده و آرام، پارچه را کمی بالا زد و سرانگشتانِ داغش را مستقیماً روی پوستِ خنکِ شکمِ هیسونگ گذاشت.
هیسونگ با حسِ تماسِ ناگهانیِ پوستِ آنها، لرزشِ خفیفی کرد و ناخودآگاه نفسش را حبس کرد. سونگهون که این واکنشِ هیسونگ را حس کرده بود، لبخندِ محو و پیروزمندانهای زد. او به آرامی به جلو خم شد و این بار، بوسهاش را به جای لبها، روی خطِ فکِ هیسونگ نشاند.
لبهای سونگهون، نرم و خیس، مسیری را از روی گونهی هیسونگ آغاز کردند و با تأنی به سمتِ پایین، یعنی گوشهی گردنِ هیسونگ، حرکت کردند. هر بوسهی کوچکِ سونگهون، مثلِ یک شوکِ الکتریکیِ ملایم بود که در کلِ بدنِ هیسونگ میدوید.
هیسونگ دستانش را روی شانههای سونگهون گذاشت. لمسِ او هنوز کمی محتاطانه بود، انگار میترسید با یک حرکتِ اشتباه، این تصویرِ زیبا را محو کند. او سرش را کمی عقب برد و به سونگهون نگاه کرد؛ در حالی که نفسهایش در سینه میسوخت، با صدایی که به سختی شنیده میشد، نجوا کرد:
«سونگهون... آرومتر...»
سونگهون برای لحظهای توقف کرد. پیشانیاش را به گردنِ هیسونگ تکیه داد و لبهایش را همانجا، روی نبضِ تپندهی گردنِ او نگه داشت. او میتوانست شدتِ ضربانِ قلبِ هیسونگ را زیرِ لبهایش حس کند؛ ضربانی که آنقدر تند بود که انگار داشت برای رهایی از قفسهی سینه تلاش میکرد.
سونگهون آرام زمزمه کرد: «میترسی؟»
هیسونگ چشمهایش را بست. گرمای نفسِ سونگهون روی پوستش، عقل را از سرش میپراند. او دستِ لرزانش را پشتِ گردنِ سونگهون برد، لای موهای نرمش حلقه کرد و او را دوباره به سمتِ خودش کشید و با اغواگری گفت:
«نه... فقط... دوست دارم.»
سونگهون دوباره شروع کرد؛ و در حالی که آرنج دست چپش را تکیهگاه کرده بود؛ این بار با ولعی بیشتر و جدیتر. بوسههایش روی گردنِ هیسونگ طولانیتر و عمیقتر شدند. دستش که زیرِ لباسِ هیسونگ بود، با حرکاتِ بسیار نرم و نوازشگرانه روی کمرِ او میلغزید، گویی داشت با تمامِ وجود، هر اینچ از پوستِ او را حفظ میکرد. هیسونگ، درحالی که سرش را به عقب تکیه داده بود و صدای بازدمهای عمیقش سکوتِ خانه را میشکست، دستش را لای موهای سونگهون محکمتر کرد.
تضادِ بینِ ترسِ شیرینِ هیسونگ و جسارتِ بیپروای سونگهون، فضای بینشان را به شدتِ بار الکتریکی، داغ و سنگین کرده بود. سونگهون حالا با حرکاتِ دستش، هیسونگ را به خودش نزدیکتر میکرد؛ بهقدری نزدیک که دیگر هیچ فضایی برای هوا باقی نمانده بود. هر برخورد، هر تماسِ پوستبهپوست در تاریکیِ آن اتاق، مثلِ یک اعترافِ بیپایان بود.
هیسونگ، با وجودِ آن خجالتِ خفیف که هنوز در چشمانش موج میزد، بالاخره تسلیم شد. او دستش را از پشتِ گردنِ سونگهون به پایین آورد و با احتیاط، پیراهنِ سونگهون را گرفت و او را به سمتِ خودش کشید، طوری که سونگهون مجبور شد روی مبل نیمهخیز شود و وزنش را روی هیسونگ بیندازد.
در آن سکوت، فقط صدای نفسهای تند و عمیقِ هر دو شنیده میشد که در هم گره خورده بود. هیسونگ که حالا دیگر حتی از نگاه کردن به چشمهای خمارِ سونگهون هم ابایی نداشت، با انگشتانش گونهی او را نوازش کرد و با همان صدای بم و خشدار، دوباره به سمتِ لبهای او خم شد. بوسهای که این بار آغاز کردند، نه تنها لبها، بلکه تمامِ ذراتِ وجودشان را درگیر کرد؛ بوسهای که نه فقط یک ابرازِ علاقه، بلکه تلاشی برای یکی شدن در دلِ آن شبِ سردِ دسامبر بود.
تنشِ موجود در اتاق، با هر حرکتِ دست، با هر بوسهی نرم بر روی پوستِ گردن، و با هر آهِ کوتاهی که از گلویشان خارج میشد، عمیقتر میشد. سونگهون با سرسختی و گرمایِ وجودش، حصارهای هیسونگ را میشکست و هیسونگ، با تمامِ تردیدها و خجالتهایش، در این طوفانِ امنِ سونگهون غرق میشد.
سکوتِ خانه سنگینتر شد، اما نه از نوعِ سنگینیِ معذبکننده؛ بلکه از نوعِ التهابی که پیش از یک رعد و برقِ بزرگ در هوا موج میزند. سونگهون، با نگاهی که دیگر هیچ اثری از تردید یا حتی پرسش در آن نبود، دستانش را با حرکتی نرم و عمدی بالا آورد. انگشتانِ بلندش لبهی پایینِ پیراهنِ هیسونگ را گرفتند.
هیسونگ برای لحظهای پلکهایش لرزید، گویی میخواست در برابرِ این شفافیتِ مطلق عقبنشینی کند، اما دستانِ سونگهون مصمم بودند. با یک حرکتِ کشیده و آرام، پارچهی پیراهن از روی پوستِ هیسونگ بالا لغزید. اصطکاکِ پارچه با پوستِ گرم و ملتهبِ هیسونگ صدایی خفیف در سکوتِ اتاق ایجاد کرد. هیسونگ نفسش را در سینه حبس کرد، دستهایش بیاختیار روی بازوهای سونگهون نشستند، انگار میخواست جلوی این کار را بگیرد، اما فشاری وارد نکرد؛ فقط به پارچهای که از روی شانههایش کنار رفت، خیره ماند.
وقتی پیراهن کاملاً از سرش بیرون کشیده شد و در گوشهای از مبل رها شد، هوای خنکِ دسامبر برای لحظهای کوتاه پوستِ عریانِ هیسونگ را لمس کرد و لرزهی خفیفی به تنش انداخت. اما این سرما تنها چند ثانیه دوام داشت. سونگهون، بدونِ اینکه حتی یک لحظه ارتباطِ چشمیشان را قطع کند، دستانش را جلو آورد. سرانگشتانِ داغ و بیقرارش روی قفسهی سینهی برهنهی هیسونگ نشستند.
در آن لحظه، دیگر هیچ دیواری بین آنها نمانده بود. تنها چیزی که اهمیت داشت، تضادِ بینِ پوستِ حساسِ هیسونگ و تماسِ قاطعِ سونگهون بود. سونگهون به جلو خم شد، نه با عجله، بلکه با یک نیازِ عمیق و لایهلایه. پیشانیاش را به سینهی هیسونگ تکیه داد و لبهایش را بر همان نقطه گذاشت؛ آنجا که قلبِ هیسونگ با ریتمی دیوانهوار و بینظم به دیوارههای سینه میکوبید.
هیسونگ، که دیگر هیچ دفاعی در برابر این همه نزدیکی نداشت، چشمانش را بست. سرش را به عقب تکیه داد و انگشتانش را لای موهای سونگهون فرو برد و با فشاری نرم، او را بیشتر به خود چسباند. سونگهون از روی سینهی او، مسیرِ بوسههایش را به سمتِ ترقوههایش کشاند؛ بوسههایی که هرکدام، مثلِ مهرِ مالکیت و تأییدِ سکوتِ آنها بود.
حالا دیگر هیسونگ میلرزید، نه از سرما، بلکه از هجومِ احساساتی که باعث میشد به کل زندگیاش شک کند. او در این لحظه، در آغوشِ سونگهون، در گرما و امنیتی که با تمامِ وجودش لمس میکرد، خودش را به دستِ سونگهون سپرد. وقتی سونگهون دوباره سرش را بالا آورد و لبهایش را روی لبهای هیسونگ گذاشت، بوسهشان دیگر فقط یک لمسِ ساده نبود؛ یک پیوندِ بیبازگشت بود. هیسونگ دستهایش را دورِ کمرِ سونگهون حلقه کرد و او را به فضای خالیِ بینِ بازوهایش کشید.
فقط صدای نفسهای بریده، صدای جابهجاییِ پارچهها روی مبلِ چرمی، و سکوتِ سنگینِ دسامبر بود که در گوشهایشان میپیچید، گویی دنیا در همان نقطهی جغرافیایی، در همان طبقه، برای آنها متوقف شده بود.