Numen

Numen

min | @m1nminx

Numen - نومِن

در لاتین به حضور یا نیرویی الهی و رازآلود اشاره می‌کنه؛ چیزی که نمی‌تونی به‌راحتی توضیحش بدی، اما حضورش رو حس می‌کنی.


اتاق در سکوت سنگینی فرو رفته بود. نور کم‌رنگ چراغ خواب، سایه‌ی مبهم وسایل را روی دیوارها انداخته بود و تنها صدایی که سکوت را می‌شکست، نفس‌های نامنظم و بغض‌ الود ان دو بود. میان ان همه سکوت، انگار زمان نیز برای چند لحظه از حرکت ایستاده بود.


ویلیام با احتیاط دست‌هایی را که به دور است حلقه کرده بود، از تن لرزانش جدا کرد. سپس صورتش را میان دستانش گرفت؛


درست مانند گوهری شکننده که می‌ترسید از میان انگشتانش بلغزد و بشکند. نگاهش به چشمان خیس است گره خورد؛ چشمانی که اشک، مانند شبنمی بر سطح گلبرگ‌ها در آنها جمع شده بود.


برای لحظه‌ای قلبش فشرده شد. رفتن برای او هم اسان نبود؛ انگار باید تکه‌ای از وجودش را همان‌جا می‌گذاشت و می‌رفت. اما ماندنش می‌توانست زندگی عزیزترین آدمش را به خطر بیندازد.


دل را به دریا زد، پیشانی‌اش را لحظه‌ای به پیشانی است تکیه داد و سرانجام لب‌هایش را آرام به لب‌های او رساند؛ بوسه‌ای تلخ و طولانی، از جنس خشم رفتن و دلتنگی بعدش، شبیه آخرین شعله‌ی شمعی که پیش از خاموش شدن، برای لحظه‌ای روشن‌تر می‌سوزد.


است انگشتانش را به پیراهن سیاه ویلیام گره زد و پارچه‌ ی ان را میان مشت‌هایش فشرد؛ گویی می‌خواست با همین حرکت، فاصله‌ای را که قرار بود میانشان بیفتد، از میان بردارد. بوسه را عمیق‌تر کرد و با تمام وجود به ان پناه برد


انگار می‌خواست تمام حرف‌های ناگفته‌اش را در همان بوسه جا بگذارد؛ تمام ترسش از رفتن ویلیام و تمام خواهشی را که زبانش توان بیانش را نداشت.


چند ثانیه در همان حالت ماندند؛ تا اینکه است سرانجام خودش را از گرمای لب‌های مرد جدا کرد.

فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که گرمای نفس‌هایشان به صورت یکدیگر می‌خورد، لب‌های لرزان است کمی از هم فاصله گرفت و زمزمه‌ای ضعیف، میان سکوت اتاق پیچید:


ـ نرو...


صدای پر از بغض است درست مانند ضربه‌ای به قلب ویلیام نشست.

قلبش چنان محکم به سینه کوبید که گویی قصد داشت از حصار استخوان‌هایش رها شود. نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت خیس مرد مقابلش ثابت ماند؛ مردی که تنها با یک کلمه، تمام اراده‌اش برای رفتن را به لرزه انداخته بود.


+متاسفم، نومن....


چشمان است لبالب از اشک بودند، اما دیگر حتی توان گریه کردن هم نداشت.


دستش را پشت گردن ویلیام گذاشت و او را به خودش نزدیک‌تر کرد. بوسه‌ای را اغاز کرد که این بار، برخلاف بوسه‌ی قبلی عجولانه‌تر و آمیخته به دلتنگی بود؛ انگار می‌ترسید این آخرین باری باشد که می‌تواند او را این‌قدر نزدیک خود داشته باشد.


وقتی اندکی از او فاصله گرفت، انگشتانش را میان موهای ویلیام لغزاند و با صدایی لرزان گفت:


-دوستت دارم...


ویلیام نیز در پاسخ، زمزمه‌وار چیزی کنار گوشش گفت:


+لطفا ازم متنفر باش تا بتونم راحت تر برم


و اخرین شبشان در ان اتاق به پایان رسید.


--

تالار بزرگ با گل‌ارایی‌ های سفید و کرم تزئین شده بود، لوسترهای کریستالی از سقف بلند سالن اویزان بودند و نور طلایی‌شان بر میزهای اراسته و ظروف نقره‌ای می‌تابید.


نوای موسیقی ملایمی در فضای سالن جریان داشت و مهمان‌ها، با لباس‌های رسمی و لبخندهای حساب‌شده، مشغول گفت‌وگو بودند.


همه‌چیز برای برگزاری مراسمی باشکوه آماده بود.


اما قلب ویلیام برای هیچ‌کدام از این‌ها آماده نبود؛ نه برای این تالار پرزرق‌ و برق، نه برای لبخندهایی که باید تحویل مهمان‌ها می‌داد و نه برای زنی که قرار بود از این پس در کنار او، عنوان عروسش را داشته باشد.


و بدتر از همه، است انجا حضور داشت.


او باید انجا می‌بود. است بادیگارد ویلیام بود و حضورش در چنین مراسمی بخشی از وظیفه‌اش به شمار می‌رفت.


چه طنز تلخی؛ درست چند ساعت پس از ان شب، پس از ان اغوش طولانی و بوسه های تلخ، حالا باید در فاصله چند قدمی یکدیگر می‌ایستادند و وانمود می‌کردند هیچ اتفاقی میانشان نیفتاده است.


یکی در کت‌ شلوار دامادی، اماده برای اغاز زندگی مشترکی که هرگز انتخابش نکرده بود؛ دیگری در لباس رسمی محافظت، آماده برای انجام وظیفه‌ای که حتی قلب خودش هم دیگر توان تحملش را نداشت.


قرار بود چشم در چشم یکدیگر بدوزند؛ درست همان‌طور که شب گذشته، در تاریکی اتاق، به هم خیره شده بودند. با این تفاوت که آن شب، آغوششان پناه یکدیگر بود و امروز، فاصله‌ای نادیدنی میانشان قد کشیده بود.


چه کسی فکر می‌کرد فاصله میان دو نفر بتواند به کوتاهی چند قدم و به بلندای یک عمر باشد؟

Report Page