"One Wish Willow"

"One Wish Willow"

teexio

ساعت از سه و نیم بامداد گذشته بود. استودیوی ضبطِ طبقاتِ بالای ساختمان، پس از دوازده ساعت تمرینِ فشرده‌ی رقص، شبیه به یک پناهگاهِ زیرزمینی به نظر می‌رسید؛ ایزوله، تاریک و غرق در سکوتی که پرده‌ی گوش را به لرزه درمی‌آورد.

درون اتاقکِ شیشه‌ایِ ضبط، سونگهون روی صندلی پایه بلند نشسته بود. لبه‌ی صندلی را با دست چپش آن‌قدر محکم چسبیده بود که بند انگشتانش به سفیدی می‌زد؛ انگار اگر چوبِ صندلی را رها می‌کرد، جاذبه‌ی زمین از بین می‌رفت و او در همان فضای بسته معلق می‌شد. دست راستش، کیسه‌ی یخی را روی زانوی مصدومش فشار می‌داد. او این کار را نه فقط برای کاهش التهابِ مفصلش، بلکه برای یک دلیل روانی انجام می‌داد. سرمای گزنده‌ی یخ روی پوستش، حواسش را از سوزشِ بغضِ توی گلویش و تپشِ دیوانه‌وارِ قلبش پرت می‌کرد.

آن‌سوی شیشه‌ی دوجداره، هیسونگ پشت کنسولِ بزرگِ میکس نشسته بود. نورِ نرم و آبی‌رنگِ مانیتورها، تنها منبعِ روشناییِ اتاق بود که سایه‌های عمیقی زیر چشمانِ خسته‌ی هیسونگ می‌انداخت. ماه‌ها بود که این تنشِ نامرئی بینشان جریان داشت؛ یک آگاهیِ مشترکِ خفه‌کننده. هر بار که در سالن تمرین شانه‌هایشان به هم می‌خورد، هر بار که جلوی دوربین مجبور بودند فاصله‌شان را حفظ کنند، این سیمِ نامرئیِ بینشان کشیده‌تر می‌شد. هر دو می‌دانستند، اما هیچ‌کدام جرات بریدنش را نداشتند.

هیسونگ دکمه‌ی ارتباطی میکروفون را فشرد. صدایش، بم‌تر از همیشه، در هدفونِ سنگینِ سونگهون پیچید: «سونگهون... لاینِ آخر رو دوباره می‌گیریم. نفس‌گیری‌هات درسته، اما کلمات رو یه جوری می‌خونی که انگار می‌خوای ازشون فرار کنی.»

سونگهون دندان‌هایش را روی هم فشرد. ترانه‌ای که هیسونگ نوشته بود، بیش از حد عریان بود. بیش از حد شبیه به داستانِ خودشان بود. سونگهون هدفون را با حرکتی عصبی از روی گوش‌هایش کشید و روی پایه‌ی میکروفون انداخت. سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌رفت.

«نمی‌تونم.» صدای سونگهون خش‌دار بود و به زحمت به میکروفونِ اتاقک می‌رسید. «نمی‌شه هیسونگ. این... من نمی‌تونم اینا رو با اون لحنی که تو می‌خوای بخونم. همه‌چیز... خیلی خفه‌ست.»

هیسونگ پشت شیشه خشکش زد. او می‌دانست دلیلِ این کلافگی چیست. انگشتانِ هیسونگ روی دکمه‌ی میکروفون لرزید، اما به جای حرف زدن، سیستم صوتی را کاملاً خاموش کرد. از جایش بلند شد. پاهایش انگار به زمین چسبیده بودند، اما با قدم‌هایی سنگین به سمت درِ سنگینِ و آکوستیکِ اتاقک رفت.

وقتی هیسونگ در را باز کرد و داخل شد، تغییر فشارِ هوا در گوش هر دوشان حس شد. در که بسته شد، صدای هومِ ضعیفِ دستگاه‌های تهویه هم بیرون ماند. حالا فقط آن‌ها بودند و فضایی که برای نفس کشیدنِ دو نفر، بیش از حد کوچک به نظر می‌رسید.

سونگهون سرش را پایین انداخت. نیازی نداشت نگاه کند؛ بوی قهوه‌ی تلخ و عطرِ همیشگیِ چوب سدرِ هیسونگ تمامِ فضای اتاقک را پر کرده بود. می‌دانست که این لحظه قرار است اتفاق بیفتد. فرار دیگر ممکن نبود.

هیسونگ جلو آمد. به جای اینکه بالای سرِ سونگهون بایستد و به او تسلط داشته باشد، آرام جلوی پای او زانو زد. دستِ بزرگ هیسونگ بالا آمد و با کمی لرزش، روی دستِ سونگهون که کیسه‌ی یخ را نگه داشته بود، نشست.

گرما در برابر سرما. سونگهون نفسش در سینه حبس شد و ناخودآگاه لرزید. هیسونگ کیسه‌ی یخ را از دست او بیرون کشید و روی زمین انداخت.

«هیسونگ... فردا باید ضبط رو تحویل بدیم...» سونگهون سعی کرد حرفی بزند تا این سکوتِ مرگبار را بشکند، اما صدایش در گلویش شکست. کلماتش نصفه‌ونیمه بودند.

هیسونگ سرش را بالا آورد. چشمانِ تیره‌اش سرخ شده بودند. هیچ اثری از آن تهیه‌کننده‌ی مسلط یا بزرگترِ گروه نبود. او فقط یک پسرِ وحشت‌زده بود که داشت آخرین سنگرهایش را از دست می‌داد.

«گورِ پدرِ ضبط.» هیسونگ با صدایی که از استرس می‌لرزید گفت. آب دهانش را به سختی قورت داد؛ گلویش از شدت اضطراب خشک شده بود. «فکر کردی من نمی‌دونم چرا نمی‌تونی این ترانه رو بخونی؟»

سونگهون نگاهش را به گوشه‌ی اتاقک دوخت. چشمانش از اشکی که تقلا می‌کرد ریخته شود پر شده و سونگهون نمی‌خواست جاذبه شکستش دهد. «من فقط خسته‌ام... بدنم...»

«نه.» هیسونگ حرفش را قطع کرد. دستش از روی زانوی سونگهون بالاتر رفت و پارچه‌ی شلوارِ او را در مشتِ لرزانش فشرد؛ انگار می‌ترسید اگر او را محکم نگیرد، سونگهون فرار کند. «بهونه نیار. خواهش می‌کنم... دیگه بهونه نیار سونگهون. من... من دیگه کشش ندارم.»

هیسونگ نفسِ عمیق و لرزانی کشید. قرار نبود این‌طور اعتراف کند. در ذهنش هزار بار کلماتِ شاعرانه و قشنگی چیده بود، اما حالا، در فاصله‌ی چند سانتی‌متریِ سونگهون، تمام آن کلمات دود شده بودند. فقط ترس مانده بود و نیازی دیوانه‌وار برای گفتنِ حقیقت.

«تو خودت رو تو اتاقِ تمرین نابود می‌کنی.»

هیسونگ بریده‌بریده حرف می‌زد. نگاهش بین چشمانِ سونگهون و لب‌هایش دودو می‌زد. «فکر می‌کنی نمی‌فهمم چرا تا چهار صبح می‌رقصی؟ تا زانوهات از کار بیفته؟ چون... چون می‌خوای به من فکر نکنی... نمیدونم... شاید دارم توهم میزنم... درسته؟»

هیسونگ در یک ثانیه از چیزی که گفته بود پشیمان شد و کلمات جایشان را به توهم دادند.

سونگهون لب پایینش را گاز گرفت. یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید، اما تقلا کرد تا پنهانش کند. ماه‌ها بود که هر دو این را می‌دانستند، اما شنیدنش با صدای بلند، مثل برخورد یک صخره با قفسه‌ی سینه‌اش بود.

«فکر می‌کنی... فکر می‌کنی برای من راحته؟» هیسونگ ادامه داد، صدایش حالا به یک زمزمه‌ی التماس‌آمیز تبدیل شده بود. «سونگهون، من... من هر روز جلوی دوربین‌ها باید بغلِت بایستم و... و تظاهر کنم. باید حواسم باشه دستم زیاد روی شونه‌ت نمونه. من دارم دیوونه می‌شم از بس که... از بس که بهت نگاه کردم و نتونستم لمست کنم.»

هیسونگ دستِ دیگرش را بالا آورد. انگشتانش با تردید، انگار که به یک شئ شکستنی نزدیک می‌شوند، تقلا کرد تا روی گونه‌ی رنگ‌پریده و خیسِ سونگهون بنشیند ولی انقد می‌لرزید که فقط دستش را به شانه و سینه‌ی پسر تکیه داد.

«من این کلمات رو تو ترانه نوشتم چون... چون جرات نداشتم تو روت بگم.» صدای هیسونگ کاملاً شکست. «می‌ترسیدم. می‌ترسیدم همه‌چیز رو خراب کنم... گروه رو... دوستی‌مون رو. ولی... ولی می‌بینم داری جلوی چشمام آب می‌شی و منم... منم دارم می‌میرم. من... سونگهون... من بیشتر از چیزی که بتونم تحمل کنم...»

او نتوانست جمله‌اش را تمام کند. کلمه‌ی «دوستت دارم» در گلویش گیر کرده بود، چون خیلی ساده و ناکافی به نظر می‌رسید. به جای آن، پیشانی‌اش را با استیصال روی زانوی سونگهون گذاشت و نفسِ لرزانی بیرون داد؛ یک تسلیمِ مطلق. و آروم جوری که فقط آوای کلمات می‌شد معنی را فهمید زمزمه کرد. «دوستت دارم»

سونگهون که تا آن لحظه خشکش زده بود، بالاخره حصارهایش فرو ریخت. اعترافِ آشفته و پر از ترسِ هیسونگ، تمام چیزی بود که او نیاز داشت بشنود تا بداند در این دیوانگی تنها نیست.

دست‌های لرزانِ سونگهون پایین رفتند. انگشتانش را میانِ موهای هیسونگ فرو برد و درحالی که نگاهش از نگاه هیسونگ دور بود زمان را غنیمت شمرد.

«من... من همه‌ش فکر می‌کردم اگه متوجه بشی، ازم متنفر می‌شی...» سونگهون با صدایی که از گریه می‌لرزید زمزمه کرد. دستانش موهای هیسونگ را رها نمی‌کرد، انگار می‌خواست او را به خودش سنجاق کند. «من به خاطر توئه که نمی‌تونم نفس بکشم، هیسونگ... به خاطر تو.»

هیسونگ چشمانش را بست و دستانش را دور کمرِ سونگهون حلقه کرد. او را از روی صندلی به سمت خودش کشید، طوری که سونگهون از روی صندلی پایین سُر خورد و هر دو روی کفِ سردِ اتاقکِ ضبط، در آغوشِ هم مچاله شدند.

هیسونگ باز هم پشیمان شد، حتی نمی‌فهمید چکار می‌کند و چه می‌گوید... سونگهون را محکم در آغوش گرفت و امیدوار بود آسیبی به او نزده باشد.

کف زمین، کنار بدن‌های گرمشان، یک تیکه کاغذ مقوایی له شده به رنگ قرمز با نوشته‌ای طلایی خودنمایی می‌کرد. "one wish willow" به سختی می‌شد فهمید کِی و از جیب چه کسی افتاده بود ولی... چه اهمیتی دارد... هیسونگ می‌توانست هزاران بار برای این لحضه جان دهد.

Report Page