One Shot
Espoirنمیدونست داره چه بلایی سر خودش و دختر عزیزش میاره.
فقط میخواست از عذابی که میکشید راحت بشه.
صدا های مختلف توی سرش میچرخید.
نفس عمیقی کشید و لب هاش رو روی هم فشار داد.
با فشرده شدن دستش شوکه تکونی خورد.
سرش رو چرخوند و به چشم های نگران شوهوا خیره شد.
- چیشده!؟ چرا انقدر توی خودت رفتی؟
با نگرانی زمزمه کرد.
سوجین لبخندی به روش زد.
موهای روی صورتش رو پشت گوشش داد و دستاش رو روی شونه هاش گذاشت.
+ چیزی نشده، فقط یکم...
مکثی کرد و روی صورت دختر خم شد و روی موهاش رو بوسید.
+ خستم.
توی همون حالت زمزمه کرد.
شوهوا دستاش رو دور بدن دختر حلقه کرد و سرش رو توی گودی گردنش گذاشت.
سوجین دستاش رو بالاتر اورد و با یکیش اون رو توی بغلش کشید و دست دیگش رو لای موهاش برد.
شوهوا مطمئن نبود از تنشی که سوجین داشت ولی دوست نداشت دوست دخترش رو توی اون حالت ببینه.
یه قدم ازش فاصله گرفت.
تا همینجا خیلی خودش رو کنترل کرده بود.
قطره اشکی از چشماش پایین افتاد.
- باهام حرف بزن سوجین... التماست میکنم.
سوجین شوکه به اشک هاش که روی گونه هاش سر میخوردند نگاه کرد.
+ چ.... چی داری میگی؟
شوهوا هق ارومی زد و یه قدم دیگه به عقب برداشت.
- نمیخوام، نمیخوام اینجوری ببینمت سوجین.
دستاش رو روی صورتش گذاشت تا اشک هاش رو پاک کنه.
- نمیخوام از دستت بدم.
سوجین آهی کشید و فاصله بینشون رو از بین برد و دخترک رو توی بغلش کشید.
+ تو هیچ وقت منو از دست نمیدی!
___________________________________
با نشستن دستی روی شونش اروم تکونی خورد و به عقب چرخید.
+ خوبی؟
شوهوا مکثی کرد و رو به یوکی لب زد.
- نه.
یوکی شونه هاش رو توی دستش نگه داشت.
+ دوباره یادش افتادی؟
- از یادم نرفته نبود که بخوام یادش بیفتم.
شوهوا با ازردگی زمزمه کرد و بازوش رو کشید.
از یوکی و جمعیت فاصله گرفت و سمت اتاقش رفت.
از خودش متنفر بود، متنفر بود که گذاشته بود سوجین عزیزش اینطوری از پیشش بره.
ناراحت بود از همه، مخصوصا اون ادم هایی که نتونسته بودن سوجینش رو همینجوری که هست ببینن و دوستش داشته باشن.
تک تک جمله ها و حرف های سوجین توی ذهنش بولد بود.
دلتنگی؟ نه حس شوهوا چیزی بیشتر از این بود.
شوهوا خودش رو از دست داده بود و این خوب نبود.