One night ( special part)

One night ( special part)

ENHA'S CLUB
Top Hoon ver.



لبه ی کلاهش اجازه نمیداد نور افتاب به چهره اش بتابه

پیرهن و شلوار ست گلف جذب سفید و استین‌ های کوتاهی که درست بالای بازوهاش تموم میشدن تنش بود

نفس ارومی کشید

دستش رو بازو بسته و مشت کرد تا دستکشای ورزشیش رو چک کنه

هنوز هم اندازه بود.


شونه هاشو عقب داد و با یه حرکت سریع قلنج گردنش رو گرفت

نگاهش به توپ سفید گلف جلوی پاهاش برگشت

وقتی بدنش رو کمی خم کرد پیرهن سفیدش روی عضلات پشت و شونهاش کشیده شد

و ضربه.

توپ مثل گلوله به هوا شلیک شد

همزمان صدای دست زدن پیرمردهای اطرافش رو شنید

کلافه لباشو به هم فشار داد

کلا فراموش کرده بود که دوباره با دوست های پدرش به اینجا اومده، قبل اینکه سمتشون برگرده لبخند تزئینیش رو برگردوند

« مثل همیشه عالی بودین»

(( از پسر اقای پارک کمتر از اینم انتظار نمیره ))

دوباره صدای خندهاشون

تعظیم کوتاه و لبخند تکراریش جواب حرفاشون شد

همون لحظه مردی سیاه پوش با عینک دودی به سمت سونگهون اومد و تلفن همراهش رو به سمتش گرفت

بدون معطلی گوشیو قاپید و صفحه اش رو روشن کرد

هیسونگ

« امشب زودتر بیا شامو باهم بخوریم من امشب زود برمیگردم خونه »

با دیدن پیام اینبار لبخندش واقعی شد

لب پایینش رو از فکر شیطنت امیزی که به سرش اومد گزید و تایپ کرد

« سر وقت اونجام. »



سمت در اصلی قدماشو سریع کرد و درست وقتی دستگیره رو توی دستاش گرفت بازوش به عقب کشیده شد

سونگهون با همون کت و شلوار قبلی پشتش ایستاده بود

دوباره نگاهاشون گره خورد

و کی میدونه چی توی سرشون میگذشت...

انگار همه ی دنیا ساکت شده بود و فقط این دو نفر بهم نگاه میکردن.


در لحظه بازوشو رها کرد

سونگهون: اوپس ببخشید، اشتباه گرفتم

و رفت

چشم های شوکه شده هیسونگ هنوز به مسیری که سونگهون برمیگشت و با لبخند به همه نگاه میکرد مونده بود

مغزش هیچ دستوری نمیداد

چیشد؟

الان واقعا نشناخت؟

چه اتفاقی افتاد؟



صدای فریاد هایی که توی ساختمون پخش شده بود

هربار نعره ی هیسونگ بلند میشد و سونگهون درجواب نیشخندی میزد

بخش حل کردن اختلافاتی که هرکسی از پسش برنمیاد

و سونگهون اگه یه درصد فکر میکرد هیسونگ ممکنه جلوش کم بیاره یا سر خم کنه فقط بخاطر همون یه شب؟

بذار سعی کنیم به افکار احمقانش نخندیم

نتیجه بحث صرفا شد لذت و اون حس کششی که باعث میشد به هم برسن، پس اسم دیگه ای براش نذاشتن

باهم زندگی کنن

از هم لذت ببرن

و حق ندارن توی مسائل شخصی هم دخالت کنن

«عشق بین ما امکان پذیر نیست»

جمله ای که گفتن و تایید شد.




ساعت از ۱۲ شب گذشته بود

از اوضاع روحی هیسونگ بگم؟

اوم خب... متاسفانه هر لحظه ممکن بود کسی رو بکشه

تلفنش پشت هم زنگ میخورد و عکس دونفره اش با سونو روی صفحه میدرخشید

سونو
« هیونگ؟ واقعا نمیخوای بیایی؟ اینجا خیلی داره خوش میگذرها»
«هیونگ بچه ها دارن میپرسن چطوری برای جشن ترفیع خودش اینجا نیست »
« میخواییم بریم کاراکوئه اونجا هم نمیایی؟ »

پاش بی قرار تکون میخورد و اخم سنگینش هر لحظه بیشترو بیشتر میشد

تا اینکه صدای بوق در شنیده شد و چند ثانیه بعد قامت سونگهون رو دید


دست به سینه از جاش بلند شد و نگاه خنثی ای بهش انداخت

منتظر بود تا سونگهون لب باز کنه

و خب، اولین چیزی که گفت هم برای جرقه زدن این اتیش زیادی بود.

سونگهون: فکر کنم یکم دیر شد اومدنم.

هیسونگ: دیر شد؟

گوشه لبش کمی بالا رفت

زبونشو روی لبش کشیدو همزمان به دندون گرفتش تا خنده اش نگیره

هیسونگ: به نظرت ساعت ۲ و نیم شب تازه دیر شده؟

از پشت مبل حرکت کرد و رو به روی اپن اشپزخونه ایستاد، جایی که سونگهون طرف دیگه اش قرار داشت و برای خودش لیوان ابی پر میکرد

سونگهون: من که نگفتم زود میام تو منتظر موندی که چی بشه

هیسونگ: احترام فقط وقتی عاقلانه اس که از سمت طرفین باشه

صدای برخورد کلید کارت خونه روی اپن سر سونگهون رو بالاخره بلند کرد

هیسونگ محتویات جیبش رو که مربوط به ماشین و کلید خونه بود رو روی صفحه سفید آشپزخونه کوبید

هیسونگ: و حتی یه درصد فکر نکن بخاطر این کارت مثل یه بچه میشینم گریه میکنم و برای توجهت التماس کنم، تو حتی لایق بخشش هم نیستی

ابرو های سونگهون بالا پرید و با چشم های گرد شده از جمله اخر سرش رو نرم سمت راهرو خروجی که هیسونگ داشت ازش خارج میشد چرخوند

سونگهون: بیا پایین اون بالا هوا سرده حالا

قبل اینکه دستش سمت دستگیره بره مچش گرفته شد

هیسونگ: ول کن

سونگهون: خیلی خب، اروم باش... نمیدونستم انقدر مهمه

نگاه به خون نشسته هیسونگ حالا چشم به چشم سونگهون قرار داشت

هیسونگ: فکر کردی مهمه؟

سونگهون: نیست؟

خواست جوابی بده هم ساکت موند، نمیدونست واقعا

بخاطر این بود که مهمه؟ یا بخاطر بحث احترام بود

فقط میدونست از این انتظار داشت اتفاق بیوفته و نیوفتاده از همه چیز کلافه اس

همون لحظه صدای الارم گوشی سونگهون خبر از مصرف قرص اعصابش داد

قرصی که چند ساله به اجبار پدرش توسط پزشک روانشناس امریکایی براش نوشته میشد

سونگهون: حتی نمیتونی بگی دلیل عصبانیتت چیه؟ هدفت از این درگیری چیه پس؟

هیسونگ از کنارش عصبی رد شدو به سمت آشپزخونه برگشت

هیسونگ: حالم از این رفتار غیر مسئولانت بهم میخوره، تو حتی نمیتونی سر یه حرفت بمونی، چیه فکر کردی خبریه نکنه؟

لیوان اب رو پر کرد و همراه قرص سمت سونگهون گرفت

کی این اتفاق افتاد؟

اینو وقتی نگاه متعجب و لبخند ریز سونگهون رو دید که به دستای کشیده شده سمتش نگاه میکنه فهمید

زبونش رو روی دندون های اسیاب بالاش کشید و نیشخندی زد

هیسونگ: میبینی؟ به این میگن حماقت، الان فهمیدم باید از خودم قطع امید کنم نه تو

لیوان ابو دستش دادو قوطی قرص رو به سینه اش کوبید تا لحظه ای که سونگهون گرفتش

هیسونگ: توی این بازی تو اونی نیستی که چیزی برنده بشه

همزمان با حرف های هیسونگ، قرصشو خورد و لیوان اب خالی رو روی میز کنار پاش گذاشت

هیسونگ: پشیمون شدم، نمیخوام رابطه ای باهات داشته باشم، فقط زندگی قبلیمو میخوام

و درست لحظه ای که خواست حرکت کنه دست سونگهون به دیوار کنار سرش چسبید و راهش رو بست

روی همون دست سمتش خم شده بود

سونگهون: متاسفم، تو هیچوقت نمیتونی به زندگی قبل دیدن من برگردی.

نگاه جدی جفتشون به هم گره خورد بود

نفس های کشدار و لرزش مردمک هایی که یه لحظه هم ساکن نبودن

سونگهون: چیکار کنم ببخشیم؟ هوم؟ بگم ببخشید قبول میکنی؟

اینبار هیسونگ بود که لبش اروم به نیشخندی باز شد

بدون اینکه خط نگاهشو ازش قطع کنه انگشتاش سمت کمربند شلوارش رفت و اونو کامل از دور کمرش در اورد

این حرکت فقط ابروهای سونگهون رو بالا انداخت

اما حرکت بعد

توی لحظه ای بود که کمربند دور گردن سونگهون قفل شد و سمت ازادش دور مچ هیسونگ موند

هیسونگ: زانو بزن

کج خنده سونگهون چشم سمت راستشو کمی ریز کرد و بدون گفتن هیچ حرفی اطاعت کرد

روی یه زانو خم شد و کامل روی زمین نشست

هیسونگ: حالا عذرخواهیتو نشون بده


دندونایی که روی هم با لبخند فشار داده میشد جواب سونگهون بهش بود

دستاشو دو طرف لپ باسن هیسونگ برد و با فشاری که بهشون اورد کمر هیسونگ رو جلو کشید و بوسه ای به پارچه شلوار رو به روش زد

نگاهش همراه با دستاش که تا قوس کمرش با شیطنت بالا رفت

سونگهون: تو تنها کسی هستی که میتونه بهم دستور بده و من با میل خودم اطاعت کنم، و هنوزم میگی رابطه ما قشنگ نیست؟

هیسونگ از رقص حرکات انگشت سونگهون روی پوست کمرش سرشو به دیوار تکیه داد و نفساش سنگین تر شد

چند ثانیه بعد، صدای سابیده شدن زیپ شلوارش و بادی که به روون هاش برخورد کرد بهش خبر جدیدی داد

دلش نمیخواست سرشو پایین بگیره

دلش نمیخواست چیز دیگه ای رو حس کنه

اون حتی این حرکاتو انجام داد تا انتقام این مدت انتظارشو بگیره پس حق نداشت ازش لذت ببره

این باید یه تحقیر میبود

تحقیر؟

درست لحظه ای که ماهیچه خیس و نرمی دور کلاهک دیکش چرخید همه ی مغزش خالی شد

با هیس بلند و غیرکنترلی جهش کوتاهی کرد که باعث شد کمی روی دیوار به بالا سر بخوره

اما با فشاری که انگشتای سونگهون به پوست باسنش اوردن فاصلشون کنترل شد

دستاشو دو طرف سر سونگهون گذاشت، دلش نمیخواست حرکت بعدی بدون انتظارش صورت بگیره

نمیخواست انقدر بدنش رو مشتاق لمس اون بدونه

حتی نمیدونست چه بلایی سرش اومده مردی که روزی برای زیرخوابه بودن باهاش توی کلاب ها دعوا میشد، حالا با هر لمس پسر رییس‌جمهور کشورش، به کام شدن نزدیک میشه

انقدر نفس هاش سنگین بود که قفسه سینه اش گاهی جلوی دیدش رو به اون میگرفت

زبون سونگهون روی تک تک جزئیات دیکش میچرخید، میبوسید، مک میزد

و سرانگشتاش هربار بیشتر به باسنش چنگ مینداخت، مسیری که اروم به لاین مابینش رسید

دوانگشتش بازی وارانه دور حرفه اش میچرخیدن و درست قبل اینکه اینچی واردش بشه دوباره مسیرشون رو تغییر میدادن

احمق، این قرار بود تنبیه اون باشه، نه تنبیه تو!

با کلافگی سر سونگهون رو به عقب پرت کرد و با دیدن چهره ی متعجب و خواهشمندی که هنوز به دیک هیسونگ نگاه میکرد متعجب شد

هیسونگ: خیلی خب بسه، فهمیدم

سونگهون با انگشت شستش گوشه لبشو پاک کرد و بالاخره از روی زمین بلند شد

سونگهون: من هنوز حس میکنم باید عذرخواهی کنم اما

هیسونگ: داری منو دست میندازی؟

قدمی جلوتر اومد

حالا سینهاشون با هرتنفس به هم برخورد میکرد

رخ توی رخ هم

اما نگاه سونگهون حالا خیلی بیشتر از قبل خمار شده بود

سونگهون: من واسه دست انداختن تو و بدن تو زیادی کوچیکم..

دستاش که دو طرف پهلوهای هیسونگ بودن دوباره اروم پایین رفتن

نرم و نوازش وارانه، میدونست هر لمس اشتباه ممکنه اژیر خطر رو به صدا در بیاره

دیگه میشناختش، با وجود همه ی دیوونه بازیاش، میدونست جلوی این پسر باید حواسش باشه

چون هرچقدر هم بقیه اونو رییس خطاب میکردن

اون جلوی لی هیسونگ فقط یه برده ی کامل بود

با یه حرکت اروم دستاش زیر روون های هیسونگ رفتو اونو به بالا کشید

نگاه هیسونگ هنوز تغییر نکرده بود

و از اون بهتر

هنوز ساکت بود

بخاطر این حالت حالا سر هیسونگ ازش بالاتر بودو برای دیدنش باید گردنش رو به عقب میبرد

سونگهون: میشه به عنوان تنبیه لبامو کبود کنی؟ اینجوری هم ابرومو میبری هم هربار حرف بزنم فقط تو و تنبیهت به یادم میایید

نگاه هیسونگ هیچ رنگی نداشت

انگار فقط داشت توی دلش با خودش میجنگید

می‌جنگید که چرا هنوز غرورش اجازه میده ...

اما خدا لعنتش کنه

اخه این پسر جای هیچ مبارزه ای نمیذاشت...

کف دستاشو روی شونه های سونگهون گذاشتو خم شد

خم شد تا لب های سونگهون رو توی دهنش بکشه

ماهرانه شروع کرد

بوسه ای که انگار پایانی نداشت

صدای خیسی برخورد زبون هاشون به هم، صدای هربار نفس کشیدن هایی یهویی مابین هر جدایی

صدای برخورد و شکستن وسایل که از قدم های ناهماهنگ سونگهون به اطراف بود و هربار به جایی برخورد میکردن

تا اینکه بالاخره به نزدیک ترین جا، رسید و هیسونگ رو روی اپن پیاده کرد

دستاش دو طرف کمر هیسونگ روی اپن قرار گرفت و به جلو خم شد

این بوسه عجیب تمومی نداشت

سرهاشون هربار جلو و عقب میشد

دست های هیسونگ روی تمام نقاط بدن سونگهون میرقصید

و دراخر سمت دکمه های لباسش رفت

این بار بعد جدایی و نوبت تنفس جدید سونگهون نگاه کوتاهی به دکمه های باز شده اش انداخت و با نیشخند رضایت بخشی به چشمای هیسونگ نگاه کرد

سونگهون: هوم؟

نگاه کمی شرم زده هیسونگ سریع به چشماش افتاد

هیسونگ: خفه شو و کارتو بکن

دستشو پشت گردن سونگهون فرستادو دوباره به بوسشون ادامه دادن

اما اینبار سونگهون میدونست اجازه ای فراتر داره

پس هدف لب هاشو تغییر داد

با یه حرکت یقه لباسشو گرفتو کامل از هم بازش کرد

دکمه های لباس هیسونگ به اطراف پرت شدن

سرش پایین تر رفت و گودی گردنشو هدف گرفت

مک های طولانی

چرخیدن دورانی زبونش روی جای بوسه هاش

به ترقوه اش رسید

اینجا بود که هیسونگ چنگی به موهای پشت گردنش زد و به عقب بیشتر خم شد


زبونش به خط سینه اش رسید

شاید اولین ناله هیسونگ درست همین جا بود

یا شایدم وقتی مک محکم و صداداری از نیپلش گرفت

چیزی که سونگهون میدونست این بود

انقدر هارد شده که ممکن بود دیگه حتی اون قرص های آرامش بخش اعصاب هم نتونن جلوشو بگیرن

با یه حرکت کمر هیسونگ رو جلو کشید

تا جایی که پایین تنش کامل روی دستاش بیوفته و هیسونگ روی کمر بخوابه

زیپ شلوار و باکسرش در کسری از ثانیه پایین اومدن

پاهای سفیدشو دو طرف سرش انداخت

عضو متورمش حتی با لمس ساده خودش هم درداور بود

انگشت شستش رو روی دیک هیسونگ که کامل به سمت شکمش هارد شده بود گذاشت و فشاری بهش داد

و همزمان سر دیک خودشو روی حفره اش تنظیم کرد

هیسونگ از دردی که لحظه ای کشید چند مشت محکم روی اپن کوبید و کلمه «فاک» رو بلند واضح تکرار کرد

میدونست درد میکشه

اما این همون قرارداد مخفی بود که داشتن

سونگهون با درد ادامه میداد

و هیسونگ ازش لذت میبرد

اروم کمرش رو به سمت داخل هل داد

قفسه سینه هیسونگ بالا و پایین میشد

کف دستش رو روی شکمش گذاشتو تا روی نیپلش هدایت کرد

حالا ضربات کنترل شده و ارومش شروع شده بود اما این از شدت تکون خوردن بدن هیسونگ به سمت بالا چیزی رو کم نمیکرد

لباشو به مچ پایی که کنار سرش بود چسبوند

میدونست پسری که جلوش خوابیده دلش میخواست دهنشو بگیره اما بخاطر حفظ تعادل بدنش مجبور بود لبه ی اپن بالای سرش رو بگیره تا فشار کمتری روی کمر توی هوا معلقش باشه

شستش همزمان با ضربه ها روی پوست حساس دیک هیسونگ بالا و پایین کشیده میشد و فشار ریزی میاورد

صدای آه کشیدن های بم هردوشون تقریبا عادی شده بود

چیزی که غیر باور بود

کام های پشت سرهمشون بود

اونقدر که از چسبدنگی محل اتصال بدنشون صداهای عجیبی میومد

هربار فشار ضربه ها سنگین تر میشد یکیشون به کام میرسید

هیسونگ هنوزم به حس کردن دیک سونگهون داخل شکمش عادت نکرده بود

و هربار با تکرار شدن این اتفاق روون هاش شروع به لرزیدن میکرد و صدای آه کشیدن هاش با فریاد یکی میشد

بدنش رو روی اپن سرد سر میداد

کارهای بی اختیاری که زیر دست سونگهون مهار میشد

دست های سونگهون جاشون با دوطرف لگن هیسونگ عوض شد

کمی روی زانوهاش نشست کرد

و این راند رو به سریع ترین راند تاریخ تغییر داد

حالا از فشار درد صورتش توی هم میرفت و همزمان با ناله ها اوف های بلندی از لای دندون های بهم چسبیده اش بلند میشد

هیسونگ در مقابل روی ارنج دستش تکیه داد و بودو با دست دیگه اش به عضلات شونه و قفسه سینه سونگهون میکوبید و فریاد میزد

و درست لحظه ای که سوزش شدیدی رو سمت کلاهک دیکش حس کرد با ضربه هایی سنگین که بدن هیسونگ رو دوباره به عقب پرتاب میکرد داخلش هربار کمی خالی میشد

از شدت لرزش ماهیچه هاش مجبور شد با دست ازادش بدنشو به اپن تکیه بده

هر پس لرزه توی بدن هاشون متفاوت بود

هیسونگ ساعدش رو روی چشماش گذاشت بود و با هر لرزش کمی به بالا سر میخورد

و سونگهون با هر پس لرزه انگشتاشو بیشتر توی پوست کمر هیسونگ فرو میکرد

شاید حتی به چند ساعت برای اروم شدن نیاز داشتن

اما چند دقیقه بعد بالاخره سونگهون نفس عمیقی کشید و ازش خارج شد

هیسونگ خودشو روی اپن بالا کشید و چهار زانو روش نشست

دستاش کامل صورتشو پوشونده بود

انگار هیچکدومشون انتظار نداشتن انقدر فجیع به بدن های همدیگه واکنش نشون بدن

چون حتی سونگهون هم ساکت بود

با وجود همه چیز

هنوز هم حاضر نبودن امشبو فراموش کنن

صدای زنگ در که شنیده شد سر جفتشون برگشت

نگاه کنجکاوی به هم انداختن

کوبیده شدن در مصادف شد با صدای بعدش

سونو: هیونگ خونه ای؟؟ اومدیم بقیه جشنو اینجا...

و صدای خنده ی چند نفر دیگه از همکارایی که هیسونگ از همین الان هم میدونست چه ادمایی هستن

سونگهون سمت هیسونگ چرخید

سونگهون: ادرس اینجارو دادی به این؟

از اپن پایین پرید و دنبال شلوارش که این وسط نمیدونست کی از پاهاش افتاده بود گشت

خواست دکمه هاشو ببنده که تازه متوجه نبودشون شد

چشم غره ای به سونگهون رفت و وارد اناقش شد

سونگهون: خب الان تو داری اماده میشی من چیکار کنم؟

نمیدونست چرا

اما به طرز عجیبی خوشحال بودن

ذوق و انرژی خاصی توی قلبشون زنده شده بود بدون اینکه حتی درست راجع بهش حرف بزنن

هیسونگ همون لحظه سرشو از اتاق بیرون اورد

هیسونگ: فعلا گندکاریارو تمیز کن راجع به وجود تو توی خونه من بعد حرف میزنیم

پارچه ای سمت صورت سونگهون پرت شد

و تازه نگاهش به پارکت زیر پاهاش افتاد

سونگهون: اوه اوه این کار نمیکنه تی بده

صدای شلیک خنده هیسونگ بلند شد

سونو: هیونگ خونه ای؟ شنیدم صداتو باز کن بابا منتظریم

سونگهون: میخوام نشنوی کی ساعت ۳ صبح میاد خونه ی مردم اینو کی تو شرکتتون راه داده

هیسونگ از توی اتاق فریاد دارم میام رو زد و از اتاق بیرون اومد

ست کامل ورزشی پوشیده بود

هیسونگ: برو تو اتاق درم قفل کن میفرستمشون برن سریع

نگاهش پایین تر رفت

هیسونگ: شلوارتم بپوش


سونگهون: باید برم من بابا، جلسه دارم ساعت ۷

چشم غره هیسونگ و اخم سنگینی که بهش کرد بلافاصله زبونشو بست

سونگهون: بگو زود برن ولی من سگ میشم میام بالا سرشون وگرنه

تا لحظه ای که به سمت اتاق هلش میداد و درو روش میبست حرفاشو تایید کرد

پیشونیشو به در بسته چسبوند

هیسونگ: پارک سونگهون؟

صدای تقه ای که از سمت دیگه در اومد این حسو میداد که سونگهون هم از طرف دیگه به در چسبیده

سونگهون: هوم

هیسونگ: شاید بهتر باشه راجع به قانون اخرمون دوباره تصمیم بگیریم

این بار صدای نیشخند سونگهون بود که حس خوبی رو توی قلب هیسونگ تزریق کرد

سونو: هیوونگ؟؟؟ کجاییی؟

چشماشو یه دور توی کاسه چرخوند و سمت در رفت

هیسونگ: اومدم بابا اومدم

Report Page