Orange blossom

Orange blossom

moon

با محو شدن نور سفید رنگ از نظرش و دوباره برگشتن تاریکی، پلکهاش از همدیگه فاصله گرفتن و باعث شدن پسر دوباره به واقعیت بپیونده.

چینی به صورتش داد و به حالت نیمه نشسته روی تخت در اومد.

سمت میز عسلی کنار تختش خم شد و گوشیش رو روشن کرد تا ساعتش رو ببینه.

وقتی با دیدن ساعت 13 مواجه شد، چشمهاش از حیرت درشت شدن و باعث شد سریع از جاش بلند شه.

با اینکه فکرش هنوز پیش خوابی بود که شب گذشته می‌دید، به پوشیدن لباسهای بیرونیش ادامه داد و از خونه خارج شد.

حالا دو سالی می‌شد که تو تمام خوابهاش، اون پسر رو می‌دید. پسری که حتی یه بار هم تو واقعیت ندیدتش.

و نمی‌دونست اون فرد هیچ وجود خارجی داره یا نه؟

ولی به طرز عجیبی بهش آرامش می‌داد و تنها کسی بود که بومگیو می‌تونست کنارش حرفهاش رو بزنه و دلش رو خالی کنه.

گاهی فکر می‌کرد که شاید تبدیل به یه روانی شده و توهماتی که هر شب می‌زنه، یه نوع بیماریه.

و یا شاید همه‌ش خیالاتیه که از افکار به هم ریخته‌ش نشأت می‌گرفت.

ولی با فکر بهش، نمی‌تونست حس شفافی که تو همه خواباش داشت رو انکار کنه.


اون اختیار این رو داشت که به خواست خودش هر حرفی رو به یونجون بگه؛ یونجونی که فقط توی رویاهای پسر زندگی می‌کنه.

پس می‌تونست ازش وجود واقعی و یا خیالیش رو بپرسه؟


طبق معمول روزش با همین افکار گذشت و هنگام شب، دوباره به تخت خوابش برگشت.

از اولین روزی که اون پسر رو تو رویاش می‌دید تا به الان، حس می‌کرد که زندگیش زیر و رو شده.

همه اطرافیانش باور کرده بودن که بومگیو به جز فردی افسرده و بی‌رمق، چیز دیگه‌ای نیست.

|

وقتی چشمهاشو باز کرد، دوباره همون دشت رو دید که اطرافشو گلهای بابونه و آیریس فرا گرفته و گهگاهی علفهایی هم بینشون دیده می‌شد.

با به گوش رسیدن صدای موسیقی محوی که از صدای طبیعت و وجود اون محیط نشأت می‌گرفت، فهمید که به خوابهاش برگشته.

مطمئن بود که یونجون دوباره اون اطراف پیدا میشه.

شروع به قدم برداشتن کرد ولی با شنیدن صدای آشنای پسر، سر جاش متوقف شد.

-"اومدی؟ دلتنگت شده بودم."

سرش رو سمت یونجون برگردوند و به حرفش لبخندی زد.

-"من فقط چند ساعت بود که نیومدم اینجا.."

پسر سرشو پایین انداخت و لبخندی تلخ رو لبش شکل گرفت.

-"خب... اینجا دیر می‌گذره."

شروع به قدم برداشتن کرد و به بومگیو نزدیک شد.

مثل همیشه با انجام دادن این کار، زخم و کبودی‌ها و لکه‌های کثیف و خونی صورتش ناپدید شد.

بومگیو به این حالت عادت کرده بود؛ می‌تونست عجیب باشه ولی چاره‌ای جز قبول کردنش نداشت؛ چون اون تو یه خواب و رویا زندگی می‌کرد و اینجا نمی‌تونست مثل واقعیت همه چی عادی باشه.

واسه همین هيچوقت جرئت اینکه از یونجون درباره‌ش بپرسه رو به خودش نداده.

-"خب.. حالا که اینجام."

با حرف پسر، لبخندی زد و دستش رو پشتش قرار داد و پسر رو همراهی کرد تا سمت نیمکتی که کنار تنها درخت دشت قرار داشت برن.

اونجا جایی بود که همیشه باهم می‌نشستن و حرف می‌زدن.

وقتی هر دو نشسته بودن، بومگیو نگاهش رو سمت آسمون داد و حرکت ابرها رو از نظر گذروند.

-"به چی فکر می‌کنی؟"

با صدای یونجون، حواسش رو بهش داد ولی نگاه از آسمون نگرفت.

ذهنش پر از سوال و حرف بود. قلبش پر از خواستنی بود که تو هیچکدوم از دنیاهایی که روز و شبش رو سپری می‌کنه نمی‌تونست بروز بده.

-"برام عجیبه.."

-"چی؟"

-"اینکه چرا... چرا همه چی اینجا، حتی واقعی‌تر از دنیاییه که هر روز چشم توش باز می‌کنم؟"

یونجون لبخندی آروم زد و نگاهش رو روی نیمرخ پسر قفل کرد.

-"خب.. پس چرا اسم اینجا رو نمی‌ذاری دنیای واقعی؟"

این‌بار با حرف یونجون، سرشو سمتش برگردوند و با بهت نگاهش کرد.

ولی لحظه بعد، خنده‌ای از سر سرگرمی کرد و سر پایین انداخت.
-"می‌دونی معنی دنیای واقعی چیه؟"

یونجون طوری که از سوال پسر سرگرم شده، دستشو زیر چونه‌ش قرار داد و با کج کردن سرش، منتظر ادامه حرف بومگیو موند.

-"فکر می‌کنی چرا به اتفاقا و چیزای خوب می‌گن شبیه رویاست؟ چون اگه واقعی بود، حتما یه بدی‌ای توش وجود داشت که با تمام اون خوبی‌ها برابری کنه."

ابرویی بالا داد و در جواب حرفای پسر گفت:

-"واسه همینه که می‌گم زندگی واقعی اینجاست."

بومگیو با حرف پسر، لحظه‌ای مکث کرد.

-"تعریفت از زندگی، با من فرق داره.. درسته؟"

-"زندگی مثل یه رود پر آبه که جریان داره و روانه گیو."

 از جاش بلند شد و بعد از اینکه دستی به موهای مشکیش کشید، ادامه داد:

-"و این بستگی به فرد داره که از این رود چجوری استفاده می‌کنه. رودی که واسه پر آب شدنش تلاش، یا که به مرور اونو خشک و خالی کنه. رودی که بتونه به مرور زلال و شفافش کنه، یا رنگش رفته رفته کدرتر شه و از بین ببردش."

چشمهاش رو بست و همونطور که دستهاش تو جیبش قرار داشت، سر به آسمون گرفت.

-"می‌گم زندگی واقعی اینجاست، چون تو تونستی رود رو پرآب و زلال کنی."

تا چند دقیقه بی‌حرکت و توی سکوت به پسر خیره مونده بود. تا اینکه، با بلند شدنش از رو نیمکت اسمشو صدا زد:

-"یونجون.."

حالا نگاهشون به هم گره خورده بود و این باعث می‌شد حرارت وجود بومگیو بیشتر شه.

-"واسم توضیح بده.."

نگاهش رو اطراف گردوند و دوباره به پسر چشم دوخت:

-"هردومون می‌دونيم که بودن تو همچین خوابی، غیرعادیه. اولین باری که اومدی رو یادته؟"

پسر چند لحظه به زمین خیره شد. تمام روزایی که اینجا می‌گذروند رو خوب یادش بود. با صدای بومگیو، نگاهشو بهش داد:

-"بهم گفتی تو توی محیطی برنامه‌ریزی شده قرار گرفتی."

پلکی زد و ادامه داد:

-"اون موقع منظورتو نپرسیدم چون به خواب و رویا اعتماد نداشتم. ولی این یه خواب و رویا نیست."

قدمی به پسر نزدیک‌تر شد:

-"یونجون.. بهم بگو دلیل اینجا بودنت چیه.. و کی هستی."

پسر قدمی به عقب برداشت که باعث شد زخم و چهره قبلیش دوباره برگرده. با این کار، دوباره همه چی روبه تاریکی رفت و پسر از خواب بیدار شد.

اطراف رو از نظر گذروند و خودشو رو تختش پیدا کرد.

فحشی زیر لب داد و بلند شد تا به زندگی‌ کسل کننده‌ای که توش بود ادامه بده.


چند مدتی می‌شد که احساساتش نسبت به خوابایی که می‌بینه، فرق کرده بود.

متفاوت بود و این می‌ترسوندش.

چیزی رو حس می‌کرد که می‌دونست اشتباهه.

آتیشی رو تو قلبش حس می‌کرد که از نظر هر کسی احمقانه میومد. حتی از نظر خود بومگیو.

تو این مدت، زمانهایی که کنار اون پسر خیالی ذهنش بود خیلی زود می‌گذشت و تموم می‌شد.

و همینطور باعث می‌شد بومگیو برای خوابیدن و دیدن رویاهاش، اصرار بیشتری داشته باشه.

اون عاشق شده بود.
ولی نه عاشق یه انسان؛ عاشق کسی که حتی نمی‌دونست وجود داره یا نه.

می‌دونست این عشق اشتباهه. می‌دونست تبدیلش کرده به یه روانی.

حتی فکر کردن به اینکه نظر یونجون درباره حس بومگیو نسبت بهش چیه هم احمقانه بود.

چون اون انسان نبود که بخواد بهش پیشنهادیو بده که منتظر جوابش باشه.

اون وجود نداشت. اون واقعی نبود.

هیچ یونجونی توی این دنیا وجود نداشت.

تمرکزش با حس قطره اشکی روی گونه‌ش به واقعیت برگشت. حالا چند ساعتی می‌شد که حین کار، افکارش جای دیگه‌ای سیر می‌کرد.

دستشو روی گونه‌ش کشید و با خیسیش مواجه شد.

لبهاش رو به هم فشرد و سمت دستشویی رفت تا آبی به صورتش بزنه.

چرا همچین حسی رو داشت تجربه می‌کرد؟ چرا حس یه آدم دیوونه رو داشت؟

نگاهی به انعکاسش تو آینه انداخت و تا چند ثانیه به چشمهاش زل زد.

-"پیداش می‌کنم."

|

چند قدمی رو توی دشت طی کرد تا پسر رو پیدا کنه.

سمت درخت رفت و طولی نکشید که یونجون رو روی نیمکت دید.

لبخند تلخی زد و بعد دوباره با همون حالت چهره خسته و بی‌حال سمتش راه افتاد.

دشت به طرز عجیبی برعکس همیشه دلگیر بود و حال و هوای خوبی رو بهش منتقل نمی‌کرد.

شاید عشق و یأسی که تو دلش حس می‌کرد، باعث شده بود محیط اینجا متفاوت باشه.

اوایل رو که به یاد میاورد، می‌دید که سرسبز و پرنورتر از این چند مدت اخیر بوده.

-"یونجون.."

با صدای خفه‌ای زیر لب گفت که باعث شد پسر سرش رو سمتش برگردونه.

-"بیا اینجا."

با حرفش، سمتش رفت و کنارش نشست.

-"حالت خوب نیست؟"

به آسمون نسبتا قرمز رنگ که نشون از غروب کردن آفتاب رو می‌داد، نگاه کرد.

-"امروز یه جوریه.. نه؟"

پسر به صندلی تکیه داد و بعد حرف بومگیو، به آسمون چشم دوخت.

-"واسه همین پرسیدم حالت خوب نیست.."

-"دیروز چرا جوابمو ندادی؟"

با سوال ناگهانی بومگیو، لحظه‌ای ساکت موند.

-"می‌دونم خودت خوابو تموم کردی."

نگاهش رو سمت یونجون برگردوند و منتظر بهش خیره شد.

-"چون جوابی براش ندارم."

پوزخندی صدادار زد و به روبه‌روش چشم دوخت.

-"احمقانه‌ست. حداقل یه سوال دیگه رو جواب بده."

-"گوش می‌دم."

چند ثانیه سکوت کرد و آروم پرسید:

-"تو رویاهای افراد دیگه‌ای هم هستی؟"

-"نه."

جواب سریع یونجون، غافلگیرش کرد. شاید داشت دروغ می‌گفت..؟ ولی دلیلش برا این کار چی بود؟ شاید هم از جوابش مطمئن بود.

مورد دومی دلیل اصلی بود که یونجون خوب می‌دونست.

بومگیو تنها انسانی بود که می‌خواست توی رویاهاش دیده شه و باهاش حرف بزنه.

چون چیزی درباره این پسر براش متفاوت بود. چیزی تو وجودش بود که هیچ انسانی ازش خبر نداشت؛ حتی خود بومگیو.

-"پس چرا تو رویاهای منی؟"

این‌بار با سوال پسر، سکوت کرد و بعد چند لحظه جواب داد:

-"گفتی فقط یه سوال."

-"نگفتم یه سوال. فقط گفتم سوال دیگه‌ای رو جواب بده."

-"جواب دادم."

فکش رو بهم فشرد و از رو نیمکت بلند شد.

-"یونجون.."

خواست چیزی بگه ولی با دیدن زخم رو صورت پسر، حرفش رو خورد.

لبخند تلخی رو صورتش به وجود اومد. می‌دونست که تا چند ثانیه بعد قراره از خواب بیدار شه.

بدون ادامه حرفش، خودش قدمی به عقب برداشت.

-"فردا میام پیشت."

وقتی به خودش اومد، دید که هنوز توی دستشویی و جلوی آینه‌ست.

سریع دوباره نگاه به آینه داد و صورت پر از اشک و تن عرق کرده‌ش رو دید.

اون... نخوابیده بود..

اون بیدار بود و با این حال از این دنیا فاصله گرفت.

این اولین باری بود که این اتفاق میفتاد.

شاید دلیل متفاوت بودن محیط دشت هم همین بود..

و اینکه اختیار تموم شدن زمانش دست خودش بود.

ولی.. با این حال باز هم شفاف بود و فرقی با خوابای دیگه‌ش نداشت.

بار دیگه به صورتش آب زد و از دستشویی خارج شد.

-"آقای چوی.. حالتون خوبه؟"

با شنیدن صدای همکارش، نگاهش رو بهش داد.

تقریبا همه افراد اونجا با نگرانی خاصی بهش خیره شده بودن.

-"بله.. چطور؟"

حدس زد شاید به خاطر چشمهای قرمز و یا عجله‌ای که حین رفتن به دستشویی داشت باشه.

ولی با جوابی که از مرد گرفت، حیرت‌زده شد.

-"الان حدود یک و نیم ساعته که اون داخل بودید.."

چینی به ابروهاش داد و با تعجب به در دستشویی نگاه کرد.

-"می‌خواید زنگ بزنیم آمبولانس؟"

خنده‌ای از سر کلافگی کرد و سرشو چپ و راست کرد‌.

-"نیازی نیست.."

|

شب ساعت یازده بود که به خونه برگشت و روی تخت ولو شد. هنوز حرفایی تو ذهنش مونده بود که باید به یونجون می‌گفت.

شاید درستش همین بود که درباره حسی که به اون فرد تخیلی داشت بگه.

شاید اگه اون پسر حسش رو قبول می‌کرد، می‌تونست توی خواب و رویاش باهاش باشه و با وجود احمقانه بودن این کار، به عاشق بودنش ادامه بده.

چند دقیقه بعد که چشمهاش رو باز کرد، دوباره به اون باغ برگشته بود.

شاید همونطور که یونجون می‌گفت، دنیای واقعی اینجا باشه و باید زندگی رو همینجا کشف کنه.

وقتی به اینجا میومد، بیشتر حس این رو داشت که به اصل وجودش برگشته تا اینکه دوباره چشم به زندگی باز کنه.

نگاهش رو به رود زیر پاش داد و حرکت آبش و همینطور صدای شرشرش رو از نظر گذروند.

همین کافی بود تا آرامش به کل وجودش تزریق بشه.

تا چندین دقیقه همونجا نشسته بود و با نگاه کردن به آب، افکارش رو جمع و جور می‌کرد.

شاید حالا وقتش بود که کل احساساتش رو کنار یونجون بروز بده.

-"کم حرف شدی!"

با شنیدن صداش، سمتش برگشت و نگاهش کرد.

-"هوم.. شاید."

-"می‌خوای حرف بزنیم؟"

کنار پسر رو زمین نشست و دستش رو گرفت.

این‌کار باعث شد آرامش خاصی کل وجود بومگیو رو همراه با حرارت و دلهره، پر کنه.

-"می‌خوام حرف بزنم.. ولی به جوابات احتیاج دارم."

-"راستی اینو ببین."

طرفی خم شد و دسته‌ای پر از گلای شکوفه پرتقال رو جلوی صورتش نگه داشت.

این حرکتش باعث شد لبخندی رو لبای پسر شکل بگیره.

-"شکوفه پرتقال؟"

-"چون تو عاشقشی.."

-"از کجا آوردیش؟"

با حیرت گفت و شاخه گلها رو از دست پسر گرفت و به آرومی و نوازش گونه، نوک انگشتهاش رو روی گلبرگهای سفید رنگش کشید.

-"اینجا می‌تونی هر چی بخوای رو داشته باشی.."

با حرف یونجون، لحظه‌ای مکث کرد و به گلهای تو دستش چشم دوخت.

-"این شکوفه‌ها.. تویی."

حالت چهره‌ش با حرف ناگهانی بومگیو تغییر کرد. با نگاهی سوالی بهش زل زد.

-"منظورت چیه؟"

-"گفتی هر چی؟"

نگاهش سمت پسر روانه شد. ولی روی لبهاش قفل شده بود و همونجا ثابت مونده بود.

یونجون به طرز غیرقابل تحملی بهش نزدیک بود و این نزدیکی حسهای دفن شده ته وجودش رو زنده می‌کرد.

-"شکوفه‌ی من باش یونجون."

یونجون تا چندین لحظه بی‌حرکت موند. ولی وقتی به خودش اومد، دید پسر سمتش خم شده و لبهاش رو به لبهای خودش رسونده.

چشمهاش از این حرکت درشت شده بود ولی تا چند ثانیه بعد، مقاومت رو کنار گذاشت و با قرار دادن دستش دور گردن بومگیو، اون رو به خودش نزدیک‌تر کرد. با این کارش بوسه عمیق‌تر شد.

بومگیو می‌تونست حس زنده بودن و زندگی رو با تکون خوردن لبهاش رو لبهای پسر و گره خوردنشون به هم، حس کنه. می‌تونست حس کنه که هيچوقت تو عمرش نمی‌تونه این بوسه رو تجربه کنه.

ولی لحظه بعد، با عقب کشیدن یونجون و پس زده شدنش به دستش، از افکار بوسه خارج شد و با بهت به پسر چشم دوخت.

نگاه و حالت چهره یونجون به نظر ناراضی و ناخوشایند میومد و همین بومگیو رو نگران می‌کرد.

-"این اشتباهه."

این رو گفت و از جاش بلند شد.

بومگیو نگاهشو رو پسر حین بلند شدن قفل کرد و خودش هم سریع از جاش بلند شد.

-"چرا؟ یونجون... این تنها چیزیه که تو زندگیم می‌خوام.. گفتی این زندگی دنیای واقعیه.. من اینو اینجا می‌خوام."

-"این.. اشتباهه!"

با تن صدای بلند یونجون، سر جاش ثابت موند.

 ثپوزخندی صدا دار زد و جواب داد:

-"احمقانه‌ست نه؟ عاشق کسی که حتی نمی‌دونی وجود داره یا نه بشی؟ اینکه فقط تو خوابات بتونی ببینیش؟ آره.. اشتباهه. ولی برا تو چه فرقی داره؟"

یونجون کلافه دست به موهاش برد و جواب داد:

-"بس کن بومگیو."

-"می‌دونم می‌تونی همین الان خوابو متوقف کنی و بری. ولی حتی یه بارم که شده بهم گوش کن."

شاخه گلها رو روی زمین گذاشت و به پسر نزدیک شد و صورتشو با دو دستش گرفت:

-"یه بارم که شده بهم جواب بده.."

با چهره‌ای ملتمسانه به یونجون خیره شد.

-"بهم بگو که می‌تونم پیدات کنم.. بگو که می‌تونم تو واقعیت داشته باشمت..."

قطره اشکی از گوشه چشمش پایین ریخت. ولی با این حال ادامه داد:

-"بگو که می‌تونیم عاشق هم بشیم..."

-"تمومش کن.."

دستای پسر رو پس زد و ازش فاصله گرفت.

-"من بهت آسیب می‌زنم.. نمی‌تونی منو داشته باشی."

نیشخندی تلخ زد و دستهای شل شده‌ش رو پایین انداخت.

-"واقعا اینطور فکر می‌کنی؟ حتی اگه تلاش کنم همه جا رو دنبالت بگردم؟"

یونجون با حالت چهره‌ای سرد و بی‌حس، عقب رفت و جواب داد:

-"می‌دونی که غیر ممکنه. مگر اینکه تو خوابت ببینی.."

-"اگه قرار باشه فقط تو خواب ببینمت، ترجیح می‌دم دیگه چشمامو باز نکنم."
 خواست سمت پسر قدم برداره ولی حرکاتش سنگین شد.

نگاهش رو یونجون قفل مونده بود ولی می‌تونست با حس گرمی اطراف و تغییری که داشت شکل می‌گرفت، ببینه که گل و علفها تبدیل به خاکستر شدن و حتی درخت و نیمکتی که طرفی وجود داشت، از بین رفته و آسمون رنگشو به قرمزی داده.

به سختی قدمی سمت پسر برداشت ولی با انجام این کار، درد عجیبی رو توی مفاصلش حس می‌کرد.

یونجون برعکس خودش، معمولی به عقب قدم برداشت و از پسر دور شد و همونجور که رفته رفته زخمهای صورتش برخلاف همیشه از بین می‌رفت، از نظر بومگیو محو شد.

-"یونجون... نه..."

لحظه بعد از دردی که کل وجودش رو فرا گرفت، رو دو زانو روی زمین افتاد.

دستش رو سمت صورتش که سوزش عجیبی داشت برد و با کشیدن نوک انگشتهاش روش، تونست زخمهایی که شبیه زخمهای یونجون بودن رو حس کنه.

|

حدود یه سال از آخرین خوابی که اون پسر رو توش می‌دید می‌گذشت.

آخرین روزی که بدون درد شب و روزش رو گذرونده بود.

اینهمه مدت گذشته بود ولی هنوز هم به ندیدن اون پسر توی خوابهاش عادت نداشت.

اوایل تلاش می‌کرد هر جا و هر کی رو می‌بینه، درباره یونجون خیالاتش بپرسه تا شاید ردی از اون پسر تو زندگیش پیدا شه.

ولی این تا وقتی ادامه پیدا کرد که دوستاش و اطرافیانش به حال بدش شک کنن و برای بهبودش، اونو با روانشناسی آشنا کردن.

اما حتی اینم نتونست کمکش کنه و روزبه‌روز به جای بهبود حالش، زندگیش تلخ‌تر می‌شد و دردش بیشتر.

با شکل گرفتن تاریکی، دوباره با وحشت از خواب پرید و طبق معمول فریادی کشید که باعث شد دوستش و پرستارش دوباره وارد اتاق بشن.

-"هیونگ! حالت خوبه؟"

صدای پسر به طرز محوی به گوشش می‌رسید و بین ناله‌های پی‌درپی بومگیو خفه می‌شد.

دوتا دستش رو هم روی گوشاش قرار داد و همونطور که تنش می‌لرزید، نگاهش رو بالا گرفت و به روبه‌رو چشم دوخت.

از دیدن فردی که جلوش وایستاده، بهت‌زده شد و همین باعث شد چشمهاش از قبل درشت‌تر بشه.

-"یونـ... یونجون!!"

با صدای بلندی گفت که باعث شد نگاه تهیون و پرستار به جایی رو دیوار که پسر زل زده بود بره.

مشخص بود که به جز بومگیو، کس دیگه‌ای نمی‌تونست اون پسر رو ببینه.

یونجون تکیه‌ش رو از دیوار گرفت و چند قدمی به تخت نزدیک شد.

-"این شانسی بود که بهت دادم تا منو تو واقعیت ببینی."

این رو گفت و از جلو دید بومگیو محو شد.

پسر تا چند لحظه بی‌حرکت و توی سکوت به جایی که یونجون چند ثانیه قبل قرار داشت خیره شد ولی بعد با حس درد تو قفسه سینه‌ش و در ادامه سرفه‌ای که کرد، حواسش پرت شد.

سرفه تا جایی ادامه دار شد که بعد نگاه کردن به دستش، خونی که از دهنش خارج می‌شد رو دید.

ریزش خون تا وقتی بیرون از دهنش ریخت که دیگه توان حس چیزی رو اطرافش نداشت و حتی نمی‌تونست صدای پسر کناریش رو بشنوه و تکون خوردن بدنش به دست اون دو نفر رو حس کنه.

و در آخر، صفحه تاریکی که به روش باز شد.

|

با حس سوزش پوستش، چشم باز کرد و با محیط داغ و سوزنده‌ای روبه‌رو شد.

نگاهش رو اطراف چرخوند. همه جا رنگ خون بود و آسمون مثل پاره آتیش.

خواست قدمی طی کنه ولی طوری که انگار تو باتلاقی گیر کرده باشه، سر جاش متوقف شد.

نگاهش رو که پایین داد، دید بین دریاچه‌ای از خون و اجسادی قرار داشت.

نفسش تو سینه‌ش حبس شد.

اینم یه خواب بود؟ کابوس بود؟

 نفس‌نفس‌زنان به اطرافش چشم دوخت تا بتونه راهی برای نجات پیدا کنه.

طولی نکشید که نگاهش به روبه‌روش، جایی که یونجون وایستاده بود قفل شد.

با چهره‌ای بی‌طاقت‌تر از قبل بیشتر به تلاش برای نزدیک شدن بهش ادامه داد ولی بازم سر جاش ثابت بود.

-"یونجون..! کمکم کن.."

یونجون با خونسردی به قدم برداشتن ادامه داد و به پسر نزدیک شد.

با دیدن حالت چهره پسر، چند لحظه مکث کرد و بعد گفت:

-"تو کی هستی؟"

یونجون در جواب پوزخندی زد و به اطراف نگاه کرد.

-"شاید... دلیل وجود همه این افراد اینجا."

بومگیو که متوجه منظور یونجون از جوابی که داده بود نشده بود، با گیجی بهش چشم دوخت.

یونجون نزدیک‌تر اومد و صورتش رو سمت صورت بومگیو خم کرد.

با این کارش، بومگیو ناخواسته دستشو بالا آورد و روی گونه پسر قرار داد و تونست حس گرمی پوست پسر رو به وجود خودش تزریق کنه.

-"یونجون.."

-"فرشته مرگ."

با حرفی که به طور ناگهانی از یونجون شنید، نفسش بند اومد.

تا چند ثانیه اجزای صورتشو از نظر گذروند و بعد، نیشخند تلخی زد.

 باید می‌ترسید؟ باید فاصله می‌گرفت؟ نمی‌تونست.. نمی‌تونست هیچ‌ جوره این پسر رو پس بزنه و بیخیالش شه. اون عاشقش شده بود؛ عاشقش شده بود و به وجود و هویتش اهمیتی نمی‌داد.

 عاشقش شده بود و مرگ رو برای زندگی با اون انتخاب کرده بود.

-"احمقانه‌ست... هوم؟"

قطره اشکش که پوست صورتشو می‌سوزوند، از چشمهاش ریخت.

-"مسخره‌ست که عاشق فرشته مرگ شده باشم؟"

یونجون هم در مقابل پسر، دو دستشو دو طرف صورت بومگیو نگه داشت و پیشونیش رو به پیشونی پسر چسبوند.

-"اینکه این فرشته مرگ عاشق یه انسان بشه هم مسخره‌ست؟"

با حرفی که از زبون پسر شنید، لبخند گرمی رو صورتش به وجود اومد.

دو دستش رو دور گردن یونجون حلقه کرد و بدنش رو به تنش چسبوند و تو همون حالت، آروم زیر لب گفت:

-"یونجون.. من..."

سرشو کج کرد و ادامه داد:

-"مردم؟"

یونجون خنده‌ای کرد و بوسه‌ای کوتاه روی پیشونی پسر کاشت.

-"می‌خوای یه حقیقت رو بشنوی؟"

بومگیو که کنجکاو شده بود، بی‌حرکت و بدون حرف وایستاد و منتظر موند پسر حرفشو بزنه:

-"اگه بخوام بگم تو یه فرشته‌ای... باور می‌کنی؟"

خندید و سرشو چپ و راست تکون داد:

-"منظورت چیه؟"

-"یه فرشته، تو جسمی که مال انسانه.."

این رو گفت و صورتش رو نزدیک بومگیو کرد و بعد خم شدن سمتش، لبهاش رو به لبهای پسر فشرد و بوسه‌ای عمیق رو شروع کرد.

با گازی که از لبش گرفت، باعث شد بومگیو لبهاش رو از هم فاصله بده و یونجون از این فرصت استفاده کرد تا زبونش رو وارد دهنش کنه و زبون بومگیو رو به بازی بگیره.

حین بوسه، تونست نسیم ملایمی که به پوستشون برخورد می‌کنه رو حس کنه.

وقتی بالاخره از هم جدا شدن، فضای اطراف کامل تغییر کرده بود و باز هم به دشتی که دلیل وجود عشق بینشون بود، برگشته بودن.

-"دیگه نمی‌خوام برگردم به دنیایی که همه واقعیت‌هاش توهمه.. می‌خوام همیشه پیش تو باشم شکوفه پرتقال.."


Report Page