Overflow

Overflow

teexio

صدای کشیده شدنِ پیاپیِ کفیِ کتانی‌ها روی پارکتِ براقِ سالن، با ریتمِ سنگینِ بیسِ آهنگ در هم آمیخته بود. وقتی نتِ پایانی از اسپیکرهای بزرگِ گوشه‌ی اتاق پخش شد، هر هفت نفر در پوزیشنِ نهاییِ رقص خشکشان زد.

قفسه‌ی سینه‌هایشان به شدت بالا و پایین می‌رفت و صدای نفس‌نفس زدن‌هایشان، تنها صدایی بود که پس از قطع شدنِ موسیقی در سالنِ تمرینِ بزرگِ کمپانی می‌پیچید.

«خسته نباشید!» صدای جونگوون، در حالی که دستش را روی زانوهایش تکیه داده بود و قطراتِ عرق از روی پیشانی‌اش می‌چکید، پایانِ تمرینِ چهار ساعته‌ی آن روز را اعلام کرد.

در حالتِ عادی، و دقیقاً تا همین چند روز پیش، پایانِ تمرین با صدای کوبنده‌ی هیسونگ همراه می‌شد که ایراداتِ ریزِ فرمِ دست‌ها یا ناهماهنگیِ زاویه‌ی بدنِ اعضا را گوشزد می‌کرد. جونگوون با کمی احتیاط سرش را چرخاند تا واکنشِ هیسونگ را ببیند. اما هیسونگ، برخلافِ تمامِ آن روزهای تاریک و پر از تنش، با حوله‌ی کوچکی عرقِ صورتش را پاک کرد، بطری آب‌معدنی‌اش را برداشت و با لبخندِ نرم و آرامی گفت: «کارتون عالی بود بچه‌ها.»

جونگوون پلک زد، نگاهی با جی رد و بدل کرد و شانه‌هایش از سرِ آسودگی پایین افتاد. طوفان تمام شده بود. هرچند هیچ‌کس جز هیسونگ و سونگهون نمی‌دانست در آن شبِ بارانی چه گذشته است، اما تغییرِ رفتارِ هیسونگ کاملاً محسوس بود. او حالا شبیهِ کسی بود که متوجه شده زمانش محدود است و می‌خواهد هر ثانیه از این روزمرگی‌های خسته‌کننده را مثل یک گنجینه در حافظه‌اش ثبت کند.

فضای خشک و خشنِ تمرین، در عرضِ چند دقیقه به هرج‌ومرجِ دوست‌داشتنی و همیشگیِ انهایپن تبدیل شد.

درِ سالنِ تمرین باز شد و یکی از منیجرها با سه کیسه‌ی بزرگِ پلاستیکی که بوی مرغ سوخاریِ تند، دوکبوکی و جاجانگمیون از آن‌ها بیرون می‌زد، وارد شد. نیکی با صدای بلندی صدای دراماتیکی از خود بیرون کشید و خودش را روی زمین سر داد تا کیسه‌ها را بگیرد. سونو با خنده به بازوی نیکی کوبید تا اول خودش ظرفِ سسِ پنیری را بردارد و جیک، در حالی که روی زمینِ سالن دراز کشیده بود تا کمرش را خستگی در کند، با صدای بلند غر زد: «به مرغای من دست نزن!»

اعضا یک دایره‌ی بزرگ وسطِ سالنِ تمرین تشکیل دادند. جی مثل همیشه نقشِ مراقب را برعهده گرفت، چاپستیک‌ها را از پلاستیک درآورد و با دقت بین همه پخش کرد.

سونگهون با زانوبندِ کشیِ مشکی‌اش که کمی ضخیم‌تر از حدِ معمول بود، با احتیاط روی زمین نشست و یک پایش را دراز کرد. قبل از اینکه بتواند خودش را برای برداشتنِ ظرفِ برنج جلو بکشد، هیسونگ با آرامش و بدون هیچ حرفِ اضافه‌ای، کنارش نشست. فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که زانوهایشان به هم برخورد می‌کرد.

هیسونگ ظرفِ برنج را برداشت، درش را باز کرد و همراه با یک جفت چاپستیکِ چوبی و یک تکه مرغِ بدونِ استخوان که خودش انتخاب کرده بود، جلوی سونگهون گذاشت.

سونگهون سرش را بالا آورد. نگاهشان برای چند ثانیه در میانِ سر و صدای بلندِ خنده‌های نیکی و جیک به هم گره خورد. چشمانِ هیسونگ دیگر آن سرمایِ استریل و فاصله‌دارِ هفته‌ی پیش را نداشت؛ نگاهش گرم، عمیق و پر از یک مراقبتِ خاموش بود.

«مرسی هیونگ...» سونگهون زیر لب زمزمه کرد و سایه‌ی محوی از لبخند، گوشه‌ی لب‌هایش نشست.

هیسونگ فقط سر تکان داد. او در سکوت به غذا خوردنِ بچه‌ها نگاه می‌کرد. به سونو که داشت با هیجان از یک وایرالِ جدید در تیک‌تاک حرف می‌زد، به جی که با دقت داشت سسِ روی صورتِ نیکی را با دستمال پاک می‌کرد، و به سونگهون که حالا آرام گرفته بود و با اشتهای بیشتری غذا می‌خورد. هیسونگ بطری آب را باز کرد و آن را دقیقاً کنار دستِ سونگهون گذاشت تا نیازی نباشد او برای برداشتن آب به زانویش فشار بیاورد.

برای بقیه‌ی اعضا، این فقط یک روزِ عادیِ دیگر در چرخه‌ی بی‌پایانِ آیدل بودن بود؛ بوی عرق، نورهای سفیدِ فلورسنت، غذای سفارش‌داده‌شده روی کف‌پوشِ چوبی و خنده‌های بلند. اما برای هیسونگ، این روزمرگی مثل یک تابلوی نقاشیِ بی‌نظیر بود. او می‌خواست در این روزها، آن‌قدر با همه خوب باشد که اگر بدترین حالت پیش آمد؛ بتوانند با خاطراتِ این روزها زنده بمانند.

جونگوون در حالی که نودل می‌جوید، نگاهِ زیرچشمی‌ای به هیسونگ و سونگهون انداخت. او به جی که کنارش نشسته بود نزدیک شد و با صدای خیلی آرامی گفت: «برگشتن تنظیماتِ کارخونه»

جی لبخندِ کجی زد، یک تکه مرغ در دهانش گذاشت و زمزمه کرد: «بهت که گفتم... خودشون حلش می‌کنن.»

غذا خوردن تمام شد و اعضا یکی‌یکی روی زمین دراز کشیدند تا غذایشان هضم شود. هیسونگ به دیوارِ آینه‌ایِ سالن تکیه داده بود. سونگهون، بدونِ اینکه حرفی بزند، کمی خودش را روی زمین کشید و سرش را درست روی پایِ درازشده‌ی هیسونگ گذاشت. هیسونگ لبخندی زد، دستش را پایین آورد و با ملایمت، شروع به بازی کردن با موهای نم‌دارِ سونگهون کرد؛ تصویری از یک آرامشِ شکننده، درست در مرکزِ چشمِ طوفانی که در راه بود.

این فضای روزمره و آرام، تضادِ بسیار زیبایی با تنش‌های قبلی ایجاد می‌کند.

سکوتِ بعد از غذا، با صدای خش‌خشِ پلاستیک‌ها و هومِ یکنواختِ سیستمِ تهویه‌ی سالن پر شده بود. اعضا مثل تکه‌های پازلی که به‌هم‌ریخته باشند، روی کف‌پوشِ چوبیِ سالن پخش شده بودند. نورِ سفید و درخشانِ مهتابی‌ها روی آینه‌های سرتاسریِ قدی می‌تابید و تصویرِ هفت پسرِ خسته اما راضی را منعکس می‌کرد.

سونو، در حالی که دست‌هایش را زیر سرش گذاشته بود و به سقف نگاه می‌کرد، سکوتِ کشدار و راحتِ بینشان را شکست: «بچه‌ها... دیشب یه خواب دیدم. هنوز ذهنم درگیرشه.»

جیک که داشت با گوشی‌اش ور می‌رفت، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد خندید و گفت: «باز قبلِ خواب رامنِ تند خوردی؟ دفعه‌ی پیش خواب دیده بودی مربیِ رقصمون تبدیل به یه پنگوئنِ غول‌پیکر شده!»

سونو با حرص نیم‌خیز شد و به بازوی جیک کوبید: «نه گوش بده! خواب دیدم استایلیست‌نونا داره توی راهروهای کمپانی دنبالم می‌دوئه. یه کتِ چرمِ ماری سبزِ فسفریِ پشمالو دستش بود و داد می‌زد: 'سونو! کانسپتِ آلبومِ جدید همینه! باید بپوشیش!' منم انقدر تند دویدم که افتادم توی استخرِ توپ!» صدای خنده‌ی بلندِ نیکی کلِ سالن را برداشت. او آن‌قدر خندید که روی زمین غلت زد و پایش به بطریِ آبِ خالی خورد: «وای... ولی خیلی هم دور از واقعیت نیست! یادتونه هفته‌ی پیش می‌خواستن واسه شوتینگِ مجله، اون کلاه‌های عجیب‌غریبِ توری رو سرمون بذارن؟ من رسماً داشتم سکته می‌کردم.» جونگوون با یادآوریِ آن خاطره، سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد و با خنده گفت: «خدا رو شکر مدیرِ هنری لحظه‌ی آخر کنسلش کرد، وگرنه تا آخرِ عمرمون تو توییتر میم می‌شدیم.» جی که تا آن لحظه با چشم‌های بسته به دیوار تکیه داده بود، آهِ عمیقی کشید و با لحنی کاملاً جدی و فیلسوفانه گفت: «بزرگ‌ترین تراژدیِ امروزِ من لباسای عجیب‌غریب نبود... دستگاهِ اسپرسوسازِ خوابگاه سوخت. صبح که بیدار شدم، دیدم جای قهوه داره ازش دودِ سیاه بلند میشه. قشنگ حس کردم روزم نابود شده.» نیکی با نیشخند گفت: «پس بگو چرا موقعِ تمرینِ وکال انقدر بی‌اعصاب بودی! من فکر کردم بازم از دستِ شلختگیِ من شاکی.» جی چشم‌هایش را باز کرد و نگاهِ تیزی به نیکی انداخت: «اون که جای خود داره. اگه امشب اون تیشرتای عرق‌کرده‌ت رو جمع نکنی، فردا باید تو حیاطِ کمپانی بخوابی.» سونگهون که تا آن لحظه در سکوت به حرف‌هایشان گوش می‌داد و چشمانش از فرطِ آرامش نیمه‌باز بود، کمی سرش را روی پای هیسونگ جابه‌جا کرد تا زاویه‌ی دیدش به سمتِ جی بهتر شود. با لحنِ خونسرد و شوخِ همیشگی‌اش زمزمه کرد: «جی... اگه قول بدی هر روز صبح قبل از رفتن به کمپانی برام یه آیس‌آمریکانو درست کنی، خودم برات یه دستگاهِ اسپرسوسازِ جدید می‌خرم. از اون مدلای ایتالیایی که دوست داری.» جی با شنیدنِ این حرف، بلافاصله انگشتِ اشاره‌اش را به سمتِ سونگهون گرفت و با چشمانی که حالا برق می‌زدند گفت: «قبوله. همه شاهد باشین، خودش پیشنهاد داد!» صدای اوهووو و تشویقِ بقیه‌ی بچه‌ها بلند شد. جیک با خنده گفت: «سونگهون دوباره دست‌به‌جیب شد!» در تمامِ این مدت، هیسونگ فقط گوش می‌داد. انگشتانِ بلندش با ریتمی آرام و بی‌نهایت لطیف، لای موهای نرم و حالت‌دارِ سونگهون حرکت می‌کردند؛ گاهی پشتِ گوشش را لمس می‌کرد و گاهی موهای روی پیشانی‌اش را کنار می‌زد. لبخندِ گرم و ملایمی روی لب‌های هیسونگ نشسته بود. نگاهش بینِ چهره‌های خندانِ اعضا می‌چرخید. «کاش می‌شد زمان رو همین‌جا متوقف کرد...» هیسونگ در دلش زمزمه کرد. این مکالماتِ بی‌ارزش و روزمره؛ بحث سرِ سوختنِ دستگاه قهوه‌ساز، خواب‌های عجیبِ سونو، و کل‌کل‌های نیکی و جی، برای او حالا ارزشمندترین سمفونیِ دنیا بود. سونگهون که متوجهِ سکوتِ طولانیِ هیسونگ شده بود، سرش را کمی بالا آورد و وارونه به چهره‌ی هیسونگ نگاه کرد. چشمانِ سیاهش در آن زاویه درشت‌تر به نظر می‌رسیدند. با صدای آرامی که فقط هیسونگ بشنود پرسید: «به چی فکر می‌کنی؟ تو خوابِ عجیبی ندیدی؟» هیسونگ از افکارش بیرون کشیده شد. نگاهش به چشمانِ پرسشگر و براقِ سونگهون گره خورد. انگشتِ شستش را خیلی نرم روی گونه‌ی سونگهون کشید و با لبخندی که سعی می‌کرد تمامِ غمش را پشتِ آن پنهان کند، جواب داد: «نه... داشتم فکر می‌کردم که باید جی رو مجبور کنیم امشب برامون رامنِ مخصوص بپزه. به عنوانِ پیش‌پرداختِ اون دستگاهِ قهوه‌سازِ تو.» سونگهون لبخندِ محوی زد، چشمانش را بست و دوباره سرش را روی پای هیسونگ رها کرد: «فکرِ خوبیه.»

جونگوون بلند شد و دست‌هایش را به هم کوبید تا توجهِ همه را جلب کند: «خب تنبلا! پاشید یبار دیگه کل کوریوگرافی رو چک کنیم و بعد بریم.» نیکی با ناله‌ای بلند روی زمین کش آمد: «هیونگ... فقط پنج دقیقه‌ی دیگه...» اما جی از جایش بلند شد و دستِ نیکی را کشید تا او را بلند کند: «پاشو بچه، غر نزن.» هیسونگ هم دستش را زیرِ شانه‌ی سونگهون گذاشت تا کمک کند راحت‌تر بنشیند و مراقبِ زانویش باشد. فضای سالن دوباره پر از صدای کشیده شدنِ کفش‌ها، شوخی‌های ریز و بویِ گرمِ زندگیِ گروهی شد. هیسونگ در حالی که به سمتِ جایگاهش در صفِ رقص می‌رفت، یک بارِ دیگر به این قابِ بی‌نقص نگاه کرد تا آن را در ذهنش ذخیره کند.

تمرین با صدای بلند و ریتمیکِ کفش‌ها روی پارکت به اوجِ خودش رسیده بود. رطوبتِ هوا در سالن از حرارتِ بدنِ هفت پسر بالا رفته بود و بوی عرق و اسپریِ خنک‌کننده در فضا موج می‌زد. هیسونگ در مرکزِ آرایشِ رقص، با تمرکزی بی‌نظیر می‌چرخید که ناگهان درِ شیشه‌ایِ سالنِ تمرین با شتاب باز شد.

موسیقی قطع نشد، اما منیجرِ ارشد با چهره‌ای که هیچ اثری از شوخی در آن نبود، دستش را بالا برد و اشاره کرد که سیستم را خاموش کنند. صدای موسیقیِ پربیس با یک دکمه خفه شد و تنها صدای نفس‌نفس زدن‌های اعضا باقی ماند.

«هیسونگ، جونگوون.» صدای منیجر در سالنِ بزرگ اکو شد. چهره‌اش مثل یک دیوارِ سنگی، نفوذناپذیر بود. «بیاید طبقه‌ی نهم... مدیریتِ اجرایی.»

درست در همان یک ثانیه، تمامِ خونِ بدنِ هیسونگ یخ زد.

طبقه‌ی نهم. آنجا فقط دفاترِ تمرین یا استودیوهای ضبط نبود؛ آنجا جایی بود که قراردادها فسخ می‌شدند، بحران‌ها مدیریت می‌شدند و پرونده‌های سنگین روی میزِ چوبیِ مدیرعامل قرار می‌گرفتند. جونگوون با آستینِ تیشرتش عرقِ پیشانی‌اش را پاک کرد و با کمی تعجب سر تکان داد: «چشم... الان میایم.» اما هیسونگ خشکش زده بود. ضربانِ قلبش با چنان شدتی به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید که حس می‌کرد دنده‌هایش در حالِ شکستن هستند. نگاهِ وحشت‌زده‌اش ناخودآگاه به سمتِ سونگهون چرخید که با نگرانی از آینه‌ی قدی به او خیره شده بود. هیسونگ سریع نگاهش را دزدید. «حتما...» این تنها کلمه‌ای بود که در مغزش جیغ می‌کشید. «عکس‌ها رو می‌خوان نشون بدن. می‌خوان همه‌چیز رو تموم کنن.» مسیرِ سالنِ تمرین تا آسانسور، برای هیسونگ مثل راه رفتن روی طنابِ اعدام بود. راهروهای طبقه‌ی نهم، برخلافِ طبقاتِ پایین، غرق در یک سکوتِ استریل و خفه‌کننده بودند. کف‌پوش‌ها موکتِ ضخیم و سرمه‌ای‌رنگی داشتند که صدای قدم‌ها را می‌بلعید. نورِ زرد و کم‌جانِ هالوژن‌ها روی دیوارهای چوبی می‌تابید و بوی قهوه‌ی تلخِ اسپرسو و عطرِ تند و گران‌قیمتِ مدیران، هوای آنجا را سنگین کرده بود. دست‌های هیسونگ در جیبِ شلوارِ ورزشی‌اش مشت شده بودند و ناخن‌هایش کفِ دستش را می‌خراشیدند. قطره‌ای از عرقِ سرد روی شقیقه‌اش لغزید. او نمی‌توانست اجازه دهد جونگوون آن عکس‌ها را ببیند. نمی‌توانست اجازه دهد رهبرِ جوانِ گروه—کسی که مثل برادرِ کوچک‌ترشان بود—شاهدِ فروپاشیِ اعتبارِ هیسونگ و سونگهون باشد. وقتی به درِ سنگین و چرمیِ اتاقِ مدیریت رسیدند، منیجر دستگیره را پایین کشید. هیسونگ ناگهان ایستاد. صدایش می‌لرزید، هرچند تمامِ توانش را جمع کرده بود تا عادی به نظر برسد: «هیونگ...» منیجر برگشت و با ابروهای گره‌خورده به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی هیسونگ نگاه کرد. جونگوون هم با تعجب ایستاد. هیسونگ آبِ دهانش را به سختی قورت داد. گلویش مثل شن‌زار خشک شده بود. نگاهی به درِ نیمه‌باز انداخت و با لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشد، اما اضطراب از تک‌تکِ کلماتش چکه می‌کرد، پرسید: «لازمه جونگوونم باشه؟ اگه موضوع مربوط به پرودیوسِ آلبوم یا دموهای منه... خودم می‌تونم هندلش کنم. جونگوون خسته‌ست، باید استراحت کنه.» جونگوون با گیجی به هیسونگ نگاه کرد. او هرگز ندیده بود هیسونگ بخواهد او را از یک جلسه‌ی رسمی کنار بگذارد. منیجر اخمِ غلیظی کرد. با لحنی قاطع و بی‌حوصله که هیچ جایی برای بحث نمی‌گذاشت، جواب داد: «معلومه که لازمه. اون لیدرِ گروهه. مگه میشه تو جلسه‌ نباشه؟ بیاین تو.» کلمات مثل پتک روی سرِ هیسونگ فرود آمد. نفسش در سینه حبس شد. با قدم‌هایی که انگار به آن‌ها وزنه‌های سربی بسته بودند، واردِ اتاقِ تاریک و بزرگِ مدیریت شد. پشتِ میزِ بزرگِ، مدیرِ اجراییِ کمپانی نشسته بود. روی میز، یک آیپد با صفحه‌ی روشن قرار داشت. هیسونگ روی صندلیِ چرمیِ روبه‌روی میز نشست. چشمانش را محکم بست و منتظرِ ضربه‌ی نهایی ماند. منتظر ماند تا صفحه‌ی آیپد به سمتِ آن‌ها بچرخد و عکسی از او و سونگهون—شاید در یک کوچه‌ی تاریک، شاید در همان شب‌هایی که فکر می‌کردند کسی آن‌ها را نمی‌بیند—روی صفحه ظاهر شود. منتظر ماند تا صدای خرد شدنِ دنیایش و چشمانِ پر از بهتِ جونگوون را ببیند.

مدیرِ اجرایی دست‌هایش را روی هم قلاب کرد، نفسِ عمیقی کشید و با صدایی جدی گفت: «امروز صبح... یه اتفاقِ خیلی بد افتاده.» هیسونگ لبه‌ی چرمیِ صندلی را آن‌قدر محکم فشار داد که بندِ انگشتانش سفید شدند. «دموی ترکِ آلبومِ جدید لو رفته.» سکوت. برای یک ثانیه، مغزِ هیسونگ از پردازشِ جمله‌ای که شنیده بود، بازماند. چشمانش باز شد. پلک زد. یک بار، دو بار. جونگوون بلافاصله نیم‌خیز شد و با صدایی پر از شوک پرسید: «چی؟! لو رفته؟ چطور ممکنه؟ ما حتی هنوز ضبطِ نهایی رو تموم نکردیم!» مدیر با کلافگی آیپد را به سمتِ جونگوون چرخاند: «یک نسخه سی‌ثانیه‌ای از کورسِ آهنگ که صدای هیسونگ توشه، توی یه سرور پرایوت دیسکورد پخش شده. تیمِ سایبریِ ما الان داره ردش رو می‌زنه که ببینه کدوم استفِ احمقی این فایل رو جابه‌جا کرده. اما مسئله اینه که احتمال داره کانسپت لو بره.»

هیسونگ همان‌طور روی صندلی خشکش زده بود. دمو؟ فایلِ صوتی؟ ناگهان یک موجِ عظیم، گرم و دیوانه‌وار از آرامش، مثل یک سیلاب در رگ‌هایش سرازیر شد. زانوهایش زیرِ میز بی‌حس شدند و اگر روی صندلی ننشسته بود، قطعاً همان‌جا روی زمین می‌افتاد. ریه‌هایش که تا چند ثانیه پیش در حالِ انفجار بودند، حالا با یک بازدمِ طولانی، لرزان و بی‌صدا خالی شدند. این یک مسئله‌ی کاری بود، یک دردسرِ برای گروه، کمپانی و آلبومِ جدیدشان... اما هیچ ربطی به سونگهون نداشت. ربطی به عکس‌ها نداشت. رازِ آن‌ها هنوز در تاریکی امن بود. جونگوون که با اضطراب در حالِ پرسیدنِ سوالاتِ پی‌درپی از مدیر بود، متوجهِ حالِ عجیبِ هیسونگ شد. برگشت و دستش را روی شانه‌ی هیسونگ گذاشت: «هیونگ... حالت خوبه؟ رنگت عینِ گچ شده. می‌دونم چقدر روی این دمو زحمت کشیده بودی...» هیسونگ با دستانی که حالا از فرطِ افتِ آدرنالین لرزشِ خفیفی داشتند، صورتش را مالید. یک خنده‌ی بسیار کوتاه، عصبی و نامفهوم از گلویش فرار کرد که سریع آن را پشتِ سرفه‌ای پنهان کرد. با صدایی که هنوز رگه‌هایی از بهت در آن بود، رو به جونگوون و مدیر گفت: «من... من خوبم. فقط... شوکه شدم.» مدیرِ اجرایی با جدیت گفت: «مسئله‌ی خیلی بزرگی نیست، ولی نمیخوام تکرار بشه؛ پس باید سریع جمعش کنیم. هیسونگ، باید تنظیمِ بیسِ آهنگ رو عوض کنی. باید تا پس‌فردا شب یه نسخه‌ی جایگزین با تمپوی متفاوت آماده کن تا اگه فایلِ اصلی وایرال شد، ما ورژنِ نهایی رو کاملاً متفاوت منتشر کنیم. می‌تونی هندلش کنی؟» هیسونگ نفسِ عمیقی کشید. بوی قهوه‌ی تلخِ اتاق حالا دیگر برایش خفه‌کننده نبود. او به پشتیِ صندلی تکیه داد، گرهِ دست‌هایش را باز کرد و با لحنی که حالا قدرت و تسلطِ همیشگی‌اش به آن برگشته بود، گفت: «بله. تا فردا صبح یه تنظیمِ جدید روی میزتونه.»

«بسیار خب. می‌تونی بری جونگوون. برو به بچه‌ها بگو چیزی برای نگرانی نیست، فقط کانسپت رو یه کم تغییر می‌دیم.»

مدیرِ اجرایی این را گفت و با دست به سمتِ در اشاره کرد. جونگوون که حالا رنگ به صورتش برگشته بود، تعظیمِ نود درجه‌ای کرد: «ممنون رییس. خیالتون راحت باشه.» و بعد رو به هیسونگ کرد، لبخندِ دلگرم‌کننده‌ای زد و از اتاق خارج شد.

اما درست قبل از اینکه هیسونگ هم از جایش بلند شود، صدای بمِ مدیر او را روی صندلی میخکوب کرد: «تو بشین هیسونگ. هنوز کارمون تموم نشده.»

صدای بسته شدنِ درِ سنگینِ چرمی و آکوستیکِ اتاق، با کلیکِ خفه‌ای در فضا طنین انداخت. حالا فقط آن‌ها دو نفر در آن اتاقِ بزرگ و کم‌نور مانده بودند.

هیسونگ دوباره روی صندلی نشست. هنوز تپشِ قلبش از شوکِ قبلی کاملاً پایین نیامده بود که مدیرِ اجرایی، با حرکتی کاملاً متفاوت با چند دقیقه پیش، آیپد را خاموش کرد و آن را روی میز به کناری هل داد. عینکش را از روی چشم برداشت، روی پلِ بینی‌اش را ماساژ داد و بعد، با لحنی که دیگر هیچ اثری از آن جدیتِ بحرانی و رسمی در آن نبود، به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد.

سکوت برای چند ثانیه‌ی کشدار و ملتهب ادامه پیدا کرد. نورِ زردِ هالوژن روی نیمی از صورتِ مدیر سایه انداخته بود. بوی تلخِ اسپرسو حالا با عطرِ گسِ چرمِ مبلمان ترکیب شده و فضا را به شدت سنگین کرده بود.

«خب...» مدیر با لحنی آرام، کشدار و به طرزِ عجیبی ریلکس، سکوت را شکست. نگاهِ تیزش را مستقیم به چشمانِ لرزانِ هیسونگ دوخت: «چی با خودت فکر کردی؟ نکنه واقعاً فکر کردی قراره جلوی لیدرِ گروه‌تون، پرونده‌ی تو و سونگهون رو بکشم وسط؟»

جمله‌اش مثلِ یک سطلِ آبِ یخ، درست روی سرِ هیسونگ خالی شد.

زمان برای هیسونگ متوقف شد. ریه‌هایش ناگهان از کار افتادند و تمامِ آن آرامشی که چند دقیقه‌ی پیش در رگ‌هایش دویده بود، مثلِ خاکستر در باد پودر شد. دست‌هایش که روی پاهایش قرار داشتند، به وضوح لرزیدند. او دهان باز کرد تا چیزی بگوید، تا انکار کند، اما هیچ صدایی از حنجره‌ی خشک‌شده‌اش بیرون نیامد.

مدیرِ اجرایی پوزخندی زد؛ نه از سرِ تمسخر، بلکه بیشتر شبیهِ خنده‌ی یک آدمِ باتجربه به یک بچه‌ی ترسیده.

«نفس بکش پسر... داری کبود میشی.» مدیر دستش را روی میز به هم قلاب کرد.

«ببین هیسونگ، صنعتِ سرگرمی همین‌جوریه. ما تمامِ تلاشمون رو می‌کنیم تا شما رو از روابطِ عاطفی دور نگه داریم. اما در نهایت؟ نمی‌شه جلوی طبیعتِ آدم‌ها رو گرفت. خیلیا با دخترا وارد رابطه میشن، یه درصدِ خیلی کمی هم با پسرها. اینا رو میشه یه جوری زیر سبیلی رد کرد یا با پول دادن به خبرگزاری‌ها ساکتشون کرد. اما... یه درصدِ خیلی خیلی نادری از احمق‌ها هستن که با هم‌گروهیِ خودشون واردِ رابطه میشن.»

کلمه‌ی «احمق‌ها» با تأکیدِ خاصی ادا شد. هیسونگ سرش را پایین انداخت. شرم و وحشت، پوستِ صورتش را می‌سوزاند. بوی قهوه‌ی تلخ و چرمِ مبلمان در ریه‌هایش سنگینی می‌کرد و نورِ زردِ هالوژن روی دستانِ گره‌خورده‌اش سایه انداخته بود.

مدیرِ اجرایی کمی به جلو خم شد. آرنج‌هایش را روی میزِ چوبیِ گذاشت و لحنش از آن حالتِ ریلکس، به یک جدیتِ سرد و بیزینسی تغییر کرد:

«بذار یه چیزی رو برات روشن کنم پسر. طرفدارا عاشقِ فن‌سرویسن. وقتی جلوی دوربین‌های برنامه‌ریزی‌شده‌ی خودمون، وسطِ ضبطِ برنامه‌های روایتی یا روی استیج، شما دو تا به هم نزدیک میشید، لبخند می‌زنید و هوای همو دارید، کاملاً به نفعِ منه. ویدیوها وایرال میشه، تعاملِ فن‌ها میره بالا. همون طرفدارایی که تو توییتر هزار تا پست می‌ذارن و ذوق می‌کنن که 'وای این دو تا چقدر به هم میان، من مطمئنم اینا تو واقعیتم با همن'، در واقع دارن به مارکتینگِ کمپانی کمک می‌کنن.»

مدیر مکثِ کوتاهی کرد، چشمانش را ریز کرد و با صدایی که حالا شبیهِ یک هشدارِ برنده‌ی واقعی بود ادامه داد:

«اما... خدا اون روزی رو نیاره که یه دوربینِ یواشکی، یه ساسنگ‌فنِ روانی یا یه پاپاراتزیِ دیسپچ، شما دو تا رو تو زاویه‌ای ببینه که نشون بده فاصله‌تون از حالتِ نرمال کمتره. فقط کافیه یه عکسِ واقعی ازتون لو بره که نشون بده اون نگاه‌ها فقط فن‌سرویس نیست. اون‌وقت می‌دونی چی میشه هیسونگ؟ همون آدمایی که براتون هشتگِ کاپل می‌زدن و قربون‌صدقه‌تون می‌رفتن، تبدیل میشن به بزرگ‌ترین کابوسِ زندگیتون. اونا احساسِ خیانت می‌کنن. برعلیه‌تون میشن و جوری می‌کشوننتون پایین که اسمتون برای همیشه از تاریخِ کی‌پاپ پاک بشه.»

هیسونگ فکِ منقبض‌اش را فشرد. حقیقتِ عریانِ حرف‌های مدیر مثل یک سیلیِ محکم روی صورتش نشست. او همیشه این را می‌دانست، اما شنیدنش از زبانِ بالاترین مقامِ کمپانی، وحشتِ ماجرا را هزار برابر می‌کرد.

«صادقانه بگم؟ این بدترین ایده‌ی ممکنه. اگه یه رابطه‌ی عادی لو بره، یه نفر نابود میشه. اما اگه رابطه‌ی شما دو تا لو بره، کلِ گروه، کلِ سهامِ کمپانی و زحماتِ صدها نفر پرسنل دود میشه میره هوا. من از خیلی‌ها انتظارِ این حماقت رو داشتم... اما از تو؟ لی هیسونگ؟ تو همیشه باهوش‌ترین و محتاط‌ترین عضوِ ما بودی.»

هیسونگ بالاخره با صدایی که از شدتِ بغض و استرس خش‌دار شده بود، به حرف آمد: «من متأسفم. سونگهون تقصیری نداره... من بی‌عقلی کردم... مسئولیتش رو قبول می‌کنم... هرچی که باشه.»

مدیرِ اجرایی با شنیدنِ این حرف، لحظه‌ای مکث کرد و بعد، صدای خنده‌ی کوتاه اما بلندی سر داد که در فضای آکوستیکِ اتاق پیچید. این خنده اصلاً شبیهِ خنده‌ی کسی نبود که می‌خواهد حکمِ اخراج صادر کند.

«مسئولیت؟» مدیر با ناباوری سر تکان داد و دوباره به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد. «مگه ما احمقیم هیسونگ؟ تو یکی از بهترین‌های مایی. تو ستونِ وکالِ این گروهی. فکر کردی چون فهمیدیم شبا می‌ری تو اتاقِ سونگهون، قراره درست چند هفته قبل از انتشارِ کامل مهم‌ترین آلبوممون روی تو خط بکشیم و به کمپانی ضررِ میلیاردی بزنیم؟»

هیسونگ با چشمانی گشادشده و پر از بهت سرش را بالا آورد. این حرف‌ها با تمامِ سناریوهای وحشتناکی که در این یک هفته در ذهنش بافته بود، در تضادِ مطلق بود.

«این روزا خیلی بی‌قراری. رنگت پریده، توی استودیو با بچه‌ها بدرفتاری می‌کنی، و رسماً داری خودت رو از داخل می‌خوری. فکر کردی اون اخطارهای محرمانه‌ای که فرستادم برای این بود که اخراجت کنم؟» مدیر با لحنی که حالا رگه‌هایی از دلسوزیِ پراگماتیک در آن بود، به او نگاه کرد. «نه پسرِ خوب. اونا فقط برای این بود که بهت بگم: حواسمون بهت هست، پس احمق‌بازی درنیار و جلوی دوربینای غریبه مراقب باش.»

مدیر دستش را دراز کرد و با انگشتِ اشاره روی میز کوبید: «ما تو رو از دست نمیدیم. تا زمانی که این قضیه پشتِ درهای بسته‌ بمونه، تا زمانی که به کارِ گروه لطمه نزنید و بهونه دستِ همون فن‌های دوآتیشه ندید، کمپانی چشمش رو روی این موضوع می‌بنده. مخصوصا الان. چون سودآوریِ تو و این گروه برای ما مهم‌تر از زندگیِ شخصی‌تونه.»

Report Page