ستم بر جوان عدالتخواه

ستم بر جوان عدالتخواه


سال 90 وارد فعالیت سیاسی و رسانه ای شدم و از آن زمان تا کنون در رسانه های خبری متعددی چه در سطح استان فارس و چه در سطح کشوری قلم زده ام و همچنان میزنم. در حال حاضر هم دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی در دانشگاه شاهد هستم و مرحله نگارش پایان نامه را طی می کنم. خانواده من به لحاظ اقتصادی در سطح بسیار نازلی قرار دارد و هرچند که شخص بنده از سازمان بهزیستی حمایت میشم اما حمایت های مادی این سازمان از من حتی کفاف هزینه های خوابگاه و غذا را هم نمی دهد و خانواده هم که توان حمایت مالی من را ندارد. به همین دلیل است که ناچار هستم در زمان هایی که سفارش نگارش مطلب از سوی رسانه ها ندارم یا در رسانه ای مشغول نیستم، برای تامین هزینه های تحصیلی و زندگی و به خصوص تامین داروهایم، به کارهای دیگری بپردازم. اواخر تیرماه بود که دانشگاه تعطیل شد و من چون محلی برای اسکان در تهران نداشتم به شیراز آمدم و برای تامین هزینه ها، با اندک ذخیره مالی که داشتم یک دستگاه موتورسیکلت استوک تهیه کردم و در الوپیک مشغول به فعالیت شدم.


کارم بدین صورت است که تلفن همراهم باید به صورت مداوم به اینترنت متصل باشد تا درخواست هایی که مشترکین این پیک موتوری انلاین دارند برای من هم ارسال بشود و کارشان را انجام دهم و بسته به مسافت و زمانی که طی میشود مبلغی بین سه تا 12 هزارتومان عایدم بشود. البته درخواست هایی با مبالغ بالا خیلی کم هستند و معمولا اکثر درخواست ها حداقل دریافتی را دارند. چهارراه زند در شیراز به نوعی مرکز شهر محسوب میشود و به علت تنوع فروشگاه هایی که در آن اطراف وجود دارد جمعیت زیادی را در طول روز جذب می کند. به همین دلیل خیلی از کسانی که در الوپیک مشغول به کار هستند در این محدوده متوقف میشوند و منتظر درخواست می مانند.


روز پنجشنبه ۱۱ مرداد ماه فراخوانی برای تجمع در کشور داده شده بود و محل این تجمع در شیراز، همین چهارراه زند بود. من از این موضوع اطلاع داشتم و به همین دلیل تا بعدازظهر به خیابان نرفتم. بعد ازظهر هم که رفتم، اینترنت را در آن محدوده، محدود کرده بودند و عملا تا شب هیچ درخواستی نداشتم. فردای آن روز یعنی جمعه 12 مرداد، حوالی بعد از ظهر به همان محدوده رفتم و منتظر درخواست ماندم. خیابان های آن اطراف مملو از پلیس بود. همینطور که منتظر درخواست نشسته بودم، چندتن از ماموران ناجا به سراغ من آمدند و با لحن بدی تلفن همراهم را طلب کردند تا تفتیتش کنند! من علت را جویا شدم و متذکر شدم که حق ندارند وارد حریم خصوصی شهروندان شوند اما بی توجه به گفته های من تلفن همراهم را گرفتند و خوب گشتند! به آنها گفتم با 197 تماس میگیرم و گفتند به هرکس که میخواهی بگو! نهایتا هم پس از اینکه خوب تلفنم را تفتیش کردند مجددا با لحن بدی به من گفتند از اینجا برو. من لباس پیک بر تن داشتم و هرکسی متوجه میشد که کار من آنجا چیست. به هرحال به جلوتر رفتم و با 197 تماس گرفتم. آقایی جواب تلفن را داد و به او گفتم که من "اولین بار" است که به نظارت همگانی ناجا تماس می گیرم و ماوقع و گلایه ام را بیان کردم. آن آقا از من نام مامورین را پرسید و من نمیدانستم. ادرس دفترشان را داد که فردای آن روز، یعنی شنبه به آنجا مراجعه کنم. من به شدت از برخورد مامورینی که ذکرشان را بردم ناراحت بودم و با خودم فکر میکردم که چطور اینقدر راحت و قلدرمابانه حقوق شهروندی را نقض میکنند! به عنوان یک دانشجوی جامعه شناسی وظیفه خودم میدانستم که حتما ماجرا را پیگیری کنم. موتورسیکلتم را کنار خیابان گذاشتم و به سر چهارراه برگشتم تا اتیکت نام مامورین را بخوانم. اما در همین حین یک پلس که از روی درجه های سر شانه اش متوجه شدم سرهنگ است به من حمله ور شد و من را با ضرب و شتم وسط خیابان کشید و سوار ماشین ناجا کرد. در همین حین به او توضیح میدادم که چه شده است و با 197 هم تماس گرفته ام. اما سرهنگ میگفت که پلیس را تهدید میکنی و پدرت را در میاوردم! من نگاهم به اتیکت او بود و او هم اتیکتش را نشان من میداد و من را می زد و میگفت خوب نگاه کن اسمم را! چون کار خلاف قانونی نکرده بودم ترسی هم نداشتم و بدون هیچگونه تمردی سوار ماشین شدم. اما سرهنگ همچنان من را کتک میزد و الفاظ رکیکی خطاب به من و خانواده ام روانه میکرد. به او میگفتم آقا من هم مال همین نظام هستم، بیان این الفاظ از شما که سرهنگ نظام هستید بعید است. اما او من را میزد و میگفت دهان نجست را ببند! نظام مال من است نه تو! من از رفتار او واقعا انگشت به دهان مانده بودم! ماشین ما را به کلانتری 11 زند شیراز رساند. سرهنگ همچنان من را میزد که ناگهان یکی از پرسنل کلانتری امد و گفت قربان اینجا دوربین دارد بروید آنجا! من را به گوشه ای بردند و تفتیشم کردند! سرهنگ همچنان الفاظ رکیک به کار می برد و میگفت برات چیزی مینویسم که ده سال بری زندان و وقتی اومدی بیرون من بازنشست شده باشم. میگفتم آقا من که کاری نکردم. همچنان گوش کسی بدهکار نبود! به علت بیماری اعصاب و این شوک عصبی حالم هم بد شده بود اما اجازه نمی دادند که قرصم را بخورم.


نهایتا صورتجلسه ای نوشته شد که در آن من به تشویش اذهان عمومی متهم شده بودم. پس از تفتیش مجدد مرا وارد بازداشتگاه کلانتری کردند. هنوز حالم بد بود و نیاز به قرص داشتم. روی زمین افتاد بودم و میلرزیدم و کسانی که در بازداشتگاه بودند افسرنگهبان را صدا میزند اما جوابی نمی امد. بعد از حدود20 دقیقه افسرنگهبان در را باز کرد و با پا به من می زد و میگفت پاشو فیلم بازی نکن. طول کشید تا باور کن واقعا حال من بد است و بعد قرص هایم را برایم اوردند. ترسیده بودند و میخواستند شر من را از سر خودشان کم کنند. سرهنگ دستور داده بود تلفن همراهم پلمپ شود و همراه با من، دوتایی تحویل پلیس امنیت شویم. نهایتا من را به بازداشتگاه پلیس امنیت بردند. قبلا در شیر از که فعالیت رسانه ای میکردم به دلیل انتشار یک مصاحبه که در آن ذکر شده بود دانشجویان شیرازی در اعتراض به پس گرفتن شکایت وزارت اطلاعات از مهدی هاشمی، درخواست مجوز تجمع مقابل اداره اطلاعات استان فارس را داده اند، بازداشت شده بودم. البته خبر پس گرفتن شکایت وزارت اطلاعات بعد تکذیب شد و من متهم به اتهام تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب و تهدید امنیت دوسال حبس تعزیری شدم و پس از طی مراحلی این دوسال حبس به دومیلیون تومان جریمه تغییر یافت و بعدتر هم که شاکی بنده یعنی اداره اطلاعات استان فارس ظاهرا رضایت داد. در پلیس امنیت از این سابقه باخبر شده بودند و بیشتر من را سیم جیم کردند! سربازی که من را به آنجا اورده بود میگفت حالا با اسراییل هم ارتباط داری! متعجب بودم که اینها چه فکرهایی که نکرده اند! بعد از مختصری سیم جیم و رو به دیوار ایستادن من را به بازداشتگاه تحویل دادند. در ابتدای ورودم با صحنه عجیبی مواجه شدم. افسری که آنجا مستقر بود یک بازداشتی را که از ناحیه پا مصدوم بود و پایش در گچ بود را به باد کتک گرفته بود و الفاظ رکیکی خطاب به او روانه می کرد. برخوردهای بد با من هم شروع شد و پس از انگشت نگاری من را وادار کردند که کاملا برهنه شوم و بشین پاشو بروم که مبادا به اصطلاح آن ها چیزی جاساز کرده باشم! اما سلول هم وضع مناسبی نداشت. نهایتا 25 متر مربع بود که دومترش را یک دستشویی روباز و بدون در اشغال کرده بود. و با من 11 نفر دیگر در آنجا بودند! کسی جرات نمی کرد از سرویس بهداشتی استفاده کند چرا که بوی بدی کل سلول را میگرفت. روزی 10 دقیقه هم هواخوری داشتیم و مابقی روز و شب را باید همانجا می ماندیم. موتورم کنار خیابان مانده بود و نگران این بودم که تنها سرمایه ام را از دست بدهم. مکررا خواهش و تمنا می کردم که اجازه دهند با کسی تماس بگیرم تا موتورم را ببرد. نهایتا بعد از خواهش های فراوان این اجازه به من داده شد اما افسر بازداشتگاه کنار من ایستاده بود و مشتش را گره کرده بود و میگفت فقط بگو موتورم فلانجا است و ببرید و اگر حرف اضافه تر زدی لت و پارت می کنم! یک هفته آنجا بودم و در طول این مدت سه یا چهاربار بازجویی شدم و هربار هم توضیحاتی که اینجا ارایه شد شد را ارایه می دادم. اما بازجو باور نمیکرد. میگفتم تلفن من صوت تماس ها را ضبط میکند و حتی صوت را نشانشان دادم. البته نلفن من هم تمام این مدت نزد آنها بود و همه جایش را گشته بودند و حتی دیدم در پرونده دادگاهم تصویر چند کانالی که من عضو بودم را گرفته بودند! بازجو میگفت قصد تحریک مردم داشتی، از پرونده قبلی ام می پرسید و وقتی میگفتم چه ارتباطی دارد می گفت قاضی دستور داده! سه بار هم با دستبند و پابند مرا به دادگاه بردند و تنها یک بار توانستم به بازپرس توضیح بدهم. بازپرس ابتدا نگاه خوبی نداشت اما وقتی توضیحات را ارائه دادم قانع شد و خطاب به افسر همراه من گفت مگر قاچاقچی گرفتید؟ دست بند و پابندش را باز کنید! بعد هم بابت رفتار بد مامورین عذرخواهی کرد و گفت نامشان را یادداشت کرده و پیگیری میکند. خوشحال بودم که بالاخره یک نفر حرف من را باور کرده است. اما این خوشحالی دوامی نداشت. وقتی از دفتر بازپرس خارج شدیم من را به دفتر دیگری بردند که روی تابلوی آن نوشته بود معاون دادستان در امور امنیتی و جنایی. وقتی وارد شدم آقای معاون پرسید که ماجرا چه بوده است و ماجرای اتهام قبلی را هم پرسید. گفتم اجازه هست توضیح بدهم و گفت بله. اما حین اینکه توضیح میدادم روی پرونده ام چیزی نوشت و به بیرون داد! یعنی الکی توضیح میدادم و سودی نداشت. مجددا من را به بازداشتگاه بردند و پس از دو بار دیگر که مرا به دادگاه بردند، بازپرس دستور آزادی مرا با قرار کفالت صادر کرد. پرونده ام را هم به من نشان نمی دادند و هیچ توضیحی هم نمیدادند. تلفن و تمامی کارت های شناسایی من هم نزد پلیس امنیت بود که یک صبح تا ظهر در دادگاه وقت گذاشتم تا بازپرس محترم دستور دهد که آن را به من تحویل دهند. و حالا هم هیچگونه اطلاعی ندارم که جرمم چیست یا چه اتهامی دارم. اما یکی از اتهام هایم را فکر کنم دیدم که نوشته بودند: اخلال در نظم عمومی! حالا میفهمم که سرهنگ چرا با آن قلدری اتیکتش را نشان من میداد و میگفت خوب اسمم را ببین! یک هفته بازداشت و یک پرونده امنیتی حاصل تماس من بود با نظارت همگانی ناجا! وقتی هم که تلفنم را تحویل گرفتم خوشحال بودم که حداقل صوت تماسم با 197 را دارم اما وقتی تلفنم را نگاه کردم ان را حذف کرده بودند و با ریکاوری هم قادر نشدم که آن را بازگردانم! اما بلافاصه از روی سابقه تماس هایم که 197 هم جزیی از آن بود اسکرین شات گرفتم. اما واقعا دیگر نه امیدی دارم و نا جراتی که به 197 مراجعه کنم. باخودم میگویم اگر بروم، شاید این بار اتهام های بیشتری روانه ام بشود و باز هم بازداشت بشوم! تازه هنوز هم این پرونده باز است و همانگونه که گفتم با قرار کفالت آزاد شده ام! شاید این اتهام ها را اثبات کنند و مجرم شناخته شوم. همانگونه که به راحتی آب خوردن اتهام زدند، حتما همانگونه هم میتوانند آن را ثابت کنند!


Report Page