Offbeat
𝐑𝐞𝐳𝐯𝐚𝐧ویلیام با مکث، نفس عمیقی کشید و با نیم نگاه کوتاهی به استادش شروع به گیتار زدن کرد.
دیگه تقریبا آخرای تمرین بود؛ اما ویلیام بیشتر از چیزی که فکر میکرد خسته شده بود، و تنها چیزی که میتونست بهش فکر کنه، تخت خوابش بود.
اما قسمت وحشتناک قضیه این بود که اون هیچ جوره نمیتونست تمرکز کنه! نه حداقل امروز.
- ویلیام!! پسر داری چیکار میکنی؟ باز اشتباه زدی
با شنیدن صدای استادش با حرص چشمهاش رو بست، با مکث کمی رو به مرد میانسال برگشت
- معذرت میخوام پی... قول میدم این تایم دیگه درست بزنم
مرد با نگاهی کلافه به ساعت مچیاش نگاه کرد و بدون بالا آوردن سرش خطاب به اون گفت
- لازم نکرده دیگه. دیر وقته و بهتره برید خونه استراحت کنید؛ فردا باز تمرین میکنیم
مرد مکث کوتاهی کرد و این بار با صدایی که یکم بالا رفته بود ادامه داد
- و ویلیام! محض رضای خدا فردا درست گیتار بزن باشه؟
ویلیام با کلافگی سری تکون داد و به خارج شدن مرد از سالن نگاه کرد
با احساس اینکه کسی به کمرش ضربه میزنه به پشت سرش نگاه کرد
- هعی ویل، خوبی؟ چرا انقدر حواس پرت بودی امروز؟
با اخم و عصبانیت مصنوعی رو به دوستش گفت
- حواس پرتی کجا بود؟ فقط خسته بودم امروز. زیادی خیال بافی نکن
دانک با خنده ویلیام رو هول داد
- آره تو راست میگی
بعد درحالی که به سمت ویلیام خم شده بود آروم زمزمه کرد
- و اصلا بخاطر اون پسره که با دوستاش اومده بودن نشسته بودن تو سالن نبود. ها؟
ویلیام با شنیدن حرف های رفیقش کمی هول زده و عصبانی، دانک رو از خودش دور کرد
- چرت و پرت داری میگی دانک. هر روز خدا کلی آدم میان اینجا میشینن این دلیل نمیشه!
- اما تو از اول تا آخر حواست کاملا پرت اون بود
دانک با سری خم شده و ابروهای بالا رفته این رو گفت؛ ویلیام چند ثانیه فقط تو صورت اون خیره شد و بعد با شدت کم اون رو هول داد
- گمشو دانک هیچ ربطی به اون نداره
و بدون توجه به سر و صداهای دانک گیتارش رو داخل کیف گذاشت و از سالن خارج شد.
درحالی که با قدم های سریع از سالن دور میشد با اخم به حرف های چرت دانک فکر میکرد.
درسته اون یکم به اون پسره توجه کرده بود، اما نه فقط به اون پسر؛ بلکه به کل اکیپشون.
تاحالا اونا رو ندیده بود و خب این باعث شده بود کنجکاو بشه... اما این دلیل نمیشه بخاطر یه پسری که حتی تاحالا ندیده و نمیشناستش حواسش پرت بشه.
دانک واقعا نیاز داشت کمتر فیلم و سریال ببینه!
با شنیدن اسمش توسط فردی از راه رفتن وایستاد و به سمت جایی که صدا میومد نگاه کرد.
اوه بیخیال چرا امروز انگار هرجا که ویلیام میره این پسره هم اونجاست!
اما با دیدن نگاه منتظر و پرسشگر پسر به خودش با کمی هول زدگی گفت
- چی؟
پسر با مکث کوتاهی به قیافه ویلیام نگاه کرد، و خنده کوچیکی کرد
- گفتم پی، دانشکده حقوق از کدوم سمته؟
ویلیام درحالی که تقریبا ناخودآگاه محو اون لبخند شده بود با مکث طولانی آروم جواب داد
- عاا.. خب تو باید از سمت راست بری اینجوری از محوطه خارج میشی، اون رو مستقیم برو بعدش بپیچ دست چپ و دانشکده حقوق رو میبینی
- ممنون پی
ویلیام به پسر، که درحال خارج شدن از ساختمون بود خیره شد.
بعد انگار که تازه متوجه کاری که میکرد شده باشه، هول زده نگاهش رو دزدید و درحالی که به راهش ادامه میداد با تردید زیر لب گفت
- اون فقط یکم... کیوت به نظر میرسه