"Overflow"

"Overflow"

teexio

هوای اتاق ناگهان برای هیسونگ سبک شد. انگار یک کوهِ هزار تنی را از روی قفسه‌ی سینه‌اش برداشته بودند. تمامِ این مدت... تمامِ این یک هفته جهنمی که برای خودش و سونگهون ساخته بود، یک سوءتفاهمِ بزرگِ ناشی از ترسِ خودش بود.

هیسونگ با صدایی لرزان زمزمه کرد: «پس ما... جدا نمیشیم؟»

«هیچ‌کس قرار نیست جدا بشه.» مدیر با قاطعیت جواب داد. «حالا برو اون صورتِ رنگ‌پریده‌ت رو بشور، این افکارِ احمقانه رو بریز دور، روی تنظیمِ اون دمو تمرکز کن... و محض رضای خدا، برو با اون سونگهون درست رفتار کن. این چند روز جوری تو سالن تمرین نگاهت می‌کرد که منیجرها فکر می‌کردن می‌خواد خفه‌ت کنه.»

هیسونگ نتوانست جلوی خودش را بگیرد. لبخندِ بزرگ، شکسته و بی‌نهایت زیبایی روی صورتِ خسته‌اش نقش بست. با تمامِ وجود تعظیمِ عمیقی کرد: «ممنونم رییس... واقعاً ممنونم. قول میدم... قول میدم بهترین کارمو تحویل بدم.»

وقتی هیسونگ از درِ سنگینِ اتاقِ مدیریت بیرون آمد، راهروی طبقه‌ی نهم دیگر آن تونلِ وحشتِ تاریک نبود. نورِ زردِ هالوژن‌ها به نظرش گرم و دلپذیر می‌آمد. نفسِ عمیقی کشید. او گوشی‌اش را از جیبش بیرون کشید؛ اولین و تنها کسی که حالا دیوانه‌وار می‌خواست کنارش باشد، پسری بود که یک طبقه پایین‌تر در سالنِ تمرین منتظرش بود.

صدای خفه‌ی «دینگ» آسانسور که رسیدن به طبقه‌ی سوم را اعلام کرد، برای هیسونگ شبیهِ شیرین‌ترین نتِ موسیقی بود. قدم‌هایش که تا نیم ساعت پیش روی موکت‌های طبقه‌ی نهم به زور کشیده می‌شدند، حالا سبک و بی‌وزن شده بودند. وقتی دستگیره‌ی فلزی و سنگینِ سالنِ تمرین را پایین کشید، موجی از هوای خنکِ کولر گازی، آمیخته با بوی آشنای اسپریِ تسکین‌دهنده‌ی عضله، عطرِ مرکبات و رطوبتِ گرمِ بدن‌ها به صورتش خورد.

سالنِ تمرین، برخلافِ سکوتِ استریلِ دفترِ مدیریت، غرق در یک هرج‌ومرجِ دوست‌داشتنی بود؛ همان روزمرگیِ شلوغی که هیسونگ تا چند دقیقه پیش فکر می‌کرد قرار است برای همیشه از دستش بدهد.

نورِ سفیدِ فلورسنت‌ها کمی کم شده بود و بچه‌ها چراغ‌های حاشیه‌ایِ زردِ سالن را روشن کرده بودند تا چشمانشان استراحت کند. در گوشه‌ی سالن، جیک روی کمرِ جی که داشت با کلافگی شنا می‌رفت، دراز کشیده بود و با صدای بلند می‌خندید، درحالی که جی با صورتِ سرخ‌شده فریاد می‌زد: «پاشو از روم استرالیاییِ سنگین‌وزن! دنده‌هام شکست!»

کمی آن‌طرف‌تر، سونو و نیکی سرِ تنها کابلِ شارژرِ خالیِ سالن با هم گلاویز شده بودند. نیکی کابل را بالای سرش گرفته بود و سونو با حرص روی پنجه‌ی پاهایش می‌پرید تا آن را قاپ بزند. جونگوون هم بی‌تفاوت به این سیرکِ همیشگی، گوشه‌ای نشسته بود و با گوشیش کار می‌کرد، اما با دیدنِ هیسونگ سرش را بالا آورد و نگاهِ پرسشگری به او انداخت. هیسونگ با یک چشمکِ کوتاه و لبخندی محو به لیدرِ جوان اطمینان داد که همه‌چیز مرتب است.

اما نگاهِ هیسونگ ناخودآگاه در سالن چرخید تا روی تنها نقطه‌ای که قلبش برایش می‌کوبید، متوقف شود.

سونگهون روبه‌روی آینه‌ی قدیِ سرتاسری، روی کف‌پوشِ چوبی نشسته بود. یک پایش را دراز کرده بود و کیسه‌ی یخی را که لای یک حوله‌ی کوچک پیچیده شده بود، روی زانویش فشار می‌داد. موهای مشکی‌اش از عرق به پیشانی‌اش چسبیده بودند و تیشرتِ سفیدِ اورسایزش روی شانه‌های پهنش کمی کج شده بود. با شنیدنِ صدای در، سرش را بالا آورد.

در چشمانِ تیره و خسته‌ی سونگهون، یک دنیا اضطرابِ پنهان موج می‌زد. او می‌دانست طبقه‌ی نهم جای اخبارِ خوب نیست. نگاهش روی صورتِ هیسونگ قفل شد، منتظرِ دیدنِ آن نقابِ سرد و درهم‌شکسته‌ای بود که این روزها به دیدنش عادت کرده بود.

اما هیسونگ نقاب نداشت.

او با قدم‌هایی آرام از میانِ هرج‌ومرجِ اعضا گذشت. یک بطریِ آب‌معدنیِ خنک از کنارِ در برداشت و مستقیم به سمتِ سونگهون رفت. وقتی به او رسید، بدونِ هیچ فاصله‌ی احتیاط‌آمیزی، دقیقاً کنارش روی زمین سر خورد و تکیه‌اش را به آینه داد. شانه‌ی پهنش به شانه‌ی سونگهون برخورد کرد؛ یک تماسِ فیزیکیِ ساده، گرم و بی‌نهایت آرام‌بخش.

سونگهون پلک زد. نگاهش از نیم‌رخِ آرامِ هیسونگ به سمتِ آینه چرخید و باز به خودِ او برگشت. با صدایی که سعی می‌کرد لرزشِ نگرانی‌اش را در آن پنهان کند، زیر لب پچ‌پچ کرد: «چی شد؟»

هیسونگ سرش را به سمتِ او چرخاند. فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که سونگهون می‌توانست بویِ ضعیفِ قهوه‌ی تلخی که از لباسِ هیسونگ می‌آمد را حس کند. هیسونگ درِ بطریِ آب را باز کرد، آن را به سمتِ لب‌های سونگهون گرفت و با صدایی که به نرمیِ مخمل بود، گفت: «یکم آب بخور، لبات خشک شده.»

سونگهون با گیجی بطری را گرفت و جرعه‌ای نوشید، اما نگاهِ پرسشگرش از روی صورتِ هیسونگ برداشته نمی‌شد. هیسونگ خنده‌ی کوتاهی کرد؛ خنده‌ای از تهِ دل که چینِ ریزی کنارِ چشمانش انداخت. دستش را پایین آورد و دور از چشمِ بقیه که درگیرِ شوخی‌های خودشان بودند، انگشتِ کوچکش را روی کف‌پوشِ چوبی جلو برد و به انگشتِ کوچکِ سونگهون گره زد.

«هیچی نشد...» هیسونگ با آرامشی که در این یک هفته بی‌سابقه بود، زمزمه کرد. «فقط دموی آهنگِ جدید لو رفته بود که قراره تنظیمش رو عوض کنم. همین.»

سونگهون نفسِ عمیقی کشید و شانه‌هایش که تا آن لحظه منقبض بودند، پایین افتادند. «فکر کردم باز یه گندی بالا اومده که انقدر رنگت پریده بود.»

«من خوبم.» هیسونگ انگشتِ سونگهون را نرم فشار داد. «خیلی خوبم.»

ناگهان صدای برخوردِ یک حوله‌ی خیس به صورتِ نیکی و دادِ بلندش سالن را پر کرد. جیک با خنده‌ی شیطانی‌ای از روی کمرِ جی بلند شده بود و حالا داشت از دستِ نیکی فرار می‌کرد.

«اگه بگیرمت اون موهات رو از ته می‌تراشم!» نیکی با پای برهنه روی پارکت‌ها لیز خورد و به سمتِ جیک دوید.

جی که بالاخره توانسته بود از روی زمین بلند شود، با قیافه‌ای مچاله و پر از درد کمرش را گرفت و غرغرکنان به سمتِ هیسونگ و سونگهون آمد. خودش را با خستگی روی زمین، درست سمتِ راستِ هیسونگ انداخت و نالید: «من دیگه پیر شدم هیونگ. امشب نوبتِ توعه ظرفای شام رو بشوری، من رسماً از کمر فلج شدم.»

هیسونگ با خنده سرش را به آینه تکیه داد، نگاهی به جی و بعد به سونگهون انداخت و گفت: «باشه. امشب من می‌شورم. اصلاً امشب خودم براتون شام درست می‌کنم. رامن با پنیرِ اضافه و تخم‌مرغِ نیم‌پز، همون‌طوری که دوست دارین.»

حتی سونو هم که کابلِ شارژر را بالاخره از چنگِ نیکی درآورده بود، با شنیدنِ این حرف سرش را چرخاند و با چشم‌های درشت‌شده گفت: «واقعاً؟! هیسونگ‌هیونگ می‌خواد آشپزی کنه؟ بچه‌ها، فردا قراره برف بباره!»

سونگهون نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. لبخندِ درخشانی روی لب‌هایش نشست، از همان لبخندهایی که دندان‌های نیشش را نشان می‌داد و قلبِ هیسونگ را زیر و رو می‌کرد. او درحالی که کیسه‌ی یخ را روی زانویش جابه‌جا می‌کرد، به بازوی هیسونگ تکیه داد و با لحنِ شوخِ همیشگی‌اش به بقیه گفت: «زیاد ذوق نکنید، احتمالاً نودل‌ها رو خمیر می‌کنه و مجبور می‌شیم آخرِ شب پیتزا سفارش بدیم.»

«هی!» هیسونگ با خنده‌ای مصنوعی اخم کرد و با شانه‌اش ضربه‌ی آرامی به شانه‌ی سونگهون زد. «من رو دستِ گوردون رمزی بلند شدم. حالا می‌بینی.»

سالنِ تمرین پر از صدای خنده، کل‌کل‌های بی‌اهمیت و گرمایِ حضورِ هفت نفری بود که شبیهِ یک خانواده‌ی واقعی کنار هم نفس می‌کشیدند. هیسونگ چشمانش را بست و اجازه داد صدای برخوردِ کتانی‌ها، غرغرهای جی، و خنده‌های نرمِ سونگهون که درست در چند میلی‌متریِ گوشش نفس می‌کشید، تمامِ وجودش را پر کند.

هیچ‌چیز کامل نبود؛ زانوی سونگهون درد می‌کرد، آن‌ها خسته بودند، کمپانی همیشه مثلِ یک سایه‌ی سنگین بالای سرشان بود و خطرِ لو رفتنِ رابطه‌شان هنوز هم وجود داشت. اما در آن لحظه، نشستن روی کف‌پوشِ چوبیِ سالنِ تمرین، درحالی که گرمای بدنِ سونگهون را کنارش حس می‌کرد و صدای خنده‌ی اعضا در فضا می‌پیچید، تنها چیزی بود که هیسونگ از این دنیا می‌خواست. طوفان گذشته بود، و آن‌ها هنوز با هم بودند.

بام کمپانی، نیمه‌شب

بادِ خنکِ آخرِ شب، بوی آسفالتِ نم‌دار و دودِ محوِ شهر را روی پشت‌بامِ کمپانی می‌آورد. اینجا، دور از نورهای سفید و خیره‌کننده‌ی سالنِ تمرین و هیاهوی خوابگاه، همه‌چیز در یک تاریکیِ سینمایی و ملایم غرق شده بود. تنها منبعِ نور، تابشِ نئون‌های دوردستِ سئول و نورِ زردِ ضعیفی بود که از هواکش‌های بزرگِ روی بام می‌تابید.

سونگهون روی لبه‌ی دیوارِ کوتاه و سیمانیِ بام نشسته بود؛ پاهای بلندش را در هوای آزاد رها کرده بود و آن‌ها را با ریتمی آرام تکان می‌داد. صدای جیرجیرِ لولای زنگ‌زده‌ی درِ خرپشته، سکوتِ شب را خراشید و هیسونگ با دو لیوانِ کاغذیِ قهوه که از دستگاهِ طبقه‌ی همکف گرفته بود، بیرون آمد.

«بگیرش، دستم سوخت.» هیسونگ یکی از لیوان‌ها را به سمتِ سونگهون گرفت و خودش هم با فاصله‌ای کم، کنارِ او روی لبه‌ی سیمانی نشست.

سونگهون قهوه را گرفت و گرمای دلچسبِ لیوان را بین انگشتانِ کشیده و سردش حبس کرد. بخارِ محوی از روی قهوه‌ی داغ بلند می‌شد و در هوای خنکِ شب می‌رقصید. او با لبخندی که هنوز طعمِ خنده‌های سرِ میزِ شام را داشت، گفت: «باید اعتراف کنم... رامنِ امشبت شاهکار بود. جی‌هیونگ تا آخرش داشت زیر لب غر می‌زد که چرا نودل‌ها رو این‌قدر عالی درآوردی.»

هیسونگ جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید. طعمِ گس و تلخِ آن روی زبانش پخش شد. با افتخارِ ساختگی‌ای شانه‌ای بالا انداخت: «بهت که گفتم، من دست‌پختم حرف نداره. فقط تا حالا استعدادم رو مخفی نگه داشته بودم تا بقیه ناامید نشن.»

سونگهون خنده‌ی آرامی کرد و سرش را به سمتِ آسمانِ بی‌ستاره‌ی شهر چرخاند. باد، موهای مشکی‌اش را روی پیشانی‌اش به هم می‌ریخت. هیسونگ در سکوت به نیم‌رخِ او خیره شد. نورِ محوِ شهر، سایه‌روشنِ ملایمی روی خطِ فکِ تیزِ سونگهون انداخته بود. آرامشِ این لحظه، بعد از آن طوفانِ وحشتناکِ ظهر، مثلِ یک داروی مسکن در رگ‌های هیسونگ جریان داشت.

هیسونگ به آرامی شروع به زمزمه‌ی یک ملودی کرد؛ یک ریتمِ کُند که این روزها ذهنش را درگیر کرده بود. صدای بم و خش‌دارش در صدای محوِ ترافیکِ پایینِ شهر حل می‌شد.

سونگهون چشمانش را بست و با صدای هیسونگ لبخند زد: «این همون ملودیه که دیروز با گیتار تو استودیو می‌زدی؟»

«آره...» هیسونگ لیوان قهوه را روی لبه‌ی سیمانی گذاشت. دستش را جلو برد و آرام روی دستِ سونگهون که دور لیوان حلقه شده بود، گذاشت. گرمای کفِ دستش، سرمای انگشتانِ سونگهون را در خود حل کرد. «فکر کنم بالاخره می‌دونم چطور باید تمومش کنم.»

سونگهون چشمانش را باز کرد. نگاهش را به دست‌های گره‌خورده‌شان دوخت و با صدایی که فقط برای گوش‌های هیسونگ بود، زمزمه کرد: «امروز تو اتاق مدیریت...»

هیسونگ نفسِ عمیقی کشید. شستش را روی پوستِ نرمِ دستِ سونگهون کشید و به افقِ روشنِ شهر خیره شد: «یلحضه جدی فکر کردم درباره من و توعه... ولی نبود.»

سوزِ بادِ اواخرِ دسامبر، مثلِ تیغه‌های نامرئی روی پوستِ صورتشان می‌کشید. هوای سئول در این موقع از سال بی‌رحمانه سرد بود و بخارِ نفس‌هایشان با هر بازدم، مثل دودِ سفیدی در تاریکیِ شبِ روی پشت‌بام حل می‌شد. هیسونگ آخرین جرعه از قهوه‌اش را که حالا در مجاورتِ هوای زیرِ صفر کاملاً یخ کرده بود، سر کشید و لیوانِ کاغذی را مچاله کرد.

«پاشو بریم تو.» هیسونگ با صدایی که از برخوردِ بادِ سرد دورگه شده بود، سکوتِ روی بام را شکست. از روی لبه‌ی سیمانیِ دیوار پایین پرید و دستش را به سمتِ سونگهون دراز کرد. «هوا داره یخ می‌زنه. فردا باید بریم فرودگاه؛ باید استراحت کنی»

سونگهون خنده‌ی نرمی کرد، دستِ بزرگ و گرمِ هیسونگ را گرفت و با احتیاط از روی لبه‌ی دیوار پایین آمد. لحظه‌ای که وزنِ بدنش روی پای چپش افتاد، چهره‌اش کمی در هم رفت. هیسونگ بلافاصله دستش را پشتِ کمرِ او گذاشت تا تعادلش را حفظ کند.

وقتی از خرپشته پایین آمدند و واردِ راهروهای گرمِ کمپانی شدند، سونگهون نفسِ عمیقی کشید و با لحنی کلافه گفت: «فقط خدا می‌دونه امشب چطوری قراره برم خونه.»

هیسونگ درحالی که دکمه‌ی آسانسور را می‌زد، با ابروهای گره‌خورده به سمتش چرخید: «خونه؟ دیروقته. چرا نمیری خوابگاه؟»

«لوله‌ی شوفاژِ سقفِ کاذب ترکیده.» سونگهون دستش را لای موهای آشفته‌اش کشید. «موکتِ اتاق کامل خیسِ آب شده و تو این سرما بوی نمِ یخ‌زده میده. گفتن تا فردا ظهر که تأسیساتی بیاد، نمی‌تونم برم توش. بقیه اتاقا جا ندارن.»

هیسونگ چند ثانیه در سکوت به او نگاه کرد. صدای «دینگ»ِ آسانسور آمد و کابین نمایان شد.

هیسونگ با لحنی قاطع و بدونِ جای بحث، دکمه‌ی پارکینگ را فشار داد. «من می‌خواستم برم آپارتمانِ خودم تا روی تنظیمِ آهنگ کار کنم. با من بیا اونجا.»

هیسونگ نگاهی از توی آینه‌ی آسانسور به او انداخت، همان نگاهِ نافذِ ارشدگونه‌ای که حالا با یک نرمیِ محافظت‌کننده ترکیب شده بود. «تختِ من خیلی از تخت خوابگاه و خونه خودت نرم‌تره. پات هم نیاز به استراحتِ درست داره. من مراقبشم»

چند دقیقه بعد، ونِ کارنیوالِ مشکیِ کمپانی در خروجیِ پارکینگِ زیرزمینی منتظرشان بود. دانه‌های ریزِ برف کم‌کم داشتند در آسمانِ تاریکِ سئول شروع به باریدن می‌کردند.

سونگهون روی صندلی‌های چرمی و عریضِ عقب نشست و هیسونگ بلافاصله کنارش جا گرفت. درِ کشویی با صدای خفه‌ای بسته شد. بوی چرمِ نو، ادکلنِ ملایمِ راننده و هوای به شدت گرمی که از دریچه‌های بخاریِ ماشین به بیرون می‌دمید، فضای داخلِ ون را شبیهِ به یک پیله‌ی امن در برابرِ بورانِ دسامبر کرده بود.

ماشین با حرکتی نرم به خیابان‌های خلوت و یخ‌زده‌ی سئول پیوست. درونِ ماشین نیمه‌تاریک بود و شیشه‌های دودی از اختلافِ دمای بیرون و داخل، کمی بخار گرفته بودند. شایعه‌ی زرد و نارنجیِ چراغ‌های خیابان از لای بخارِ شیشه‌ها عبور می‌کرد و روی خطِ فکِ هیسونگ می‌لغزید. صدای ضعیفِ لاستیک‌ها روی آسفالتِ خیس، مثل یک لالاییِ آرام‌بخش بود.

هیسونگ دستش را روی کنسولِ وسط گذاشت. فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که زانوهایشان با تکان‌های ملایمِ ماشین به هم برخورد می‌کرد. سونگهون که از خستگی و گرمای مطبوعِ بخاری پلک‌هایش سنگین شده بود، سرش را کج کرد و بدونِ هیچ حرفی، آن را روی شانه‌ی پهنِ هیسونگ گذاشت. هیسونگ نفسِ عمیقی کشید، بوی شامپوی ملایمِ سونگهون را به ریه فرستاد و در تمامِ طولِ مسیرِ ده‌دقیقه‌ای، فقط به دانه‌های برفی که به شیشه می‌خوردند خیره ماند.

ونِ مشکی جلوی یک ساختمانِ مدرن توقف کرد. هیسونگ از راننده تشکر کرد و وقتی درِ کشویی باز شد، سوزِ برفِ دسامبر به صورتشان سیلی زد. با سرعت واردِ لابیِ گرم و خلوتِ ساختمان شدند.

آپارتمانِ هیسونگ در طبقه‌ی دوازدهم بود. وقتی درِ چوبی و سنگینِ خانه باز شد، سونگهون قدم به دنیای شخصیِ هیسونگ گذاشت؛ دنیایی که به شدت بازتابی از روحیاتِ صاحبش بود.

با روشن شدنِ لامپ‌های دیواریِ کم‌نور، دکوراسیونِ خانه نمایان شد. فضا به شدت یادآورِ خود هیسونگ بود. کف‌پوش‌های چوبیِ تیره، یک مبلِ چرمیِ چسترفیلدِ قهوه‌ایِ سوخته، دیواری با آجرهای رستیک، و قفسه‌ای پر از صفحه‌های وینیل. گوشه‌ی سالن، یک پیانوی دیواریِ مشکی و یک گیتارِ آکوستیکِ چوبی در سکوت ایستاده بودند؛ همان سازهایی که هیسونگ با آن‌ها ملودی‌های آلبوم را خلق می‌کرد. بوی عطرِ هیسونگ—ترکیبی از چوبِ صندل، قهوه و یک تلخیِ مردانه—در فضای گرمِ خانه پیچیده بود.

اینجا دیگر استودیوی سردِ کمپانی نبود؛ اینجا پناهگاهِ مطلقِ هیسونگ بود.

«کفشاتو همون‌جا دربیار، دمپاییِ روفرشی تو کمدِ سمتِ راسته.» هیسونگ درحالی که پالتوی ضخیمش را از تن درمی‌آورد و روی چوب‌لباسی می‌انداخت، با صدای آرامی گفت.

سونگهون کفش‌هایش را درآورد و پایش را در دمپایی‌های نرم فرو برد. هیسونگ سیستمِ گرمایشِ از کف را بالا برد تا سرمای استخوان‌سوزِ بیرون از بدنشان خارج شود و به سمتِ آشپزخانه‌ی کوچکش رفت که با نورپردازیِ مخفیِ زرد روشن شده بود.

«چیزی می‌خوری؟» هیسونگ درِ یخچال را باز کرد. «آب‌میوه دارم، آبِ معدنی... و البته یه بطری شرابِ قرمز که مالِ خیلی وقت پیشه.»

سونگهون درحالی که به قاب‌عکس‌های کوچک روی دیوار و گیتارِ آکوستیکِ هیسونگ نگاه می‌کرد، به اپنِ مرمرِ تیره تکیه داد و لبخندِ خسته‌ای زد: «فقط یه لیوان آب. چشمام دارن از کاسه درمیان.»

هیسونگ یک لیوانِ بلوریِ سنگین را پر از آبِ خنک کرد و به دستِ او داد. وقتی سونگهون لیوان را می‌گرفت، انگشتانشان برای چند ثانیه روی سطحِ سردِ شیشه به هم گره خورد. در سکوتِ محضِ آپارتمانِ طبقه‌ی دوازدهم، درحالی که پشتِ پنجره‌های قدی برف می‌بارید، فقط صدای نفس‌های منظمِ آن‌ها به گوش می‌رسید.

هیسونگ لیوانِ خودش را روی اپن گذاشت، یک قدم جلوتر آمد، نگاهش دیگر خسته و سرد نبود؛ تاریک، عمیق و پر از یک مالکیتِ نرم بود.

Report Page