One Last Time
Jade, yeonضربات پشت هم قدم های کفش های کارکنان در سالنِ شرکت اِلاریس ضربات کوتاه نویز داری به گوش میرساند، هیسونگ درحالی که برای جلسه جدیدش آماده میشد ، تحقیقاتش را در پوشه ای کاهی جمع آوری کرد و از اتاقک خارج شد ، هیسونگ مدت ها در حال جمع آوری مدارک برای مهاجرت از طریق کار به کانادا بود ، در تمام مدت در مسابقاتی که برایش امتیاز بود شرکت میکرد ، اما هنوز هم سرمایه کافی رو برای مهاجرت نداشت . هیسونگ درب شیشه ای اتاق جلسه را باز کرد و روی یکی از صندلی ها نشست ، آب معدنی رو به رویش را باز کرد و مقداری از آن نوشید ، پوشه کاهی را روی میز گذاشت و کانال شرایط مهاجرت را برای بار هزارم در روز چک می کرد ، همینطور که آب مینوشید ناگهان نگاهش به پیام جدیدی که در کانال ارسال شده بود افتاد * کانادا تا مدت محدود برای همجنسگراها ویزای رایگان ارائه میدهد همین الان ثبت نام کنید*
هیسونگ شوکه شد ، بلافاصله بدون اینکه حتی پوشه همراهش را بردارد از آنجا خارج شد و به سمت اتاقش رفت .
-این اولین و اخرین فرصتمه، اما چجوری؟
هیسونگ با سرعت همه چیز را رها کرد و به سمت اتاق جه یون حرکت کرد، جه یون یه کارمند ساده بدون مقام در بخش تجارت بود ، یکی از بی حاشیه ترین کارمند های اونجا بود و هیسونگ ارتباط کمی صمیمی و کاری با اون داشت و میدونست تنها انتخاب سالم برای یک رابطه جعلی اونه .
-چه خبر شده ، چرا نفس نفس میزنی
-فکر کنم ، میتونم برم کانادا
-او بلاخره سرمایه حداکثری رو پیدا کردی؟
-نه
-خب پس چجوری
-کانادا به همجنسگراها برای یمدت محدود ویزای رایگان میده
-خب؟
-باید پارتنرم بشی
جه یون که درحال خوردن قهوه بود ناگهان ، شروع به سرفه کرد
-چی میگی هیسونگ خل شدی ، میدونی اگه کسی بفهمه چی میشه ؟ تیتر روزنامه هفته: تنها پسر رئیس شرکت الاریس هم جنسگراست و نسل اونا اینجا به پایان میرسه
-خب قرار نیست کسی بفهمه
-میدونی که اینطوری منم باید بیام کانادا
-خب بیا
-تو واقعا خود خواهی
-من ثبت نام میکنم ، کمکم کن جبرانش میکنم .
جه یون چیزی نگفت ، قهوه اش را روی میز گذاشت سری تکان داد و از اتاق خارج شد .
-----
ساعت یک بامداد بود و جه یون بلاخره بعد از انجام تمام کار هاش از شرکت خارج شد ، هنوز چند نفر درحال انجام اضافه کاری بودند ، با همه خداحافظی کرد و از شرکت خارج شد ، آسمون شب ملایم بود ، نقش ابر های سفید در آسمان سیاه درخشان تر از هر لحظه بود ، جه یون بیشتر از هرچیز برای دیدن این ماه صبر کرده بود ، بلافاصله چشم های درشتش را از ماه گرفت و لبخندی ملایم روی لب هایش نقش بست .
-من هیچوقت نتونستم بهش بگم اما حالا این موقعیت ، شاید برای من هم یک فرصت مناسب باشه ، باید قبولش کنم ؟ به هرحال شاید من به یه سفر پر از آرامش احتیاج داشته باشم و شاید این سفر مناسب من باشه
----------
هیسونگ هنوز منتظر جواب جه یون بیدار نشسته بود ، لباس های نخی اش روی بدنش ریخته شده بود و روی تخت دراز کشیده بود ، همینطور که دست هایش را روی صورتش گذاشته بود با صدای نوتیف ناگهان از جایش بلند شد گوشی رو برداشت و نوتیف از طرف جه یون رو باز کرد.
----------
قبوله انجامش میدم *
----------
هیسونگ نفس راحتی کشید ، گوشی رو خاموش کرد ، به زیر پتو رفت و خوابید .
-------
صبح شده بود ، نور خورشید از لا به لای پرده روی صورت هیسونگ برخورد میکرد ، قلبش آرام بود و مغزش درحال استراحت ، کمی بعد با صدای آلارم گوشی از جایش بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت ، صورتش را شست ، مسواک زد و بعد به سمت کمدش حرکت کرد ، کت و شلوار ساده همیشگی اش را پوشید کمی عطر زد و از خانه خارج شد . جه یون در همین حین به شرکت رسید ، طبق روال وارد اتاقش شد و به بررسی تجارت ها پرداخت.
چند دقیقه بعد هیسونگ به شرکت رسید و بدون اندکی توجه به جلسه و کار هاش به سمت اتاق جه یون رفت.
-----
-میبینم که دوباره اینجایی پسر رئیس
-اينجوری صدام نکن پشیمونم میکنی
-خب چیشده
-خواستم ازت تشکر کنم ، پس برات از این شکلاتا خریدم
-او واقعا؟ ممنون
-به هرحال ، پرواز سه روز دیگست ، همه چیزتو آماده کن و اینکه ما باید ثابت کنیم باهمیم و من بجز اسمت هیچیزتو نمیدونم فردا مرخصی بگیر و بیا خونه ما تا یسری چیزا رو بنویسم
-باشه خب
-من دیگه میرم به کارت برس
-باشه حتما
------
Tomorrow 9:00 AM
- یعنی اسم واقعیت جه یونه ولی جیک صدات میکنن؟
-آره
-خب تقریبا همه چیزو نوشتم فقط اینکه اولین ملاقاتمون کجا بوده
-فقط بنویس شرکت دیگه
-اگه ازمون تک به تک سوال کردن فقط بگو توی شرکت باهم آشنا شدیم و کم کم صمیمی شدیم
-خیلی خب ، اگه دیگه تموم شد میشه برم؟
-کجا بری؟
-خب برم خونه وسایلمو جمع کنم
-بیخیال براش وقت داری
-ولی من میخوام بخوابم
-خب همینجا بخواب
-باشه پس من رو تختت میخوابم
هیسونگ چیزی نگفت از جایش بلند شد و به سمت کمد لباس هایش رفت ، چمدان را بیرون اورد و لباس هایش را داخل آن گذاشت . حس درونی هیسونگ فریادی خاموش از هیجان بود ، حالا دیگر لازم نبود برای هرکاری اجازه بگیرد ، اما او تنها نبود حتی گاهی شاید مجبور به از خود گذشتگی میشد ، چون این فقط زندگی اون نبود .
--------
two days later.
Immigration to Canada``
-احساس نمیکنی دوتا چمدون زیادیه؟
-احساس نمیکنی واسه کسی که برای مهاجرتش به من نیاز داره داری زیادی حرف میزنی؟
-اگه میخوای منتشو سرم بزاری نریم؟
-از دیشبه برام سوال شده اگه ازمون خواستن همو ببوسیم دقیقا باید چه غلطی کنیم؟
-خب انجامش میدیم
-.. هیسونگ فکر کنم حالت خرابه
-خب اگه انجامش ندیم هم شوتمون میکنن کره ، سابقه هردومون هم خراب میشه
-هیچوقت فکر نمیکردم با پسر رئیس لی گی کنم
هیسونگ چیزی نگفت هردو در سالن نشستن و صبر کردند ، کمی بعد هردو وارد هواپیما شدند و صندلی خودشان را پيدا کردند.
------
-من میخوام کنار پنجره بشینم
-جناب شیم میشه اذیت نکنی
-باشه اینجا میشینم ولی اگه بخوام بیرونو نگاه کنم حق نداری چیزی بگی
-خیلی خب فقط بشین
جه یون بلافاصله خم شد ، طوری که کمرش با شکم هیسونگ برخورد کرد .
-داری چیکار میکنی
-گفتم که اگه بخوام بیرونو ببینم حق نداری چیزی بگی
هیسونگ دستانش را دور کمر جه یون حلقه کرد و آرام او را عقب کشید
-فقط بشین سر جات تا برسیم
-------
Five days later
چند روزی از تمام آن ماجراها گذشته بود. هیسونگ کم کم توانسته بود ذهنش را آرام کند؛ دیگر آن آشفتگی همیشگی را نداشت و میتوانست بدون غرق شدن در فکر های گذشته، به اتفاقات اطرافش توجه کند. روزها دوباره شکل عادی خودشان را گرفته بودند؛ صبحهای آرام، گفت و گو های کوتاه و شب هایی که بدون آن اضطراب سنگین به پایان میرسیدند.
جه یون هم در کنار هیسونگ به زندگی اش ادامه میداد. هر دو سعی میکردند اتفاقات گذشته را پشت سر بگذارند و به روزهای معمولی برگردند. شاید هنوز بعضی خاطرات گاهی به ذهنشان برمیگشت، اما این بار دیگر قرار نبود گذشته مسیر زندگیشان را تعیین کند.
------
-هیسونگ زود باش آب جوش داره سر میره
هیسونگ به جه یون نزدیک تر شد و دستانش را دور او پیچید *
-بیا عقب میسوزی
جه یون لبخندی ملایم زد و کمی عقب رفت .
-راستی با پدرت تماس گرفتی ؟ حالش خوبه؟
-نه جدیدا زنگ نزدم ولی انگار که حالش خیلی بده کارای شرکت هم مونده
-هومم
-هیچوقت فکر میکردی انقدر بهم نزدیک بشی؟
-چی؟
جه یون روشو برمیگردونه به سمت هیسونگ ، هیسونگ فقط چند میلی از صورت جه یون فاصله داشت .
- فکر کنم .. نه؟
هیسونگ لبخندی ملایم زد و عقب کشید .
-جه یون بامزه
-اه چرت و پرت نگو دیگه.. راستی میگم میتونم فردا برم خرید ؟
-چرا از من اجازه میگیری
-چون تو منو آوردی اینجا و کارت دست توعه
-تقریبا یادم رفته بود ، باشه کارت رو میزارم رو میز
-ممنونم
جه یون و هیسونگ بعد از خوردن شام هردو به خواب رفتند، فکر میکردند همه چیز طبق خواسته هایشان پیش خواهد رفت ، یک زندگی دو نفره که در آینده منجر به عشق ابدی میشود اما اتفاق ها سر نزده به خانه ها سر میزنند.
-----------
9:00 am
جه یون بعد از بیدار شدن ، دوش آب گرمی گرفت ، لباس هایش را پوشید و کمی عطر زد ، کارت را برداشت و از خانه بیرون رفت ، هیسونگ در همان حین درحال کار در یک شرکت نسبتا کوچک بود که چند روزی آنجا استخدام شده بود ، جه یون به چندین مغازه رفت حتی کمی شیرینی تازه خورد و به خانه برگشت ، حدودا دو ساعت بیرون بود و بعد کمی استراحت کرد ، بعد از آن هم سرگرم تلویزیون و خواب شد ، تا اینکه ساعت ده شب شد ، زمانی بود که همیشه هیسونگ برمیگشت، اما اینبار اینطور نبود ، جه یون موبایلش را برداشت و با هیسونگ تماس گرفت .
.. مشترک مورد نظر پاسخگو نمیباشد لطفا بعدا تماس بگیرید
جه یون کمی نگران شد اما با خودش فکر کرد شاید آنقدر مشغول کار شده که فراموش کرده موبایلش رو چک کنه و بهانه های دیگر ، یک ساعت گذشت، دوساعت گذشت و خبری از هیسونگ نبود اما بعد پیامکی از طرف هیسونگ در یافت کرد .
پدرم فوت شده ، باید برگردم کره ``
جه یون با دیدن پیام شوکه شد اما حتی به چیزی فکر هم نکرد و به خودش جرئت نداد چیزی از دهنش خارج شود که بدون فکر باشد فقط خوابید .
جه یون برای اولین بار بیشتر از همیشه خوابید ساعت دو بعد از ظهر از خواب پاشد و پیام هایش را چک کرد ، موبایلش خالی از نوتیف ها بود ، گوشی اش را کنار گذاشت و چیزی خورد و حتی بدون هیسونگ هم به زندگی اش ادامه میداد اما نه خوشحال نه ناراحت اما این قضیه نمیتوانست همیشگی باشد ، دوروز گذشت تا هیسونگ بلاخره پیامکی برای جه یون ارسال کرد
برگرد کره ، نمیتونم بیام کانادا ``
فقط همین یه جمله نه توضیحی بیشتر نه کمتر .
-------
-فکر نمیکردم اینجوری بشه ، الان باید برم خونه خودم ؟ من حتی دیگه شغل هم ندارم ، بهش پیام بدم؟ من واقعا نمیدونم .
جه یون با بار سنگینی از احساسات به خانه برگشت ، وسایلش را سرجایش قرار داد و با هیسونگ تماس گرفت .
-کجایی
-خونه
-باید بیام ؟
-بابای من باهات ارتباطی نداشته چرا باید بیای؟
-ببخشید؟ من فقط میخواستم لطف کنم و اینهمه به خاطرت برگشتم
-لازم نکرده
.صدای قطع شدن تماس در گوش جه یون پیچید گوشی اش رو خاموش کرد و آن را کنار گذاشت.
---------
A month later
جه یون تنها بود و هیچ خبری از هیسونگ نداشت ، یک روز درحال چرخیدن بین پیج ها بود که ناگهان نگاهش به پیجی افتاد که قبلا با اکانت فیک اون رو فالو داشته ، داخل پیج رفت چندین پست رو رد کرد و بلاخره اونجا هیسونگ رو دید ، مکان روی اون پست نمایش گذاشته شده بود ، جه یون روی مکان زد و آدرس رو برداشت تا به دیدن هیسونگ بره و بابت اون دعوای یهویی معذرت خواهی کنه ، بلافاصله آماده شد ، یکی از شیرینی های مورد علاقه هیسونگ رو بسته بندی کرد و با تاکسی به اونجا رفت ، شوکه شد ، آن خانه بیش از حد بزرگ بود اونم برای کسی که تا دیروز حتی پدرش برای مهاجرت حمایتش نمیکرد ، جه یون از حیاط وارد شد و آرام درب خانه را کوبید ، کمی گذشت و درب خانه باز شد ، خانمی با پیراهن نخی ساده و نگاهی صاف و ملایم به جه یون نگاه کرد .
-هیسونگ ، منتظر کسی بودی؟
-چی؟ نه کی پشت دره
هیسونگ نزدیک شد و بلافاصله با دیدن جه یون مکث کرد .
-اینجا چیکار میکنی
-اومده بودم ازت معذرت خواهی کنم... اما این خانم کیه؟
-به تو ربطی نداره
-من نامزدشم، اما شما کی هستید
جه یون لحظه ای مکث کرد ، تمام بدنش بی حس شد دیگر حتی حرفی از زبانش بیرون نمیآمد، نگاهی خیره به هیسونگ کرد ، شیرینی رو به سینه هیسونگ کوبید .
-منم دوستشم ، فقط خواستم براش شیرینی بیارم
این حرف را زد و از آنجا خارج شد ، چشم هایش قرمز شده بود ، درحالی که از آنجا فاصله میگرفت اشک های ریز آرام از چشم هایش سرازیر میشد ، این دقیقا همان نقطه ای بود که سرزده همه چیز را از بین برد.
تمام آن ماجراهای خاطره انگیز به پایان رسیده بود ، هیسونگ تنها وارث اموال پدرش شده بود و به خاطر حفظ منافع مالی و ابروش مجبور به ازدواج شد و بعد دوسال صاحب فرزند شد و جه یون ؟
هیچکس نمیدونه