Omitted section

Omitted section


تمام شب نگاهش به سقف اتاق زیر شیرونی خیره مونده بود و هر چند دقیقه یک‌بار صفحه‌ی خاموش گوشی‌اش رو روشن می‌کرد؛ شاید پیامی، شاید چیزی عوض شده باشه، شاید رفتنش فقط یک کابوس طولانی بود باشه.

اما هیچ‌چیز تغییر نمی کرد؛ فقط همان آخرین پیام و جمله‌ای که نمی تونست باورش کنه: " دوست دارم؛ اما می‌رم "

جیسونگ بی‌صدا کنارش دراز کشید؛ سوالی نپرسید. می‌دونست بعضی غم‌ها رو نمی‌شد با جمله " همه چی بهتر میشه"  آروم کرد.

دستش رو گرفت؛ چند لحظه گذشت تا بالاخره صدای خفه‌ای از بین لب های مینهو اومد:

- من هنوز دوستش دارم… فکر می‌کردم اون واقعیه؛ تلاش هاش واقعی باشن ولی چرا آدم ها دست از ناامید کردن من بر نمیدارن؟ چندبار دیگه باید احساساتم رو خفه کنم تا...

و این بار اشک‌هاش بی اراده سرازیر شدن؛ ادامه جمله‌اش رو خورد و هق هق ریزی از ته گلوش میومد. برای جیسونگی که عادت نداشت، دردناک ترین تصویر صورت غرق از اشک پسری بود که برق چشم‌هاش رو می پرستید.

  دست های سردش رو محکم‌تر بین دست خودش گرفت و بوسه آرومی به پشت دستش زد.

- چرا رفت، چرا بدون هیچ توضیحی منو رها کرد؟

جیسونگ جوابی برای این سوال نداشت. گیج شده بود و باورش برای اون هم سخت بود.


دستش رو به موهاش کشید و زیر لب گفت:

- نمی‌دونم چرا رفت… ولی می‌دونم من نمی‌رم.


امشب نه. فردا هم نه. هرچقدر طول بکشه من نمی‌رم...

مینهوی روی تخت دونفره شون چرخید تا صورتش روبرویِ صورت جیسونگ باشه.


کمی جلوتر رفت و به آغوشی پناه برد که قرار نبود جای عشقِ از دست‌رفته‌اش رو بگیره؛ فقط یادآور کسی بود که هنوز انتخابش؛ ماندن بود...

جیسونگ تا زمانی که نفس های بریده مینهو آروم بشن، کمرشو نوازش داد. دونه های مروارید یکی از پس از دیگری بالش زیر سرشون رو نم دار می‌کرد. به فاصله دوسال عزیزترین آدم زندگیش باز هم آسیب دید. نسبت به خودش احساس تنفر داشت که هیچ بارش نتونست جلوی زخمی که روحش رو خراشیده بود، بگیره...

نفس های گرم مینهو پوست گردنش رو میسوزوند. پسرکش تب داشت و بدنش هم داشت واکنش نشون می‌داد؛


صدای قطرات بارون روی سقف اتاق هر لحظه بیشتر می‌شد انگار که آسمون هم دلش برای ستاره اش، خون بود.


- کاش همه خوشحالی های دنیا برای تو بود...

- چی...؟

جیسونگ سری به نشونه نفی تکون داد و پتو رو تا گردنش بالا کشید.

- اگر چشمامو ببندم و بیدار شم؛ ممکنه بازم ببینمش؟ حتی اجازه نداد ازش خداحافظی کنم....

جیسونگ سر مینهو رو به سینه اش فشرد و با لحن آرامش بخشی گفت:


- فردا که بارون بند اومد توام خوب میشی، بهت قول می‌دم پسرک قلبم....


چشم‌هاش دوباره خیس شد. این بار حرفی نزد؛ فقط خودش رو نزدیک‌تر برد و صورتش رو در آغوش دوستش پنهان کرد.


بیرون از اون پناهگاه، شهر آروم آروم به استقبال صبح می‌رفت. نور کمرنگی از پشت پرده‌ها وارد اتاق می‌شد و ستاره‌های کوچک سقف هنوز روشن بودن.


شاید صبح که بیدار می‌شد، هنوز دلش برای او تنگ بود. شاید هنوز دوستش داشت.


اما امشب، دستِ گرمی میون انگشتانش بود که رهاش نمی‌کرد...

پناهگاه؟ نه اتاق زیر شیرونی ته باغ بود نه صدای بارون، نه حتی ریسه های رنگی و گربه ها؛ پناهگاه فقط فقط اون بود.

Report Page