On the sofa (destiel)
hi its Lance---
دین از در اومد تو، کستیل پشت سرش. شام با شکارچیهای دیگه بود. یه دختر — باهوش، خوشبرخورد، زیاد خندیده بود به حرفهای دین.
کستیل چیزی نگفته بود. اصلاً. نه توی راه، نه توی ماشین، نه وقتی در رو باز کردن.
ولی دین میشناختش. اون سکوت، سکوت عادی نبود.
«کَس؟»
«بله؟»
دین کاپشنش رو انداخت رو مبل. «از وقتی سوار ماشین شدی، دو کلمه حرف نزدی.»
کستیل پشتش به دین بود، مشغول درآوردن کت. «چیزی نیست.»
«دروغ. تو وقتی چیزی هست، دقیقاً همینطوری میگی "چیزی نیست".»
کستیل برگشت. نگاهش آروم بود، ولی توی چشمهاش یه طوفان خاموش بود.
«اون دختر. اسمش لورن بود؟»
دین یه ابرو بالا انداخت. «آره. خب؟»
«هیچی. فقط... خیلی بهت نزدیک بود.»
دین یه لحظه ساکت شد. بعد یه پوزخند زد. «صبر کن. تو... تو حسودی میکنی؟»
کستیل بدون اینکه پلک بزنه گفت: «من فرشتهام. حسادت احساسات انسانیه.»
«کَس.»
«...شاید یهکم.»
دین نزدیک شد. «یهکم؟»
«دین، تو توی اون اتاق بهش میخندیدی. اونجوری که فقط من دیدم. و من...» کستیل مکث کرد. «من نمیخواستم ببینم.»
دین دستش رو گذاشت روی شونهی کستیل. «هی. نگاهم کن.»
کستیل نگاه کرد.
«اون فقط یه شکارچی بود که کمک میخواست. تموم. تو چرا فکر میکنی من...»
«چون تو دین وینچستری. و من هزاران ساله که یاد گرفتم آدمها میان و میرن. ولی تو... تو فرق داری. برای همین میترسم.»
دین ساکت شد. بعد دستش رو آورد پشت گردن کستیل، پیشونیش رو چسبوند به پیشونی کستیل.
«کَس. تو احمقترین فرشتهای هستی که میشناسم.»
«این تعریف بود؟»
«آره. چون اگه یه ثانیه فکر کنی من یکی دیگه رو به تو ترجیح میدم، پس هیچی از من نمیدونی.»
کستیل آروم نفس کشید.
«پس بهم ثابت کن.»
دین عقب کشید، نگاهش کرد. «چطور؟»
کستیل آروم گفت: «فقط... بگو. یه بار. بدون شوخی، بدون اینکه بعدش پشیمون شی.»
دین یه نفس عمیق کشید. دستهاش رو گذاشت دو طرف صورت کستیل.
«من مال توام، کَس. از خیلی وقت پیش. و لعنتی، هیچوقت هیچکس دیگهای نمیتونه جای تو رو بگیره.»
سکوت.
دین حتی نفهمید چطور لب های گرم کستیل روی لب هاش قرار گرفت و بوسه دلتنگشون اغاز شد.
البته اونا همین دیشب تو حلق همدیگه بودن و دین مجبور شده بود با تمام زور بازوش جلوی دهن کستیل رو بگیره که صدای ناله هاش سم رو که اتاق کناری خوابیده بود رو بیدار نکنه.
اما امشب سم ترجیح داده بود بعد از التماس های دین به سینه اون دختر زیبای مو مشکی که زیادی بهش نخ میداد دست رد نزنه
« کَس من یه ایده خیلی خیلی بد دارم!»
دین بین بوسه گفت و کمی عقب کشید و بوسه داغ رو شکست و با فشار کمی به سینه کستیل اون رو به نرمی روی مبل گوشه اونجا پرت کرد
کستیل درحالی که با نگاهی کمی گنگ به دین خیره شده بود ابرویی بالا انداخت. « دین؟ »
دین پوزخند مشهور محسور کنندهاش رو به کس زد و لبه تیشرت سیاهش رو گرفت و با یه حرکت اون رو دراورد
« من همیشه دوست داشتم سکس روی این کاناپه رو توی لیستمون داشته باشیم. »
با حرف دین چشمان کستیل گشاد شد و هنوز براش تعجب اور بود که دین چطور میتونه انقدر راحت راجبش حرف بزنه.
« دین من این شجاعتت رو تحسین میکنم٫ اما هرلحظه سم یا بابی و چندتا ریش سفید دیگه میتونن وارد خونه بشن! »
دین لحظه ایی ایستاد انگار حرف کستیل رو بالا پایین میکرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت و سمت کستیل خم شد و دو دستانش را دوطرف سر کستیل تکیه گاهش قرار داد
« پس بهتره که سم یکم بیشتر با اون دختره بهش خوش بگذره! اسمش چی بود؟٫ روبی؟ »
دین دکمه های پیرهن کرمی کستیل رو با ظرافت باز کرد و به طرز شگفت انگیزی کستیل با نگرانی درونی اش سعی نکرد جلوش رو بگیره.
وقتی پیرهنش از سرشانه هایش پایین رفت و پایین مبل مچاله افتاد دین با دیدن بدن سفید کستیل چشمان سبزش با نیت عمیق تری تیره شد.
با لمس لب های داغ دین روی گردن کستیل برای ثانیه ایی نفس کستیل قطع شد و قفسه سینه اش سفت شد.
« میبینی کَس؟! اونی که الان من رو مست خودش کرده تویی نه اون دخترای احمق بیرون… »
دین بوسه دیگه ایی به سیب گلوی کستیل نشاند و نفس های کستیل را نامنظم تر کرد.
کستیل حسود نبود٫ بود؟ اون فقط دوست داشت دین برای او بخندد٫ برای او چشمان سبزش را تنگ کند یا حتی غر بزند.
او خدایا او عاشق وقتایی بود که دین خشمگین میشد و پشت سرهم غر میزد و کستیل با یک بوسه عمیق او را ساکت میکرد.
با حس انگشتان دین که با کمربندش بازی میکرد کستیل از ذهنش بیرون کشیده شد و به دین نگاه کرد که حالا انقدر بوسه هایش روی تن کستیل پایین رفته بود که بوسه بعدی روی زیر نافش زده شد.
« از این زاویه خیلی خوشگلی. »
کستیل ارام زمزمه کرد که چطور موهای بور فندوقی دین روی پیشانی اش پخش شده بود.
دین جوابی نداد و زیپ کستیل را باز کرد٫ نمیخواست نشان دهد ابن تعریف های یهویی کستیل چقدر دیوانه اش میکند و باعث میشود سینه اش گرم شود.
کستیل از قبل بخاطر بوسه های هدفمندانه دین سخت شده بود و این حتی از روی شلوار پارچه ایی او مشخص بود و باعث شد دین با افتخار ابرویی بالا بندازد.
زیپ کستیل را باز کرد و با دیدن باکسر سفید با طرح یک جوجه زرد کارتونی لبش را گزید تا نخندد.
خدایا کستیل واقعا خاص بود.
شاید برای همین عاشقش شده بود؟
دین نمیخواست اعتراف کند اما نصف دلیلی که با ان دختر کمی گرم گرفته بود قلقلک دادن حس مالکیت کستیل بود تا واکنشش را ببیند و بعد از این واکنش زیبا و خواستنی اش؟ حتی بیشتر برایش تشنه بود
باکسر کستیل رو اراوم پایین کشید و با دیدن عضو سفت کستیل بدون اجازه یا حتی منتظر ماندن برای ری اکشنی از طرف او لب هایش را از هم باز کرد.
کستیل با حس دهان داغ دین که در یک لحظه دور عضوش پیچید به لبه مبل چنگ زد. « دین! »
با لرزش خفیف صدای کستیل دین با رضایت دیک دوست پسرش را در دهانش جا داد و باید اعتراف میکرد کستیل خیلی بزرگ بود.
با حرکات ارام سرش عقب و جلو کرد و لب هایش را دور عضو خیس شده اش تنگ تر کرد.
کستیل با ناامیدی به ان حس خوب و طاقت فرسا خودش را باخت و حتی دیگر برایش مهم نبود کی قراره از در وارد خونه بشه.
دست هایش را داخل موهای فندقی دین برد و موهای تازه کوتاه شده اش را بین انگشتانش پیچید و بر حسب عادت سر دین را به پایین فشار داد و با حس ته گلوی دین اهی از لذت کشید.
دین با برخورد کلاهک عضو کستیل به گلویش کمی تکان خورد اما عاشق وقت هایی بود که کستیل بیشتر او را به جلو هول میداد.
کستیل به کمرش کمی حرکت داد و کمی در دهان دین خودش را به نرمی کوبید.
داغی زیبا دین و ان چشمان تشنه و هورنی دین داشت دیوونه اش میکرد.
امشب دین حسادت او را قلقلک داده بود و کستیل کاملا متوجه این موضوع بود.
« امشب…کاملا…من…تاپم…دین. »
صدای کستیل کمی خشدار و بم تر از حالت عادی بنظر میرسید وبت هر کلمه ارام کمرش را حرکت میداد و دین حتی نمیتوانست از خودش دفاع کند.
با مایع داغی که دین در دهانش حس کرد چشمان زمردی اش را بست و بدون لحظه ایی فکر کردن ان را قورت داد.
او عاشق مزه کستیل بود.
و با رها شدن چنگ کستیل در موهایش سرش را بالا اورد و پایین تنه خودش از نیاز درد میکرد
« ولی کَس… »
کستیل ارنج هایش را تکیه گاهش قرار داد و به هره دین خیره شد.
ان لب های پف کرده و چشمان سبز تیره براق و گونه های کمی پف کرده.
لنتی.
دین هروقت بحث باتم بودن او وسط میامد کامل خودش رو میباخت چون میدانست کستیل چقدر در ان بهتر است اما غرور مضخرفش میگفت هربار تلاشش را بکند تا داستان را برعکس کند.
اما چشمان کستیل امشب مانند یک گرگ گرسنه بهش خیره بودند و دین ان اعتماد بنفس اولیه اش را برای سکس روی کاناپه کمی باخت
« بیخیال دین. تو دوستش داری وقتی با دیکم پرت میکنم »
Writing by -Lance
More: t.me/impalalovers