"Overflow"

"Overflow"

teexio

سئول در آخرین روزهای دسامبر ۲۰۲۵، زیر پوستِ شهر می‌خزید و استودیوی ضبط در طبقه‌ی پنجمِ ساختمان، غرق در سکوتی سنگین و خفه‌کننده بود. روی مانیتورهای بزرگ، خطوطِ صوتیِ قطعه‌ی جدید بالا و پایین می‌رفتند؛ آهنگی که قرار بود بخشی از آلبومِ پیش‌رو باشد و حالا، زیر فشارِ ددلاین‌های فشرده، همه‌ی اعضا را تا مرزِ فرسودگی کشانده بود. روی کاناپه‌ی چرمیِ انتهای اتاق، جونگوون با انگشتانی که دورِ لیوانِ کاغذیِ قهوه‌ای که متعلق به جی بود حلقه شده بودند، خیره به میزِ میکس نشسته بود. جی سرش را به پشتیِ کاناپه تکیه داده بود، چشم‌هایش از فرطِ خستگی نیمه‌باز بود و با صدای بم و آرامی به لیدرِ جوان گفت:

«هیسونگ‌ هم مثل ماست دیگه؛ از بس این چند وقت هم‌زمان روی پروژه‌ی شخصی‌اش و آهنگ‌های گروه کار کرده، رشته‌ی اعصابش پاره شده.»

جونگوون نفسِ کلافه‌ای کشید: «حس نمی‌کنی عوض شده؟ هرچقدر هم خسته باشه اینجوری رفتار نمیکنه. چند روزه تا این ساعت نگهمون میداره.» جی شانه‌ای بالا انداخت، بی‌خبر از اینکه پشتِ این خستگیِ ظاهری، سایه‌ی سنگینِ هشدارهای مدیران و پرونده‌های کمپانی خواب را از چشمانِ هیسونگ ربوده است. کمپانی با لبخندی تذکرهایی درباره‌ی «حفظِ چارچوب‌ها و مراقبت از حواشی» او را زیر ذره‌بین گذاشته بود. هیسونگ از یک هفته‌ی پیش ناخودآگاه شروع کرده بود به تصور کردن بدترین حالات ممکن و کشیدن دیواری ناشیانه و پر از اضطراب.

پشتِ کنسولِ میکس، هیسونگ نشسته بود.حلقه ‌های سیاه زیر چشمانش عمیق‌تر شده بودند. دست‌هایش روی میز لرزشِ ریزی داشتند. او هر روز بینِ اتاقِ مدیران و صندلیِ پروداکشن در رفت‌وآمد بود؛ از یک طرف باید برای آهنگ‌های گروه وقت می‌گذاشت و از طرف دیگر، به خاطر فشارهای پنهانی کمپانی، مجبور بود گزینه‌های سولوی خودش را هم به صورت موازی جلو ببرد تا اگر روزی یکی از بدترین حالات پیش آمد، دست‌کم هویتِ هنری‌اش صفر نشود. این آشفتگیِ درونی، او را به شدت عصبی و کم‌حوصله کرده بود. آن‌سوی شیشه‌ی دوجداره‌ی اتاقکِ ایزوله، پارک سونگهون ایستاده بود. سونگهون هدفون را روی گوش‌هایش مرتب کرد. او هم در این یک هفته متوجهِ این تغییرِ ناگهانی شده بود، اما تحلیلش چیز دیگری بود. در تمام این سال‌ها، هیسونگ همیشه امن‌ترین پناهِ سونگهون در استودیو بود؛ کسی که با یک لبخندِ ریز استرسِ اجرای او را می‌گرفت. اما حالا، از یک هفته پیش، هیسونگ تبدیل شده بود به یک ناظرِ خشک، سخت‌گیر و غیرقابل نفوذ. هیسونگ دکمه‌ی ارتباطیِ میکروفون را فشرد. صدایش، برخلاف همیشه که رنگی از ملایمت داشت، خشک و لبه‌دار بیرون آمد: «سونگهون... این بارِ سومه. پارتِ پیش‌کورس کوک نیست. حسِ ترانه کاملاً گم شده. داری ماشینی می‌خونی.» سونگهون از پشتِ شیشه، نگاهِ تیره‌اش را دوخت به هیسونگ. سینه‌اش از حرص و خستگی بالا و پایین می‌رفت. هدفون را از روی یک گوشش برداشت و با صدایی که از میکروفونِ اتاقک پخش شد، تلخ گفت: «من دقیقاً دارم همون‌طوری که خواستی می‌خونم، هیسونگ. اگه مشکلی با نحوه‌ی خوندنِ من داری، مستقیم بگو؛ لازم نیست سرِ هر نت بهانه‌تراشی کنی.» در اتاق کنترل، جونگوون سرش را چرخاند و جی به صندلی‌اش چسبید. هیچ‌کس تا به حال ندیده بود سونگهون این‌طور در مقابلِ سخت‌گیری‌های هیسونگ بایستد. هیسونگ برای یک لحظه نفس کشیدن را فراموش کرد. نگاهش در نگاهِ خسته و پر از گلایه‌ی سونگهون از پشتِ شیشه گره خورد. قلبِ هیسونگ از درون داشت تیر می‌کشید. او می‌خواست بگوید «متاسفم...» فقط همین کلمه ساده، اما ترس از یک جمله‌ی گرم، زبانش را گره زد. هیسونگ فکِ منقبض‌اش را فشرد و با لحنی که بیشتر به یک دفاعِ عصبی شبیه بود، پاسخ داد:«بهانه‌تراشی نمی‌کنم. کارِت ایراد داره، منم وظیفه‌مه بگم. وقت نداریم، دوباره از سرِ خط.»

سونگهون دندان‌هایش را روی هم سابید. کیسه‌ی هوای سینه‌اش را با حرص خالی کرد، هدفون را محکم‌تر روی گوشش کشید و سرش را پایین انداخت. او نمی‌دانست که این سخت‌گیریِ یک هفته‌ی اخیر، نه از روی دلزدگی، بلکه تقلاهای مردی است که دارد روی لبه‌ی تیغ راه می‌رود.

موزیک دوباره پخش شد. سکوتِ سنگینِ اتاق کنترل، مثل یک وزنه‌ی سنگین روی شانه‌های همه‌ی افراد سنگینی می‌کرد.

سونگهون پشت شیشه، پلک‌هایش را به هم فشرد تا سوزشِ چشمانش را پنهان کند. هدفون را محکم‌تر روی گوش‌اش چفت کرد و نفسِ عمیقی کشید. او نمی‌خواست ضعیف به نظر برسد؛ سال‌ها تمرین کرده بود تا سونگهونِ بی‌نقص و بی‌رقیب باشد، کسی که حتی در سخت‌ترین شرایط هم کنترلش را از دست نمی‌دهد. اما این بار، قضیه فرق می‌کرد. ضربه‌ی سردی که از سمتِ هیسونگ وارد شده بود، پوستِ نازکِ اعتمادِ بینشان را خراشیده بود.

سونگهون دوباره شروع به خواندن کرد.

این بار خشم جایش را به یک واژگونیِ مبهم داده بود؛ صدایش در اوجِ نت‌ها، ناخواسته لرزشِ ظریفی گرفت؛ لرزشی که نه از روی ضعفِ فنی، بلکه از سرِ یک بغضِ فروخورده و دلخوریِ عمیق بود. هر کلمه‌ای که از دهانش بیرون می‌آمد، شبیه به پرتابِ تکه‌های شکسته‌ی شیشه به سمتِ آن‌سوی شیشه بود.

در اتاق کنترل، جی با دستانی که در جیبِ هودی‌اش فرو رفته بود، نگاهی به مانیتور انداخت و زیر لب زمزمه کرد: «هیسونگ‌ امروز واقعاً کلافه‌ست.»

جونگوون لیوانِ قهوه‌ را روی میز گذاشت. نگاهِ باریک‌بینش لحظه‌ای از چهره‌ی منقبضِ هیسونگ برداشته نمی‌شد. او خوب می‌دانست هیسونگ این روزها زیر چه فشارِ مضاعفی است؛ از یک طرف اصرارِ کمپانی روی جدولِ زمانیِ فشرده‌ی آلبومِ گروه، و از طرف دیگر، ساعت‌های طولانی‌ای که هیسونگ یواشکی در استودیوی کوچکِ طبقه پایین می‌گذراند تا روی دموهای سولوی خودش کار کند. جونگوون فکر می‌کرد این خستگیِ مفرط و دوگانگیِ تمرکز است که اعصابِ بزرگترِ گروه را به هم ریخته. او از هیچ‌کدام از طوفان‌های پنهانی و نامه‌های هشداردهنده‌ی مدیران خبر نداشت.

جونگوون از جایش بلند شد، چند قدم به سمتِ میزِ میکس برداشت و با احتیاط گفت: «هیونگ... صداش که خوب بود. چرا انقدر سخت می‌گیری؟ از تمرینِ رقص مستقیم اومده اینجا، از پا دراومده.»

هیسونگ حتی سرش را برنگرداند تا به جونگوون نگاه کند. دندان‌هایش را روی هم فشرد و گفت: «خوب بود؟ کجا خوب بود جونگوون؟ کوکِ صداش روی پلِ دوم داشت کاملاً خالی می‌کرد. اگه قراره کاری بدیم بیرون، یا بی‌نقص باشه یا اصلاً ضبط نمی‌کنیم.»

لحنِ تند و بُرنده‌ی هیسونگ باعث شد جونگوون دیگر حرفی نزند. جی با نگاهی معنادار به جونگوون اشاره کرد که کوتاه بیاید و خودش یک قدم جلوتر آمد. جی دستش را روی شانه‌ی هیسونگ گذاشت؛ لمسی سبک اما دوستانه که معمولاً می‌توانست هیسونگ را از آن فضای متراکم بیرون بکشد.

جی با همان لحنِ خونسرد و بمِ خودش گفت: «هیونگ، بسه برای امشب. ساعت از دو گذشته. اگه بخوایم با این فرمون جلو بریم، فردا صدای سالم برای خوندن نداره. بذار بقیه پارت‌ها رو بمونه برای فردا.»

هیسونگ نگاهی به ساعتِ روی مانیتور انداخت. ثانیه‌شمار داشت مثلِ چکش روی مغزش فرود می‌آمد. او می‌دانست حق با جی است؛ بدنِ خودش هم داشت از فرطِ خستگی هشدار می‌داد. اما ترس از اینکه زمانِ زیادی نداشته باشند؛ مثلِ خوره به جانش افتاده بود. او می‌خواست تا آخرین ثانیه‌ای که هنوز زمان دارد، تمامِ کارها را به بهترین شکل جلو ببرد، حتی اگر به قیمتِ تکه‌تکه شدنِ خودش تمام می‌شد.

هیسونگ با دستانی که روی میز لرزشِ نامحسوسی داشتند، دکمه‌ی سیستم را لمس کرد و خطاب به اتاقکِ ایزوله گفت: «برای امشب کافیه... بیرون بیا سونگهون.»

درِ اتاقکِ ضبط با صدای تیکِ ضعیفی باز شد.

سونگهون هدفون را از روی گوش‌هایش برداشت و روی پایه‌ی میکروفون پرت کرد. او با قدم‌های بلند و محکم از اتاقک خارج شد. نفس‌نفس می‌زد. بدون اینکه نگاهی به هیسونگ بیندازد، کاپشنِ چرمی‌اش را از روی صندلی چنگ زد و به سمتِ درِ خروجیِ اتاقِ کنترل رفت. قبل از اینکه خارج شود با شدت برگشت؛ با صدای تقریبا بلندی که بخاطر تمرین یا آزردگی می‌لرزید گفت: «فقط وقتی دوربین روته بلدی خوب رفتار کنی؟ اونموقع لبخند میزنی و وقتی اشتباه می‌کنم میگی اشکال نداره هونا دوباره ضبط می‌کنیم؟ اونموقع می‌تونی هیونگ باملاحضه انهایپن باشی؟ دفعه بعد اگه خواستم باهام خوب رفتار بشه باید دوربین به دست باشم؟»

هیسونگ نگاهش نرم و نگران شد.

جونگوون خواست چیزی بگوید، اما قبل از اینکه کلمه‌ای از دهانش خارج شود، درِ سنگینِ استودیو با صدای نسبتاً محکمی بسته شد. سونگهون رفته بود.

سکوتِ خفه‌کننده‌ای دوباره بر اتاق حکمفرما شد. جی آهی کشید و کلافه دستش را لای موهایش کشید: «چه مرگتونه امروز؟»

هیسونگ اما جوابی نداد. او خیره به نقطه‌ای نامعلوم روی میزِ میکس مانده بود، جایی که انعکاسِ چهره‌ی خسته و در هم شکسته‌اش روی صفحه‌ی مانیتور افتاده بود.

دست‌کم برای امشب، او از این معرکه جان سالم به در برده بود، اما می‌دانست فاصله‌اش با پرتگاه، به اندازه‌ی چند آهنگ کوتاه است.

Report Page