Open the door
Mona— بومگیو، واقعاً نمیخوای بیای؟
مادرش با لحن جدی پرسید.
بومگیو که روی مبل لم داده بود، حتی سرش رو هم کامل بالا نیاورد.
— نه مامان، واقعاً حوصله ندارم. میشه لطفاً خودتون برید؟ من همینجا میمونم.
— مطمئنی؟
— آره دیگه.
مادرش یه نگاه بهش کرد و بعد رو به شوهرش گفت:
— چیکار کنیم؟ اشکالی نداره نیاد؟
باباش خیلی راحت شونههاش رو بالا انداخت.
— خب نیاد. بزرگ شده، میتونه مواظب خودش باشه.
بومگیو به زور جلوی لبخندش رو گرفت.
— باشه، من مواظب خودم هستم. شما برید خوش بگذره.
مادر و پدرش بالاخره قبول کردن و از خونه رفتن.
بومگیو هم تا وقتی صدای ماشینشون رو شنید، کنار در ایستاد.
ماشین کمکم دور شد.
صدای موتور ضعیف و ضعیفتر شد و در نهایت کاملاً قطع شد.
بومگیو دستش رو بالا برد و با ذوق تکونش داد.
— یوهووووو!
همین که مطمئن شد دیگه هیچکس برنمیگرده، خودش رو روی مبل پرت کرد.
— حالا چیکار کنم؟ تا فردا صبح که میان میتونم کلی کار بکنممم!
اول تلویزیون رو روشن کرد و دنبال یه فیلم خوب گشت.
بعد رفت آشپزخونه و برای خودش پوفیلا درست کرد و چند تا خوراکی هم از کمد برداشت.
با خیال راحت برگشت روی مبل لم داد و شروع کرد به فیلم دیدن و خوراکی خوردن.
تقریباً دو ساعتی همونجا نشسته بود.
یه چشمش به تلویزیون بود و یه چشمش به گوشی.
تا اینکه آخرین خوراکی رو هم خورد.
به بستهی خالی توی دستش نگاه کرد.
— آخ... گشنمه. چی بخورم؟
چند ثانیه فکر کرد.
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه، با ذوق گفت:
— وای رامیون درست کنم بخورممم!
از جاش بلند شد و سمت آشپزخونه رفت.
یه بسته رامیون برداشت و قابلمه رو روی گاز گذاشت.
آب رو ریخت و منتظر موند تا بجوشه.
آشپزخونه یه پنجرهی بزرگ داشت.
کلاً مادرش همیشه میگفت خونه باید نور کافی داشته باشه، واسه همین تقریباً همه جای خونه پنجره داشت.
توی حال سه تا پنجره بود و یه در شیشهای هم رو به حیاط باز میشد.
اتاقها هم هر کدوم دو تا پنجره داشتن.
بومگیو بیحوصله کنار پنجرهی آشپزخونه رفت و بیرون رو نگاه کرد.
اخماش رفت توی هم.
هوا چرا انقدر تاریک بود؟
ساعت هنوز شش بود.
ولی آسمون انقدر تیره شده بود که انگار چند ساعت از شب گذشته.
ابرهای سنگین کل آسمون رو گرفته بودن.
— عجب هوایی...
احتمالاً قرار بود بارون شدیدی بیاد.
نگاهش رو از پنجره گرفت و به قابلمه نگاه کرد.
هنوز آب نجوشیده بود.
— زود باش دیگه...
همون موقع صدایی از بیرون اومد.
تق.
بومگیو مکث کرد.
سرش رو آروم به سمت پنجره برگردوند.
چند ثانیه گوش داد.
باد بین درختها میپیچید.
شاید فقط صدای شاخهها بود.
تق.
این بار واضحتر.
بومگیو زیر لب گفت:
— شاید گربهست.
دوباره بیرون رو نگاه کرد.
هیچی نبود.
فقط درختها.
فقط تاریکی.
و بعد...
تق.
تق.
تق.
صدا هر دفعه بلندتر میشد.
بومگیو یه قدم به پنجره نزدیکتر شد.
چیزی دیده نمیشد.
ناگهان آسمون غرید.
رعد بلندی خونه رو لرزوند.
بومگیو از جا پرید.
بارون شروع شده بود.
قطرههای بارون با شدت به شیشه میخوردن.
تَق...
تَق...
تَق...
بومگیو چند لحظه به پنجره خیره موند.
ولی یه چیزی درست نبود.
این صدا از پنجره نمیاومد.
از...
در بود.
قابلمه بالاخره جوش اومد.
بومگیو خم شد تا رامیون رو داخلش بریزه.
اما قبل از اینکه دستش به بسته برسه، چیزی روی سطح آب دید.
چشمهاش رو ریز کرد.
— چی...؟
قاشق رو برداشت و آروم توی آب زد.
یه حشرهی کوچیک روی سطح آب شناور بود.
— اه، لعنتی!
همون لحظه یه رعد دیگه زد.
نور سفید و شدیدی کل خونه رو برای یه لحظه روشن کرد.
و بومگیو برای یه ثانیه...
یه سایه دید.
ته حیاط.
یه نفر اونجا ایستاده بود.
قدبلند.
کاملاً بیحرکت.
بومگیو پلک زد.
سایه ناپدید شده بود.
— ...نه.
نفسش رو آروم بیرون داد.
— چیزی نبود.
اما صدای در دوباره اومد.
تق.
تق.
تق.
این بار دیگه کاملاً واضح بود.
کسی داشت به در میزد.
بومگیو خشک شد.
باد نمیتونست چنین صدایی درست کنه.
بعد صدایی از پشت در اومد.
گرفته.
خشدار.
و بیش از حد بلند.
— در رو باز کن.
بومگیو نفسش بند اومد.
چند ثانیه فقط به آشپزخونه خیره موند.
صدای بارون.
صدای باد.
صدای قلب خودش.
بعد دوباره:
— در رو باز کن.
این بار صدا آرومتر بود.
انگار کسی داشت لبخند میزد.
بومگیو سریع عقب رفت و خودش رو به دیوار چسبوند.
— کیه...؟
جوابی نیومد.
فقط سه ضربهی آروم.
تق.
تق.
تق.
بعد صدای مرد:
— بومگیو.
تمام بدنش یخ کرد.
اسمش رو از کجا میدونست؟
بومگیو حتی جرئت نمیکرد نفس بکشه.
پنجرهی آشپزخونه ناگهان با صدای وحشتناکی شکست.
بومگیو جیغ کوتاهی کشید و خودش رو روی زمین انداخت.
خردههای شیشه همهجا پخش شدن.
چند ثانیه همونطور روی زمین موند.
بعد با ترس سرش رو بالا آورد.
هیچی پشت پنجره نبود.
فقط بارون.
فقط حیاط خالی.
بومگیو با دستهای لرزون از جاش بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت.
صدای بارون از پنجرهی شکسته وارد خونه میشد.
آرومآروم آب روی کف آشپزخونه جمع میشد.
بومگیو زیر راهپلهها قایم شد.
زانوهاش رو بغل کرد و دستش رو روی دهنش گذاشت.
صدای بارون با ضربههای در قاطی شده بود.
تق.
تق.
تق.
بعد...
سکوت.
بومگیو سرش رو کمی بالا آورد.
صدای در قطع شده بود.
شاید رفته بود.
شاید همهچیز تموم شده بود.
اما وقتی نگاهش به پنجرهی حال افتاد...
یه سایه اونجا ایستاده بود.
اون طرف شیشه.
قدبلند.
بیحرکت.
بومگیو نفسش رو حبس کرد.
سایه آروم سرش رو بالا آورد.
دو تا چشم توی تاریکی ظاهر شدن.
مستقیم داشتن به بومگیو نگاه میکردن.
بومگیو سریع چشمهاش رو بست.
چند ثانیه گذشت.
بعد صدای شکستن شیشه اومد.
بومگیو با وحشت چشمهاش رو باز کرد.
پنجرهی حال هم شکسته بود.
و همون صدا دوباره توی خونه پیچید.
— در رو باز کن، بومگیو.
مکث.
— بومگیو؟
چطور اسمش رو میدونست؟
چرا اومده بود؟
چرا دقیقاً امشب؟
چرا همون شبی که خانوادهش خونه نبودن؟
فکرها یکییکی توی ذهنش میچرخیدن.
شاید از قبل میدونست که تنها میمونه.
شاید همهچیز برنامهریزی شده بود.
تق تق تق تق.
این بار ضربهها دیوونهوار به در میخوردن.
— بازش کن!
تق تق.
— باز کن دیگه!
و بعد...
خنده.
یه خندهی بلند و عجیب.
تقریباً شبیه جیغ.
بومگیو دستش رو محکم روی دهنش گذاشت.
«همسایهها...»
چرا هیچکس نمیاومد؟
چرا هیچکس صدا رو نمیشنید؟
چرا انگار این آدم فقط برای خودش وجود داشت؟
بومگیو دیگه نتونست همونجا بمونه.
آروم از جاش بلند شد.
با پاهای لرزون از پلهها بالا رفت.
صدای هر قدمش توی خونه میپیچید.
طبقهی بالا تاریک بود.
بومگیو وارد اتاقش شد و سریع در رو بست.
رفت کنار تخت، جایی که تقریباً از بیرون دیده نمیشد، خودش رو جمع کرد.
بارون شدیدتر شده بود.
قطرهها با سرعت روی سقف میخوردن و صدایی ایجاد میکردن که انگار هزاران انگشت همزمان داشتن روی خونه ضربه میزدن.
رعد دیگهای زد.
بومگیو از جا پرید.
و درست بعدش...
بوم.
صدای شکستن در پایین اومد.
چشمهای بومگیو گرد شد.
کسی وارد خونه شده بود.
بعد صدای قدمها.
تپ.
تپ.
تپ.
قدمها آروم بودن.
خیلی آروم.
انگار صاحب اون قدمها هیچ عجلهای نداشت.
تپ.
تپ.
تپ.
هر لحظه نزدیکتر میشد.
بومگیو دستش رو روی دهنش گذاشت.
قدمها به پلهها رسیدن.
سکوت.
بعد اولین قدم روی پله.
تق.
قدم دوم.
تق.
قدم سوم.
تق.
بومگیو چشمهاش رو بست.
«نیا...»
قدمها بالاتر و بالاتر اومدن.
تا اینکه ناگهان...
قطع شدن.
سکوت.
بومگیو جرئت نمیکرد چشمهاش رو باز کنه.
صدای نفس کشیدن کسی پشت در شنیده میشد.
بعد:
نوک.
نوک.
نوک.
سه ضربهی آروم روی در اتاق.
— درو باز میکنی؟
بومگیو هیچ جوابی نداد.
صدای مرد دوباره اومد:
— راستش نمیخواستم در پایین رو بشکنم.
مکث کرد.
— ولی تو بازی رو عوض کردی.
خندهی کوتاهی کرد.
— و من از بازیکنهای خودکفا خیلی بدم میاد.
بومگیو چیزی نمیفهمید.
بازی؟
بازیکن؟
این آدم داشت دربارهی چی حرف میزد؟
— نمیخوای طبق قوانین من بازی کنی؟
سکوت.
— اوه...
صداش شادتر شد.
— پس بازی رو عوض میکنیم.
صدای دست کشیدن روی در اومد.
— نظرت چیه؟
چند ثانیه سکوت کرد.
— تا سه میشمارم.
بومگیو به اطرافش نگاه کرد.
— بعد در رو باز میکنم.
لبخندش رو میشد از توی صداش حس کرد.
— تو سعی کن قایم بشی.
مکث.
— باشه، بومگیو؟
اشک توی چشمهای بومگیو جمع شده بود.
نمیدونست چیکار کنه.
مرد گفت:
— سکوت علامت رضایته.
چند ثانیه صبر کرد.
— پس شروع میکنیم.
یک.
بومگیو به کمد نگاه کرد.
نه.
خیلی واضح بود.
دو.
زیر تخت؟
جایی براش نبود.
پنجره؟
تا بخواد بازش کنه، خیلی دیر شده بود.
سه.
سکوت.
بعد مرد خیلی آروم گفت:
— یونجونی الان میاد.
بومگیو حس کرد تمام بدنش خالی شد.
«یونجون...؟»
و بعد...
در با صدای وحشتناکی از جا کنده شد.
بومگیو خودش رو عقب کشید.
یه قامت بلند وارد اتاق شد.
لباسهاش خیس بودن.
موهاش به پیشونیش چسبیده بود.
لکههای تیرهای روی لباسش دیده میشد.
خون.
اما چیزی که بیشتر از همه بومگیو رو ترسوند...
چشمهاش بودن.
مشکی.
خیره.
بیاحساس.
مرد چند قدم جلو اومد.
— بومگیو...
لبخند زد.
— قایم نشدی که.
سرش رو کمی کج کرد.
— ناامیدم کردی.
بومگیو آب دهنش رو قورت داد.
لبهاش میلرزیدن.
— منو بکش.
مرد چند لحظه ساکت موند.
بعد شروع کرد به خندیدن.
— چی؟
یه قدم جلو اومد.
— فقط مرگ؟
خندهش قطع شد.
— نه.
چشمهاش مستقیم توی چشمهای بومگیو قفل شدن.
— این که خیلی آسونه.
خم شد.
— تو قوانین رو به هم زدی.
لبخندش عمیقتر شد.
— پس...
چند ثانیه مکث کرد.
— تازه بازی اصلی شروع شده.
....
بومگیو چشمهاش رو باز کرد.
نفسش بریده بود.
به سقف خیره شد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
روی مبل بود.
تلویزیون هنوز روشن بود.
فیلم هنوز پخش میشد.
بومگیو نشست و دستش رو روی سینهش گذاشت.
قلبش با سرعت میزد.
— خواب بود...
با صدای لرزون این رو گفت.
— فقط خواب بود.
به ساعت نگاه کرد.
شش.
دقیقاً شش.
اخماش توی هم رفت.
گوشیش رو برداشت.
تاریخ رو نگاه کرد.
همون روز.
همون ساعت.
بومگیو آروم از روی مبل بلند شد.
به پنجرهی حال نگاه کرد.
سالم بود.
هیچ شیشهای شکسته نبود.
به در نگاه کرد.
اونم سالم بود.
با قدمهای تند سمت آشپزخونه رفت.
قابلمه سر جاش بود.
کمد رو باز کرد.
پنج بسته رامیون.
همون تعداد همیشگی.
نگاهش سمت پنجره رفت.
اونم سالم بود.
بومگیو چند لحظه فقط خیره موند.
پس همهاش خواب بود.
آره.
حتماً خواب بود.
ولی...
چرا هنوز صدای ضربهها رو یادش بود؟
تق.
تق.
تق.
سرش رو تکون داد.
— بیخیال...
همون لحظه زنگ در به صدا دراومد.
دینگ دانگ.
بومگیو خشک شد.
آروم به سمت آیفون رفت.
دستش رو روی صفحه گذاشت.
تصویر یه پسر جوون با لباس پیک روی صفحه ظاهر شد.
بومگیو دکمه رو زد.
— بله؟
پسر لبخند زد.
— ببخشید، در رو باز میکنید؟
بومگیو اخم کرد.
صداش...
چرا انقدر آشنا بود؟
— ببخشید... شما؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد پسر خندید.
— چه اهمیتی داره؟
لبخندش از پشت صفحه عجیب به نظر میرسید.
— در رو باز کنید. غذاتون رو بگیرید.
بومگیو هنوز مردد بود.
یه حس بدی ته دلش میگفت در رو باز نکن.
ولی انگشتش روی دکمه رفت.
تق.
قفل باز شد.
بومگیو به سمت در رفت.
دستش رو روی دستگیره گذاشت.
آروم در رو باز کرد.
و همون لحظه...
خون توی رگهاش یخ زد.
پسر پشت در...
همون چشمها رو داشت.
همون لبخند رو.
همون صورت رو.
همون کسی بود که چند دقیقه پیش توی خوابش دیده بود.
بومگیو یه قدم عقب رفت.
— ت... تو؟
پسر سرش رو کمی کج کرد.
— من؟
بومگیو به سختی نفس کشید.
— اینجا چیکار میکنی؟
مرد چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد بستهی غذا رو کمی بالا آورد.
— سلام، بومگیو.
لبخندش عمیقتر شد.
— برای بازی آمادهای؟
بومگیو چیزی نگفت.
فقط به دست مرد خیره شد.
روی مچ دستش...
همون خراش کوچیکی بود که توی خواب دیده بود.
همون خراش.
دقیقاً همونجا.
بومگیو تازه فهمید...
این خواب نبوده.
در پشت سرش آروم بسته شد.
تق.
و قبل از اینکه حتی فرصت کنه برگرده، صدای یونجون دوباره توی خونه پیچید:
— خب...
مکث کوتاهی کرد.
— شروع کنیم؟