Obsession

Obsession

𝑆𝑡𝑖𝑙𝑙 𝐻𝑒𝑟𝑒✦

پان اسمش رو نمی‌دونست، ولی می‌دونست قهوه‌ش رو بدون شکر می‌خوره.

می‌دونست وقتی از خنده سرش رو می‌بره عقب، چشم‌های قشنگش یه لحظه بسته می‌شن. می‌دونست موهای سمت چپ صورتش همیشه زودتر از سمت راست به‌هم می‌ریزن و اون موقع گوش دادن به حرف بقیه، حلقه‌ی ظریف انگشت اشاره‌ش رو می‌چرخونه.

می‌دونست هر پنجشنبه با یه رژ لب قرمز تیره میاد؛ رنگی که لب‌هاش رو شبیه یه راز ممنوعه می‌کرد. ولی جمعه‌ها معمولاً می‌رفت سراغ رنگ‌های ملایم‌تر، انگار قرار نبود هر شب این‌قدر بی‌رحمانه خوشگل باشه.

می‌دونست وقتی خسته‌ست، دیگه به هیچ‌کس لبخند نمی‌زنه.

و می‌دونست وقتی می‌فهمه پان داره نگاش می‌کنه، گاهی لبخند می‌زنه.

فقط برای یه لحظه.

کوتاه، محو و اون‌قدر ظریف که پان هر بار شک می‌کرد واقعاً اتفاق افتاده یا ذهنش برای اینکه زنده بمونه، خودش ساخته‌ش. بااین‌حال، هر بار که اون لبخند می‌اومد، نگاه دختر نیم‌ثانیه بیشتر روی صورتش می‌موند؛ اون‌قدر که پان نفسش رو حبس کنه و بعد، وقتی دختر نگاهش رو بدزده، تازه یادش بیاد باید نفس بکشه.

انگار بینشون یه راز بود؛ رازی که هر شب توی سکوت بین دو نگاه ردوبدل می‌شد و هیچ‌کدوم هنوز جرئت نکرده بودن به زبونش بیارن. بعضی وقت‌ها نگاهشون وسط شلوغی بار به هم گره می‌خورد و هیچ‌کدوم همون لحظه کنار نمی‌کشید. همون مکث‌های کوتاه، برای پان از هر اعترافی بلندتر بودن.

مشکل این بود که پان حتی اسم اون دختر رو هم نمی‌دونست.

سه هفته بود که هر شب می‌اومد این بار، روی صندلی کنار پنجره می‌نشست و خودش رو می‌زد به اون راه که موسیقی بلند و نوشیدنی‌های گرون دلیل اومدنشن.

سه هفته بود که هر شب، دقیقاً ساعت یازده و بیست دقیقه، در بار باز می‌شد و اون می‌اومد تو؛ مثل اتفاقی که پان تمام شب منتظرش بود، ولی حاضر نبود بهش اعتراف کنه.

و سه هفته بود که پان، با تمام غروری که توی بیست‌وشش سال زندگی‌اش جمع کرده بود، هر بار با دیدنش به احمقانه‌ترین شکل ممکن ساکت می‌شد.

بعضی شب‌ها قبل از اومدنش به خودش قول می‌داد دیگه نگاش نکنه.

بعضی شب‌ها حتی جاش رو عوض می‌کرد تا مجبور نباشه تمام مدت صورتش رو ببینه.

ولی بعد اون می‌اومد تو، موهاش رو می‌زد پشت گوشش و به متصدی بار لبخند می‌زد.

و تمام قول‌های پان، مثل یه قلعه‌ی پوشالی که فقط منتظر یه نسیم بود، می‌ریختن.

پان از خودش بدش می‌اومد.

نه واقعاً.

فقط در حدی که آدم از خودش بدش میاد وقتی می‌فهمه دیگه نمی‌تونه برای احساساتش تصمیم بگیره؛ وقتی قلبش بی‌اجازه دستور می‌ده و غرورش فقط وایساده شکستنش رو تماشا می‌کنه.

«بازم اومد.»

پان حتی سرش رو هم برنگردوند.

«کی؟»

پریم با ناباوری زل زد بهش.

«خدایا، تو واقعاً فکر می‌کنی من خرم؟»

«نمی‌دونم. هنوز مدرک کافی جمع نکردم.»

«پان.»

«چیه؟»

«همون دختره.»

پان لیوانش رو برداشت و یه جرعه خورد.

«کدوم دختره؟»

پریم چند ثانیه ساکت موند. بعد با لحنی که بیشتر شبیه دل‌سوزی بود، گفت:

«امیدوارم حداقل وقتی قراره برای عروسی‌تون لباس انتخاب کنی، این‌قدر خودت رو نزنی به اون راه که نمی‌دونی دارم درباره‌ی کی حرف می‌زنم.»

پان خندید.

ولی نگاهش، بی‌اختیار، مثل آهن‌ربایی که راهش رو بلد باشه، برگشت سمت ورودی.

اون دختر کنار دوستش وایساده بود و داشت یه چیزی توی گوشش پچ‌پچ می‌کرد. نور قرمز بالای بار افتاده بود روی موهاش و زنجیر باریکی که دور گردنش بود، با هر حرکت کوچیکش برق می‌زد؛ انگار یه تیکه نور رو بسته باشن دور گردنش.

پان با خودش گفت قرمز بهش میاد.

بعد فکر کرد شاید مشکی بیشتر بهش بیاد.

بعد یادش افتاد هفته‌ی پیش، وقتی یه پیراهن سفید پوشیده بود، چند دقیقه یادش رفته بود چطوری باید نفس بکشه.

پان چشم‌هاش رو بست.

«لعنتی.»

«چی شد؟»

«هیچی.»

«داری با خودت حرف می‌زنی؟»

«دارم دعا می‌کنم.»

«برای چی؟»

پان چشم‌هاش رو باز کرد و دوباره به اون دختر نگاه کرد.

«برای اینکه یه شب بالاخره خودش زودتر بیاد سراغم.»

پان برای اون دختر توی ذهنش اسم‌های مختلفی ساخته بود.

گاهی بهش می‌گفت دخترِ پنجشنبه‌ها، چون پنجشنبه‌ها همیشه از روزهای دیگه خوشگل‌تر به نظر می‌رسید؛ انگار شب‌های پنجشنبه رو فقط برای درخشیدن اون ساخته بودن.

گاهی دخترِ رژ قرمز، چون اون رنگ به شکل غیرمنطقی‌ای بهش می‌اومد و هر بار پان رو مجبور می‌کرد چند ثانیه بیشتر از حد معمول به لب‌هاش زل بزنه.

و گاهی، وقتی شب تموم می‌شد و پان با تاکسی برمی‌گشت خونه، بهش می‌گفت مصیبت.

مصیبت کوچولوی خودش.

البته هیچ‌وقت این اسم رو با صدای بلند نمی‌گفت. حتی توی ذهن خودش هم از این حس مالکیت مسخره خجالت می‌کشید.

اون دختر نه اسم پان رو می‌دونست، نه از وجودش چیزی می‌دونست که ارزش یادش موندن داشته باشه.

شاید فقط یه مشتری همیشگی بود.

یکی از صدها نفری که هر شب روی صندلی‌های این بار می‌نشستن، نوشیدنی سفارش می‌دادن و قبل از نصفه‌شب، مثل بخار روی شیشه، از یاد می‌رفتن.

ولی پان از این فکر متنفر بود.

از اینکه شاید برای اون دختر، هیچ فرقی با بقیه نداشته باشه.

از اینکه شاید تمام این نگاه‌ها فقط ساخته‌ی ذهن خودش باشن.

از اینکه شاید اون دختر هیچ‌وقت نفهمیده باشه پان برای انتخاب لباسش چقدر وقت می‌ذاره.

سه‌شنبه‌ی پیش، پان برای اولین بار با موهای قهوه‌ای تیره اومده بود بار.

رنگی که معمولاً انتخابش نمی‌کرد.

صبح، وقتی جلوی آینه وایساده بود، به خودش گفته بود از رنگ موهاش خسته شده. یه تصمیم کاملاً معمولی، کاملاً شخصی و کاملاً بی‌ربط به دختری که یه بار شنیده بود به دوستش می‌گه موهای قهوه‌ای تیره دوست داره.

پان تقریباً یه ساعت جلوی آینه وقت گذاشته بود.

موهاش رو مرتب کرده بود، دوباره به‌هم ریخته بود، لباس عوض کرده بود و آخر سر، درست قبل از اینکه از خونه بزنه بیرون، به تصویر خودش توی آینه زل زده بود.

«این دیگه چه کاریه؟»

آینه جوابی نداشت.

البته اگه داشت، احتمالاً به پان می‌گفت دیوونه شده.

ولی وقتی شب وارد بار شد و دختر برای اولین بار نگاهش رو یه کم بیشتر از معمول روی صورت پان نگه داشت، تمام اون یه ساعت یهو ارزش پیدا کرد.

نگاهش اول روی موهای پان مکث کرد، بعد رسید به چشم‌هاش. دختر انگار می‌خواست یه چیزی بگه، ولی فقط لب‌هاش یه کم از هم باز موند و بعد، با یه لبخند کوچیک، نگاهش رو انداخت پایین.

فقط یه نگاه بود.

شاید هم اصلاً ربطی به رنگ موهاش نداشت.

پان براش مهم نبود.

چند دقیقه خودش رو سپرد به این خیال که شاید دختر متوجه شده.

شاید ازش خوشش اومده.

شاید امشب، وقتی از بار می‌ره بیرون، برای اولین بار به این فکر کنه که پان کیه.

پان با همین شایدها زندگی می‌کرد.

با نگاه‌های کوتاه، لبخندهای نصفه‌نیمه و احتمال‌هایی که هیچ‌وقت واقعی نمی‌شدن.

و این، از هر چیزی که می‌تونست به زبون بیاره، ترسناک‌تر بود.

توی ذهن پان، یه اتاق کوچیک بود که هیچ‌کس از وجودش خبر نداشت.

اتاقی با دیوارهای تیره، پنجره‌ای رو به یه شهر بارونی و قفسه‌ای پر از چیزهای بی‌اهمیتی که فقط برای یه نفر معنی داشتن.

دختر هر شب اونجا زندگی می‌کرد.

بی‌اجازه.

بی‌خبر.

بی‌اینکه حتی یه بار پول اجاره داده باشه.

پان می‌تونست وسط یه مکالمه باشه و یهو یادش بیاد دختر موقع خندیدن چشم‌هاش رو می‌بنده.

می‌تونست توی فروشگاه راه بره و با دیدن یه شیشه عطر، با خودش فکر کنه شاید از بوش خوشش بیاد.

می‌تونست از کنار یه ویترین رد بشه، یه لباس ببینه و با خودش بگه: این بهش میاد.

بعد یادش می‌اومد که حتی نمی‌دونه دختر چه عطری می‌زنه، چه لباسی دوست داره یا صبح‌ها قبل از رفتن سر کار چند بار آلارم گوشیش رو خاموش می‌کنه.

و بااین‌حال، ذهنش همچنان به ساختن این تصویر ادامه می‌داد.

تصویری که شاید هیچ شباهتی به آدم واقعی نداشت؛ تصویری که پان با هر خیال تازه، یه کم بیشتر از واقعیت دورش می‌کرد.

پان گاهی از خودش می‌پرسید اگه یه روز باهاش حرف بزنه و بفهمه اون‌قدرها هم که فکر می‌کرد خاص نیست، چی می‌شه.

اگه صدای خنده‌ش اون‌قدرها هم دلنشین نباشه.

اگه اخلاقش روی اعصاب باشه.

اگه تمام اون چیزهایی که پان از دور تحسین می‌کرد، وقتی از نزدیک لمسشون کنه، یه معنی دیگه پیدا کنن.

ولی بعد دختر سرش رو بلند می‌کرد و به پان نگاه می‌کرد.

و پان دوباره همه‌چیز رو یادش می‌رفت.

شاید مشکل این نبود که دختر بی‌نقص بود.

شاید مشکل این بود که پان دیگه نمی‌خواست بی‌نقص نباشه.

اون شب، دختر مشکی پوشیده بود.

پان هم مشکی پوشیده بود.

فرقشون این بود که دختر احتمالاً حتی یه لحظه هم به این موضوع فکر نکرده بود، ولی پان از صبح سه بار لباسش رو عوض کرده بود تا آخرش به همین انتخاب برسه.

وقتی وارد بار شد، دختر از قبل اونجا بود.

کنار پنجره نشسته بود و با انگشتش روی لبه‌ی لیوانش خط می‌کشید؛ یه حرکت آروم و بی‌هدف که برای پان از هر موسیقی‌ای گیراتر بود.

پان سر جاش وایساد.

دختر انگار حضورش رو حس کرده باشه، سرش رو بلند کرد. نگاهش از کفش‌های پان اومد بالا و روی صورتش نشست. این بار نه لبخند زد و نه فوری نگاهش رو دزدید. فقط چند ثانیه همون‌طور نگاش کرد؛ اون‌قدر طولانی که پان حس کرد کل بار از حرکت وایساده و صدای موسیقی از یه جای خیلی دور میاد.

برای یه لحظه، تنها چیزی که می‌خواست این بود که بره سمتش، اسمش رو بپرسه و بفهمه صدای اون دختر وقتی فقط برای یه نفر حرف می‌زنه، چه شکلیه.

ولی یه ترس عجیب توی سینه‌ش سنگینی می‌کرد.

ترس از اینکه اگه نزدیک بشه، کل این رؤیا از بین بره.

اینکه اگه دختر بهش لبخند بزنه، پان ندونه چی بگه.

یا بدتر، اینکه لبخند نزنه.

دختر انگشتش رو از روی لبه‌ی لیوان برداشت و دستش رو گذاشت روی میز. حرکت کوچیکی بود، ولی پان اون رو مثل یه دعوت محتاطانه دید؛ دعوتی که شاید فقط ساخته‌ی ذهن خودش بود. دختر دوباره نگاش کرد، این بار کوتاه‌تر، و گوشه‌ی لبش یه کم بالا رفت.

پان یه قدم برداشت.

بعد وایساد.

دختر سرش رو یه کم کج کرد؛ انگار منتظر بود ببینه واقعاً میاد یا باز هم پشت همون فاصله قایم می‌شه.

«می‌دونی مشکلت چیه؟»

پریم بود.

پان بدون اینکه نگاش کنه، گفت: «اگه قراره بهم بگی عاشقشم، لطفاً برو یه جای دیگه این حرف رو بزن.»

«نمی‌خواستم بگم عاشقشی.»

«پس چی می‌خواستی بگی؟»

پریم به دختر نگاه کرد.

«اینکه تو اون‌قدر از نزدیک شدن بهش می‌ترسی که ترجیح می‌دی هر شب از دور نگاش کنی و خودت رو عذاب بدی.»

پان ساکت موند.

چون حقیقت، وقتی از دهن یکی دیگه بیرون میاد، دیگه به این راحتی‌ها نمی‌شه انکارش کرد.

پریم ادامه داد:

«تو حتی اسمش رو هم نمی‌دونی.»

پان به لیوانش نگاه کرد.

«اره، ولی... خیلی چیزای دیگه می‌دونم.»

«چی رو؟»

پان مکث کرد.

«می‌دونم وقتی می‌خنده، دستش رو جلوی دهنش نمی‌گیره. می‌دونم از نوشیدنی‌های شیرین خوشش نمیاد. می‌دونم پنجشنبه‌ها با دوستش میاد و جمعه‌ها معمولاً تنهاست.»

بعد سرش رو بلند کرد.

«و می‌دونم دیگه نمی‌تونم هر شب بیام اینجا و خودم رو بزنم به اون راه که فقط برای نوشیدن اومدم.»

پریم چند لحظه نگاش کرد.

«پس برو باهاش حرف بزن.»

پان یه نفس عمیق کشید.

این بار، وقتی دختر نگاش کرد، نگاهش رو ندزدید.

دختر یه لبخند کوچیک زد؛ لبخندی که این بار زود محو نشد. پان یه لحظه به لب‌هاش نگاه کرد، بعد خودش رو مجبور کرد دوباره برگرده به چشم‌هاش. دختر فهمید. پلک‌هاش یه کم افتاد پایین، ولی لبخندش سر جاش موند.

پان هم لبخند زد.

بعد لیوانش رو گذاشت روی میز، از جاش بلند شد و رفت سمتش.

هر قدم، فاصله‌ی امنی رو که سه هفته باهاش زندگی کرده بود، کمتر می‌کرد. دختر چشم ازش برنداشت. وقتی پان به میز رسید، دستش رو گذاشت روی پشتی صندلی خالی و مکث کرد؛ اون‌قدر نزدیک که عطر ملایم دختر رو حس کنه، ولی هنوز اون‌قدر دور که راه برگشت داشته باشه.

دختر به صندلی اشاره کرد.

پان نشست.

برای اولین بار، قرار نبود از دور تماشاش کنه.

قرار بود بفهمه اون دختر واقعی هم می‌تونه به اندازه‌ی تصویری که توی ذهنش ساخته بود خطرناک باشه یا نه.

و اگه نمی‌تونست؟

پان فکر کرد شاید بهتر باشه هیچ‌وقت نفهمه.

ولی دختر سرش رو به سمتش خم کرد و با صدایی آروم گفت:

«بالاخره اومدی.»

پان چند ثانیه فقط نگاش کرد. تمام جمله‌هایی که توی ذهنش تمرین کرده بود، یکی‌یکی غیبشون زد.

«منتظرم بودی؟»

دختر لبخند زد؛ این بار نه کوتاه و محو، بلکه با مکثی که چیزی رو قایم نمی‌کرد.

«فکر کردم شاید امشب هم فقط نگام کنی.»

پان آروم نفسش رو بیرون داد. ترس هنوز اونجا بود، ولی دیگه پشتش قایم نشده بود.

«منم همین فکر رو می‌کردم.»

دختر نگاهش رو انداخت پایین و دوباره با انگشتش دور لبه‌ی لیوان چرخید.

«پس امشب فرق داره.»

پان به دستش نگاه کرد، بعد به چشم‌هاش.

«آره. امشب فرق داره.»

چون بعضی آدما رو نمی‌شه تا ابد از پشت شیشه تماشا کرد.

بالاخره یه شب باید در رو باز کنی.

حتی اگه ندونی پشتش چه چیزی منتظرته.

پان نگاهش رو از چشم‌های فوند نگرفت. سه هفته بود که توی ذهنش هزار جور مکالمه با این دختر ساخته بود، اما حالا که به‌اندازه‌ی یک دست ازش فاصله داشت، هیچ‌کدوم از اون جمله‌ها به دردش نمی‌خوردن.

«می‌دونی، فوند،» اسمش رو آهسته به زبون آورد، انگار هنوز هم از مزه‌ی اون خوشش می‌اومد. «من معمولاً عادت ندارم برای چیزی که می‌خوام این‌قدر صبر کنم.»

فوند ابرویی بالا انداخت. «و الان چی می‌خوای؟»

پان لبخند زد؛ همون لبخند مطمئنی که پشتش می‌تونست تمام آشفتگی ذهنش رو پنهان کنه. نگاهش برای لحظه‌ای روی لب‌های فوند مکث کرد و دوباره به چشم‌هاش برگشت.

«یه فرصت که بفهمم توی ذهنم زیادی قشنگت کردم یا واقعاً همین‌قدر دردسرسازی.»

فوند خندید. «و اگه جوابت آره باشه؟»

«اون‌وقت احتمالاً باید فکری به حال خودم بکنم.»

«و اگه نه؟»

پان کمی بهش نزدیک‌تر شد و صدای خودش رو پایین آورد.

«یه هتل همین نزدیکی اتاق گرفتم. می‌تونی امشب باهام بیای و خودت جواب این سؤال رو بهم بدی.»

لبخند فوند آهسته محو شد؛ نه از ناراحتی، بلکه از توجهی که ناگهان تمام‌وکمال به پان داده بود.

پان شونه‌ای بالا انداخت و با لحنی بی‌خیال اضافه کرد: «البته، اگه ترجیح می‌دی باز هم از دور نگام کنی، می‌تونم تا هفته‌ی بعد صبر کنم. ظاهراً توی این کار استعداد عجیبی پیدا کردم.»

فوند چند لحظه بهش خیره موند. بعد نگاهش روی صورت پان لغزید و با لبخندی که حالا کمی شیطنت توش بود، پرسید:

«و اگه بیام، قراره باهم چی کار کنیم، پان؟»

برای یک لحظه، تمام جواب‌هایی که پان می‌تونست بده، توی ذهنش صف کشیدن؛ اما هیچ‌کدوم به‌اندازه‌ی حقیقت وسوسه‌انگیز نبودن.

پس فقط لبخند زد.

«فکر کنم بهتره خودت بیای و بفهمی، عزیزم.»

~~~

پان، فوند رو به داخل دعوت کرد و بعد از ورودش، در رو با آرامش بست.

وقتی برگشت سمتش، نگاه عجیبی به دختر انداخت؛ نگاهی که نمی‌شد اسمش رو صرفاً هوس گذاشت، ولی یه چیزی توی همون مایه‌ها بود. یه جور طمع، یه میل مهارنشده که توی چشم‌هاش جا خوش کرده بود و انگار می‌خواست تمام وجود فوند رو برای خودش داشته باشه.

نگاهش آروم روی صورت دختر چرخید. روی چشم‌هاش مکث کرد، به لب‌هاش رسید و بعد کم‌کم پایین‌تر رفت.

گردنش.

و فاک.

اصلاً این دختر چطور می‌تونست انقدر خواستنی باشه؟

پان چند هفته‌ی تمام خودش رو به نگاه‌های دزدکی، برخوردهای اتفاقی و فاصله‌هایی که به‌زور حفظ می‌کرد محدود کرده بود. چند هفته هر بار که فوند نزدیکش می‌شد، مجبور بود وانمود کنه حضورش هیچ تأثیری روش نداره؛ انگار نه انگار که فقط یه لبخند از طرف دختر کافی بود تا تمام فکر و ذکرش به هم بریزه.

حالا اما، وقتی فوند درست چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود و هیچ‌کس قرار نبود مزاحمشون بشه، تمام اون تلاش‌ها به مسخره‌ترین شکل ممکن به نظر می‌رسیدن.

نگاهش هر لحظه گرسنه‌تر می‌شد و فوند به‌خوبی این رو می‌فهمید.

حتی لازم نبود چیزی بپرسه. کافی بود به چشم‌های پان نگاه کنه تا بفهمه چه آشوبی پشت اون سکوت پنهون شده.

فوند چند قدم بهش نزدیک شد.

همین.

فقط چند قدم.

اما انگار همون فاصله‌ی کم آخرین رشته‌های خویشتن‌داری پان رو هم از هم گسست. دختر هنوز لبخند محوی روی لب داشت که پان دستش رو میان موهاش برد و آروم به خودش نزدیکش کرد.

لب‌هاشون به هم رسید.

بوسه‌ای که شاید قرار بود فقط چند ثانیه طول بکشه، خیلی زود تمام حرف‌های نگفته و نگاه‌های دزدکی این چند هفته رو با خودش بلعید. پان یه دستش رو لابه‌لای موهای فوند نگه داشته بود و دست دیگه‌ش دور کمرش جا گرفته بود؛ انگار هنوز هم باورش نمی‌شد بالاخره تونسته این فاصله‌ی لعنتی رو از بین ببره.

هر بار که برای لحظه‌ای عقب می‌کشید، نگاهش روی صورت دختر می‌موند. چشم‌هاش، لب‌هاش، لبخندی که حتی وسط این همه نزدیکی هم دست از سرش برنمی‌داشت.

فوند برای نفس گرفتن کمی فاصله گرفت و با همون لبخند فریبنده‌ای که از همون اول صبر پان رو به بازی گرفته بود، بهش خیره شد.

«چیه؟ چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟»

پان جوابی نداد.

فقط نگاهش کرد.

خدای من، این دختر واقعاً قصد داشت اونو به کشتن بده؟

پیش از اینکه فوند فرصت کنه دوباره چیزی بگه، پان پیشونی‌ش رو برای لحظه‌ای به پیشونی اون تکیه داد و چشم‌هاش رو بست. نفس عمیقی کشید، ولی فایده‌ای نداشت. انگار تمام هفته‌هایی که صرف کنترل خودش کرده بود، حالا یک‌جا به حسابش رسیده بودن.

آروم سرش رو پایین آورد و لب‌هاش رو به گردن فوند رسوند.

اول یه بوسه‌ی کوتاه کنار گردنش نشوند. بعد کمی مکث کرد و بوسه‌ی دیگه‌ای پایین‌تر گذاشت؛ این بار طولانی‌تر، طوری که وقتی سرش رو بلند کرد، لبخند رضایت‌بخشی گوشه‌ی لبش نشسته بود.

فوند انگشت‌هاش رو روی شونه‌ی پان گذاشت و سرش رو کمی به پهلو خم کرد تا راحت‌تر بتونه بهش نزدیک بشه.

همین حرکت کوچیک کافی بود تا پان دوباره خم بشه.

لب‌هاش رو روی پوست نرم گردن دختر گذاشت و چند بوسه‌ی آروم، پشت سر هم اونجا نشوند. هر بار که کمی فاصله می‌گرفت، نفسش با پوست فوند تماس پیدا می‌کرد و دختر ناخودآگاه شونه‌هاش رو جمع می‌کرد؛ یه حس ریز و قلقلک‌مانند که از کنار گردنش شروع می‌شد و تا زیر موهاش می‌دوید.

پان متوجه واکنشش شد.

«قلقلت میاد؟»

فوند که سعی می‌کرد لبخندش رو پنهون کنه، جواب داد:

«نه.»

پان سرش رو بالا آورد و با تردید نگاهش کرد.

«دروغ‌گوی خوبی نیستی.»

«و تو زیادی حرف می‌زنی.»

پان خندید؛ خنده‌ای کوتاه که هنوز تموم نشده بود دوباره صورتش رو به دختر نزدیک کرد.

این بار لاله‌ی گوش دختر رو میان دندون هاش گرفت و به آرومی کشید و بعد بوسه‌ای درست زیر گوشش گذاشت و بعد آروم‌تر پایین اومد. لب‌هاش روی پوست گردن فوند حرکت می‌کردن و هر از گاهی مکث می‌کرد تا رد دیگه‌ای همون‌جا جا بذاره. فوند سرش رو بیشتر به پهلو خم کرده بود و انگشت‌هاش بی‌اختیار میان موهای پان می‌چرخیدن.

«پان...»

شنیدن اسمش با اون لحن آروم باعث شد برای لحظه‌ای دست از کار بکشه.

سرش رو بلند کرد.

«هوم؟»

فوند نگاهش کرد، اما به‌جای جواب دادن، لبخند زد.

پان چشم‌هاش رو ریز کرد.

«داری باهام بازی می‌کنی؟»

«شاید.»

«فوند.»

«جانم؟»

پان با ناباوری خندید و دوباره سرش رو پایین آورد. این بار بوسه‌هاش رو تا نزدیکی ترقوه‌ی دختر ادامه داد؛ جایی که پوستش کمی سرخ شده بود. یه بوسه روی استخوان ترقوه‌ش گذاشت و بعد زبونش رو دقیقا داخل گودی ظریفه وسط ترقوه قرار داد و طوری که انگار ظرف صبحانه‌ی عسل‌عه لیسید، سرش رو کمی چرخوند تا بوسه‌ی دیگه‌ای درست کنار اون بنشونه.

فوند نفس آرومی بیرون داد و دستش رو پشت گردن پان گذاشت.

پان لحظه‌ای مکث کرد. نگاه کوتاهی به صورتش انداخت و وقتی لبخند دختر رو دید، لبخند خودش هم پررنگ‌تر شد.

«هنوزم فکر می‌کنی این بازی بامزه‌ست؟»

فوند ابروهاش رو بالا انداخت.

«کدوم بازی؟»

«همین که عمداً داری دیوونه‌م می‌کنی.»

«من؟ مگه من چیکار کردم؟»

پان خندید و سرش رو تکون داد. واقعاً نمی‌دونست چطور ممکنه کسی با این قیافه‌ی معصوم، تا این حد اعصاب‌خردکن باشه.

دوباره به گردنش نزدیک شد و بوسه‌ای آروم روی پوستش گذاشت. بعد کمی پایین‌تر رفت و لب‌هاش رو روی وسط قفسه‌ی سینه‌ی دختر نشوند. چند لحظه همون‌جا موند و دختر رو بویید، پیش از اینکه سرش رو بلند کنه و به چشم‌های دختر خیره بشه.

فوند دستش رو روی گونه‌ی پان گذاشت و با لحنی آروم پرسید:

«چرا وایسادی؟»

پان لبخند کجی زد.

«دارم سعی می‌کنم بفهمم چطور ممکنه یه نفر این‌قدر اعصاب‌خردکن باشه.»

فوند خندید و انگشت‌هاش رو میان موهای اون فرو برد.

«بعداً بهش فکر کن.»

بعد با کششی آروم، پان رو به خودش نزدیک کرد.

پان هم دیگه حتی تلاشی برای پنهون کردن لبخندش نکرد. دستش رو دور کمر دختر محکم کرد و پیشونی‌ش رو دوباره به پیشونی اون تکیه داد.

«همه‌ش تقصیر خودته، فوند.»

«من؟»

«آره.»

«پس چرا هنوز ولم نکردی؟»

پان چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد خنده‌ی کوتاهی کرد و سرش رو پایین آورد تا دوباره لب‌هاش رو به لب‌های دختر برسونه.

«چون ظاهراً عقل درست‌وحسابی ندارم.»

فوند هنوز لبخند به لب داشت که دستش رو دور کمر پان حلقه کرد و اون رو به خودش نزدیک‌تر کشید. انگشت‌هاش از زیر لبه‌ی لباس پان بالا رفتن و تماس ناگهانی دستش با پوستش باعث شد پان برای لحظه‌ای مکث کنه.

«فوند؟»

«جانم؟»

همون لحن معصوم و بی‌گناه همیشگی.

پان هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگه که فوند دستش رو روی سینه‌ی اون گذاشت و با یه حرکت سریع جاشون رو عوض کرد. حالا پان به دیوار تکیه داده بود و فوند درست مقابلش ایستاده بود؛ با همون لبخند شیطنت‌آمیزی که انگار از اول هم نقشه‌ی دیگه‌ای توی سرش داشته.

پان با ناباوری نگاهش کرد.

«تو از کی انقدر پررو شدی؟»

فوند خندید.

«از وقتی فهمیدم تو با یه لبخند ساده هم دست‌وپات رو گم می‌کنی.»

«من؟»

«نه، دیوار پشت سرت.»

پان خواست جوابش رو بده، اما فوند قبل از اون دوباره نزدیک شد و دستش رو زیر لبه‌ی لباس پان برد و با یه حرکت آروم، پارچه رو بالاتر کشید. نگاهش روی پوست سفید نمایان‌شده‌ی شکم پان چرخید و وقتی چشمش به پیرسینگ نافش افتاد، لبخند ریزی روی لبش نشست، و به سمت پایین رفت.

پان هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگه که فوند کف دستش رو روی شکمش گذاشت و سرش رو پایین‌تر برد.

اول یه بوسه‌ی کوتاه کنار نافش نشوند. بعد لب‌هاش رو روی خط عضلات شکمش حرکت داد و بوسه‌ی دیگه‌ای کمی بالاتر گذاشت. حرکت‌هاش آروم و باحوصله بودن؛ انگار برخلاف پان، هیچ عجله‌ای برای رسیدن به جای دیگه‌ای نداشت.

پان دستش رو روی دیوار گذاشت و نگاهش رو به دختر دوخت. لبخند محوی گوشه‌ی لبش بود، اما وقتی فوند زبونش رو به دو طرف شکمش رسوند و مسیر خطوط ظریف عضلاتش رو دنبال کرد، نفسش رو برای لحظه‌ای نگه داشت.

فوند از زیر نگاهش لبخند زد و دوباره به پیرسینگ نافش خیره شد.

با نوک انگشت شست لمسش کرد و بعد سرش رو پایین آورد. لب‌هاش رو نزدیک ناف پان برد و پیش از اینکه بوسه‌ی آرومی روی پوستش بذاره، لحظه‌ای مکث کرد.

پان سرش رو به دیوار تکیه داد و انگشت‌هاش رو لابه‌لای موهای فوند فرو برد.

دختر سرش رو کمی بلند کرد و نگاه کوتاهی بهش انداخت؛ انگار می‌خواست مطمئن بشه هنوز همون‌قدر که انتظار داشت، غافلگیرش کرده.

بعد دوباره خم شد و این بار دندون‌هاش رو خیلی آروم به پیرسینگ نافش تماس داد.

پان بلافاصله نگاهش رو به پایین انداخت و دستش میان موهای فوند ثابت موند. یه خنده‌ی کوتاه و ناباورانه از بین لب‌هاش بیرون اومد، اما دختر انگار از واکنشش راضی بود. لبخندش رو پنهون کرد و بوسه‌ی دیگه‌ای کنار نافش گذاشت.

فوند کمی عقب رفت و بهش نگاه کرد. موهاش روی صورتش ریخته بودن و اون لبخند لعنتی هنوز از لب‌هاش محو نشده بود.

The End

Report Page