October 2nd , 11:59
Avaصبح، بین بازو های عزیزکرده اش بیدار شد.
سرش رو بالا برد و فهمید جونگین هنوز خوابه، اروم از بغلش جدا شد و با بالا کشیدن پتو روی پسرکش از اتاق خارج شد. ولی خب شیطونک بیدار بود و بعد از گذشت ده دقیقه و به مشام رسیدن بوی خوب پنکیک از بیرون اتاق، مثل یه فنر از جا پرید و به سرعت از اتاق خارج شد و با چانی روبه رو شد که به عشق برای پسرکش پنکیک میپزه "اوه! خودت بیدار شدی یا پنکیک بیدارت کرد تنبل؟" گونه های جونگین کمی سرخ شد و با ناله اسم چان ر زمزمه کرد "چان.. اینقدر اذیتم نکنن"
چان خندید و آخرین پنکیک اماده شده رو توی ظرف گذاشت و با ریختن کمی سس شکلات و گذاشتن دوتا توت فرنگی نصف شده کنارشون، بشقاب جونگین رو جلوش گذاشت "واو چانی! ممنونمممم" با ذوق بچهگانه اش گفت و شروع کرد به خوردن پنکیک ها.چان ام بعد از خندیدن به بامزگیپسرکش پنکیک های خودشو تزئین و شروع به خوردن کرد.
☆☆
بعد از اون، میز رو جمع کردن و چان به بقیه کاراش رسید. تقریبا ساعتای دو بعد از ظهر بود و چان با حس گرسنگی زیاد لپتاپ رو کنارگذاشت و ادامه ساخت اهنگ جدید رو به فردا موکول کرد.
بعد از در کردن خستگیش، از اتاق خارج شد و به سمت جونگینی رفت که بیخیال داخل شبکه های اجتماعی اسکرول میکرد. کنارش نشست و سرش رو روی پاهاشگذاشت "هومم جونگینی... فکر نمیکنی امروز روز خاصیه؟" جونگین دلش نمیخواست بی تفاوت باشه ولی مجبور بود. "هوم؟ نمیدونم" و دوباره به گوشی برگشت. دقیقه ها خیلی سریع میگذشتند و خیلی زود ساعت ده شب شد. جونگین استرس داشت، خیلی ام زیاد. ولی خب دیگه کم کم با گذروندن و دیدن فیلم، ساعت یازده و نیم شد. با گفتن بهونه "اب میخوام" از کنار چان بلند شد و بعد از چند دقیقه با کیک شکلاتی مورد علاقه چان بگرشت و به سمتش رفت.
نامه ای توی دست جونگین بود و کیک ام توی دست دیگش
"تولد مبارک، عزیزترینِ من" چان با تعجب زیاد از جاش بلند شد و خیلی زود اشک جلوی دیدش رو تار کرد. کیک رو از جونگین گرفت و بعد از نشستن، ارزو کرد و شمع رو فوت کرد. "جونگین... ازت ممنونم..." و با بغل کردن پسرکش، اشک هاش ازاد شدن و گونه های خودش و لباس جونگین غلت خوردن. جونگین هیونگ عزیزش رو بغل کرد و گذاشت خودشو خالی کنه.
ساعت گذشت و به زمانی که باید رسید.
"11:57"
چان رو کمیعقب داد "چانی... باید یچیزی بهت بدم" نامه رو جلوش گرفت و ادامه داد
"هیونگِ دوست داشتنیِ من، ممنونم که وقتی خودت خسته و کم اورده بودی، نذاشتی من و بقیه کم بیاریم. ممنونم که اینجایی و ممنونم که مال منی..." اشک هاش رو پاک کرد و نامه رو به چان داد "این برای توعه..."چان نامه رو باز کرد و خوند
"چانی هیونگِ عزیزم،الان که این نامه رو مینویسم بیست و چهار ساعت قبل از تولدته. تو باشگاهی و منم دارم برای فردا میرم بیرون تا وسیله بخرم. خواستم ازت تشکر کنم که از سه سال پیش "ما" رو ساختی و زندگی من رو زیبا تر کردی. ممنونم که وقتی ناراحت یا شاد بودم تو کنارم بودی و حضورت من رو گرمتر میکرد. نمیدونم چرا وقتی بهت فکر میکنم ناخداگاه گونه هام گرم میشه و ضربان اروم قلبم به خاطرت تند میشه، شاید به خاطر علاقه زیادی هست که بهت دارم؟ نمیدونم، تنها چیزی که میدونم اینه که دوستت دارم و میخوام برای همشه مال تو باشم.
𝓗𝓪𝓹𝓹𝔂 𝓫𝓲𝓻𝓽𝓱𝓭𝓪𝔂
𝓜𝔂 𝓕𝓪𝓿𝓸𝓻𝓲𝓽𝓮 𝓗𝔂𝓾𝓷𝓰
For Bangchan
- 𝓨𝓪𝓷𝓰 𝓙𝓮𝓸𝓷𝓰𝓲𝓷"
چان نامه رو کنارگذاشت و با بغل کردن جونگین دوباره گذاشت اشک هاش ازاد بشن..