Two Shot

Two Shot

Fir


┇#Oneshot

             ┇ ⤷ Join Us

《 فریاد خاموش 》


رعد و برق با صدای گوش خراشی اعلام حضور می کرد و جسم ترسیده پسرک ریز اندام را می لرزاند، پتو را تا سرش بالا کشیده بود و سعی داشت خودش را گرم کند ولی لعنت....انگار که در وانی پر از یخ فرو رفته بود و گرما امری دور و غیرممکن به نظر می رسید.

بیشتر به زیر پتوی نازکش خزید و جنین وار در خود جمع شد بعد از ان هیچ وقت نتوانست مثل قبل از باران لذت ببرد و رعد و برق را که گویی قصدی جز این نداشت که باعث شود برخی از افراد از ترس قالب تهی کنند را نادیده بگیرد و به آن دهن کجی کند و پز تکیه گاه محکمش را بدهد ...او را دیگر نداشت.

چشم گشود، دیگر خبری از باران نبود و بوی خیسی خاک در هوا می‌پیچید به اطراف چشمی چرخاند و چند بار پلک زد تا صفحه تار چشمانش روشن شوند دستی به پاتختی نقره ای رنگ کنار تخت کشید و عینکش را که عطلسی هایی گرد داشتند به چشم زد ،خانه همچنان در سکوت بود و خبری از خانم ویزلی نبود چه عجیب!

معمولا مالی هر روز راس ساعت ۷ در خانه هری را از جای در می آورد و تا او را از رخت خوابش جدا نمی کرد ول کن نبود اما امروز..خب شاید هم فقط میخواست کمی فضای خالی به هری بیچاره بدهد تا با خودش خلوت کند هرچه نباشد تنها یک ماه از آن روز تاریک می گذشت و در این یک ماه خانواده ویزلی برای اینکه مبادا هری دست به کار خطرناکی بزند هر روز او را زیر نظر داشتند و به او رسیدگی میکردند .

کمی بعد با کرختی از جایش بلند شد و چرخی در اتاق زد اتاقی با کاغذ دیواری هایی به رنگ سبز و قرمز و پارکت هایی نقره ای که در تابش خورشید مثل الماس می‌درخشیدند، سلانه سلانه خودش را جلوی آینه قدی گوشه اتاق کشید و نگاهی به چهره بی فروغش انداخت ..چشم های گود رفته، صورتی تیره و موهایی آشفته البته این موها همیشه آشفته بود ولی این بار کمی بیشتر صدایی آشنا در ذهنش پخش شد صدایی دور ولی خیلی نزدیک حتی نزدیک تر از رگ های گردنش (هی پاتر موهات مثل جنگله میخوای با یه طلسم کاری کنم صاف شه؟)

پوزخندی روی صورتش نقش بست حتی او هم با آن همه ادعا نتوانسته بود جنگل های این پسر را مرتب کند دیگر معطل نکرد ،به طبقه ی پایین رفت و در کمال تعجب پاکت نقره فامی را در حالی یه جقد بالای سرش ایستاده بود روی میز پیدا کرد ،خطی آشنا ...ولی مگر ممکن بود دقیقا یک ماه پیش در چنین روزی بود که صاحب این دست خط به خاطره های خوش هری پیوست ولی شاید بخت چیز دیگری برایش مقرر کرده بود


یک ماه قبل:


هیاهو و زمزمه های زیادی در سر سرا جریان داشت ، همه توجه ها معطوف دو پسری بود که بعد از ۷ سال دشمنی با یکدیگر صلح کرده بودند ولی همه فقط ظاهر ماجرا را می دیدند و چه کسی خبر داشت که در پس این دوستی ظاهری چه صمیمیت آکنده از عشقی جریان دارد .

ولدمورت به نظر آرام بود و کاری به کار هری نداشت ولی خوب شاید هم آرامشی بود قبل از طوفانی که زندگی هری را دگرگون کرد.

خانواده ویزلی تنها کسانی بودند که از رابطه مخفی هری و دراکو اطلاع داشتند ابتدا آنها هم به شدت مخالفت کردند و حتی رون و جرج چند بار نزدیک بود دراکو را زیر مشت و لگد بگیرند و چهره زیبایش را خط بیندازند ولی خوشبختانه آرتور ویزلی مرد با فهمی بود ،او هری را درک کرد ولی این دلیل نشد که به او هشدار ندهد هرچه نباشد او به یک مالفوی دل بسته بود خانواده ای که نسل اندر نسل در خدمت جادوی سیاه بودند و مورد اعتماد لرد تاریکی ولی هری بیچاره خسته از همه چیز تنها به دنبال یک عشق پاک و بدون دروغ بود و از همه عجیب تر که آن را در دراکو یافته بود .

چند روزی بود که دراکو کمتر هری را می دید یا با او صحبت می کرد انگار که در حال فرار بود شاید هم دلیل دیگری داشت با این حال در این چند روز هری حتی نتوانسته بود چند کلمه با او سخن بگوید ،احساس بدی داشت دقیقا مانند زمانی که ولدمورت او را تعقیب می کرد بود ولی نمی خواست به عشقش شک داشته باشد دلش نمی پذیرفت که شاید دراکو قصد خیانت داشته باشد ولی عقلش چیز دیگری می‌گفت و گواه اوضاع ناگواری را می داد .

روز دوشنبه بود هری به همراه رون و هرماینی برای حل تکالیفی که اسنیپ داده بود راهی کتابخانه شد به توصیه هرماینی مدتی را سعی داشت به دراکو بی محلی کند تا کار او را تلافی کرده باشد ولی در کمال تعجب دراکو هیچ واکنشی نسبت به بی اعتنایی های هری از خود نشان نمی داد انگار که منتظر چنین چیزی بود ،هری نگران شد نکند واقعا از اول هم قصد دراکو چیز دیگری بوده باشد ؟.ولی در جای دیگر پسرک مو بور با دلی شکسته و پر از رنج در دستشویی پسرانه در حال گریه بود بلیز نزدیکش شد و دستی روی شانه او گذاشت (هی پسر آروم باش تو که نمی خوای هری آسیبی ببینه؟)دراکو هق هق کنان جواب داد

(نه ..معلومه که نه احمق)

(پس باید باهاش کنار بیای فقط کافیه که بهت اعتماد کنه اونوقت دیگه کاری به کارتون نداره)

(تو اونو نمیشناسی حتی اگه هری رو از خودم برونم بازم نه اونو راحت میزاره نه منو باید یه فکر اساسی بکنم)

کمی بعد از این مکالمه دراکو به همراه بلیز،پانسی و پرفسور اسنیپ در دفتر اسنیپ جمع شده بودند و به دنبال راهی بودند تا از این اوضاع خارج شوند


اسنیپ نقشه ای داشت باید کاری می کرد تا هم پسر عشقش، لی لی و هم پسرخوانده اش را از این مخمصه نجات دهد حتی اگر به قیمت جانش بود .

ولدمورت به دنبال جاسوسی در هاگوارتز بود تا بتواند عملکرد دامبلدور را در نظر بگیرد و در یک فرصت مناسب با کشتن او هاگوارتز را به چنگ آورد.

شب موعود فرا رسید؛

جنگل ممنوعه از همیشه ترسناک تر و مخوف تر بود با وجود مخالفت های دراکو برای اینکه پدر خوانده اش خودش را به خطر نیندازد اسنیپ حرفش را به کرسی نشانده بود و قصد داشت نقشه اش را عملی کند،این تنها راه بود

(پرفسور لطفاً این کار رو نکنید اگه بفهمه بهش دروغ گفتید قطعا شما رو میکشه )

(اینو باید اونموقعی به فکرش می بودی که با اون پاتر وارد چنین رابطه ای شدی )

دراکو سرش را پایین انداخت از خشم و خجالت سرخ شد به خاطر او اکنون هم پدر خوانده اش و هم عشقش در در خطری جدی بودند حتی خود او نیز معلوم نبود زنده بماند اگر فقط کمی حواسش را جمع می کرد و ذهنش را به موقع می بست لرد از رابطه او و هری با خبر نمی شد و اکنون قطعا در چنین وضعیتی قرار نداشتند .

شب از نیمه گذشته بود هری این پا و اون پا می کرد تا با خودش کنار آید و با پسرک مو بلوند صحبت کند باید چیزهایی را روشن می کرد .

نقشه غارتگر را برداشت و چوبدستی اش را تکان داد(من قسم میخورم که کار بدی انجام بدم،)

نقشه درخشید و مسیر هایی بر رویش نمایان شد ، هری شوکه خیره به نقشه بود،دراکو و اسنیپ با هم از هاگوارتز خارج شدند تا اینکه دیگر هیچ اثری از آنها در محوطه نبود .

حس نگرانی و کنجکاوی هری را مجبور کرد تا به دنبال آنها برود

شنل نامرئی را برداشت و راهی را که آنها رفته بودند در پیش گرفت


صدای افرادی را از دور می شنید گوش هایش را تیز کرد،وحشت کرد،

صدای ولدمورت بود هری این صدا را بهتر از هر کسی می‌شناخت ولی آن ۲ نفر دیگر....کمی بیشتر دقت کرد ، زبانش خشک شده بود اسنیپ و دراکو.

باید حدث میزد که دراکو با چه هدفی به او نزدیک شده بود خشم در وجودش شعله کشید خون جلوی چشمان جنگلی اش را گرفته بود منطقی فکر نمی کرد دستش را جیب ردایش رساند و حمله کرد ..

(سکتم سمپرا)

ورد را حوالی ولدمورت کرد با حمله ناگهانی هری اتصال دست های ولدمورت و اسنیپ قطع شد ...وای نه...پیمان ناگسستنی قبل از کامل شدن شکسته بود و این فقط یک نتیجه داشت طرفین را چنان ضعیف می کرد که در حالت اغما فرو می‌رفتند و اگر به اندازه کافی قدرت نداشتند روحشان به چند تکه تقسیم می‌شد.

لرد با فریاد به روی زمین پرت شد دراکو که از شدت شوک میخکوب شده بود به خودش آمد و به سمت اسنیپ پرواز کرد هری متوجه ولدمورت شد که نوری را از چوبدستی اش به بالا پرتاب کرد و سپس بیهوش شد .

در کسری از ثانیه مرگ خوار ها جلوی هری ظاهر شده بودند

دراکو گویی متوجه اطراف شد محاصره شده بودند ، بی شک آنها ارتش دارک لرد بودند و این اصلا خوب نبود هری یک تنه به مبارزه پرداخت ولی کافی نبود محض رضای مرلین او که پشت سرش چشم نداشت همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد فریاد بلاتریکس وردی که خوانده شد و سپس جسم سنگینی که رویش افتاد ،

هری با شوک به جسم سرد و خاموش دراکو که بی جان کنارش روی زمین افتاده شد خیری گشت نه چیزی می شنید و نه چیزی میدید در یک آن چوبدستی اش را سمت بلاتریکس گرفت و فریاد زد(آواداکاداورا) در آن لحظه حتی به این فکر نکرد که ممکن است بعد از استفاده از این ورد راهی آزکابان شود .

دیگر اثری از مرگ خواران نبود حتی ولدمورت بیهوش هم دیگر وجود نداشت فقط هری بود و جسم بی جان معشوقش و بدن بیهوش پروفسور اسنیپ

با چوبدستی اش پاترونوسی ایجاد کرد و آن را به هاگوارتز فرستاد ،

سر دراکو را در آغوش فشرد و به اشک هایش اجازه داد جاری شوند

(عوضی...کی بهت اجازه داد بپری جلوی اون لعنتی ...من باید جای تو می‌خوابیدم دراکو .... من ..من بهت شک کردم من لعنتی به عشقت ، به وفاداریت شک کردم دراکو منو ببخش...منو..بخش)

خم شد و بوسه نرمی به روی لب های سرد پسر گذاشت ، از سرمایش لرزید دراکو همیشه گرما بخش او بود وقتی در زیر باران های پاییزه زیر درختان قدم می‌زدند و لپ های هری از سرما گل می انداخت این دراکو بود که اورا با آغوش می کشید و گرمش میکرد ، بوسه هایش همیشه همانند گرمای منتشر شده از شومینه گرم و نرم بودند ولی اکنون جز سرما چیزی وجود نداشت


چشمانش را که باز کرد در بیمارستان هاگوارتز بود و مادام پامفری را غر و لند کنان دید که به دنبال دارویی میگردد .

ناگهان همه چیز را به یاد آورد ، فریاد کشید (دراکو...مادام درا...دراکو کجاست)

مادام که انتظار چنین سوالی را داشت چشمان اشکی اش را پنهان کرد ..باید به دامبلدور خبر می‌داد

هری که از نشنیدن جواب ناراضی بود بار دیگر سوالش را تکرار کرد ولی این بار با تهدید(مادام..اگه تا یک ثانیه دیگه نگی چه بلایی سر دراکو امده این درمانگاه رو رو سر هممون خراب میکنم),

پامفری که از لحن هری جا خورده بود تکانی خورد ، در همان حین دامبلدور با نگاهی آرام وارد شد

(هری..پسرم..چه خبر شده؟)

(پرفسور لطفاً بهم بگید چه بلایی سر دراکو آمده ... پروفسور اسنیپ چی؟اون کجاست)

پرفسور آهی کشید و گفت

(آروم هری آروم پروفسور به حالت اغما رفته و راجب دراکو مطمئن نیستیم چه طلسمی روش اعمال کردن ولی به نظر میاد طلسم ..مرگ باشه),

هری خشک شد...آرزو میکرد همه اتفاقات دیشب فقط یک خواب یا رویا باشد، از همان هایی که همیشه میبیند ...اگر دیشب از کوره در نرفته بود هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد.

دامبلدور عینکش را کمی جا به جا کرد و سپس با لحنی آرام و محکم رو به هری گفت:(هر وقت حالت بهتر شد باید برام توضیح بدی دیشب دقیقا چه اتفاقی برای شما افتاد)

عقب گرد کرد تا از اتاق خارج شود که با صدای پاتر ایستاد

(میخوام ببینمش...دراکو رو ...باید ببینمش ..برای آخرین ..بار)

سرش را پایین انداخت تا اشک هایش معلوم نشود

(باشه پسرم به مادام میگم ببرتت پیشش)


همه ی دانش آموزان به او خیره شده بودند و با یکدیگر صحبت میکردند و با دست هری را نشان میدادند ، هرماینی و رون و خانم ویزلی هری را همراهی میکردند،

هرماینی هر کسی را که سعی میکرد چیزی بگوید با چشم غره ای ترسناک خفه میکرد هرماینی و مالی رو به هری کردند تا چیزی را گوشزد کنند(هری ... نارسیسا و لوسیوس اونجان باید انتظار هر واکنشی رو ازشون داشته باشی ..اونا ..اونا),

هری که دید هرماینی مردد است خودش حرف او را کامل کرد

(منو مقصر مرگ دراکو می‌دونن که درسته پس ... نفسی کشید و ادامه داد...فکر نکنم بخوام جلوی روفتارشون کاری کنم حتی اگه بخوان بکشنم هم با کمال میل راضیم)

هرماینی به چشمان غمگین پسر رو به رویش که با برادر برایش فرقی نداشت زل زد و سپس او را به آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد:

(قوی باش)

هری وارد اتاق شد، جسم بی جان دراکو در حالی که رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید روی تخت دراز شده بود و نارسیسا با گریه موهای ابریشمی اش را نوازش می کرد و گریه می کرد

لوسیوس نگاه پر نفرتی به هری انداخت و بیرون رفت

نارسیسا که متوجه حضور شخص ثالثی شده بود به سمت در برگشت و با هری رو به رو شد...بوسه ای روی موهای دراکو گذاشت و از جا بلند شد .. به سمت هری رفت و روبه روی او ایستاد،

هری سرش را پایین انداخت و چشمانش را بست، منتظر سیلی بود که به صورتش برخورد کند ولی در کمال تعجب با آغوش گرم نارسیسا مواجه شد ، انتظارش را نداشت

نارسیسا با لحنی که غم درش به طور واضحی آشکار بود گفت:

(هری..من تو رو مقصر نمی‌دونم ..میتونی راحت باشی..دراکو واقعا تو رو دوست داشت و منم دلم میخواد به خواسته قلبش احترام بزارم ...همیشه از پسری برام حرف میزد که موهای ابریشمی و چشمای جنگلی داره ...یه جوری با ذوق ازت می‌گفت که دلم میخواست همیشه برام حرف بزنه ..میدونی؟دراکو فقط وقتی از تو. می‌گفت لبخند می زد ، لبخندی که واقعا از ته دلش بود تو باعث شدی که اون به زندگی برگرده و حالا همون زندگی رو فدای خالقش کرد یعنی تو... خودتو مقصر ندون هری تو برام ..مکثی کرد تا بغضش را فرو خورد...مثل دراکویی)

هری که با شنیدن حرف های نارسیسا بغضش سر باز کرده بود به آرامی در آغوش مادرانه او میگریست 

(هری.. نریز تو خودت بزار اشکات از زندان قلبت رها شن),

گفت و هری را از بغلش خارج کرد و با سر به دراکو اشاره کرد

(برو پیشش)

هری با حالی نزار سمت تخت رفت ،دستان دراکو رو در دست گرفت و لحظه ای بعد صدای گریه از ته قلب هری بود که دیوار های سرسرا را می لرزاند.

همه ، حتی کسانی که با هری دشمنی داشتند هم دلشان ذوب شده بود صدای هری چنان سوزناک بود که نه تنها دشمنانش که حتی سنگ را هم نابود میکرد


یک هفته از آن روز می‌گذشت ولی هری همچنان نه لب به غذا می زد و نه حتی از خوابگاه بیرون می رفت و در کلاس ها شرکت می کرد و علارغم نگرانی های رون و هرماینی حتی سعی نمی کرد با آنان حرفی بزند ، اسنیپ همچنان در اغما بود و دامبلدور گفته بود زمان می برد تا بار دیگر به هوش بیاید ، هفته گذشته دراکو خاک سپاری شده بود و به فرمان دامبلدور او را با احترام تا مزارش مشایعت کردند و حتی کسی جویای آن نشد که چه اتفاقی افتاده است هری همه چیز را برای دامبلدور گفته بود و او نیز با گفتن اینکه باید منتظر بمانند تا اسنیپ به هوش بیاید جوابش را داده بود.

هری از نارسیسا خواسته بود تا مدتی وسایل دراکو دست او بماند و نارسیسا نیز این اجازه را به او داده بود .

مثل هر شب شنل نامرئی را برداشت و بی سر و صدا راهی اتاق ضروریات شد جایی که وسایل دراکو را به آنجا انتقال داده بود .

به سراغ لباس هایش رفت یکی را برداشت و جلوی صورتش گرفت ، بغضش ترکید ... کمی که که گذشت لباس را سر جایش گذاشت بلند شد تا برود که چشمش به پاکت کاهی رنگی افتاد که میدرخشید ، چطور تا کنون متوجهش نشده بود ؟

جلو رفت و نامه را برداشت .. چشمانش را مالید تا اثر گریه را پاک کند.. مهر و موم سبز رنگ پاکت را باز کرد و برگه تا شده درونش را خارج کرد .. بفس عمیقی کشید و شروع کرد به خواندن:


(هری عزیزم نمی‌دونم این نامه اصلا به دستت میرسه یا نه ممکنه حتی این نامه وقتی به دستت برسه که من مردم یا .. ازم متنفر شده باشی

نمیتونستم خودمو راضی کنم بهت بگم چون اینطوری بیشتر توی خطر می افتادی پس اینجا بهت میگم اگه بعد از مرگم به دستت برسه که هیچی ولی اگه زنده باشم و ازم متنفر باشی امیدوارم چیزایی که اینجا میخونی باعث بشه نظرت عوض بشه خب دیگه میرم سر اصل مطلب راستش .... یه شب که توی تعطیلات کریسمس دارک لرد به خونه ما آمد مجبورم کرد تا نشان تاریک رو روی دستم بزارم ولی من مقاومت کردم و اون یه کار غیر منتظره انجام داد .. وارد ذهنم شد و تمام اتفاقاتی که بینمون رخ داده بود رو دید .. من واقعا متاسفم هری .. متاسفم که نتونستم جلوش مقاومت کنم ولی خب همین هر جفتمون رو تحت فشار گذاشت در واقع تو رو اهرم فشاری برای من قرار داده بود تا دستوراتشو انجام بدم منو با جونت تهدید کرد و بهم ماموریتی داد که هیچوقت نمی‌تونم حتی بهش فکر کنم می‌دونم شاید بیشتر حتی ازم بدت بیاد ولی اون بهم گفته بود باید دامبلدور رو بکشم به خاطر همین سعی کردم باهات سرد باشم تا خودت ازم فاصله بگیری اینطوری بهتر بود هم تو به خطر نمی افتادی هم اگه این کار رو می کردم دیگه اونقدر از دو طرف ضربه نمی خوردی ولی اسنیپ نقشمو فهمید و نزاشت اون خودش میخواست کاری انجام بده بهم نگفت تا امشب که دارم این نامه رو می‌نویسم و تا دو ساعت دیگه باید انجامش بدیم هر چقدر سعی کردم جلوش رو بگیرم نشد میگه این تنها راهه پس باهاش همکاری میکنم نقشه این بود که اسنیپ بشه جاسوس ولدمورت البته به ظاهر راستش اون میخواد با لرد پیمان نا گسستنی ببنده که به من و تو و دامبلدور آسیبی نرسونه و در ازاش بشه جاسوس لرد توی هاگوارتز و اگه یکی از طرفین این پیمان رو بشکونه می میره پس اینطوری امنیتمون تامین میشه و منم دیگه مجبور نیستم دامبلدور رو بکشم هر چند بعید می‌دونم که به نتیجه برسه ولی خب تنها راهه ... امیدوارم که حالت همیشه خوب باشه حتی اگه من نبودم باید خوشحال باشی تو کسی بودی که به من روح بخشیدی همیشه شاد باش)


هری با شوک به نامه خیره بود کم کم شوک جاشو به عصبانیت داد و قسم خورد تا خودش کار اون عوضی رو تموم کنه با عجله شنل و چوبدستیش رو برداشت و راهی جنگی شد که شاید بازگشتی نداشت

رون با عجله خودشو به دفتر دامبلدور رسوند و تقریبا فریاد زد

(پرفسور هری نیست اون رفته من مطمئنم میخواد یه کاری بکنه خواهش میکنم برش گردونین اون خودشو به کشتن میده )

پرفسور نگاهی آکنده از نگرانی به بیرون انداخت باید فکرش را می کرد هری کله شق تر از این حرفا بود که بیخیال ولدمورت شود و اگر بی گدار به آب میزد خودش را به کشتن می داد حتی اگر ولدمورت به شدت ضعیف شده بود باز هم قدرت بیشتری از هری داشت دیگر معطل نکرد پا تند کرد و خود را به دفتر مگ گوناگال رساند

(مینروا باید سریع تر کاری کنیم هری رفته سراغ تام )

مگ گوناگال با شوک از جا پرید و با صدایی لرزان گفت:

(وای نه پرفسور باید زود تر کاری کنیم),

کمی بعد رون، هرماینی، دامبلدور،مگ گوناگال و عده ی زیادی از پرفسور ها و دانش آموزان راه جنگل ممنوعه را در پیش گرفته بودن آن پسر کله زخمی آخر یک بلایی بر سر خود می آورد .

Report Page