Ollivanders Wand Shop
مغازهی اولیوندر شلوغتر از همیشه بود.
چند چوبدستی روی پیشخوان منتظر بودن و اولیوندر یکییکی اونها رو به تو میداد. سومین چوبدستی که به دستت رسید، پیرمرد همون لحظه گفت: «نه.» اما تو هنوز اون رو پس نداده بودی، چوبدستی ماهون رو آروم تو دستت چرخوندی و به انتهای مغازه نگاه کردی.
روی قفسهی دورتر، یک جعبهی قدیمی کمی باز مونده بود.
به اون اشاره کردی، «اون یکی»
اولیوندر چند لحظه نگاهت کرد، بعد جعبه رو آورد و باز کرد. چوبدستیِ داخلش دقیقا همون چیزی بود که دنبالش میگشتی.
پیرمرد خندید «پس خودت زودتر پیداش کردی»