Only mine[PT.2]
Panpan
هوسوک حوصلش سر رفته بود حدود نیم ساعت بود که روی تخت کینگ سایز یونگی نشسته بود و میدید که چطوری اون پسر با آرامش آیس کافی شو میخوره و گاهی دست تو موهای مشکیش میبره.
[فلش بک دو ساعت قبل]




[زمان حال]
و الان هوسوک اینجا بود،منتظر پسر تا کارشو شروع کنه.
شاید هوسوک به کسی اعتراف نکرده بود ولی اون چند وقت بود که حس میکرد روی یونگی کراش زده
خب حق داشت ، یونگی زیادی برای اینکه ازش متنفر باشی پرفکت و جذاب بود.
اون موهای مشکی که تو صورتش ریخته بود تضاد جذابی با سفیدی زیرش داشت
لب های قرمز دماغ متناسب،بدنش هم که جای حرف نداشت.
شاید اگه زندگی یجور دیگه پیش رفته بود هوسوک میتونست بگه یونگی شخص جذابیه هم از لحاظ قیافه و هم از لحاظ اخلاق و بزاره کراشش بال و پر پیدا کنه.
_میشه بیای تا زودتر تمومش کنی ؟ همه مثل تو بیکار نیستن که با آرامش قهوه بخورن
هوسوک با بلند ترین تن صداش گفت تا مطمئن باشه یونگی فهمیده؛حدود دو سه دقیقه بعد سر و کله یونگی تو چهارچوب در پیدا شد.
اوه فاک چرا امروز انقدر جذاب بود؟
_دفعه چندمته؟
_دفعه چندم چی؟
_سکس
_با یه پسر اولین بارمه...
هوسوک گفت و سرشو پایین انداخت، راه نداشت بزاره یونگی خجالتشو ببینه.
یونگی جلوتر رفت و سر پایین افتاده هوسوک بالا آورد
_باور کنم اولین بارته؟
_چ..چرا باید به..بهت دروغ ب..بگم؟
_باشه پس
و بدون توجه به چشم های متعجب هوسوک روش خیمه زد و به تخت قفلش کرد.
اولین کاری که کرد متصل کردن لب هاش به گردن هوسوک بود ،ته دلش میخواست ملایم رفتار کنه ولی همزمان میخواست درس خوبی به پسر وحشی زیرش بده...
با بیشترین سرعت ممکن گردن هوسوک مارک میکرد و مطمئن میشد جاش قراره تا چند روز بمونه
به پشت گوش هوسوک رسید و اون منطقه رو عمیق مک زد و بوسید.
پیچ و تاب خوردن بدن هوسوک به راحتی بهش میگفت نقطه حساسشو پیدا کرده و اون منطقه رو بیشتر مکید.
_فا- فاک یونگی
-توی تخت صدام میکنی شوگا
یونگی با صدای دو رگه شدش زیر گوش هوسوک زمزمه کرد؛ هوسوک هیچ جوره همراهی نمیکرد و این زیادی رو مخ یونگی بود.
دستشو دور گردن هوسوک حلقه کرد انگار می خواست خفش کنه ...هوسوک یذره ترسید ولی فشار دست یونگی انقدر نبود که بهش آسیب برسونه.
_داری رو اعصابم راه میری هوسوک به کارت ادامه بده و منم مطمئن میشم تا یه هفته نتونی درست راه بری
هوسوک تند سر تکون داد و سعی کرد نشون نده این حرکت یونگی ترسوندتش.
یونگی دوباره برگشت سر کاری که داشت میکرد تیشترت هوسوک با خشونت دراورد و مشغول ادامه کارش شد اول نیپل سمت چپو وارد دهنش کرد و اون یکی رو به بازی گرفت.
میتونست از گوشه چشم ببینه که هوسوک چجوری ناله هاشو خفه میکرد و ملافه رو محکم تر بین انگشت هایش فشار میداد.
سرشو پایین تر برد و مشغول مارک کردن شکم عضله ای پسر شد ؛ هوسوک کوچک ترین ایده ای نداشت یونگی چه زمان طولانی رو برای لمس این بدن صبر کرده ،هیچ ایده ای نداشت.
زبونشو تو ناف هوسوک چرخوند و به صدای ناله های ضعیفش که سعی در مهار شون داشت گوش داد .
دستشو سمت شلوارش برد و آروم از پاش خارج کرد
از اینجا به بعد میخواست برای اون آرامش و لذت خالص باشه.
چندبار دیک شو از روی باکسر لمس کرد و همزمان گاز های ارومی از رون پای پسر میگرفت.
نگاهش به صورت هوسوک افتاد که همچنان وول میخورد اما منتظر، تک تک حرکات یونگی رو دنبال میکرد.
یونگی باکسر رو از تنش درآورد و چند بار دستشو رو دیک هوسوک که بخاطر تحریک شدن با پریکامش خیس بود کشید.
هوسوک همچنان سخت تلاش میکرد با گاز گرفتم لبش ناله هاشو خفه کنه.
یونگی نیشخندی زد ، تا کی میتونست ادامش بده؟
_ناله هاتو آزاد کن کیتن ، ناله کردن یا نکردت قرار نیست صورت مسئله رو تغییر بده انقدر سخت نگیر
هوسوگ سرشو بالا آورد و با چشمایی که شبیه یه پاپی مظلوم شده بود و به یونگی نگاه کرد.
یونگی ام بدون قطع کردن ارتباط چشمی شون اولین لیس به سر دیک هوسوک زد و بلافاصله کلشو تو دهنش برد.
_شوگااااا ~
هوسوک بدون اینکه دست خودش باشه بلند اسم هوسوک ناله کرد و سرش به عقب برگشت این حس ها براش جدید بودن.
اون داشت اولین بلوجاب عمرش میگرفت انتظار دیگه نمیشد داشت.
یونگی لبخندی زد و با سرعت بیشتر دیک هوسوک تو دهنش پمپ کرد و به ناله های نفس گیرش گوش داد
اون تیکه هایی که تو دهنش جا نمیگرفت رو با دست کاور کرد و همزمان با ریتم سرش بالا پایین کرد.
برای اینکه هوسوک زیرش وول نخوره دستشو رو لگنش گذاشت و وزنشو رو دستش انداخت.
نمیتونست تمرکز کنه وقتی یکی زیرش انقدر تکون میخورد.
_دارم فکر میکنم تو بیشتر شبیه یه سنجابی تا کیتن ..گربه ها انقدر وول نمیخورن
با کنایه که تو صداش کاملا مشخص بود خطاب به هوسوک گفت و دوباره شروع کرد به هندجاب دادن تا چند دقیقه از حال داغون هوسوک لذت ببره.
_همممم... فاک- آره باید...هممم ..باید به خودت بگی کیتن..اههه ..تو بیشتر شبیه گربه هایی
یونگی لبخندی زد و چشمای خمارشو تو چشم های هوسوک قفل کرد،اون نگاه لعنتی برای هوسوک کافی بود تا به بیشترین درجه تحریک شدن برسه.
_فعلا که این گربه هوس خوردن سنجاب کرده عزیزم
یونگی گفت و دوباره دیک هوسوک تو دهنش فرو برد
این دفعه عمیق تر انجامش میداد و همزمان زبونشو زیرش میکشید.
هوسوک داشت فکر میکرد اون چندبار این کارو کرده که انقدر توش خوبه حتی یبارم اوق نزد.
یونگی دیک هوسوک از دهنش درآورد و در مقابل چشم های منتظر اون پسر شروع کرد به دراوردن لباس هاش
همرو دراورد ولی گذاشت باکسرش تنش بمونه.
هوسوک همین الان ام عاشق اون بدن شده بود.
یونگی از لحاظ جثه کوچیک بود ولی به این معنی نبود که اندام خوبی نداشت.
کمر هوسوک گرفت و روی شکم خوابوندش یه بالشت زیر شکمش گذاشت تا یکم بالاتر بیاد
بین پاهاش قرار گرفت.
_حالا میرسیم به بخش مورد علاقه من
یونگی گفت و اسپنک ارومی به کون هوسوک زد
هوسوک که همه چیز براش جدید بود بدره از جاش پرید و برگشت تا نگاه سوالی شو به یونگی نشون بده
_یون- شوگا چیکار میکنی؟
یونگی ابرو بالا انداخت، پس این پسر واقعاً راست میگفت تمام واکنش هاش نشون میداد یبارم سکس نداشته و این کاملا اولین بارشه.
یا لااقل اولین بارش که با یه پسر میخوابه...
_لذت اصلی اینجاس هوسوک آروم باش و لذت ببر
هوسوک ناله خفه ای کرد و دوباره سرشو تو ملافه فرو کرد.
یونگی چندبار کون هوسوک بین دستاش فشار داد و به کمر هوسوک که با هر فشار قوص بیشتری میگرفت خیره شد.
فاک...این زیادی برای یونگی رویایی بود.
بدون وقت تلف کردن اضافه سرشو بین لپ های باسن هوسوک برد و لیس محکمی به سوراخ صورتیش زد
هوسوک میتونست ستاره هارو جلو چشماش ببینه این عادی بود که انقدر لذت ببره؟ اون الان باید از این موضوع حالش بهم میخورد ولی نمیتونست تنها چیزی که حس میکرد حرکت های تند زبون یونگی روی سوراخش و لذت بود انگار تمام عصب های حسیش یجا متمرکز شده بود.
یونگی با چندبار تلاش بالاخره زبونشو داخل سوراخ هوسوک فرو کرد و با تمام تلاشش سعی کرد بهترین ریمینگ زندگی اون پسر رو بهش بده.
زبونشو تند حرکت میداد .
_اوههههه فاک فاک فاک ..شوگا ..اهههه
هوسوک از شدت لذتی که بهش منتقل میشد حتی نمیدونست باید چیکار کنه فقط ملافه بین انگشت های باریکش فشرده میشد.
یونگی ایندفعه به علاوه زبونش دوتا انگشت اشاره و وسط رو وارد هوسوک کرد و شروع کرد قیچی زدن تا جایی که میشه بتونه اون پسر رو برای دیکش آماده کنه.
هوسوک داشت خیلی راحت هق هق میکرد
دیگه این براش زیادی بود ..این حس براش زیادی بود.
_شوگا...شوگا ..فاک من- من اهههه دارم میام همممم
بدن هوسوک دیگه نمیتونست تحمل کنه.
یونگی زبونشو خارج کرد و چند بار دیگه با انگشت هاش سوراخ هوسوک به بازی گرفت ولی بعد اونو هم درآورد.
کاندوم و لوب از کشور درآورد و همونطور که به هوسوک وقت میداد تا نفس بکشه و از ارگاسمش پایین بیاد کاندوم رو خودش کشید و با لوب لیزش کرد
همچنان دلش نمیخواست هوسوک حس بدی نسبت به اولین سکسش با یه پسر داشته باشه.
روش خیمه زد ، هوسوک روی نصف صورتش خوابیده بود و همچنان ملافه بین انگشت هاش قرار داشت
گوش و گونه هاش قرمز شده بودن ولی هنوزم شبیه فرشته ها بود ، لااقل این طرز فکر یونگی بود
سرشو پایین برد و لب هاشو روی کتف و گردن هوسوک گذاشت و آروم حرکت شون داد و بوسید
بغل گوشش رسید.
_اماده ای ؟ حالت خوبه؟
هوسوک یه چشمشو باز کرد
_چرا برات مهمه؟ تو مگه قرار نبود فقط به فاکم بدی؟
یونگی چشماشو چرخوند
اون پسر واقعا احمق بود یا نمیخواست ببینه که یونگی واقعا بهش اهمیت میده؟
یونگی حتی با دوست پسر قبلیش انقدر طولانی عشق بازی نکرده بود ...
_این چیزیه که تو میخوای؟ یه فاک سریع؟
هوسوک چیزی نگفت و صورتشو بیشتر بین ملافه ها فرو کرد.
_اگه دردت اومد بهم بگو
یونگی گفت و آروم شروع کرد وارد کردن دیکش
هنوز سرش کامل فرو نرفته بود که ناله های هوسوک بلند شد.
_فاک درش ..درش بیار درد میکنه ..اهههه بهت میگم درش بیار
یونگی انتظار همچین چیزی رو داشت مچ دست هوسوک گرفت و نزاشت تکون بخوره خودشو خارج کرد و یذره جا به جا شد تا تسلط بیشتری داشته باشه.
_هیسسسس آروم باش
با یکی از دست هاش اشک هوسوک پاک کرد
_اروم باش باشه؟ خودتو شل کن اولش درد داره ولی بعدش حس عالی میده قول میدم
صدای بم یونگی به تنهایی باعث ریلکس شدن هوسوک شد ،خودشو شل کرد و نفس عمیق کشید.
یونگی دوباره سعی کرد واردش شه ایندفعه آروم تر وارد شد.
هوسوک سعی کرد روی بوسه های آروم یونگی روی گردنش تمرکز کنه تا درد پایین تنش ...
_افرین پسر داری عالی انجام میدی
یونگی زیر گوشش گفت.
هوسوک گیج بود،چرا یونگی انقدر خوب باهاش رفتار میکرد؟
اون نباید نگران لذت هوسوک میبود...باید فقط کار خودشو میکرد و بعدش خداحافظ.
ولی به دلایلی که هوسوک نمیفهمید چرا یونگی تا الان بیشترین لذت رو تقدیم به اون کرده...
شاید یونگی اون فاک بوی که همه دربارش میگن نیست؟
-اوه اگه فقط هوسوک میفهمید اون اولین کسیه که یونگی اینجوری باهاش رفتار میکنه-
بعد از پنج دقیقه طاقت فرسا بالاخره یونگی کل دیکشو وارد هوسوک کرد.
آروم شروع کرد به حرکت کردن ..ناله های هوسوک هم شروع شده بود چون دردش کم کم داشت جاشو به لذت میداد
_همممم هوسوک تو خیلی داغی
یونگی زیر گوشش ناله کرد.
و همون موقع هوسوک فهمید هیچی نمیتونه اندازه ناله های اون مرد براش تحریک کننده تر باشه چون بلافاصله اونم ناله بلندی کرد.
یونگی که مطمئن شد دیگه تحمل دیکش اونقدر هام برای هوسوک سخت نیست از روش بلند شد
زیر باسنشو گرفت و بالاتر آوردش و ضربه هاشو سریع تر کرد.
تک تک سلول هاشون از لذت پر شده بود
مخصوصا هوسوک که الان حتی کوچکترین کنترلی روی ناله هاش نداشت.
_اههههه شوگااا...سریع- سریع تر لطفاً فاککککک
یونگی هیس کشید و سرعتشو بیشتر کرد
با اینکه لرزش باسن هوسوک با هر ضربه ای که بهش میزد ویو لذت بخشی براش بود خودشو خارج کرد تا هوسوک برگردونه سمت خودش
میخواست با ذهنش از قیافش تو این حالت عکس بگیره.
اون پسر واقعاً برای یونگی شبیه الهه ها بود
ضربه هاشو عمیق تر کرد.
_من ..من دارم میام
یونگی دوباره سرعتشو بیشتر کرد.
_منم همینطور
کمر هوسوک هر لحظه قوس بیشتری میگرفت و ناله هاش خفه میشد، یونگی شروع کرد به هندجاب دادن تا بهترین ارگاسم زندگیشو واسه اون پسر ثبت کنه.
هوسوک با ناله بلندی اومد و کامش کل شکمشو خیس کرد.
یونگی با حس تنگ شدن سوراخ هوسوک دور دیکش به ارگاسم رسید ، بهترین سکس عمرش.
از هوسوک بیرون کشید و کاندوم رو گره زد تا توی سطل بندازه.
از کشو دستمال درآورد تا خودش و هوسوک تمیز کنه
هوسوک فقط یذره تا مرز بیهوش شدن داشت...انرژی زیادی ازش رفته بود.
از اونور یونگی خیلی از خودش راضی بود انگار اون فانتزی لذت بخشی که دلش میخواست به هوسوک بده رو داده بود ...
یذره خودشونو رو تخت جا به جا کرد و بغل هوسوک خوابید پتو رو هم روی بدن هاشون کشید.
_میتونم یذره بخوابم بعد قول میدم برم خونه خودم
هوسوک آروم زمزمه کرد،انقدری انرژی نداشت که بتونه پیاده بره خونه
_هرچقدر دلت میخواد بخواب بعدش خودم میرسونمت
هوسوک با این جمله یونگی یه حسی رو ته قلبش حس کرد...حس امنیت اینکه یه کسی واقعا بهش اهمیت میده ...ولی اینجوری نبود مگه نه؟ یونگی شاید زیادی مهربون بود.
_چرا انقدر باهام خوبی یونگی؟ میدونم احتمالا ازش منظوری نداری ولی...ولی بازم برام سواله چرا انقدر اهمیت میدی؟
هوسوک باید جواب سوالشو میگرفت.
_تو خیلی احمقی نه؟
یونگی با تمسخر مشخص تو صداش گفت؛ روی دستش بلند شد و بهش تکیه داد به چشم های متعجب هوسوک که منتظر بهش نگاه میکردن خیره شد.
یونگی با خودش فکر کرد اون یه فرشته بود،فقط فرشته ها میتونستن انقدر درخشان و زیبا باشن.
_هوسوک من واقعا بهت اهمیت میدم ..تمام این سال ها تو کسی بودی که تمام ذهن من درگیرش بود ،من متوجهش نبودم ولی همیشه تو بودی
دستشو بین موهای قهوه پسر فرو برد و آروم لمس شون کرد.
_منظورت چیه یونگی؟
هوسوک احمق نبود،فقط نمیخواست نتیجه گیری اشتباهی بکنه و شاهد شکستن قلبش باشه.
_من نمیخوام دشمنت باشم هوسوک ، میخوام کسی باشم که تو بهش پناه میاری ، کسی که تو تمام ذهنت از عشق نسبت بهش پره،کسی که تا زمان بند اومدن نفست میبوسیش .. میخوام دوست پسرت باشم هوسوک نه دشمنت
هوسوک حس میکرد میخواست گریه کنه و همزمان خجالت میکشید.
قلبش خیلی محکم میزد احساس میکرد یونگی به راحتی میتونه حرکت دیوانه وار قلبشو از روی پوست برهنش ببینه.
خودشو تو بغل یونگی پرت کرد و سرش بین شونه و گردن یونگی پنهان شد.
_دوست پسرم میشی هوسوکا؟مال من؟ فقط من؟
هوسوک به موهاش چنگ زد،هق هق هایی که تا اون موقع قایم کرده بود دیگه نمیتونستن پنهان باشن.
_اره یونگی آره آره آره دوست پسرت میشم فقط مال تو
یونگی لبخند بزرگی زد.
هوسوک سرشو بالا آورد و با چشم های قرمز زل زد به یونگی ..
_یاااا قرار نبود گریه کنی
یونگی معترضانه گفت هرچند خودش ام بغض کرده بود.
اشک های هوسوک پاک کرد ولی یهو نگاهش رو لب های آبنباتی اون خیره شد؛تا حالا همو نبوسیده بودن ولی یونگی نمیخواست دیگه وقت تلف کنه.
لب هاشو محکم روی لب های پسر کوچیکتر کوبید و نرم مشغول بوسیدن شد،ایندفعه اشک های دوتاشون بود که از خوشحالی روی هم میغلتید.
هوسوک سخت میبوسیدش و حتی نمیزاشت یذره هم همراهیش کنه ولی همه اینا برای یونگی شیرین بود
اینکه هوسوک ام همون قدر تشنه است که خودش هست.
هوسوک یذره سرعتشو کم کرد و با باز کردن دهنش اجازه داد زبون یونگی وارد دهنش بشه
اون حس شیرین که یونگی تزریق شد باعث شد نفس عمیقی بکشه حتی نمیتونست تصور کنه چقدر به این نیاز داشت.
دوتاشون از خوشحالی،یونگی ای که تونسته بود پسری که سال ها اذیتش میکرد اما ته دلش عاشقانه میپرستید رو مال خودش کنه.
و هوسوک بعد سال ها داشت عشق رو حس میکرد و لحظه به لحظه که میگذشت میفهمید چه شخص درستی رو انتخاب کرده.
این داستان میتونست خیلی رویایی جلوه کنه،گربه ای که دیوانه وار عاشق یه سنجاب بود.
چه داستان لذت بخشی برای تصور...
[پایان]
-عاممم سلام،خب امیدوارم از این وانشات لذت برده باشید خودم از داستانش زیاد خوشم نیومد ولی خب میزاریمش به پای این موضوع که وانشات بود و نمیتونستم زیاد طولانیش کنم.
خودم عاشق قسمت آخرش شدم امیدوارم شمام همینطور بوده باشید و اگه خواستید من دوباره بنویسم حتما تو کامنت ها بهم بگید که از چه کاپلی دفعه بعد بنویسم
لاو یو عال ❣️
-پن پن