Once upon a time...
𝖳𝗌𝗎𝗄𝗎𝗒𝗈
با ابروهایی که تو هم گره خورده بودن و چشمهایی که فقط خشم و سردی داخلشون موج میزد، جلو ایستاده بود و با سلاحی که تو دستش فشار میداد، سعی داشت از افرادی که پشتش قایم شده بودن دفاع کنه.
اصلاً براش آسون نبود از دوستایی که پشتش رو خالی کردن دفاع کنه، ولی آدمی نبود که اینطوری ولشون کنه تا زیر دست و پای یه سری آشغال جون بدن.
به خاطر مهارت بالایی که داشت، طی یه مبارزه نسبتاً طولانی تونست همشون رو از پا در بیاره ولی در هر صورت آسیب دیده بود و جونی تو بدنش نمونده بود؛ با این وجود با تکیه به اسلحش از جاش بلند شد، بدون اینکه به پشت سرش و کسایی که جا میذاشتشون نگاهی بندازه، از اونجا دور شد و با خستگی و زخمهای تازهای که روی بدنش بودن به آرومی و تنها سمت خونه قدم برداشت.
کسایی که ازشون دفاع کرده بود از حس شرمندگی زیادشون نمیتونستن سر بلند کنن چه برسه به اینکه دنبالش برن ولی همین که مجبور نبود باهاشون صحبت کنه خیلی براش راضی کننده تر بود.
حینی که به راهش ادامه میداد، بعد از اون شب سخت، فقط یه چیز باعث میشد لبخند بزنه،
اونم سنگ آبی رنگ درخشانی بود که تو دستش داشت.