Once for the first time
Karmen.𓍼ִֶָ ˙. ⋆ ֶָ֢
با اضطراب روی تخت نشست و بلاخره تصمیم گرفت جواب پیامی که سه روز ازش فرار میکرد رو بده
“ممنون که یادت بود و بهم تبریک گفتی هیونگ”
به پیام عجیب نگاه کرد
عجیب نه،شاید صرفا جوابی نداشت که بده
“-برای دانشگاه ثبت نام کردی؟”
آب دهنش رو با اوقات تلخی قورت داد
“آره”
زود گوشی رو خاموش کرد و جوری کنار گذاشت که انگار همون لحظه قرار بود جواب پس بده
دروغ گفته بود،اون اصلا قرار نبود توی دانشگاه شهرش ثبت نام کنه
نمیدونست چرا
نگاه های خسته ای به چمدون آمادش انداخت و کم کم به خواب رفت
…
بومگیو حالا به عنوان پسری که دبیرستان رو تموم کرده بود از این که باید توی فضای جدیدی مثل دانشگاه روبه رو میشد وحشت داشت
وحشت؟شاید هیجان نمیتونست اسم خاصی برای حسش بزاره
…
دقایق زیادی از رسیدنش به سئول میگذشت
فضای اطرافش احاطش کرده بود هم زیبا بود هم نا آشنا میتونست ساعت ها کوچه پس کوچه های سئول رو بگرده خوراکی بخره و برای خودش بگرده
بومگیو به عنوان فردی آرام و درونگرا سرعت حرکت سئول رو میتونست درک کنه
نفسش رو با اضطراب بیرون داد«یعنی میتونم کنار بیام؟..»
تنها توی پیاده رو با چمدونش به صفحه نورانی گوشیش خیره شده بود
آدرس خونه ای که عادت داشت بهش کادو های متنوع بفرسته و حتی آرزوی رفتنش رو داشت
ناشیانه سوار مترو شد و مضطرب نگاهش رو دوخته بود به مسیر
به تهیون قول داده بود ناخناشو زخم نکنه اما مدتی که استرس میگرفت اختیارشو از دست میداد
تا اینکه بعد از حس کردن خون دست برداشت
با دستمال اون رو خشک میکرد و مدام صورتشو کج میکرد«آخه چرا میکنی..»
بلاخره به مقصد رسید و سعی کرد سریعا مثل گربه ای که چیزی از مغازه دزدیده فرار کنه
چمدونش زیاد سنگین نبود
با کنجکاوی اطراف رو نگاه میکرد و گم میشد
گاها از بقیه میپرسید که باید از کدوم سمت بره
بعد کلی تلاش تونست در خونه ای که دنبالش بود رو پیدا کنه
با تردید و استرس شدید زنگ در رو زد و با کنجکاوی نگاه میکرد تا اینکه با تقه در باز شد
مشخص بود خونه حیاط داره پس باید کسی میومد تا درو باز کنه
با دیدن شخصی که مثل تهیون بود جا خورد مطمئن بود تهیون نیست چون اون زیادی قد کوتاه و ریز هیکل بود
با شنیدن جمله”شما؟” مطمئن تر شد
دهن باز کرد«من بومگیو ام دوست تهیون»
پسر چند بار پلک زد«بزار صداش بزنم»
«ب..باشه»
رفت اما میتونست صداشو بشنوه که داشت با کسی حرف میزد وبلافاصله صدای پایی شنید بلاخره
با قرار گرفتن تهیون رو به روش حس کرد خون توی رگاش یخ زده«..»
اون هم با تعجب نگاش میکرد
نمیدونست باید چه حسی داشته باشه اون واقعا زیبا بود چشمای درشتش حتی توی تاریکی کوچه هم برق میزد
میتونست نرمی موهای پر کلاغیشم حس کنه
ازینکه بی خبر اونجا بود شرم میکرد «م..منو ببخ_»
با کشیده شدنش توی بغل تهیون حرفش متوقف شد
با ذوق شروع کرد به حرف زدن«تو اینجا چیکار میکنی؟….چقدر خوشحالم میبینمت..واقعا خودتی؟»
تهیون طوری سر تا پای بومگیو رو نگاه میکرد که انگار اثر هنریه البته که بود اون بومگیو رو میپرستید اما نه خودش از این موضوع خبر داشت نه بومگیو
ثانیه ای بعد تهیون به آرومی از آغوش گرمش کنار اومد و اطراف رو نگاه کرد«زود بیا تو هوا سرده»
بومگیو سر تکون داد چمدونش رو برداشت و پشت سر تهیون به داخل خونه راه افتاد
فضای آروم و کلاسیک و طقریبا جمع و جوری داشت ظاهرا کسی جز خودشون تو خونه نبود
تهیون چمدون رو از دست بومگیو گرفت و با همون لبخند دندون نما اتاقشو نشون داد
«برو اونجا من میارم چمدونتو»
بومگیو با خجالت و لبخند سر تکون داد و رفت توی اتاق
با نگاه دقیقی که توی اتاق میگذروند متوجه شد تهیون عاشق چیزای سادست
همه چیزش چوبی و پرده هاش حریر سفیدی بودن که با باد ملایم هم توی هوا میرقصیدن
با لبخند نا محسوسی به کاوش پرداخت تا اینکه متوجه صدایی شد
«خب خوش اومدی!بشین»
تهیون مثل یه ستاره معلق روی تخت پرید و نشست و با اشتیاق خاصی به تماشای پسر رو به روش شد
بومگیو با خجالت لبخند زد«عام..چشم»
نشست کنار تهیون،تقریبا نزدیک.
خجالت زیادی درونش حس میکرد«متاسفم که بی خبر اومدم اینجا»
تهیون سر تکون داد صدای آرامشبخشی داشت ساده و بی آرایش«منتظرت بودم یه جورایی»
بومگیو متعجب شد «منتظر بودی؟»
«اوهوم»
سکوت شد
همدیگه رو با نگاه های کوتاه میبوسیدن
بومگیو این بوسه ها رو دوست داشت
اما خیلی زود متوقف شد«میتونم از حمومتون استفاده کنم؟»
بازم با خجالت پرسید
«اوهوم آره ازون طرف برو»
«..و یه صابون»
«او صبر کن بیارم تدی»
بلند شد و بومگیو رو با بهت تنها گذاشت فکرشو نمیکرد از نزدیک هم اینطور صدا زده بشه
لباس و حوله برداشت و منتظر تهیون موند
«بفرمااا»
خندید و صابون رو از دستش قاپید
«برو حموم اومدنی بخورمت»
بومگیو بی دلیل قهقهه زد و باعثخنده تهیون هم شد
لبخندش..دندونای سفید و مرتبش..صدای خنده هاش..چطور میتونست دست بیخیالش بشه؟
لبخند زد و سریعا خودش رو توی حموم جا داد
…
در حموم رو با خستگی باز کرد
همه جا سوت و کور بود
موهای خیسش روی صورتش ریخته بودن نیم ساعتی از حموم بودنش میگذشت و شونه هاشو خیس کرده بودن
توی اتاق تهیون پرید و رفت جلوی آیینه
با لباس خیس و صورتش درگیر بود تا اینکه متوجه ورود کسی شد
با دیدن تهیون که با تعجب رو به روش خشک زده بود ساکت تر شد
«چیزی شده؟..»
تهیون چند بار پلک زد انگار که از برزخ برگشته باشه
قدمی سمت بومگیو برداشت و “نه”کوتاهی گفت
اینطوری نزدیکش نبود میتونست نفسش رو روی پوستش حس کنه
با خجالت و سکوت نگاش میکرد
تهیون نمیتونست چنین فرصتی رو از دست بده
دست گرم و نرمش رو روی صورت خیس براق بومگیو کشید بی مقدمه گونهشو بوسه عمیقی زد
بومگیو غرق در سکوت عجیبی شده بود
تپش قلب نگرفته بود ،چطوری چنین آرامشی بهش تزریق شده بود؟
فقط تونست لبخند بزنه
چند بار پلک زد تا حواسش پرت شه
«عافیت»تهیون به آرومی گفت
«ممنون»
خیلی کوتاه بهم خیره شدن و سعی میکردن نوک حرفی رو بیرون بکشن ،شاید چیزی بتونن بگن تا جو رو تغییر بدن
تا اینکه صدایی از تمرکزشون بیرونشون کرد
«بیاین شام حاضره»
ساعت ۲شب بود و بومگیو بعد کلی کار اصلا احساس خستگی توی وجودش نمیکرد
متوجه شده بود خانواده تهیون جدا ازشون زندگی میکنن و تهیونگ و تهیون باهم توی چنین خونه ساده ای هستن
حالا بعد از شام روی زمین با تهیونگ نشسته بودن با خنده و آرامش چیزای رندوم تعریف میکردن و میخندیدن
اما با سوال تهیونگ لبخند بومگیو کمرنگ شد«راستی تو مگه مدرست تموم نشده؟دانشگاه ثبت نام نکردی؟»
«عام..نه هنوز راستش نیاز دارم یکم به ذهنم استراحت بدم همه چیز یهویی اتفاق افتاد و هنوز نمیدونم باید چیکار کنم»
تهیونگ بی مقدمه پیشنهاد داد«میتونی بمونی پیش ما!و تو دانشگاه سئول ثبت نام کنی»
بومگیو با تردید به تهیون نگاهی انداخت ذاتا انگیزه بومگیو از اومدن به سئول فقط خود این شخص بود
سرش رو تکون داد«نه دوست ندارم مزاحمتون بشم»
تهیونگ سر خم کرد ،نمیخواست بحث رو به راحتی تموم کنه«تو خیلی زرنگی چطوری اینهمه انتخاب داری و دست رو دست گذاشتی؟»
«دوره مدرسه ام با آدمای اشتباه گذشت..ولی در هر صورت تصمیم گرفتم سال آخرو تلاش کنم همین»
تهیونگ سریعا حدس زد«منظورت از آدمای اشتباه اکسته؟»
بومگیو گونه هاش سرخ شد..
کمی سمت تهیون خم شد و با حالت معذبی پرسید«داداشت که هموفوب نیست؟»
تهیون با چشمای درشتی به بومگیو چشم دوخت و دنبال سریع ترین روش برای نه گفتن بود
تهیونگ دوباره و دوباره وسط حرف پرید«نکنه شماها باهمین؟تهیون اکست بوده؟»
تهیون و بومگیو مثل برق زده ها از جا پریدن و با تمام قوا رد کردن نگاهشونو از هم دزدیدن و مدام بین جمله هاشون نه میگفتن
تهیونگ با ترس و خنده سر تکون داد«باشه باشه..»
بلند شد یهویی به بهونه خواب شب بخیر گفت و رفت
دوباره فضای اتاق پر از سکوت شد
تهیون آدم پرحرفی نبود
با غصه عجیبی با گوشه چشم تماشاش میکرد
انگار که داره فرصتی رو از دست میده
اونا هیچ وقت اونقدرا صمیمی نبودن اما بومگیو دورادور اون رو دوست داشت
خسته کننده بود
گاها با خودش دعوا میکرد
گاهی پشیمون میشد
اما حالا که کنار تهیونه این احساسات اصلا کمرنگ نشده بودن
ساکت بلند شد و به محض بلند شدن روی تخت پرت شد«ه..هی چرا هولم میدی؟..»
تهیون خندید و با پتویی که دستش داشت روی بومگیو پرید«گرفتمت کوچولووو دیگه نمیتونی فرار کنی»
بومگیو با تعجب و خجالت خندید
تهیون زیر پتو قایمش کرد و شروع به قلقلک دادن پسر کوچیکش کرد
بلند بلند میخندیدن و بومگیو برای ذره ای نفس تقلا میکرد«که نمیخوای بمونی سئول ها؟که نمیخوای؟»
بومگیو به زور ببخشیدی گفت«م..میمونم وای ولم کن»
بعد از کمی خنده و تلاش کنارش قرار گرفت و آروم دراز کشید
بی مقدمه گفت«میدونی..من و تو واقعا زیاد حرف نمیزدیم»
بومگیو سر تکون داد
«اما من بهترین خاطراتو با تو داشتم و دارم»
قلب بومگیو با شنیدن این حرفا گرم میشد
تهیون خیزی برداشت و به آروم اون رو به آغوشش کشید
«تو مال من نبودی اما وقتشه که مال خودم بشی»
خم شد و به نرمی لبای پسرکشو بوسید
بومگیو با تعجب و حس وصف نشدنی ای که درونش پیچید نفسش رو بیرون داد
با چشمایی که کاملا باز شده بودن نگاش کرد
«ب..بله؟»
«مال من باش هوم؟»
دوباره بوسیدش
«مال تو؟»
«اوهوم کنار من مال من»
بومگیو نمیدونست،ایده ای نداشت باید چی بگه پس فقط دست به کار شد و با لبخند سر تکون داد و این بار محکم تر تهیونی که حالا میتونست با عشق کنارش باشه رو بغل کرد
«میخوام مال خودت بمونم تهیون»
و این بار بومگیو بود که به آرزوی چندین سالهاش رسید و پسر موردعلاقهاش رو بوسید
.. :)