.November Rain.
SunBleachedIvyنیکی درست به خاطر نمی آورد خانواده اش چطور از اون فرقه سر در آوردن.
اما اونجا رو کامل به یاد می اورد، مرد قد بلند با ریش های سفید و پوست ترک خورده همیشه روی زانو هاش میشست و به نیکی میگفت اون فرزند مورد علاقه خداعه.
خوب به خاطر داشت که اون مرد میگفت و مادرش باور میکرد، مهم نبود نیکی چقدر تلاش میکنه تا اونها رو از اون مخمصه نجات بده. تلاش های نیکی هیچ وقت جوابگو نبود، شیطان همیشه پیداش میکرد. در آخر این خدا نبود که نجاتشون داد، صدای آژیر خطر پلیس های تازه نفس آمریکایی بود که اونها رو از اون جهنم الهی نجات داد یکی از پلیس ها هم بود که نیکی رو به بازیگری دعوت کرد.
"زیبایی فرا زمینی داری پسر جون، مخصوصا برای یه اسیایی"
نیکی تونسته بود از یه فرقه جون سالم به در ببره، مطمئن نبود نژاد پرستی ده هشتاد و نود امریکا با نیکی ده ساله مثل مرد پیر مهربون باشن.
مثل اینکه اون مرد درست میگفت. نیکی با زیبایی فرا زمینی بالاتر و بالاتر رفت، روی آسمون ها با افرادی که انگار مال زمین اون نبودن. البته هیچ وقت چیزی واقعا مال نیکی نبود مهم نبود چقدر زمزمه هاش، دست های کوچیکش و غم وجودش رو روی روح زمین نگاشته شده. هیچ وقت کسی نیکی رو پیدا نمیکرد.
ولی با پیدا شدن سونو انگار زمین فرصت دیگه ای به نیکی داده بود، تو یکی از کنسرت هاش سونو اشتباهی روی گیتار نیکی آبجو ریخت و نزدیک پنج دقیقه رو عذر خواهی کرد اینکه نیکی هم نزدیک پنج دقیقه با چشم های نافذش بهش خیره شده بود کمکی نکرد.
اما پسر قصد تحقیر نداشت. میخواست بفهمه کجا سونو رو دیده و بعد متوجه شد سونو مثل خودش بازیگره.
"تو هم مثل من آسیایی هستی، خوشحالم که میبینمت!"
سونو بازیگری رو دوست داشت، زندگی تجملاتی و پر از وحشت هالیوود رو دوست داشت.
نیکی نمیدونست چه چیزی رو دوست داره. اونقدر توی زندگی بهش فرصت فکر کردن داده نشده بود، وقتی نیکی بیست ساله درحالی که سعی داشت زندگی کنه و برای خانواده اش هم زنده بمونه بودن سونو مثل یه نور روشن کننده عمل میکرد. قرار گذاشتن و خانواده داشتن برای نیکی رویاهای غیرقابل دستیابی نبود اون طوری رفتار میکرد انگار از قبل اونهارو تجربه کرده
مهم نبود چراغ های صحنه، جایزه های طلایی یا حتی موهای خودش چقدر می درخشیدن زندگی نیکی هنوز توی تاریکی بود. خیلی سعی کرد تا بیرون بیاد. طنابِ دست های از هم پاره شده اش رو به بالا مینداخت شاید به چیزی گیر کنه؛ کسی نیکی رو بالا بکشه.
سعی کرد از خاطرات الهی بیرون بیاد و از زندگی که جلوی چشم هاش چیده شده بود لذت ببره اما هرطور که نت ها رو پشت هم می ذاشت یا هرطور آکورد ها رو میزد پدرِ مسیح به نیکی نگاه نمیکرد.
نیکی زمان کودکی ایمان قوی داشت ولی هرچه بزرگتر شد نیاز به مدرک پیدا کرد، تنها زمانی که خدا رو ستایش میکرد زمانی بود که سونو رو روی سقف خونه اش درحالی که نور ماه زیباییش رو روشن میکند از زندگیش لذت میبرد.
نیکی تمام تلاشش رو کرد اما کافی نبود، نتونست زندگی رو احساس کنه پس وقتی اون گیتاریست جوان بهش کوکائین تعارف کرد نه نگفت.
نتونست زندگی رو احساس کنه برای همین خواست زندگی رو لمس کنه. نیکی هیچ وقت دروغ نمیگفت، زمانی که سونو ازش میپرسید روی مواده یا نه بهش دروغ نمیگفت.
سونو تلاش کرد تا نجاتش بده تا اون رو بین سفیدی کوکائین بیرون بکشه و دوباره وزن روح نیکی رو به اتاق برگدونه. دوست نداشت بدونه پسر توی کودکیش چقدر زجر کشیده چون نیکی دوست نداشت بهش بگه ولی سونو نمیخواست شب های بارونی شون که با کفش های پر از آب و نگاه کردن به قبر افراد غریبه میگذره توی اعتیاد پسر گم بشه. نیکی همیشه میگفت اون بچه تر از این حرف هاست که بخواد عشق سونو رو داشته باشه.
سونو هم میگفت نیکی بزرگتر از این حرف هاست که بخواد فرار کنه برای همین نیکی مونده و تماشا کرد چطور میسوزه چطور بدنش برای رفتن التماس میکنه
تا روزی
شب هالووین اولین شب ماه نوامبر، سونو و نیکی به بار رفته بودن. نفهمید چرا اون آبجو رو سر کشید. وقتی میدونست قبلش چیکار کرده بود، میدونست نبودش با سونو چیکار میکنه.
میدونست تمام قطره های خون سونو فقط و فقط بودن نیکی و سالم بودنش رو میخواد، چه بد که پدر الهی این رو نمیخواست.
"لطفا.. جاهامون رو عوض کن.... ولی لطفا برش گردون"
سونو زانو زده بالای نیکی التماس میکرد به کسی که نیکی میگفت وجود نداره.
نیکی از مرگ زیاد حرف نمیزد انگار مثل خدا بهش اعتقاد نداشت اما به سونو اعتقاد داشت.
چه بد که پدر الهی انتقام رو از سونو گرفت.