One Helluva Ride

One Helluva Ride

مایکل داگلاس


«چه سفر پرماجرایی»


از دامنه‌های ناهموار رشته‌کوه سِرا دِ ترامونتانا به دریای مدیترانه چشم دوخته‌ام. در سال ۱۹۹۰ دل به این مِلک باشکوه باختم و از آن زمان، سی‌وشش سال است که آن را خانهٔ دوم خود می‌دانم. این‌جا به آرامش رسیده‌ام.



مقدمه


ویلای اِستاکا، مایورکا [اسپانیا]

از دامنه‌های ناهموار رشته‌کوه سِرا دِ ترامونتانا به دریای مدیترانه چشم دوخته‌ام. در سال ۱۹۹۰ دل به این مِلک باشکوه باختم و از آن زمان، سی‌وشش سال است که آن را خانهٔ دوم خود می‌دانم. این‌جا به آرامش رسیده‌ام.

اگر نگاهی به زندگی من بیندازید و بگویید: «مایکل، تو واقعاً یک خوش‌شانسِ لعنتی هستی...»

کاملاً درست می‌گویید. من عشق زندگی‌ام را در کاترین زتا- جونز یافتم؛ از خانواده‌ای شگفت‌انگیز و مهربان برخوردار بوده‌ام، با سه فرزند فوق‌العاده، کامرون، دیلن و کاریس، و دو نوه، لوآ و رایدر، و نیز دوستانی وفادار و ارزشمند که دهه‌هاست کنارم هستند، و برخی حتی بسیار بیش از آن. و همچنین یک مسیر حرفه‌ای منحصربه‌فرد را، هم به‌عنوان بازیگر و هم تهیه‌کننده، در بیش از صد فیلم و سریال تلویزیونی طی کرده‌ام.

اما اگر نگاهی به زندگی من بیندازید و بگویید: «چه‌ها که بر تو گذشته است...»

این هم درست است. من یک دوران کودکی از‌هم‌پاشیدهٔ ناشی از طلاق را از سر گذرانده‌ام، ازدواج و طلاقی دشوار را تجربه کرده‌ام، به خاطر اعتیاد به مواد مخدر در مرکز ترک اعتیاد بستری شده‌ام، هفت سال به دیدار پسرم در زندان رفته‌ام، و با سرطان مرحلهٔ چهار نبردی سخت داشته‌ام. تشخیص سرطان، درمان و بهبودی، برای همیشه مرا دگرگون کرد. به ساده‌ترین زبان: شصت‌وشش سال به یک شیوه زندگی کردم و شانزده سال اخیر را به شیوه‌ای دیگر. این کتاب داستان هر دو زندگی من است.

در پایان، سرطان مرا به زانو درنیاورد؛ مرا راست‌قامت‌تر کرد.

نمی‌توانم به زندگی‌ام فکر کنم بی‌آن‌که به فیلم‌هایم فکر کنم. از هشت دهه‌ای که روی این کرهٔ خاکی زیسته‌ام، شش دهه را در فیلم‌سازی گذرانده‌ام؛ فیلم‌ها همواره نقاط عطف زندگی من بوده‌اند و راهی برای سنجش گذر زمان.

لحظه‌ای که چراغ‌ها خاموش می‌شوند و فیلم آغاز می‌شود، جادویی در آن نهفته است. من با تماشای پدر و مادرم بر پرده بزرگ شدم. اولین باری که همسرم، کاترین زتا-جونز، را دیدم، روی پرده بود و بی‌درنگ عاشقش شدم. بخش بزرگی از کودکی‌ام را در پشت‌صحنهٔ فیلم‌ها گذراندم، و فرزندانم نیز همین‌طور. فیلم‌ها فقط شغل من نبودند. آن‌ها کسب‌وکار خانوادگی ماست.

برای بخش بزرگی از عمرم، هیچ مرزی میان زندگی و کار وجود نداشت. امروز از «توازن کار و زندگی» سخن می‌گویند. برای من هرگز توازنی در کار نبود. در واقع، وقتی اکنون به گذشته نگاه می‌کنم، شگفت‌زده می‌شوم که کار و زندگی شخصی‌ام تا چه حد در هم تنیده بود. نمی‌توانم بشمارم چند بار محتوای یک فیلم دقیقاً بازتاب رویدادهای واقعی درون یا پیرامون من بود.

از آن‌جا که فیلم‌ها زندگی و کار من بودند، داستانم را از خلال دوازده فیلم از شناخته‌شده‌ترین آثارم روایت می‌کنم. خاطره‌نامه‌ای غیرمتعارف برای یک زندگی غیرمتعارف.

بخش قابل‌توجهی از دوران کاری‌ام را صرف بازی در نقش مرد امروزی آمریکایی و پرنقص کردم. از این صفحات خواهید دید که این کار برایم چندان دشوار نبود.

آن جملهٔ مشهور که «فقط کسی هرگز اشتباه نمی‌کند که هیچ کاری نمی‌کند»، راهنمای زندگی من بوده است. بنابراین در کنار دستاوردها، دربارهٔ اشتباهاتی که در این مسیر مرتکب شده‌ام نیز خواهید خواند.

بخش زیادی از داستان من دربارهٔ یافتن راه خودم در دنیاست، در حالی که بار میراث پدر افسانه‌ای‌ام را به دوش می‌کشیدم. چگونه می‌توانست جز این باشد؟ هرچه نباشد، من پسر اسپارتاکوس هستم.

اما مهم‌تر از همه برای من، این کتاب دربارهٔ خانواده است، با تأکیدی ویژه بر رابطهٔ پیچیده پدران و پسران. دربارهٔ درس‌های مثبتی که می‌توان از نسلی به نسل دیگر منتقل کرد، یا چرخه‌های ویرانگری که تنها می‌توان امید داشت آن‌ها را بشکنیم.

این کتاب همچنین دربارهٔ این است که ساختن فیلم‌هایی مانند پرواز بر فراز آشیانهٔ فاخته، عاشقانه با سنگ،[1] وال استریت، ترافیک یا سرطان و شمعدان[2] واقعاً چه چیزی لازم دارد و چه بهایی دارد. این عنوان‌ها را می‌شناسید و آن فیلم‌ها را دیده‌اید، اما داستان کامل پشت آن‌ها را نمی‌دانید: تجربهٔ ناممکن، اندوهناک و پرهیجانِ ساختن‌شان. این کتاب یک بلیط ورود به پشت‌صحنهٔ شصت سال فیلم‌سازی است.

بیش از نیم قرن است که امتیاز آن را داشته‌ام فیلم بسازم، چه به‌عنوان تهیه‌کننده یا بازیگر و گاهی هم هر دو. بازیگری برای آن بخش از وجود شماست که هرگز بزرگ نشده است. باید آن معصومیت کودکانه را حفظ کنید تا بتوانید وانمود کنید و بازی کنید، و این همان هدیه‌ای بود که به من اجازه داد نقش یک کارآگاه، یک مزدور ماجراجو، یک پزشک، یک سوداگر بی‌رحم وال استریت، یک شوهر قاتل، و حتی رئیس‌جمهور ایالات متحده را بازی کنم.

تهیه‌کنندگی، در مقابل، کاری بزرگسالانه است. با کسب‌وکار و پول سروکار دارید. بر گروهی از متخصصان نظارت می‌کنید. از همه مهم‌تر، حل مسئله است، آن هم برخلاف همهٔ پیش‌بینی‌ها، و هر روز می‌تواند مثل یک «ماموریت غیرممکن» واقعی باشد.

بازیگری و تهیه‌کنندگی افتخارات بسیاری برایم به ارمغان آورده‌اند. اما مهم‌تر از هر یک از این عنوان‌ها، این واقعیت ساده است که عاشق سرگرم کردن شما هستم. عاشق هیجان‌زده کردن‌تان (عاشقانه با سنگ، گوهر نیل، غریزهٔ اصلی، باران سیاه)، ترساندن‌تان (جذابیت مرگبار، بازی، قتل کامل)، خندان‌تان (جنگ رُزها، پسران شگفت‌انگیز)، به تفکر واداشتن‌تان (سندروم چین، وال استریت، ترافیک)، الهام بخشیدن‌تان (رئیس‌جمهور آمریکایی)، و به گریه انداختن‌تان (پرواز بر فراز آشیانهٔ فاخته).

زندگی آشفته است و بنابراین بخش‌هایی از این کتاب نیز چنین است. بسیاری از آنچه که در ادامه می‌خوانید، تاکنون هرگز علنی بازگو نکرده‌ام. روابطی صمیمانه برای نخستین بار در این‌جا فاش می‌شود. با هر یک از زنانی که در این روابط نقش داشتند تماس گرفتم و برای بازگویی داستان‌مان از آن‌ها اجازه گرفتم.

چند بار بوده که ناچار شده‌ام واقعاً به زندگی‌ام نگاه کنم:

وقتی به مرکز ترک اعتیاد رفتم.

وقتی طلاق گرفتم.

وقتی پسرم به زندان فدرال رفت.

وقتی سرطان گرفتم.

و وقتی نشستم تا این کتاب را بنویسم.

در حالی که این کتاب را در دست دارید، من هشتادودو ساله‌ام. لحظات شگفت‌انگیز بسیاری برای مرور دارم. زندگی یک ماجراجویی است، یا دست‌کم قرار است چنین باشد. امروز زندگی‌ام را یک ماجراجویی‌ هشت‌دهه‌ای می‌بینم.

این کتاب داستان من است، اما درباره‌ٔ همهٔ آدم‌های شگفت‌انگیز نیز هست: همسرم، فرزندانم، خانواده، دوستان و همکارانم، و هر آنچه به زندگی و کارم رنگ بخشیدند. این کتاب دربارهٔ کسی است که شدم و انتخاب‌هایی که در این مسیر کردم.

بخش بزرگی از زندگی‌ام را در معرض دید عموم گذرانده‌ام، اما انسانی بسیار تودار هستم. شهرت می‌تواند حقیقت را تیره و تار کند. اکنون وقت آن است که سرانجام همه‌چیز را دوباره در کانون توجه بیاورم.


مایکل داگلاس/ ژوئیهٔ ۲۰۲۶


۱. در ایران بیشتر با نام «در جستجوی الماس» شناخته می‌شود.

۲. به سرطان و کاندلابرا نیز معروف است.




Report Page