Only you, for me

Only you, for me

Ᏸৎ୭


نم نم بارون بهاری آروم روی شیشه‌ی جلویی ماشین فرود می‌اومد و قطره‌ها یکی یکی روی سطح شیشه می‌لغزیدن و ردهای باریکی از خودشون به جا می‌ذاشتن. آسمان آبی مثل پارچه‌ای روشن روی سئول پهن شده بود و خورشید با نور طلایی‌اش، عصر رو تزئین کرده بود؛ بی‌شک تا دقایقی دیگه آسمان شاهد رنگین‌کمونی زیبا میشد که بعد از بارون روی شهر نقش می‌بست و خیابون‌های خیس رو رنگی‌تر میکرد.

ماشین‌ها توی خیابون‌ها حرکت میکردن و باد رو میشکافتن، در حالی که پیاده‌روها پر از افراد مختلف بود؛ افرادی که هر کدوم با اهداف خاصی، مسیری رو در پیش گرفته بودن. بعضیا با عجله از کنار هم رد میشدن، بعضیا زیر چترهاشون آروم قدم برمیداشتن و بعضی‌ها هم بی‌تفاوت به نم بارون، غرق دنیای خودشون بودن. بین تمامی هیاهوی خیابون و شلوغی‌ای که نشون از گذر روز بود، مرسدس بنزی مشکی‌رنگ با سرعتی پایین راهنما زد و به داخل پارکینگ ساختمان مجلل و بزرگی رفت.

درون ماشین، پارک سونگهون با ذهنی مشغول نشسته بود و به نرمی فرمون رو با دست راستش می‌چرخوند. نور زرد پارکینگ روی صورت خسته‌اش افتاده بود و خستگی چند هفته‌ی اخیر، زیر چشم‌هاش سایه انداخته بود.

ذهن مرد، درگیر پسری بود که توی خونه منتظرش نشسته و قطعاً از دستش دلخور بود؛ عذاب وجدان درون رگ‌هاش می‌جوشید و به خاطرش با انگشت روی فرمون ضرب گرفته بود، اما باز هم ذهنش از اون فکر دور نمیشد، فکر اینکه سونوی عزیزش احتمالاً الان تا حد مرگ از دستش عصبانیه.

حتی بهش حق هم میداد، چجوری میخواست انتظار داشته باشه بعد از اینکه بخاطر کارهای یهویی سونگهون پروازشون رو از دست داده بودن و والدین سونگهون به تنهایی رفته بودن، سونو همچنان بگه اشکال نداره؟! بماند که سونگهون مطمئن بود به خاطر این اتفاق، مادرش قطعاً حرف‌هایی هم برای خورد کردن همسر عزیزش بهش زده.

همینطور که درون ذهنش با خودش کل‌کل میکرد، ماشین رو پارک کرد و ازش خارج شد؛ هوای نم‌دار عصر به صورتش خورد و بوی بارون هنوز توی فضای پارکینگ مونده بود. بعد از خروج دزدگیر ماشین رو زد و کت و شلوار خوش‌دوختش رو روی تنش صاف کرد و موبایلش رو توی جیب شلوارش گذاشت و با قدم‌های استوار، مسیر آسانسور رو در پیش گرفت.

کمی بعد وارد اتاقک آسانسور شد و با فشردن دکمه‌ی طبقه‌ی ۱۲، نفس عمیقی کشید و با عقب زدن موهای قهوه‌ای رنگش که نامرتب روی پیشونی‌‌ش ریخته بود، منتظر ایستاد و باز هم توی افکارش غرق شد؛ چطور باید از دل پسرکش درمی‌آورد؟!

با رسیدن آسانسور به طبقه‌ی مورد نظر، ازش خارج شد و جلوی در واحدی که به همراه پسر توش زندگی میکرد ایستاد و برای بار دوم نفس عمیق کشید؛ احتمال میداد که به محض باز کردن در انواع قابلمه و یا حتی تلویزیون توی سرش کوبیده بشه، یا شاید هم اصلاً نتونه در رو باز کنه چون از پشت قفل باشه؟! یا حتی بدتر!!! شاید مجبور باشه شب رو بدون آغوش گرم پسر روی کاناپه بخوابه!!!

سریع سرش رو تکون داد و اون احتمال عذاب‌آور رو از ذهنش کنار زد، سونگهون بدون بغل کردن سونو و در حالی که نرمی لپ‌های پسر رو روی بازوش حس نکنه به هیچ وجه نمیتونست بخوابه؛ عصبانیت سونو خیلی ترسناک و البته بامزه بود، اما چیزی نبود که سونگهون هر روز دلش بخواد ببینه.

پس فقط تمام جرأتش رو جمع کرد و رمز در رو زد و با شنیدن صدای تیک باز شدن در، لبخند کوچکی زد، خب انگار قرار نبود تو ماشین بخوابه؛ اما خب لبخندش دووم زیادی نداشت.

به محض اینکه وارد شد و در رو پشت سرش بست، موجودی تقریباً ریزاندام‌تر از خودش با موهای مشکی رنگش که به زیبایی روی پیشونی‌‌ش ریخته بود و چهره‌اش رو زیباتر از همیشه میکرد و عجیب آروم بود، پشت در ایستاده بود و بهش خیره مونده بود.

فضای خونه ساکت بود؛ فقط صدای ضعیف بارون پشت پنجره‌ها شنیده میشد و نگاه سونو، سنگین‌تر از هر سکوتی روی تن مرد می‌نشست.

پسرک با چشم‌های طوسی‌رنگ زیبایش که کار هیچ لنزی نبود و مادرزادی بود، مستقیم به مرد نگاه میکرد و پیرسینگ گوشه‌ی ابروش زیر موهای مشکی رنگش پنهان شده بود.

سونو دستاشو توی هم گره زده بود و روی مچ دست چپش که آستینش جمع شده بود، تتوی ماه ظریفی دیده میشد؛ تتویی که سونگهون عاشق بوسه زدن بهش بود.

مرد بزرگ‌تر با دیدن پسر، اون هم درست روبه‌روی در، تکون شوکه‌ای از ترس خورد و نفسش توی سینه‌اش گیر کرد.

ثانیه‌ای که گذشت، با ندیدن ری‌اکشنی از پسر و احساس نکردن خطری از جانب اون موجود فسقلی، نفس نامحسوسی از آسودگی کشید و لبخند نرمی زد.

سونو دست به سینه و با لباس راحتی آبی آسمانی رنگش، بدون اینکه تکون بخوره و یا حتی پلکی بزنه به مردی که واضحاً دستپاچه بود خیره موند و همچنان چیزی نگفت.


سونگهون به چهره‌ی آروم همسرش نگاه کرد و دستاش رو به شلوار اتوکشیده‌اش کشید و تصمیم گرفت چیزی بگه و دلجویی کردنش رو شروع کنه، شاید این بار سونوی عزیزش اول بهش گوش میداد؟!

«سونو عزیز-»

-«پارک سونگهون خراب!!! فاتحه‌ات خونده‌اس!!!»

جمله‌ی آرومش با فریاد جیغ‌مانند سونو نصفه موند و بلافاصله، صورت پسر کوچک‌تر به سرعت از خشم به رنگ قرمز دراومد و با سرعت سمت مرد دوید و با شدت روی بدن سونگهون پرید؛

سونگهون شوکه شده برای حفظ تعادل پاهاشو کمی باز کرد و کمر باریک پسر رو گرفت تا اون نیفته، اما به ثانیه نکشیده با حس کنده شدن موهاش از ریشه، کمر پسر رو رها کرد و دستاشو بالا برد و روی مشت‌های سونو که موهاشو گرفته بود گذاشت و فریاد زد.

«یا!!! یاااا!!! یاااااای!!!! سونویاااا!!! موهام!! موهامو کندی!!!»

-«آره میکنم!!! موهاتو دونه دونه میکنم پارک سونگهون خراب!!!! تک تک تارهای موهات رو میکنم حتی نمیذارم یه پرز روی کله‌ات بمونه و بعد راحت با دندونام پوست سرتو پاره پاره میکنم و مغزتو میخورم!!!! فهمیدی؟!!! می‌کشمت!!! من می‌کشمت!!!!»

سونو با جیغ موهای مرد بیچاره رو بیشتر کشید و برای عملی کردن قسمت آخر حرفش سرش رو جلو برد و کف سر سونگهون رو گاز گرفت.

سونگهون با حس دندون‌های سونو چشماش درشت‌تر شد و همون‌طور که سونو کاملاً روش بود و با حلقه کردن پاهاش دور کمرش کاملاً بهش چسبیده بود، دور خودش چرخید و سعی کرد دستای پسر رو از خودش دور کنه و فریاد بلندتری کشید و التماس کرد تا شاید بتونه موهاش رو از دست پسر خشمگین نجات بده؛ اما سونو همچنان موهاشو میکشید و با گاز گرفتن سرش بهش فحش‌های رکیک میداد و مثل یه سگ وحشی قصد پاره کردن همسرش رو داشت.

«یا یا!!! سونویا آروم باش!!!! هی داری کلمو می‌کنی!!! خواهش میکنم ولم کن!!!!»

-«آروم باشم؟؟؟؟؟!!!! داری میگی آروم باشم مرتیکه خراب؟؟؟؟!!!! دیگه چی میخوای با حضور افتخاری ننه بابای عزیزت ها!!! میخوای برم از الان تدارکات برگشتشون رو آماده کنم که بعد سفرشون فرش قرمز پهن کنم توی فرودگاه و ازشون استقبال کنم ارههه؟؟؟؟!!؟»

سونگهون حس میکرد یکم دیگه واقعاً پوست سرش کنده میشه و دیگه کم‌کم اشکش داشت درمیومد، این بار محکم‌تر مچ دست‌های پسر رو گرفت و با زور بیشتری عقب کشیدش و نالید.

«سونویا!!! لطفاً این واقعاً درد داره!!!»

و انگار سونو هم خسته شده باشه، پاهاشو از دور بدن مرد باز کرد و پایین اومد، بعد محکم پاهاش رو به زمین کوبید و با حرص مشتشو بالا آورد و به سینه‌ی مرد کوبید.

سونگهون که دستش رو روی سرش گذاشته بود و چهره‌اش از درد جمع شده بود، با مشت سونو دست دیگه‌اش رو روی سینه‌اش گذاشت و دوباره نالید؛ سونو اما باز هم مشت‌هاشو که بین انگشتاش تارهای کنده‌شده‌ی موهای مرد بزرگ‌تر دیده میشد بالا آورد و با هر جمله‌ای که توی صورت سونگهون فریاد میزد، محکم‌تر به قفسه‌ی سینه‌‌اش میکوبید.

-«توعه لعنتی!!! توعه احمق!!!! می‌دونی من چه حالی دارم؟!!! می‌دونی امروز از زبون اون مادرت چیا شنیدم!!!»




دو دستش رو عقب کشید و مشتاشو باز کرد که تارهای موهای مرد از بینشون پایین افتادن، بعد دو دستش رو جلوش گرفت و با نشون دادنشون ادامه داد.


-«پارک فاکینگ سونگهون اگه امروز با همین دستام آتیشت نزنم آروم نمیگیرم!!! تو… توعه لعنتی… تو!!!! اه!!!»


پایان حرفشو فریاد زد و از سر ناچاری و ناتوانی توی بروز خشمش، این بار به جای مشت، پاهاشو سریع بالا برد و لگد محکمی وسط پاهای مرد بخت‌برگشته کوبید.


سونگهون که به هیچ وجه انتظار اون ضربه‌ی محکم رو نداشت، بی‌اختیار روی زمین افتاد و دست روی پایین‌تنه‌اش گذاشت و بلند نالید. درد مثل برق توی تنش پیچید و برای لحظه‌ای حتی نفس کشیدن هم براش سخت شد.


سونو اما بی‌توجه به زمین افتادن و فریاد درد‌مند مرد، چرخید و پا‌کوبان، و همون‌طور که بلند بلند فحش‌های رکیکی به مرد میداد سمت اتاق مشترکشون رفت و به محکم‌ترین شکل ممکن در رو به هم کوبید؛ صدای کوبیده شدن در توی فضای خونه پیچید و حتی قاب عکس کنار دیوار هم لرزش خفیفی کرد. گویا مادر سونگهون این بار خیلی بدتر از دفعات قبلی سونو رو کفری کرده بود.


در لحظه تمامی تنش‌های داخل خونه تموم شد، و این بار فقط صدای نفس‌های عمیق سونگهون بود که توی فضای خونه می‌پیچید.


مرد مشتش روی دهانش گذاشته و با دست دیگه‌اش پایین‌تنه‌ی دردناکش رو می‌فشرد تا بلکه از شدت درد کم کنه و نفس‌های عمیقی میکشید؛ چند باری روی پارکت‌های خونه وول خورد و پلک‌هاشو روی هم فشرد و با حس کم شدن درد، به سختی از روی زمین بلند شد و همچنان خمیده با دستش عضو دردمندش رو ماساژ داد و سعی کرد راه بره.


«اه مامان!! چرا هر دفعه من باید کتک حرفاتو بخورم؟!! این بار چی بهش گفتی که اینطور عصبی شده و با اینکه می‌دونه چقدر درد داره بازم برای خالی کردن خشمش انجامش داده؟!!! اه خدای من خیلی درد می‌کنه!!»


مرد همون‌طور که زیر لب با خودش غر میزد و در نهایت با لحن تقریباً گریه‌مانندی میگفت «خیلی درد می‌کنه»، خمیده و لنگان سمت حموم ته سالن رفت تا دوش کوتاهی بگیره؛ سونگهون خوب میدونست حالا باید به سونو کمی فضا برای آروم شدن بده، خصوصاً که تازه از سر کار اومده بود و اگر بدون دوش گرفتن و شستن خودش نزدیک پسر کوچک‌تر میشد، سونو قطعاً به حرفش عمل میکرد و در کنار تیکه‌تیکه کردن مغزش با دندوناش، حسابی ازش انتقام میگرفت.


سری برای افکار وحشتناکش تکون داد و داخل حموم شد؛ لباس‌هاشو دونه دونه از تنش خارج کرد و توی سبد لباس‌های کثیف انداخت تا بعد خدمتکار اون‌ها رو داخل لباسشویی بذاره.


با قدم‌های نرم سمت اتاقک شیشه‌ای رفت و شیر آب رو باز کرد و بعد از تنظیم کردن دمای اون، آروم قدمی جلو رفت و بدنش رو کامل زیر آب برد؛ آب گرم از روی موهاش سر خورد و روی پوستش لغزید و بخار کم‌کم فضای حموم رو پر کرد. صدای برخورد قطره‌های آب با کف حموم، توی سکوت خونه واضح‌تر از همیشه شنیده میشد.


چشماشو از حس خوب گرمای آب بست و لبخند کوچیکی گوشه‌ی لبش نشست.


چند بار نفس عمیق کشید و سعی کرد ذهنش رو آروم کنه، درد پایین‌تنه‌اش کمتر شده بود و حالا حس بهتری داشت.


چشماشو باز کرد و به شیشه‌ی بخارگرفته‌ی روبه‌روش نگاه کرد، بیشتر از دو هفته از آخرین باری که تونسته بود وقت درست حسابی با سونو بگذرونه میگذشت؛ با یادآوری دوباره‌ی اتفاقات امروز سری از روی تأسف برای خودش تکون داد و دست خیسش رو به صورتش کشید.


مرد بزرگ‌تر تموم دو هفته‌ی گذشته رو توی شرکت گذرونده و فرصت نکرده بود با همسرش وقت بگذرونه، سونگهون با خودش فکر کرده بود در عوض تموم اون فاصله‌ها می‌تونه امروز با سونو به یه سفر بره و کلی باهاش وقت بگذرونه؛ اما کارهای شرکت باز هم همه چیز رو براش سخت کرده بود.


درست صبح همون روز مشکلی به وجود اومده و سونگهون با قول اینکه زود برمیگرده به شرکت رفته بود و سونو رو با پدر و مادرش تنها گذاشته بود، اما حالا ساعت از هشت شب گذشته بود و سونگهون تازه موفق شده بود به خونه برگرده؛ در حالی که ساعت پروازشون برای ده صبح بوده.


آهی کشید و شامپو رو از توی قفسه برداشت و مقداری ازش رو کف دستش ریخت و شروع به شستن موهاش کرد؛ به محض اینکه دستش رو سمت موهاش برد چهره‌اش از درد توی هم رفت، بنظر میرسید ریشه‌ی موهاش بخاطر کشیده شدن محکم هنوز حسابی درد گرفته بودن.


به نرمی انگشتاشو بین تارهای موهاش کشید و ماساژ داد تا شاید دردش کمتر شه که بین کارش یه‌دفعه خنده‌اش گرفت؛ تصویر موهای کنده‌شده‌اش بین مشت‌های سونو که به سینه‌اش میکوبید باعث شد احمقانه شروع به خندیدن کنه.


بی‌شک اگر جه‌یون اونجا بود حسابی دستش مینداخت و مسخره‌اش میکرد… شاید هم جمله‌ای شبیه «واو داداش، کاملاً رد دادی» نصیبش میشد.


بدون اینکه لبخندش رو کنترل کنه به کارش ادامه داد و کامل خودش رو شست و حالا به جای بوی خستگی و کار، بوی شامپو بدن توت‌فرنگی میداد.


شامپو بدن مورد علاقه‌ی پسر کوچک‌تر که توی تک‌تک حموم‌های خونه بودن، چون سونو معتقد بود اون رایحه خیلی خوشبوعه و سرویس بهداشتی رو حسابی خوش‌عطر می‌کنه، و سونگهون هم حالا ناچار به استفاده ازش شده بود، چون شامپوی خودش فقط توی حموم اتاق مشترکشون بود.





حوله‌ی تن‌پوش سفیدرنگ رو از قفسه‌ی دم در برداشت و با حوصله پوشیدش، بعد نگاهی به خودش توی آینه انداخت و دستی بین موهای خیسش برد و تارهای قهوه‌ای رنگش رو عقب زد و کمی با حوصله نم اون‌ها رو گرفت و بیخیال خشک کردن کاملشون شد.

بخار هنوز روی آینه نشسته بود و تصویرش رو کمی محو نشون میداد؛ مردی خسته، با ردهای قرمز کم‌رنگی روی پوست سرش و نگاهی که نگرانی توش موج میزد.

با حس پاکیزگی، از حموم خارج شد و با قدم‌های محتاطانه سمت اتاق مشترک خودش و پسر کوچک‌تر رفت، حالا نوبت وظیفه‌ی اصلیش بود.

بند کمر حوله رو محکم کرد و دم عمیقی گرفت، بعد دستش رو بالا برد و دو تقه‌ی آروم به در زد و منتظر موند؛ با نشنیدن صدا یا جوابی از داخل، کمی سرش رو جلوتر برد و دوباره به در کوبید.

«سونویا؟!»

بازم کمی منتظر موند و صدایی نشنید، پس سکوت رو به نشونه‌ی رضایت دونست و به آرومی دستگیره رو پایین کشید و وارد اتاق شد.

به محض ورود، بوی آشنایی زیر بینیش پیچید، بوی عجیب و خوشایندی که فقط از تن سونو بلند میشد و کار هیچ عطر یا شامپوی بدنی نبود؛ بویی آروم، گرم و اعتیادآور که همیشه باعث میشد سونگهون بی‌اختیار نفس عمیق‌تری بکشه. ناخواسته لبخندی روی لبش نشست و نفس عمیقی از هوای خوب اتاق کشید.

فضای اتاق شلوغ نبود و با تخت دونفره‌ی کینگ‌سایز و کاناپه و میز دراور، که سونو معمولاً برای مراقبت پوستی ازش استفاده میکرد پر شده بود؛ فضا ترکیبی از رنگ‌های طلایی و آبی ملایم بود که در عین شیک بودن، به آدم حس زندگی و آرامش میداد.


نور نارنجی غروب از بین پرده‌ها به داخل می‌تابید و روی دیوارها و موهای مشکی سونو سایه‌ی نرمی انداخته بود.

سونگهون نگاهش رو توی اتاق چرخوند و بالاخره تونست سونو رو ببینه، پسرک روی تخت نشسته و پشت به در پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود؛ شونه‌هاش کمی میلرزید و از همون فاصله هم میشد فهمید هنوز آروم نشده.

دلش گرفت و همونقدر که آروم داخل اومده بود، در رو بست و با قدم‌های سبک جلو رفت؛ با رسیدن به تخت خودش رو به پسر رسوند و کنارش نشست، اما به محض نشستنش روی تخت، سونو چرخید و دوباره بهش پشت کرد.

سونگهون آهی کشید و دستش رو سمت شونه‌ی سونو برد، اما سونو خودش رو تکون داد و با «نکن» کوتاهی که از بین لباش بیرون اومد، مرد رو پس زد.

سونگهون که با حرکت پسر حسابی کلافه شده بود دستش رو عقب کشید و بیشتر سمتش چرخید.

«سونویا!»

پسر تکون نخورد و جواب سونگهون رو نداد، این موجب شد مرد کلافه‌تر بشه و این بار کمی جدی‌تر صداش بزنه.

«کیم سونو!! دارم تو رو صدا میکنم؛ وقتی صدات میکنم برگرد و به چشمام نگا-»

با چرخیدن سر سونو و دیدن چشم‌های قرمز و خیس پسر، حرفش توی گلوش گیر کرد.

پلک‌های سونو از شدت گریه پف کرده بودن و گونه‌هاش خیس و داغ بودن؛ لب پایینش موقع نفس کشیدن می‌لرزید و نگاه خاکستریش، برای اولین بار به جای خشم فقط درد داشت.

«سو-»

-«چیه؟!! خودت گفتی برگردم و توی چشمات نگاه کنم!!! نکنه چون گریه کردم دیگه چشمام برات زیبا بنظر نمیان!!! یا کلاً گریه کردن یه دختر خیلی بهتره هوم؟!! من یه پسرم و گریه کردن برام مزخرفه مگه نه؟؟ بگو دیگه پارک سونگهون!!! خودت صدام کردی پس چرا الان لال‌مونی گرفتی؟!! حرف بزن!!!»

سونو باز هم فریاد زد و سونگهون متعجب پلکی زد، این شدت خشم و غم زیادی بود و بیشتر از قبل نگرانش میکرد.

«هی منظورت چیه؟!! عزیزم یکم آروم با-»

سونگهون همون‌طور که سعی میکرد با کلمات آرومش کنه، کمی جلوتر رفت و خواست با دستش اشک‌های پسر رو پاک کنه، اما این بار خیلی محکم‌تر از سمتش پس زده شد و باز هم با فریاد سونو حرفش قطع شد.

-«چه حرفی پارک سونگهون؟؟!! هوم؟ من یه وسیله برای رفع نیازهای جنسی توام؟!! ها؟! برای همین باهام ازدواج کردی؟!! اصلاً برات جذابیتی دارم؟!!!»

با بالا رفتن صداش نتونست بشینه، پس بلند شد و روبه‌روی مرد ایستاد و این بار بلندتر و همون‌طور که اشک می‌ریخت فریاد زد.

-«الانم برا همین اومدی هوم؟ یه سکس بعد از حموم خوش میگذره درسته؟ اصلاً دیگه سکس با من برات لذت‌بخش هست؟ حتماً نیست مگه نه؟؟؟ برای همین رفتی سراغ یکی دیگه؟!! لعنتی من این همه تحمل کردم…»

پسر بین حرفش مکثی کرد و با حس خفگی نفس عمیقی کشید، اشک‌های بیشتری بی‌اختیار از چشماش سرازیر شدن و کلافه‌اش کردن؛ سونگهون از جاش بلند شد و سعی کرد دست‌های پسر رو بگیره تا آرومش کنه، اما سونو دستش رو عقب کشید و با صدایی گرفته و لرزون ادامه داد.

-«من این همه صبر کردم چون فاکینگ دوستت دارم و فکر میکردم تو هم دوستم داری؛ اما الان باید بفهمم حق با مادرت بود؟! به این زودی ازم خسته شدی آره؟! منم یه مردم!! یه مرد!!! تو اینو میدونستی و باهام ازدواج کردی، پس چرا سونگهون؟»

پسر باز هم از خفگی نفس‌نفس زد و بیشتر گریه کرد؛ دستش رو زیر پلک‌های خیسش کشید و با عینبیه‌های خاکستری رنگش به چشم‌های نگران سونگهون خیره شد و جمله‌ی آخرش رو با عجز به زبون آورد.

-«بهم بگو سونگهون؛ چرا؟! چرا بهم خیا-»

جمله‌اش اما هرگز کامل نشد و با بوسه‌ی محکم سونگهون خفه شد؛ حرکت سونگهون انقدر ناگهانی بود که برای لحظه‌ای سونو تعادلش رو از دست داد، اما دست‌های مرد دور کمرش حلقه شد و جلوی افتادنش رو گرفت و بعد سرش رو عقب کشید و به پسر زیبای روبه‌روش خیره شد.


سونو بهت‌زده لب‌هاشو روی هم مالید، انگار هنوز شوکه بود. کمی نفس‌نفس زد و باز هم خواست چیزی بگه اما مرد اجازه‌ای بهش نداد.


سونگهون سریع دوباره خم شد و همون‌طور که با یک دست کمر پسر رو گرفته بود، دست دیگه‌اش رو روی گونه‌اش گذاشت و محکم‌تر بوسیدش؛ بوسه‌ای که بیشتر از هر چیزی، شبیه التماس بود. انگار مرد میخواست قبل از هر توضیحی، قبل از هر حرفی، فقط جلوی شکستن کامل سونو رو بگیره.


سونو با حس آرامشی که از لب های مرد می‌گرفت چشماشو بست، اما با یادآوری حرف های مادر سونگهون دوباره اشک هایش سرازیر شدند و مشت هاشو که ثانیه ای قبل برای نیوفتادن به حوله‌ی مرد چنگ زده بودن بالا برد و سعی کرد مو قهوه‌ای رو عقب بزنه ، اما مرد بدنش رو محکم تر گرفت و عمیق تر بوسیدش و با حرکتی سریع، زاویه سرش رو عوض کرد و بیشتر لب های سونو و بین لب های خودش کشید.


سونو با حس خستگی و ناتوانی از وضعیتش چشماشو بست و اجازه داد همون‌طور که از سمت مرد خیانت کارش بوسیده میشد، اشک هاش سرازیر شه و مشت هاشو به سینه اش کوبید و هق زد.

ثانیه ای که گذشت ، سونگهون با حس کمبود اکسیژن صورتش رو عقب کشید و به چهره وی پسر نگاه کرد، سونو همچنان چشماشو بسته بود و اشک می‌ریخت ، قلب سونگهون آتیش گرفت و بی حرف سونو رو جلو کشید و توی آغوشش نگه داشت.


به نرمی با دستش به پشتش ضربه زد و گذاشت سونو یک دل سیر توی آغوشش گریه کنه ، سونو های کشید و بعد محکم دستاشو دور کمر مرد مقاله کرد و به حوله‌‌اش چنگ زد و این بار با صدای بلند اشک ریخت.

قلبش میسوخت، از حقیقتی که نمی‌خواست باور کنه، از چیز هایی که دیده بود و نمیتونست ردشون کنه.

قلبش می‌سوخت از معشوقی که خیانت کرده بود و قلب پاکش رو به بازی گرفته بود.

دقیقه ها میگذشتن و این اشک های سونو بودن که قصدی برای پایان دادن به خیس کردن گونه هاش نداشتن؛ سونگهون هم با صبوری پشت گردن پسر رو نوازش میکرد و هر از گاهی بوسه‌ای روی لاله‌ای گوشش می‌کاشت تا کمی توی آروم شدنش بهش کمک کنه.


کمی بعد سونو اشک هاشو کنترل کرد و به آرومی از آغوش شمرد بیرون اومد اما نگاهش رو از چهره‌ای نگرانش دزدید و بهش نگاه نکرد.

خودش بهش درد داده بود و خودش هم ارومش کرده بود، داستان عجیبی بود.

پس عشق اینطوری بود، خودش بهت درد میداد و خودش هم ارومت میکرد.


انگشت سونگهون زیر چونه‌اش رفت و با ملایمت سرش رو بالا برد تا بهش نگاه کنه، نگاه خیس و خاکستری رنگش رو به مرد داد و سعی کرد اون نرمی توی چهره اش رو باور نکنه.


سونگهون با انگشتش زیر چونه‌ی پسر رو گرفت و بعد از اینکه سرش رو بالا آورد  با ملایمت لب زد.


«سونویا… بیا راجبش حرف بزنیم.»


سونو نفس های عمیقی کشید و سعی کرد خودش رو کنترل کنه، اما چیزی نگفت.

سونگون به نرمی اون رو سمت تخت برد و روش نشوند و بعد خودش جلوی پاهاش زانو زد و دستای پسر رو گرفت و بهش خیره شد .



«بگو عزیز دلم، هر چی تو فکرته بگو اما به هیچ وجه؛ سونویا به هیچ وجه اون کلمه‌ی لعنتی رو به زبون نیار باشه؟»



سونو پلکی زد و به نرمی سرش رو تکون داد، قطره اشکی از روی گونه اش سر خورد که سونگهون با انگشتش پاکش کرد و بعد کمی صورت پسر رو نوازش کرد و منتظر شد تا توضیحش رو بشنوه.



-وقتی رفتی، مامانت طبق معمول شروع کرد به تحقیر کردنم ؛نزدیک تایم پرواز که شد بهت زنگ زدم اما گوشیتو جواب ندادی و اون… اون گفت..

«چی گفت عزیزم، بهم بگو.»


سونو نگاهی به چشم های سونگهون انداخت و بعد از کمی مکث این بار با صدایی محکم ادامه داد.


-گفت تو جواب نمیدی چون ازم خسته شدی، گفت حق با اون بوده و تو یه دختر رو به من ترجیح دادی و بعد هم … بعد هم چند تا عکس بهم نشون داد که تو… تو داشتی یه دختر رو توی شرکت میبوسیدی، سونگهون منو احمق فرض نکن و خودت رو توجیه نکن، من از دروغ و کلک متنفرم.


با خشمگین شدن دوباره‌ی پسر ، سونگهون دستش رو نوازش کرد و سعی کرد آرومش کنه.



«ادامه بده سونو »


-چه ادامه ای؟!من گفتم امکان نداره، گفتم باور نمیکنم … اما می‌دونی چیشد؟ گفت تمام دو هفته‌ی گذشته اصلا بهت دست زده؟ اصلا باهات وقت گذرونده؟گفت تمام مدت داشتی با یه دختر وقت میگذروندی چون من از پس نیاز های جنسی تو بر نمیام ؛میشنوی سونگهون؟مادرت اینجوری تحقیرم میکنه، من یه وسیله برای رفع نیاز های تو نیستم، هرچه قدر هم دوست دارم باتم باشم ، هر چقدر هم که دلم بخواد بهم تسلط داشته باشی اینطور نیست که نخوام تاپ باشم.

خسته شدم از اینکه مادرت مدام تحقیرم کنه و حالا باید بفهمم حق داشته؟ زود باش بگو ، چرا رفتی سراغ یکی دیگه،چرا بهم نگفتی، من چی کم داشتم سونگهون ها؟


با فریاد های پی در پی سونو ، سونگهون به نرمی دست پسر رو نوازش کرد و سعی کرد آرومش کنه.


«هی… هی… به من نگاه کن.»


صدای بم و خسته‌ی مرد این بار آروم‌تر از قبل بود؛ آروم، اما لرزون؛ سونو نفس بریده‌ای کشید و بالاخره نگاه خیسش رو به صورت سونگهون داد، چشم‌های خاکستریش زیر نور نارنجی غروب برق میزد و اشک هنوز از گوشه‌شون پایین می‌ریخت.


-«بهم دروغ نگو هون… لطفاً … فقط  بهم دروغ نگو…»


صدای پسر ضعیف شده بود، انگار تمام اون خشم قبلی حالا جاشو به ترسی دردناک داده بود؛ سونگهون با شنیدن لرزش صدای سونو، قلبش فشرده شد، دستش رو آروم‌تر روی گونه‌ی خیس پسر کشید و اشک‌هاشو پاک کرد و سعی کرد براش توضیح بده تا قلب بیقرارش رو آروم کنه.


«هیچوقت… هیچوقت بهت خیانت نکردم، سونویا.»


سونو لب پایینش لرزید و نگاهش رو از مرد گرفت.


-«پس اون عکس‌ها چی بودن…؟ چرا مامانت باید همچین چیزی بگه…؟ چرا این چند هفته حتی کنارم نبودی…؟»


هر سوالی که میپرسید، انگار بیشتر از قبل خرد میشد، شونه‌هاش می‌لرزیدن و نفس‌هاش نامنظم شده بودن؛ سونگهون چند لحظه فقط بهش نگاه کرد؛ به پسر کوچیکی که همیشه با یه لبخند ساده دنیای مرد رو قشنگ‌تر میکرد و حالا روبه‌روش ایستاده بود و از ترس از دست دادنش میلرزید.


مرد آه کوتاهی کشید و دست‌هاشو دور سونو حلقه کرد و این بار آروم‌تر توی آغوشش کشید.


«نمیدونم اون عکسی که دیدی چی بوده اما… عزیزم من واقعا متاسفم، می‌دونم دو هفته‌ی گذشته ازت دور بودم و باور کن خودم هم خیلی عذاب کشیدم، پدرم تمام کار های شرکت رو ریخت سرم و نتونستم جوری برنامه ریزی کنم تا برای خودمون هم وقت بزارم، فکر کنم این موضوع هم کار مادرم باشه، برنام‌ی این صفر هم چیدم تا بتونیم بعد مدت ها با هم خوش بگذرونیم اما… بازم خراب شد، راجب اون عکس و دختر هم تنها لمسی که من دو هفته‌ی گذشته با یه دختر داشتم زمانی بود که یکی از کارمند های جدید نزدیک بود روی پله بیوفته و من گرفتمش-.»


-اون عکس هم توی راه‌پله بود.


با حرف سونو ،مرد آهنی کشید و ابرو هاشو با انگشتش مالید؛ سونو توی آغوش مرد بی‌حرکت موند، اما انگشت‌هاش آروم حوله‌ی سونگهون رو مشت کرده بودن.


«پس…»

سونگهون خسته چشم‌هاشو بست و پیشونیش رو روی موهای مشکی پسر گذاشت و با بوییدن عطر خوبشون ، جمله‌ی سونو رو کامل کرد.


«تا وقتی تو هستی، تا وقتی تو همسر من هستی، کی به چشم من میاد سونویا ؟!»



با پایان حرف مرد اتاق توی سکوت فرو رفت؛ فقط صدای بارون بود که پشت پنجره آروم‌تر از قبل میبارید و نفس‌های نامنظم سونو که کم‌کم آروم میشد.


چند ثانیه بعد، سونو آروم و گرفته بود و از آغوش مرد بیرون اومد ، نگاهی به چهره‌ی خسته اش انداخت و به نرمی زمزمه کرد.

«پس… ازم خسته نشدی…؟»


سونگهون بی‌اختیار خندید؛ خنده‌ای کوتاه و خسته، اما پر از محبت و بعد سرش رو عقب کشید و انگشتای کشیده اش رو توی تار های قهوه ای رنگ موهاش فرو برد، بعد مستقیم توی چشم‌های پسر نگاه کرد.


«کیم سونو، من اونقدری دیوونه‌ی توام که حتی وقتی داشتی موهامو از ریشه می‌کندی هم برام بیش از اندازه دوست‌داشتنی‌ بودی.»



با حرف مرد سونو یاد جدال جلوی درون افتاد و نگاه خاکستری رنگش در از نگرانی شد و دستش رو روی موهای مرد گذاشت.


-درد گرفت؟


سونگهون باز هم خندید و دست پسر رو پایین آورد و پشتش رو بوسید.


«به اندازه اون پایینی درد نداشت، دروغ چرا… اشکم درومد.»


با حرف مرد به ناگهان سونو زد زیر خنده و سونگهون هم با خنده های زیبای پسر بیشتر خندید.


«الان بهتری؟»

-نه.


با جواب سریع پسر ، سونگهون متعجب پلکی .


«چرا عزیزم، چیز دیگه ای هم شده ؟»


سونو سریع  تخم هاشو توی هم برد و همون‌طور که توی آغوش پسر بود مشت محکمی به شکمش زد و با شنیدن ناله اش جواب سوالش رو داد.


«من هنوزم بابت دو هفته دوری از تو دلخورم و تو باید تنبیه بشی.»


با جواب سونو، موقهوه ای بین درد خندید و با خنده گفت:«اوع پسر، ددی کوچولوم میخواد تنبیهم کنه، چقدر ترس- فاک »


حرفی که سونگون با لحن شوخ به زبون آورد هم بود ، ناگهان قطع شد و فریادش بالا رفت، سونو مشت دیگری به شکم مرد کوبید و بلافاصله به عقب هلش داد ؛ سونگهون که از حرکت پسر تعادلش رو از دست داده بود روی تخت افتاد و قبل از اینکه بتونه موقعیت رو درک کنه ، سونو بند حوله اش رو باز کرد و عضوش رو توی مشتش گرفت.



-اوه پسر، درست حدس زدی؛ددی کوچولو قراره بد جوری تنبیه‌ت کنه بیبیِ گنده.

Report Page