Offbeat
𝐑𝐞𝐳𝐯𝐚𝐧با صدای فریاد مانند دانک که درحال صدا زدن اسم خودش بود؛ چشم هاش رو برای ثانیه ای کوتاه بست.
- هعییی ویلل
دانک این رو درحالی میگفت که تقریبا داشت ویلیام رو از شدت بغلی که کرده بود خفه میکرد.
- دانک!! ولم کن خفه شدم
ویلیام تقریبا با لحنی زار و گریه مانند این رو گفت. دانک بلاخره دست از بغل کردن اون برداشت و آروم شروع به راه اومدن با پسر کرد.
- خب امروز سرحالی یا مثل دیروز خسته ای؟
ویلیام بخاطر لحن کاملا مسخره دانک پوفی کشید
- داداش نمیخوای بیخیال قضیه دیروز بشی؟
دانک درحالی که با تمسخر قیافش رو حالت سوالی میکرد پرسید
- دیروز مگه چیزی شده بود؟
ویلیام بدون حرفی با کلافگی سرعت قدم هاش رو زیاد تر کرد تا از اون دور بشه
- هعییی از من فرار نکن ویلیاممم!
ویلیام درحالی که داشت گیتارش رو آماده میکرد، به حرف های استادشون درباره برنامه چند روز بعد گوش میداد.
اما با باز شدن در سالن؛ و داخل اومدن گروهی از دختر و پسرها به داخل همه افراد داخل اتاق به اونها نگاه کردن.
ویلیام با دیدن همون پسر دیروزی، خشک شده به روبرو نگاه میکرد.
- هعیی انگار مهمون داریم باز
دانک با ابروهای بالا رفته و لحنی خنده دار این رو گفت؛ ویلیام زیر لب فحشی به اون داد و بدون توجه بیشتر به اونها به سمت گوشه سالن رفت و شروع به تمرین کردن کرد.
سر و صدای صحبت کردن اون اکیپ با بچه های گروهِ خودش به صورت جدی اعصاب خورد کن شده بود. یا شاید هم مشکل اصلی خنده های اون پسر بود که به طرز عجیبی توجه کامل ویلیام رو به خودش میگرفت.
ویلیام غیرعادی محو تمام حرکات ریز و درشت اون پسر شده بود.
محو اون لب های قلبی شکل پسر که خیلی وسوسه انگیز به نظر میرسیدن؛ محو برق چشم های کشیده پسر وقتی که میخندید.حتی نمیفهمید چرا اینهمه جزئیات کوچک دربارهی اون پسر انقدر توجهش رو به خودش جلب میکرد.
تمام این جزییات جذاب درباره اون باعث اعصاب خوردی بیشتر ویلیام شده بود.
با دیدن نزدیک شدن دانک بهش، بیشتر خودش رو درگیر زدن گیتار نشون داد. ولی اگه رفیق صمیمیش متوجه این قضیه نشه که دیگه اسمش دانک نیست؛ مگه نه؟
- اوه ویلیام عزیز ما.. حسابی مشغول تمرین کردنی مگه نه؟
ویلیام بدون نگاه کردن به اون سری تکون داد
- اره، پس نظرت چیه مزاحم من نشی و بجای حرف زدن توهم بری تمرین کنی؟ شاید اینبار تونستی نظر جونگ رو جلب کنی؟
- اوه لازم نبود انقدر خشن باشی!!
دانک درحالی که دستش رو به حالت دراماتیک روی قلبش گذاشته بود این رو گفت. اما با مکث کوتاهی سرش رو نزدیک گوش ویلیام برد و آروم زمزمه کرد
- ولی این واقعیت که تو نمیتونی نگاهت رو از روی اِست برداری عوض نمیکنه
ویلیام با تعجب سرش رو بالا آورد
- اِست؟
- بله داداش من.. اِست. اسم همون پسری که بهخاطرش نمیتونی عین آدم ساز بزنی
ویلیام رو به دانک چشم غره ریزی رفت و به سمت جایی که اون پسر نشسته بود نگاه کرد.
پس اسم اون پسر اِسته!
اما با صدای بلند دانک، که اِست رو رو صدا میزد سریع از افکارش بیرون اومد با دستپاچگی به پسر بغلش نگاه کرد.
- چیکار میکنی؟؟
با صدای آروم و پر از حرص این رو گفت، دانک بدون حالت خاصی شونه ای بالا انداخت
- فقط دارم کاری رو میکنم که استاد بهم گفته
ویلیام با ابروهای بالا رفته پرسید
- کار؟
اما صدای اِست مانع از جواب دادن دانک شد
- چیشده پی؟
دانک درحالی که پسر کوچیکتر رو خطاب میکرد جواب داد
- اِست، فکر کنم این شخص رو بشناسی... ولی به هرحال معرفی میکنم باز. این ویلیامه، قراره گیتاریست اجرای ما باشه. و ویلیام، اِست ورودی جدیده و فعلا استاد برای کمک به گروه اجرا برامون فرستاده.
اِست با لبخند کوچیک گوشه لبش کمی خم شد
- خوشبختم پی!
ویلیام با مکث سری تکون داد
- من هم همینطور، اِست!
دانک با شیطنت خالص به ویلیام لبخند زد
- خب بچه ها، چون گروه کمکی جدید زیاد هستن برای اینکه همه چی بهتر جلو بره هر ورودی جدید؛ با یکی از بچه ها بیشتر کار میکنه. پس تو و ویلیام با همدیگه اید.
درحالی که آروم آروم به سمت عقب قدم برمیداشت با صدای پایین لب زد
- البته اِست میتونی مخ ویلیام رو بزنی تا کاری بهت نده و بدون زحمت فقط نمرهات رو بگیری
دانک پشت بند حرفش چشمک ریزی زد و به سرعت از اونها دور شد.
ویلیام از مسخره بازی دانک با تأسف سری تکون داد و به پسر روبروش که داشت ریز ریز میخندید نگاه کرد.
- خب پس باید همکاری کنیم انگار؟
اِست لحظه ای کوتاه به ویلیام نگاه کرد
- آره پی... اما من تو چی قراره بهت کمک بکنم؟
درحالی که سرش رو به سمت چپ خم کرده بود و به صورت بانمکی ابروهاش رو بالا داده بود این رو پرسید.
ویلیام درحالی که هر لحظه قابلیت مردن رو برای این حالت کیوت اِست داشت به سختی جواب داد
- نمیدونم منم اِست. ولی خب بالاخره میفهمیم دیگه؟
- اره فکر کنم
اِست درحالی که به آرومی سر تکون میداد این رو زمزمه کرد.
پسر بزرگتر به سختی نگاهش رو از فرد روبروش گرفت؛ و با عجز و حرص به دانک که از دور درحال خندیدن
به حال اون بود خیره شد و زیرلب فحشی به اون داد.