Ocean eyes

Ocean eyes

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

هفته بعد، بومگیو تو خونه کوچیکش جلوی یه آینه نشسته بود و با انگشتاش موهای قهوه‌ایشو مرتب می‌کرد. نور لامپ کم‌سو روی موهاش سایه‌روشن می‌نداخت، و یه لبخند خجالت‌زده گوشه لبش بود. کای، که روی کاناپه نشسته بود و لباسای تازه خشک‌شده رو تا می‌کرد.

×: پس فقط برای دو شبه؟

بومگیو سرشو به معنی تأیید تکون داد و بالم لب توت‌فرنگیشو آروم روی لباش کشید. تو آینه به خودش نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد.

+: اشکالی نداره اگه لبام یه کم نرم‌تر به نظر بیان، نه؟

ولی تو دلش یه طوفان بود. نمی‌تونست بفهمه این قرار با تهیون چی بود. یه شام ساده؟ یه سفر دوستانه؟ یا یه چیزی بیشتر؟ هر بار که به لبخندای گرم تهیون، به چشمای نافذش که انگار تا ته قلبشو می‌دید، فکر می‌کرد، قلبش تندتر می‌زد.

می‌خواست ازش بپرسه "ما واقعاً چی هستیم؟" ولی جرئت نداشت. ترس از شنیدن یه جواب که شاید قلبشو بشکنه، مثل یه سایه دنبالش بود.

کای با یه خنده ریز گفت: این یه جورایی شبیه یه سفر کاپلیه.

بومگیو یه لحظه مکث کرد، به لباش تو آینه نگاه کرد که حالا زیر نور برق می‌زدن. راضی بود، ولی سردرگمیش بیشتر شد.

+: شاید...

بومگیو زیر لب گفت، ولی تو دلش می‌دونست این سفر با تهیون فقط یه گردش ساده نیست. وسایلشو جمع کرد، دفتر سورمه‌ایشو تو کیفش گذاشت و با کای و خواهر کوچیکش که داشت با عروسکش بازی می‌کرد خداحافظی کرد. با قدم‌های آروم به سمت ایستگاه مترو رفت، همون‌جایی که اولین‌بار تهیونو دیده بود.

وقتی ماشین تهیون از دور پیداش شد، با اون ژاکت چرم و موهای صورتی که زیر نور غروب می‌درخشید، قلبش یه لحظه ایستاد. تهیون در ماشینو باز کرد و با یه لبخند که انگار کل دنیا رو روشن می‌کرد.

-: آماده‌ای برای ججو؟

بومگیو با یه لبخند خجالت‌زده سوار شد و زیر لب گفت: فکر کنم.

گونه‌هاش یه کم سرخ شد وقتی نگاه تهیون روش ثابت موند، انگار داشت تک‌تک خطوط صورتشو حفظ می‌کرد.

چند ساعت بعد، اونا تو جزیره ججو بودن. هوای گرم و بوی نمک دریا همه‌جا رو پر کرده بود. ویلای کوچیکی که اجاره کرده بودن، یه بالکن داشت که مستقیم به ساحل ویو داشت.

صبح زود، با دو تا لیوان قهوه تو دستشون، رفتن کنار ساحل. بومگیو کفشاشو درآورد و با ذوق انگشتای پاشو تو ماسه‌های گرم فرو کرد، یه خنده بلند کرد.

+: این حس خیلی خوبه!

تهیون بهش زل زد، چشمای عاشقش روی صورت بومگیو ثابت موند.

-: با تو بودن حس خوبیه.

الان باهاش لاس زد؟ لحن تهیون گرم بود، پر از یه حس که بومگیو رو خجالت‌زده کرد. بومگیو سریع سرشو پایین انداخت و یه مشت ماسه به سمت تهیون پرت کرد.

+: هی! این‌جوری نگو، خجالت می‌کشم!

تهیون با یه خنده بلند دوید دنبالش.

-: خجالت چیه؟

چند دقیقه بعد، هر دو روی ماسه‌ها ولو شده بودن، نفس‌نفس‌زنان و پر از خنده. تهیون به آسمون آبی زل زد.

-: فکر نمی‌کردم یه روز این‌قدر بتونم بخندم.

بومگیو کنارش دراز کشید، گونه‌هاش هنوز از خجالت سرخ بود.

+: خب... تو همیشه منو می‌خندونی.

وقتی اینو گفت، نگاهش با نگاه تهیون گره خورد، و برای یه لحظه، انگار دنیا فقط مال اونا بود.

بعدازظهر، یه دوچرخه تاندم کرایه کردن. بومگیو جلو نشسته بود و با ذوق پدال می‌زد، ولی چون زیادی تند می‌رفت، تهیون از پشت غر زد.

-: هی، آروم‌تر! می‌خوای پرت شیم تو دریا؟!

بومگیو با یه خنده شیطون برگشت و گفت: اگه پرت شیم، تو ناجی منی دیگه، نه؟

تهیون نیشخند زد، چشماش روی پشت سر بومگیو ثابت بود.

-: ناجی؟ من خودم نفر اول غرق میشم!

+: چی؟ فکر کردم نجاتم بدی! تو عجب آدمی هستی، تهیون..

شب، کنار ساحل یه آتش کوچیک درست کردن. بومگیو یه سیخ مارشمالو رو آتیش گرفت و سعی کرد یکی رو به تهیون بده، ولی زیادی سوخته بود. تهیون با یه قیافه به‌هم‌ریخته بهش نگاه کرد.

-: این دیگه چیه؟ زغال درست کردی؟

بومگیو با یه خنده بلند گفت: خودت درست کن اگه بلدی!

بعد با دقت یه مارشمالو دیگه برشته کرد و به تهیون داد. تهیون گاز کوچیکی گرفت و با چشمای قلبی به بومگیو نگاه کرد.

-: خب، این بهتره. حالا شاید بتونم ناجیت باشم

بومگیو گونه‌هاش سرخ شد، سرشو پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد: ناجی من... همیشه تویی.

تهیون بهش زل زد، به موهاش که با باد تکون می‌خوردن، به لبخند خجالت‌زده‌ش که زیر نور آتیش برق می‌زد. قلبش تندتر زد، انگار می‌خواست همه‌چیزو به بومگیو بگه، ولی فقط دستشو آروم روی دست بومگیو گذاشت.

-: کاش همیشه این‌جا بودیم.

بومگیو بهش نگاه کرد، چشمای براقش پر از یه حس ناگفته بود.

+: آره... کاش.

نور نارنجی آتیش روی صورت بومگیو سایه‌روشن می‌نداخت، و موهای قهوه‌ایش با نسیم دریا تکون می‌خوردن. صدای موج‌ها آروم تو پس‌زمینه می‌اومد، و بوی مارشمالوی برشته‌شده هنوز تو هوا بود. تهیون یه شاخه کوچیک تو دستش می‌چرخوند، انگار داشت دنبال کلمات مناسب می‌گشت.

-: بومگیو، پس‌فردا صبح زود باید برای تور برم. شاید... یه مدت نتونیم زیاد حرف بزنیم.

بومگیو یه لحظه خشکش زد. مارشمالویی که تو دستش بود پایین افتاد، و چشمای درشتش پر از یه حس غمگین شد. با یه صدای لرزون، تقریباً زمزمه‌وار گفت.

+: یعنی... دیگه همو نمی‌بینیم؟

تهیون هول کرد. قلبش تندتر زد، انگار یه لحظه کلمه‌ها تو گلوش گیر کردن.

-: نه، نه! اصلاً ربطی نداره! تور که تموم شه، بازم می‌تونیم هر روز بریم بیرون، مثل الان.

صداش پر از اطمینان بود، ولی تو دلش یه ترس عمیق داشت. نمی‌خواست بومگیو رو ترک کنه، نه حالا که این لحظه‌های ساده کنار ساحل، این نگاهای خجالت‌زده بومگیو، شده بودن بهترین بخش زندگیش. فکر دوری از بومگیو، حتی برای چند هفته، مثل یه وزنه سنگین رو قلبش بود.

بومگیو به آتیش زل زده بود، لباشو روی هم فشار داد. تو دلش یه غم عجیب پیچیده بود. این سفر، این شب کنار آتیش، انگار یه رویا بود که حالا داشت تهدید می‌شد. نمی‌خواست تهیون بره. حس می‌کرد اگه تهیون ازش دور بشه، یه تیکه از قلبش گم می‌شه. ولی نمی‌تونست اینو با صدای بلند بگه.

+: خب... فقط زود برگرد.

تهیون بهش نگاه کرد، به چشمای براق بومگیو که زیر نور آتیش می‌درخشیدن. قلبش فشرده شد. می‌خواست این غم تو نگاه بومگیو بمونه.

-: فردا شماره شخصیمو بهت می‌دم. هر وقت دلت خواست، زنگ بزن. حتی اگه وسط تور باشم، جواب می‌دم.

بومگیو سرشو بلند کرد، یه لبخند کوچیک گوشه لبش پیدا شد، ولی هنوز یه سایه غم تو چشمای قهوه‌ایش بود.

+: قول؟

تهیون دستشو آروم روی دست بومگیو گذاشت، انگشتاش گرم و مطمئن بود.

-: قول.

بومگیو به دست تهیون نگاه کرد، به گرمای انگشتاش که انگار همه ترساشو آروم می‌کرد. تهیون به آتیش زل زد، ولی تمام حواسش به بومگیو بود؛ به نفسای آرومش، به لبخند خجالت‌زده‌ش.

تهیون و بومگیو، با دستایی که تو هم قفل شده بود، از کنار ساحل به سمت ویلا برگشتن. نسیم خنک دریا پوستشونو نوازش می‌کرد، و نور ماه روی ماسه‌ها سایه‌های بلندشونو کشیده بود. بومگیو به دستای گره‌خورده‌شون نگاه کرد و یه لبخند خجالت‌زده گوشه لبش نشست، ولی قلبش تندتر می‌زد.

ویلای کوچیک، یه اتاق خواب ساده داشت. دیشب که خوابیده بودن، زیاد مشکلی نبود؛ هر دو خسته بودن و سریع خوابشون برده بود. ولی حالا که بومگیو به تخت دونفره تو اتاق نگاه می‌کرد، یه استرس عجیب تو وجودش پیچید. گونه‌هاش گرم شد، و سعی کرد نگاهشو از تخت بدزده، انگار اگه زیاد بهش فکر کنه، خجالتش بیشتر می‌شه.

نوبتی حموم رفته بودن. بومگیو حالا گوشه تخت نشسته بود، با یه تی‌شرت گشاد و یه شلوارک که پاهای لاغرشو بیرون گذاشته بود. موهاش هنوز از حموم خیس بود و چند قطره آب روی شونه‌هاش می‌چکید.

تهیون تازه از حموم اومده بود، با یه حوله سفید که دور شونه‌هاش انداخته بود و موهای صورتیشو خشک می‌کرد. نور لامپ ویلا روی پوستش برق می‌زد، و بومگیو نمی‌تونست چشم ازش برداره.

+: خب، برای آخرین شب هیچ سناریویی نداری که بهم بگی؟

تهیون خونسرد چرخید، حوله رو دور شونه‌هاش تنظیم کرد و با یه لبخند مرموز بهش نگاه کرد.

-: انجامش دادیم.

خنده بومگیو یه لحظه محو شد. قلبش تندتر زد، انگار یه چیزی تو وجودش بیدار شده بود. با یه من و من گفت: چی؟

تهیون آروم بهش نزدیک شد، قدم‌هاش مطمئن بود. کنار تخت ایستاد، خم شد و دستاشو دو طرف بومگیو روی تخت گذاشت، طوری که بومگیو بین بازوهای تهیون گیر افتاده بود. بومگیو آب دهنشو قورت داد، نگاهش ناخودآگاه روی لبای تهیون افتاد، بعد سریع به چشمای عمیقش برگشت.

تهیون با یه صدای آروم، پر از حس، گفت: سناریو رو با هم انجام دادیم، هیونگ. برامون مهم نبود چی تو زندگیمونه. فقط خودمون بودیم. من... بدون هیچ محدودیتی بهت نگاه می‌کردم و عاشقت بودم.

بومگیو با هر کلمه بیشتر نفسش بند می‌اومد. قلبش تو سینه‌ش می‌کوبید، و گونه‌هاش داغ شده بودن. زیر لب زمزمه کرد.

+: فاک، تهیونی... عاشقم شدی؟

تهیون نیشخند زد، شصتشو آروم روی لبای بومگیو کشید، یه لمس نرم که انگار برق تو بدن بومگیو فرستاد. صورتشو نزدیک‌تر آورد، طوری که نفسای گرمش گونه بومگیو رو نوازش می‌کرد.

-: عجیب بود اگه عاشقت نمی‌شدم، نه؟

دستشو آروم روی رون برهنه بومگیو، که از شلوارکش بیرون زده بود، کشید. بومگیو نفسشو لرزون بیرون داد، انگار کل وجودش داشت زیر انگشتای تهیون ذوب می‌شد. دستای لرزونشو بالا آورد، دور گردن تهیون حلقه کرد، و ثانیه بعد، لباشون همو لمس کرد.

بوسه‌شون نرم بود، گرم، پر از یه حس واقعی که انگار هیچ سناریویی نمی‌تونست براش بنویسه. لبای بومگیو مثل بالم توت‌فرنگیش شیرین بود، و تهیون غرقش شد، انگار می‌خواست کل دنیا رو تو همون لحظه نگه داره.

این یه سناریو نبود. این خیال نبود، تصور نبود. واقعی بود. حس داشت. لبای بومگیو گرم و نرم بود، و تهیون تو هر لحظه از بوسه‌شون حس می‌کرد داره یه تیکه از قلبشو بهش می‌ده.

بومگیو هم غرق شده بود، دستاش تو موهای تهیون گره شده بود، و قلبش تندتر از همیشه می‌زد. نمی‌دونست کی مرز بین خیال و واقعیت انقدر کمرنگ شده بود، ولی حالا که تو بغل تهیون بود، انگار هیچ‌چیز دیگه مهم نبود.

بوسه‌شون شدیدتر شد، لبای بومگیو با شوق و نیاز به تهیون فشار می‌آورد، و تهیون هم غرق این لحظه شده بود، دستاش تو موهای قهوه‌ای بومگیو گره شده بود. بعد از چند دقیقه بوسه بی‌وقفه، جاشون عوض شد.

تهیون حالا روی تخت نشسته بود، با چشمای خمار و پر از حس به بومگیو زل زده بود. بومگیو روی پاهاش نشسته بود، زانوهاش دو طرف بدن تهیون بود، و قلبش انقدر تند می‌زد که حس می‌کرد می‌تونه صداشو بشنوه.

بومگیو، با گونه‌های سرخ‌شده از خجالت، حوله سفید رو از شونه‌های تهیون کشید و انداخت روی زمین. دستاشو آروم روی شونه‌های لخت تهیون گذاشت، انگشتاش با تردید روی پوست گرمش کشیده شد.

خجالتش هنوز تو چشمای قهوه‌ایش معلوم بود، ولی یه حس قوی‌تر تو وجودش بود؛ نمی‌خواست عقب بکشه. می‌خواست کل وجود تهیونو حس کنه، هر لحظه، هر نفس. تهیون بهش زل زده بود، چشمای خمارش انگار داشت تک‌تک خطوط صورت بومگیو رو حفظ می‌کرد.

دوباره لباشون همو ملاقات کرد، بوسه‌ای عمیق‌تر، پر از یه نیاز خام که انگار هیچ‌وقت سیر نمی‌شد. تهیون دستاشو روی پهلوهای بومگیو گذاشت، آروم زیر تی‌شرت گشادش خزید و انگشتاشو روی پوست نرم کمرش کشید. بومگیو یه نفس لرزون بیرون داد، بدنش زیر لمس تهیون به خودش لرزید.

بعد از چند دقیقه، برای اینکه نفس بکشن، از هم جدا شدن، ولی تهیون لحظه‌ای درنگ نکرد. لباشو روی گردن بومگیو کشید، بوسه‌های نرم و گرم که انگار می‌خواستن جای خودشونو روی پوستش حک کنن و بومگیو؟ فقط با ناله های زیر لب و نفس های عمیق از بوسه های پسر کوچکتر استقبال کرد.

با یه حرکت آروم، تی‌شرت بومگیو رو از تنش درآورد و انداخت کنار. دستاش حالا روی پوست گرم و نرم بومگیو می‌چرخید، از شونه‌هاش تا کمرش، انگار داشت یه نقشه از وجودش می‌کشید. بومگیو نفسشو تندتر بیرون داد، چشمای براقش تو چشمای تهیون قفل شده بود. خجالت هنوز تو صورتش بود، ولی حالا یه شوق عمیق‌تر جاشو گرفته بود. دستاشو دور گردن تهیون حلقه کرد.

+: تهیونی... نمی‌خوام این تموم شه.

تهیون با یه لبخند نرم، پیشونیشو به پیشونی بومگیو چسبوند.

-: تموم نمیشه، هیونگ.

صداش پر از قول بود، پر از یه حس که انگار می‌گفت این لحظه، این حس، این بومگیو، کل دنیاشه.

بومگیو بیشتر از این نمیتونست هارد بودن خودشو نادیده بگیره، دیکش از زیر شلوارکش درد می‌کرد. ناله کرد و بوتشو به پایین تنه تهیون فشار داد. تهیون اما هنوز توی رویا بود، انگار با مارک کردن پوست سفید و صاف پسر بزرگتر میخواست قبول کنه این لحظه، این موقع واقعیه. با حس فشار به پایین تنشو نیشخند زد و با شیطنت به بومگیو نگاه کرد.

-: هیونگ، عجله داری؟

+: بهم بدش تهیونی... لطفا...

التماس توی صداش داد میزد و با چشمای اشکی به تهیون خیره شده بود. تهیون اونقدر قدرت نداشت که بهش نه بگه، اونقدر عاشق بود که هرکاری براش انجام می‌داد.

لحظه ای که دستاش روی رون های بومگیو بود و بومگیو دیکشو راید میکرد براش یه خواب بود. صدای ناله های پسر بزرگتر شبیه یه ملودی توی گوشش پخش میشدن و وقتی دیکش به پروستات بومگیو برخورد کرد، اشکهای بومگیو از روی لذت ریخته شدن و با سرعت بیشتری تهیونو راید میکرد.

چشمای قهوه ای خمار و اشکی، لبای پف کرده و نور ماه که از پنجره روی بدنش افتاده بود، همه چیز شبیه یه رویا برای تهیون بود. رویایی که پا به واقعیت گذاشته بود. تهیون توی حرکت جاشونو عوض کرد و بومگیو با چشمایی که از تعجب گرد شده بودن به تهیون خیره شده بود.

+: چی.. چیش..

با ضربه محکم تهیون به پروستاتش، حرفش نصفه موند و بلند ناله کرد. بازوهای تهیونو چنگ انداخت و پاهاش از درد و لذت میلرزیدن.

-: ببخشید هیونگ... میخواستم با سرعت خودم پیش برم

+: بدجنس...

بومگیو بین هق هق زدناش بزور چند کلمه میگفت. ضربات تهیون و بوسه های پسر کوچکتر روی گردنش، نفسشو بریده بود و غرق لذت شده بود.

بومگیو دوست نداشت این لحظه‌ها تموم شه. تو گرمای بغل تهیون، با لمس انگشتای گرمش که روی پوستش می‌چرخید، انگار یه لذت عمیق و خاص بهش تزریق می‌شد. قلبش با هر نفس تهیون تندتر می‌زد، و هر بوسه، هر لمس، انگار یه قول بی‌کلام بود که این حس فقط مال اونا دوتاست.

وقتی روی تخت دراز کشیده بودن، بومگیو سرشو روی سینه لخت تهیون گذاشت، گوشش به قلب پسر کوچکتر چسبیده بود. تهیون با یه دست آروم کمر لخت بومگیو رو نوازش می‌کرد، انگشتاش نرم و بااحتیاط روی پوستش می‌چرخید، انگار می‌ترسید این لحظه شکننده رو خراب کنه.

بومگیو با یه لبخند شیطون زیر لب گفت: تهیونی، باز اون آهنگو بخون. همون که دیشب زمزمه می‌کردی.

تهیون خندید، صداش یه کم خسته بود.

-: چند بار خوندمش، بازم می‌خوای؟

ولی وقتی بومگیو با چشمای درشتش بهش زل زد، نتونست مقاومت کنه. شروع کرد به زمزمه کردن یه آهنگ ملایم، صدایی که انگار فقط برای بومگیو بود.

بومگیو چشماشو بست، لبخندش عمیق‌تر شد، و کم‌کم نفساش منظم شد. تهیون وقتی متوجه شد بومگیو خوابش برده، لبخند کمرنگی زد. سرشو خم کرد و آروم موهای قهوه‌ایشو بوسید، بوی شامپوی وانیلیش هنوز تو موهاش بود. چشمای خودش هم کم‌کم گرم شد، و تو گرمای بغل بومگیو، خوابش برد.

صبح، نور خورشید از پنجره روی چشمای تهیون افتاد و با یه غرغر آروم بیدارش کرد. بدنشو کشید، یه حس سبکی عجیب تو وجودش بود، انگار هنوز تو یه رویای شیرین غرق بود.

با چشمای بسته، دستشو روی تخت کشید تا بومگیو رو پیدا کنه، ولی فقط پارچه سرد ملافه رو حس کرد. یه لحظه قلبش تندتر زد. کم‌کم چشماشو باز کرد و به اطراف نگاه کرد. هیچ خبری از بومگیو نبود. نه ساکش، نه کیفش، نه حتی یه نشونه که بگه دیشب واقعی بود. اتاق ساکت بود، فقط صدای موجای دریا از دور می‌اومد.

تهیون با هول نشست، نفسش یه کم تند شده بود. انگار یه لحظه فکر کرد همه‌چیز، بومگیو، خنده‌هاش، بوسه‌هاش، گرمای بدنش؛ فقط یه خواب بوده. قلبش فشرده شد، یه ترس عجیب تو وجودش پیچید. ولی بعد نگاهش به دفتر سورمه‌ای بومگیو افتاد که روی تخت، کنار بالشتش، جا مونده بود.

آروم دستشو روش کشید، انگار می‌خواست مطمئن شه که این واقعیه. دفتر رو باز نکرد ولی فقط لمسش، حس کاغذ زیر انگشتاش، بهش گفت که بومگیو واقعی بود.

-: کجا رفتی، هیونگ؟ 


Report Page