২ ocean maker :. kaiyōer
ellis
: از نوشتههای پر حرارت من، کمی آغشته به خشونت و مقداری بیش از حد تحمل، لذت. '
عصر دلچسبی بود. برف با آرامش میبارید و گالریِ خالی گرم بود، هیونجین مثل یک شکارچی - ماهیت اصلیش - پا روی پا انداخت و گلس شامپاین بین دستهاش رو چرخوند. موهای روشن و بلندش رو پشت سرش بسته بود و با چشمهای تیز و کشیدهش به لرزش محو بدن فلیکس نگاه میکرد. نور کم بود، تنها منبع روشنایی سالن بزرگ گالری، چراغهای ریز تعبیه شده درون قاب اثرهای هوانگ هیونجین بود.
«پس میخوای سه سالگیمون رو اینطور جشن بگیری؟»
فلیکس جوابی نداد. زانو زده رو به روی هیونجین میلرزید و آسیبپذیرتر از هر زمان دیگهای به نظر میرسید، مخصوصاً که مرد باید عصبانی میبود و به جاش یک پوزخند محو روی لبهاش داشت. فلیکس نمیدونست درست توی سومین سالگرد گالری دوست پسر سایکوش، قراره مردی رو ببینه که کاملاً رک علاقهش رو ابراز کرده بود. با وجود دعوای بزرگی که بین هیونجین و مرد اتفاق افتاد، بازهم با وقاحت تمام دستش رو دور کمر فلیکس انداخت و بیخبر تراپیست رو سمت خودش کشید تا گردنش رو ببوسه. فلیکسِ منزجر از لمس، فقط به لمسهای آرتیست مورد علاقهش واکنش بدی نمیداد، هر دست دیگهای که تنش رو میفشرد حالش رو بهم میزد. هیونجین این رو دید، جو مهمانیش رو نادیده گرفت و استخوان بینی مرد رو توی صورتش خرد کرد. همینقدر بیمنطق، حمله کرد و بعد از زخمی شدن مشتهاش ایستاد.
«حق نداشت لمسش کنه.»
و حالا فلیکس بعد از چندین ساعت استراحت، با دستهای بسته شده توسط یک تکه روبان سفید رنگ و آزار دهنده روی دوزانو افتاده بود و لرزش شیٔ تخم مرغ شکل بین پاهاش رو تحمل میکرد. فلیکس برای فرار از دعوای پیش اومده به اتاق کوچک پشت گالری رفته بود و نمیدونست چطور مثل یک شکار آماده و البته آزرده، به اسباببازیهای مورد علاقهی هیونجین بسته شده و آه میکشه، فقط چند ساعت خوابش بدچرده بود. دکمهی باز شلوار شیری رنگش، حرکت رو راحت کرد و با شدت گرفتن لرزش درست توی حفرهی لغزندهش رونهای تو پرش رو به هم فشرد. با خم شدن انگشتهای هیونجین به اشاره، گیجیش رو پس زد و روی زانو جلو رفت. هنوز تار میدید و دوست داشت بعد از چشیدن ناامنی هیونجین رو حس کنه، حتی در حد یک نوازش کوتاه. سرش رو به زانوی هیونجین تکیه داد و لبش رو گزید. هیونجین کاری نکرد، مثل یک اشراف زاده، کمی از شامپاینش رو مزه کرد و به چشمهای درشت و معصوم پسرش خیره شد. مردمک عسل رنگش هنوز دو دو میزد و خشم مهار نشدنیش رو تحریک میکرد.
«وقتی احساس کردی دارم بهت آسیب میزنم اطلاع بده، فلیکس.»
هیونجین هشدار داد و قبل از این که فلیکس جوابی برای ارائه پیدا کنه، باقی شامپاینش رو روی برآمدگی برهنهی ترقوهش سرازیر کرد. سرمای خوشایندی که روی پوست گُر گرفتهش پایین رفت، نالهی ریز و پر لذتش رو به هیونجین داد و ویبراتور با شدت بیشتری لرزید. گونهی سرخش رو به پارچهی نه چندان لطیف شلوار هیونجین کشید و با هق کوتاهی که به زحمت خفه کرد، نالید.
«وقتی بهت دست زد، ترسیدی.»
هیونجین زمزمه کرد و به جای برگردوندن لیوان روی میز، اون رو درست کنار فلیکس انداخت. پرش کوتاه شونههاش و در نهایت فشرده شدن بدن فلیکس به پاهاش رو دوست داشت، بیگناه به نظر میرسید.
بین ستایش برق گرسنهی نگاه فلیکس بود که تکه کوچکی از شیشه پرید و درست گونهش رو زخمی کرد. خون به سرعت جاری شد و فلیکس حتی ناله هم نکرد. ترسیده بود، هیونجین ترسناک به نظر میرسید و این چیزی نبود که مرد بزرگتر بخواد.
«وقتی بهم نزدیک شد ترسیدم.»
اصلاح کرد و با فرو رفتن انگشتهای هیونجین بین موهاش، جرئت خیره شدن به چشمهاش رو پیدا کرد. هر لحظه از این سه سال رو منتظر یک جرقه برای ترک شدن بود و پیدا شدن مزاحمش درست روز سالگردشون، یک بهانهی خوب به نظر میرسید.
«بیا اینجا. چرا طوری خیرهم شدی انگار آخرین بارته؟»
هیونجین بدون پاک کردن پوزخندش لب زد و به فلیکس توی ایستادن کمک کرد. دوست داشت فردا، فلیکس رو با دو دایره کبود روی زانوهاش داشته باشه و انگار همین حالا هم به هدفش رسیده بود. پاهای فلیکس میلرزیدن و تحریک شدن حساسترین قسمت بدنش با لرزش تند ویبراتور نگاهش رو تار میکرد. دوست داشت پاهاش رو ببنده و چکیدن پریکامش رو نادیده بگیره، حفرهش مدام نبض میزد و حتی منقبض کردن بدنش هم حس خالی درونش رو پر نمیکرد. هیونجین عجلهای نداشت، زیپ شلوارش رو پایین کشید و کمربند نازکش رو در آورد. پلاک لویی ویتون سیلورش کمی تیز بود و هیونجین فقط برای یک کار مناسب میدیدش.
«خم شو»
انجامش داد و بعد، کمربند توی تنگترین حالت دور گردنش بسته شد. همه چیز طبق خواستهی هیونجین پیش میرفت، تیزیِ اِل پلاک درست روی پوست فلیکس خراش مینداخت و با دستهای بستهش منظرهی جالبی ساخته بود. کمر شلوار خوش دوخت پسر رو پایین کشید و انگشتهای بلندش رو به نرمی زیر باکسرش فرو برد.
سرش رو به دست آزادش تکیه داد و سرانگشتهاش رو روی نبض تند عضو پسر کوچکتر کشید. میتونست به راحتی، خیسی پریکام رو حس کنه، بدن فلیکس به لمسهاش محتاج و حساس بود. بدون آزاد کردن عضوش از کش و تنگی باکسر، شروع به لمسش کرد و ارتعاش بدنش رو نادیده گرفت. فلیکس به زحمت ایستاده بود و میسوخت، احتیاج داشت دو دکمهی آخر لباسش رو هم باز کنه و برهنه بین دستهای مرد بره. رفته رفته، فشار حلقهی انگشتهای هیونجین بیشتر شد و فلیکس نبض پایین تنهش رو حس کرد، به چیزی بیشتر از پمپ شدن عضوش احتیاج داشت. نمیتونست اعتراض کنه، تارهای صوتیش جز نالههای پر از شهوت، توانایی ایجاد صدای دیگهای نداشتن و مِه پررنگ نیاز مغزش رو پوشونده بود. پس تنها کاری که میتونست رو انجام داد، هق هق کرد و هیونجین رو صدا زد. چند لمس دیگه با کام شدن فاصله داشت که هیونجین حرکاتش رو متوقف کرد و عضوش رو بین انگشت اشاره و شست فشرد. تمام مدت، با لذت به انقباض عضلات ظریف شکم و گلوی فشرده شدهش خیره بود، نفسهاش سنگین و تند بودن. کمی جلو رفت و با یادآوری کوتاهی از گره کور روبان، دستش رو بین گرهها برد و با کشیدن دنبالهی روبان اون رو باز کرد. دستهای فلیکس کبود و بیحس بودن و انگار این اتفاق برای عضوش هم میافتاد. هیونجین به سرعت، روبان توی دستش رو دور عضو فلیکس بست و با خم شدن کمرش لب پایینش رو تر کرد. ضربهی کوتاهی به ساق پاهاش کوبید و وقتی چشمهای خیسش رو دید، لبخند زد. لبخندی که به هیچ وجه دوستانه یا ملایم به نظر نمیرسید.
«میخوام از دهن کوچولوت استفاده کنم و میدونی که –»
«اگه اذیت شدم بهت بگم.»
فلیکس بهم ریخته بود. دوباره، اینبار بین پاهای هیونجین زانو زد و انگشتهای مرتعشش رو برای باز کردن کمربند هیونجین جلو برد و لبش رو مکید. چشمهای درشت و خیس از نیازش رو به هیونجین دوخت و متوجه قطع شدن لرزش ویبراتور شد، نفس راحتی کشید و کارش رو ادامه داد. فکر به پر شدن گلوش و لغزیدن عضو هیونجین روی لبها و زبونش، نبض تند بین پاهاش رو شدت میداد. هیونجین کمکی نمیکرد، پس به زحمت عضوش رو برهنه کرد و سرش رو جلو کشید. گونههاش سرخ بودن و اشتیاق واضح نگاهش هیونجین رو برای زخمی کردن لبهاش ترقیب میکرد، هردو دستش رو بین موهای پسر هل داد و تارهای بیش از حد بلندش رو عقب زد. فلیکس با لذت لبهای خیسش رو روی عضو نسبتاً تحریک شدهش کشید و پر سر و صدا کارش رو شروع کرد. عضوش فضای کم دهنش رو پر میکرد و گلوش رو میفشرد، چشمهاش با فرو رفتن عضو هیونجین توی گلوش، به عقب چرخیدن و با نالههایی که خفه میشدن، به کارش ادامه داد. هردو عمیق و بلند، نفس نفس میزدن و حرارت بینشون هر لحظه شدت بیشتری میگرفت. حرکات فلیکس کافی نبودن، پس سر انگشتهاش رو روی سرش فشرد و پایین تنهش رو به جلو هل داد. آه بلندی کشید و عضوش رو با سرعتی که میخواست توی گلوی پسر کوبید.
«برای این که ازت استفاده کنم اینجایی؟»
هیونجین با تُن سنگینی از صداش، فلیکس رو مخاطب قرار داد و با جملهی بعدی ضربهی محکمتری به گلوش زد. برخورد عضوش به ته گلوی پسرک حس فوقالعادهای داشت.
«آره؟»
اشکهای فلیکس کاملاً تحقیر آمیز، همراه بزاقش روی صورتش میریخت و از فشار توی دهنش رو به کبودی میرفت. هیونجین ناچار، کمی عقب کشید و برای تنفس بهش فضا داد. سرش رو عقب برد و لبهای خشکش رو تر کرد، قفسهی سینهی با شدت عجیبی بالا و پایین میرفت و صورت مرطوبش فلیکس رو برای هل دادن دوبارهی عضوش جایی عمیقتر از قبل بین عضلات حساس گلوش ترغیب میکرد. کوچولوی به ظاهر معصوم هنوز عضو هیونجین رو میمکید و هر از گاهی هق میزد.
«کافیه.»
«جین..»
فلیکس عقب نرفت و با بغض، سرش رو هل داد تا دوباره با عضو توی دهنش چوک شه. هیونجین زیر لب کلمهی رکیکی رو زمزمه کرد و دوباره به موهای نرم و مرطوب پسر چنگ زد. این بار دست دیگهش رو برای باز کردن دکمههاش بالا برد و همونطور که بین لب های متورم پسر رو به فاک میداد بالا تنهش رو برهنه کرد. این بار، فرصت اعتراض به فلیکس نداد و تنش رو بالا کشید و دستهاش رو پس زد. کمر شل شلوارش رو پایین کشید و توجهی به صدای پارگیش نداد، عقب زدن تکه پارچههای مزاحم روی تنش اولویت داشت. هرچقدر هم داغ، فلیکس بعد از برهنه شدن لرزید و اسباب بازی کوچک هیونجین روی زمین افتاد. نمیتونست صبر کنه، بدن فلیکس هنوز خیس از شامپاین بود و برق پرستیدنی پوست روشنش هیونجین رو برای مکیدن مشتاق میکرد. همونطور که حدس میزد، زانوهای فلیکس سرخ بودن، پاهاش رو دو طرف بدن مرتعشش باز کرد و فلیکس رو درست روی عضو نبضدارش نشوند. نالهی بلند هردو توی گالری پیچید و هیونجین انگشتهاش رو قاب پهلوهای باریک فلیکس، پایین برد. موج کوتاهی به کمرش داد و گیج از لذت عضوش رو بین پاهای فلیکس فشرد، گرم و مرطوب بود.
بدن فلیکس رو بالا کشید و دکمه های ریز لباس لَختش رو باز کرد. ساتن آزادانه، روی بازوهای فلیکس سر خورد و قوس کمرش رو پوشوند. بر آمدگی باسن پرش خیلی راحت حس میشد و فلیکس با نالهی کوتاهی، هیونجین رو صدا زد تا زودتر کاری رو که باید، انجام بده. انگشتهای بلند مرد بین فضای تنگ تنهاشون خزید و عضوش رو روی حفرهی نبضدار فلیکس تنظیم کرد. ویبراتور خیلی خوب، آمادهش کرده بود و احتیاجی به فرو کردن انگشتهاش بین دیوارههای تنگ حفرهی پسر نداشت. بدون هشدار، عضوش رو روی نبض مکندهی حفرهش فشرد و با نالهی بلند و دردناک فلیکس پوزخند زد. سرش رو جلو کشید و نیپل سرخ شدهش رو بین لبهاش فشرد و خیس، هالهی تیرهی سینهش رو مکید. میتونست مزهی الکل درجه یکی که روی تن پسرک سرازیر کرده بود رو واضح حس کنه. بیملاحظه، عضوش رو وارد کرد و هردو دستش رو دور بدن فلیکس پیچید تا عقب نره. میلرزید، به کتف هیونجین چنگ میکشید و با صدای بلند ناله میکرد. هیچ کدوم از تقلاهاش برای آرتیست سایکویی که با نیشخند، به چراغ سرخ و کوچک دوربین بالای سرشون خیره شده بود اهمیت نداشت، فقط خاطرهی خیسشون رو لذت بخش میکرد.
«درد داره»
فلیکس غرید و با نفسی که توی گلوش شکسته بود، ناله کرد. پوست نازک ترقوهش بین دندونهای آرتیست فشرده شد و سوزش مارکهای قبلی رو کمرنگ کرد. مثل یک موجود تشنهی خون، پوستش رو میمکید تا چیزی رو که میخواد ببینه، خون مردگیهای درشتی که سینه و گردنش رو پوشونده بود و پوستش رو میسوزوند همگی تا چند مدت – به سرعت تمدید میشدن – روی تنش میموندن و فلیکس این رو دوست داشت.
فلیکس هنوز خواب بود. یک خواب عمیق و راحت، میتونست آرامش رو بین نفسهای بیصدای پسرک حس کنه. یقهی تیشرت هیونجین برای تن ظریفش گشاد بود و میشد خیلی راحت طیف تیرهای از سرخ و کبود رو روی تنش دید. پوستش درد داشت پس نمیتونست ببوسه، لبش رو تر کرد و با ملایمتی که فلیکس توی بیداری ابداً نمیدید بدنش رو بین بازوهاش گرفت. مطمئناً بعد از باز کردن پلکهاش یک جنگ بزرگ راه مینداخت و مثل گربههای عصبانی، چنگ میزد. موهاش رو نوازش کرد و با سر خوردن تارهای بلند و نرمشون روی پوست برهنهی شونهش، کمر فلیکس رو بغل کرد تابدنش رو روی سینهش بخوابونه. هیونجین برای داشتن فلیکس، دست به کارهای بدی میزد. کارهایی مثل ضبط یک ویدیوی کامل از سکسشون توی گالری، مثل تهدید یا آسیب زدن به تراپیست مورد علاقهش. هیونجین حریص بود و وقتی " فلیکس " هدفش باشه، همه رو برای داشتن تمام و کمال پسرک خسته و تمایلات عجیب و تاریکش کنار میزنه. هوانگ هیونجین برای بودن پشت حصار دنیای ناشناختهی تراپیستش، آلودهترین کاری که نباید رو انجام میده.