Multishot│Man in the mirror

Multishot│Man in the mirror

Nik

بالاخره تصمیم خودشو گرفت، باید دوباره باهاش روبه رو میشد، دوباره باید به اونجا میرفت. 

پسرک جوون از روی مبل سلطنتیِ مشکی رنگش بلند شد و نگاهی نسبتا طولانی و معنا دار به تک تک گوشه و کنار های سالن بزرگ اون کاخ انداخت؛ زمانی بود که این مکان، صدای زندگی در اون جریان داشت و سرزنده و نورانی بود، اما حالا، یعنی درست بعد از بین رفتن خاندان نیشیمورا، دیگه چیزی از اون مکان سرزنده نمونده بود و فقط تبدیل به کاخی تاریک و متروکه، غرق در غبار و گرد و خاک شده بود.

همه مردم شهر میدونستن که اون خانواده نفرین شدن، چرا که اعضای مهم این خانواده، نسل به نسل با اتفاقاتی عجیب و غریب کشته میشدن و هیچوقت راز این نفرین شوم برملا نشد؛ و نیکی که تنها بازمانده این خانواده بود به دنبال جواب بود، به دنبال راهی برای پیدا کردن نور در تاریکیِ زندگیش. 


به سمت میز چوبی کوچیکی که کنار مبل بود برگشت و گیلاس نصفه نیمه شرابش رو برداشت و همونطور که مقداری از اون مایع قرمز رنگ رو می نوشید، با قدم های کوتاه اما محکم از سالن خارج شد و با گذشتن از پله های خاکی به طبقه بالا رفت و راهش رو به بخش غربی کاخ کج کرد.

پاهاش ناخواسته اونو به سمت اتاقی که چند روز پیش در اون حضور داشت میکشوند، اتاقی که نیشیمورا یه راز بزرگ رو داخلش کشف کرده بود. 

بالاخره به مکان مورد نظرش رسید و جلوی در ایستاد، کمی تردید داشت اما اینبار نباید میترسید، چرا که در اعماق وجودش احساس میکرد که همه چیز از اینجا شروع شده و اون موجود پشت درِ بسته، منتظرشه.

تردید رو کنار گذاشت و با پایین کشیدن دستگیره، درِ قدیمی رو باز کرد و چشماش رو روی تک تک وسایل داخل اتاق چرخوند. 

سکوت اتاق و نور مهتابی که از پنجره مستقیم به وسط اتاق میتابید و تا حد معمولی فضای تاریک اونجا رو روشن میکرد، بهش جرات این رو داد که وارد بشه. 


نگاهش رو سمت آینه قدی بزرگی که گوشه اتاق بود کشوند و ناخوداگاه لرز خفیفی به تنش نشست؛ لحظه ای با خودش فکر کرد.

فقط یک راه برای فهمیدنش بود. 

آهسته به آینه ای که از چند روز پیش یه ملافه سفید روش انداخته بود و با عجله اتاق رو ترک کرده بود نزدیک شد، قلبش به تپش افتاده بود، حسش میکرد، میدونست که اون هر لحظه منتظر برداشته شدن ملافه و آزاد شدنشه، میترسید اما چاره ای نداشت، باید باهاش روبه رو میشد!

دست لرزونش رو جلو برد و همزمان با کنار زدن ملافه از روی آینه، نفسش رو توی سینه حبس کرد؛ نگاهش رو بالا آورد و به پسری که در آینه بود و جز لباس های تنش هیچ شباهت دیگه ای به خودش نداشت نگاه کرد؛ مردِ در آینه با چشمایی سیاه تر شب به نیکی خیره بود و با حس کردن نفس های به شماره افتاده پسر کوچیکتر نیشخندی گوشه لبش شکل گرفت. 

_ میبینم که دوباره برگشتی نیشیمورا! اینقدر برات ترسناکم که نفس نمیکشی؟!


نیکی با شنیدن صدای خش دارِ مرد که مثل یه زمزمه توی گوشاش تکرار میشد، نفس حبس شده توی سینش رو با صدا بیرون داد و قدمی به عقب برداشت.

فقط سرجاش ایستاد و مرد روبه روش رو با چشماش آنالیز کرد، چیزی که براش جالب بود این بود که اون پسرِ ناآشنا حتی گیلاسی که توی دست خودش بود رو هم در دست داشت، با این تفاوت که چهره اون حتی یک ذره هم شبیه به نیشیمورا نبود.

اگر جز این آینه، آینه های دیگه ای توی اون کاخ بزرگ وجود نداشت، نیکی حتما عقلش رو از دست میداد، چرا که از نظر اون، دیدن موجودی در آینه که فقط پوشش اون شبیه خودش باشه، منطقی تر از اینه که فکر کنه صورت و یا حتی رنگ موهاش بی دلیل عوض شده؛ به غیر از این ها، اون مرد باهاش حرف میزد، و صداش، صدایی بود که نیکی فقط توی کابوس های شبانش شنیده بود.

حالا تنها جمله ای که نیشیمورا، بعد از دومین باری که اون موجود رو میدید توی ذهنش تکرار میشد این بود. 


سکوتِ بینشون داشت طولانی تر از صبر پسرِ ناآشنا میشد؛ تماشا کردن ری اکشن پسرک روبه روش به چیزی که منطقاً اکثر چشم ها بهش باور نداشتن، به نظرش جالب و سرگرم کننده میومد، اما حرف زدن راجع به خانواده ای که به دست خاطره ها سپرده شدن؟! صد درصد قرار بود هیجان انگیز ترین بخش ماجرا از دید هیسونگ باشه. 

مرد بدون توجه به نگاه های خیره پسر، قدم های کوچیک و آهسته ای برداشت و به پوشش آینه ای بین خودش و نیشیمورا نزدیکتر شد و دست هاش رو روی آینه گذاشت، اینبار سعی کرد با صدای شفاف تری با پسرک روبه روش حرف بزنه.

_ نیکی، میدونم که سوال های زیادی داری، ازم نترس، منم مثل تو زمانی یه انسان معمولی بودم، آزاد بودم!

نیکی که خیلی وقت بود سعی در باورِ وجودیت اون مرد داشت با صدای زمزمه وار اون، بالاخره به خودش اومد و با تردید نگاهش رو به صورت بی نقص مرد روبه روش داد. 


درسته، نیکی هزاران سوال توی ذهنش داشت که هرکدوم به اندازه یک آشوب بزرگ فکرش رو درگیر میکرد، اما چطور میتونست به مردِ روبه روش اعتماد کنه؟ از کجا باید مطمعن میشد که اون موجود پشت آینه قراره حقیقت رو بهش بگه؟ 

چاره ای جز اعتماد کردن نداشت، چرا که پسرک دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت. 

- تو میدونی درسته؟ تو میدونی چه بلایی سر خانواده من اومده

بالاخره بعد از چندین دقیقه سکوت، پسرک لبای سرخش رو از هم فاصله داد و این جمله رو به آرومی زمزمه کرد. 

هیسونگ که با شنیدن صدای بی جون و شکسته نیکی لبخند ملیحی روی صورت رنگ پریدش نشسته بود، چشماش رو ریز کرد و نگاه خیرش رو به پسر داد.

_ من میدونم چه اتفاقی برای خانواده نیشیمورا افتاده

جمله ساده و کوتاهی رو به زبون آورد ولی همین کلمات، باعث شد پسرک رو به روش با چهره ای پر از غم به آینه نزدیکتر بشه؛ و حالا هردو درست روبه روی هم تنها با یک مرز آینه ای بینشون ایستاده بودن. 


- بهم بگو، بگو چه کسی این بلاها رو سر عزیزترین های من آورده؟ 

نیکی همونطور که به آینه نزدیک شد خطاب به پسرِ رو به روش گفت و نفسی عمیق کشید؛ در اون لحظه ذهنش تماماً درگیر اتفاقاتی که برای خانوادش افتاده بود شده بود و حتی ترسش رو هم از موجودی که بهش خیره بود فراموش کرده بود. 

اما حداقل از این بابت که اون پسرِ رنگ پریده نمیدونست از پشت آینه بهش آسیبی بزنه مطمعن شده بود، چرا که بعد از گذاشتن دستش درست در قرینه دست هیسونگ روی آینه، به این نتیجه رسید که این مرزِ به ظاهر شکستنی، به سادگی از بین نمیره.

_ کسی که نفرتی بی پایان از این خانواده داره، یه جادوگر، کسی که من رو هم در این برزخ زندانی کرده

با هر کلمه ای که مرد به زبون میاورد، نیکی خشم و اندوه بیشتری رو در وجودش احساس میکرد؛ دستش رو که حالا مشت شده بود از روی آینه پایین آورد و کمی فکر کرد.

اخم ریزی بین ابروهاش نشسته بود و در حال تحلیل حرفای پسر روبه روش بود، هنوزم نمیتونست به اون آدم اعتماد کنه. 

- چطور باید حرفات رو باور کنم؟ با چه مدرکی میخوای ثابتش کنی؟!

لحن پسرک کمی تند بود و این نشان از روشن شدن آتشی در وجودش رو میداد؛ نیشیمورا به دنبال یه حرف باورپذیر بود تا حداقل برای آرامش روان خودش بتونه با دلیلی منطقی مرگ خانوادش رو بپذیره.

همچنان با چشم هایی پر از سوال و کنجکاوی به مردِ در آینه خیره شد و منتظر موند تا جوابی بشنوه، جوابی که بتونه ذهن آشفته نیکی رو آروم کنه.


To be continued..

Report Page