One shot | first date
Nik
Jongwon's pov
لبه ی استخر نشسته بود و پاهاش رو توی اب تکون میداد؛ هنوزم از شنا کردن میترسید اما به خودش قول داده بود که این ترسِ بچگانه رو کنار بزاره.
از اولین روزی که به این استخر اومده بود خاطره ی خوبی نداشت؛ درواقع میشه گفت با اون اتفاق یه شانس بزرگ برای نزدیکتر شدن به کراشش پیدا کرده بود اما بعد از یه هفته، هنوزم وقتی بهش فکر میکنه گونه هاش به رنگ سرخ درمیاد.
«فلش بک: یک هفته پیش »
به پیامی که یکی از بچهای دانشگاه براش فرستاده بود نگاه کرد و اهی کشید، میدونست بازم قراره سر به سرش بزارن و این قضیه کم کم داشت برای جونگوون ازاردهنده میشد؛ از اونجایی که نمیخواست دعوایی شکل بگیره تصمیم گرفت به اون مکان بره و فقط بهشون بگه که بیخیالش بشن.
_استخر؟ چرا باید ازم بخوان به اینجا بیام؟ معلوم نیست باز چه نقشه ای دارن.
نزدیکای غروب بود و سالن استخر خلوت تر از همیشه به نظر میرسید؛ انتظار داشت حداقل چند نفری رو در حال شنا ببینه اما هیچکس اونجا نبود، یعنی اینم جزئی از نقشه ی بچها بود؟.
توی اون سالن حتی یه نفرم به چشمش نمیخورد و این باعث میشد پیش خودش فکر کنه که با اومدنش به اینجا فقط وقت خودشو تلف کرده.
با قدم های آهسته به استخر بزرگی که وسط سالن بود نزدیکتر شد و بازم نگاهی به اطرافش انداخت.
_انگار واقعا هیچکس نیست، بهتره برگردم
با گفتن این جمله قدمی به عقب برداشت و همین که خواست برگرده توسط شخصی که نتونست چهرش رو تشخیص بده هل داده شد و توی آب افتاد.
شوک زیادی بهش وارد شده بود و هرچقدر که دست و پا میزد نمیتونست خودش رو بالا بکشه.
_اهه خدای من.. کمکم کنید!
با بیشترین توانی که داشت این جمله رو گفت؛ بخاطر استنشاق آب نمیتونست درست نفس بکشه و بدنش دیگه جونی برای تقلا کردن نداشت، چشماش کم کم رو به سیاهی رفت و اخرین صدایی که به گوشش رسید، صدایی مثل شیرجه زدن کسی توی آب بود.
Jay's pov
بعد از عوض کردن لباساش توی رخت کن به سمت استخر قدم برداشت؛ پسر جوون همیشه توی این تایم به اینجا میومد تا زیاد شلوغ نباشه و با خیال راحت تمرین کنه.
چند قدمی به سالن استخر مونده بود که صدای اشنایی شنید؛ صبر کن.. این صدای جونگوونه! همون هم دانشگاهیِ دوست داشتنیش که میخواست باهاش قرار بزاره اما هیچوقت فرصت گفتنش رو پیدا نکرد، و حالا اون داخل استخر در حال غرق شدن بود؟!
قدم هاشو تند کرد و با دیدن پسر کوچکتر که کاملا زیر آب رفته بود بدون معطلی داخل استخر شیرجه زد و اون رو بیرون کشید.
پسر رو روی زمین خوابوند و ضربه های کوچیکی به صورتش میزد تا شاید بهوش بیاد.
_جونگوونا صدامو میشنوی؟.. یاا خواهش میکنم بیدار شو
پسر بزرگتر که هول شده بود و نمیدونست چیکار کنه تنها روشی که اون لحظه به ذهنش رسید رو عملی کرد؛
جی لبای جونگوون رو از هم فاصله داد و با گذاشتن لبای خودش روی دهان جونگوون، اکسیژن توی ریه هاش رو به پسر کوچیکتر انتقال داد.
برای بار دوم این کارو تکرار کرد و چند ثانیه بعد جونگوون با سرفه های زیادی بهوش اومد.
« زمان حال »
بعد از اون روز به خودش جرات این رو داده بود تا شنا یاد بگیره و کسی بهتر از جی میتونست کمکش کنه؟
به انعکاس صورتش توی آب خیره شده بود که با دیدن شخص دومی که پشت سرش حضور داشت به سمتش برگشت و لبخند کوتاهی زد.
پسر بزرگتر با بالاتنه ی لخت، دست به سینه ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.
_آماده ای تا باهم شنا کنیم گربه کوچولو؟
جونگوون که حالا مطمعن بود صورتش کاملا قرمز شده سری تکون داد و حرف جی رو تایید کرد.
_اره، ولی هنوزم یکم میترسم
جی همونطور که وارد استخر شد متقابلا جواب پسر کوچکتر رو داد.
_همه اولش یکم میترسن ولی بعدش که یاد بگیری ترست میریزه.
جی روبه روی جونگوون ایستاد، کمرشو گرفت و ازش خواست تا به آرومی وارد استخر بشه.
پسر کوچیکتر همچنان کمی ترس و تردید داشت اما دست های گرمی که دور کمرش حلقه شده بودن بهش اطمینان میدادن که اینبار قرار نیست غرق بشه.
کمی خودشو پایینتر کشید و دستاش رو روی شونه های جی گذاشت و به ارومی وارد استخر شد.
_خیلی خب حالا هر کاری که بهت میگم رو تکرار کن
جی با حوصله و قدم به قدم برای جونگوون توضیح داد که چطور شنا کنه و لحظه ای پسر کوچیکتر رو رها نکرد.
_آفرین وونی داری درست انجامش میدی
جونگوون با شنیدن حرف پسر مورد علاقش به ارومی خندید و همونطور که از جی یاد گرفته بود به شنا کردن ادامه داد اما با گفتن جمله بعدی توسط جی لحظه ای شنا کردن رو فراموش کرد.
_چال گونه هات خیلی قشنگن وونی.. اوه مراقب باش
با تعجب به سمت پسر برگشت و بهش خیره شد
_عاا ببخشید..
_مطمعنم اولین باری نیست که اینو میشنوی، پس چرا انقدر تعجب کردی؟
جونگوون با لبخند محوی که روی صورتش بود دستی به موهای خیسش کشید و جواب پسر رو داد.
_خب راستش انتظار نداشتم تو اینو بهم بگی میدونی.. عا بیخیال ممنونم
جی که حالا از احساس پسر کوچیکتر مطمعن شده بود، بهش نزدیکتر شد و با صدای آرومی کنار گوشش لب زد.
_یانگ جونگوون خیلی زود خودتو لو دادی و باید بگم منم از تو خوشم میاد
سرشو بالا آورد به جونگوونی که چشم هاش از خوشحالی و تعجب برق میزد خیره شد و با خنده گفت
_پس این اولین قرارمونه گربه کوچولو