Nothing serious
Negarبادهایی خنک و کم جون توی روزهای میانی تابستون پرسه میزدن و پارک جنگلیای که سونگهون برای کمپینگ انتخاب کرده بود، به طرز خوشحال کنندهای زود شلوغ نشده بود.
-جیک، میتونی اونطرفش رو بکشی؟
جیک و سونگهون مشغول به پا کردن چادر بودن و هیسونگ چوبهایی که توی زمین فرو کرده بودن رو محکم میکرد. سونو دورتادور چادر قدم میزد و به خوبی از پس وظیفهی سنگین نظارت بر میومد. اون با رسیدن به هیسونگ سر جاش متوقف شد.
-هی، دست نگه دار! اونو که با دست فشار نمیدن. باید اینجوری با یه سنگ بکوبی روش، وگرنه زود کج میشه و در میاد.
صدای جیک بود که سونو رو تشویق کرد.
-بیشتر از انتظارم بلدی پسر.
سونو خندید و با چشم و ابرو برتری خودش رو به رخ هیسونگ کشید. هیسونگ از روی زمین بلند شد و لپ سونو رو محکم توی دستش گرفت.
-پسر بیادب!
سونو اخم کرد و خودش رو اونطرف کشید.
-اون که خودتی.
جیک و سونگهون با موفقیت چادر رو برپا کردن و سونو مشغول چیدن خوراکیها شد. هیسونگ از پشت ماشین صداش رو بلند کرد و برای جیک دست تکون داد.
-کمکم میکنی که صندلی هارو بیاریم؟!
کمی بعدتر اونها دور هم نشسته بودن و سونگهون مشغول کباب کردن مارشمالو ها بود. سونو هم دست هاش رو بلند کرده بود تا از آتیش لذت ببره. دست هایی که ممکن بود مثل مارشمالو های اطرافش آب بشن.
-سونگهون همیشه بهترین آتیش های دنیارو درست میکنه! ببینید چقدر گرمه.
-منظورت اینه که دوست پسرت آتیش بیار معرکهست؟ یا این یه چیز خوبه؟
-هی لی هیسونگ!
-اذیتش نکن لی.
هیسونگ شونههاش رو بالا انداخت و خندید. سونو صندلیش رو از هیسونگ دور تر کرد و به دوست پسرش نزدیک شد. سرش رو برد کنار گوش سونگهون و مشغول زمزمه کردن شد.
-بیا گولشون بزنیم سونگهون هیونگ
سونگهون نگاهش رو از جیک و هیسونگی که داشتن با همدیگه بحث میکردن گرفت و صورتش رو به طرف سونو چرخوند.
-گولشون بزنیم؟ چجوری؟
سونو آروم تر از قبل زمزمه کرد.
-بنظرم اونا به هم میان. بیا باهمدیگه دعوا بگیریم و مجبورشون کنیم که با همدیگه تنها بشن.
یه تای ابروی سونگهون بالا پرید و گردنش کج شد.
-اونا که همیشه با هم تنهان. این کمکی هم میکنه؟
لبهای سونو غنچه شدن و چشم هاش چروک خورد. سرش رو عقب کشید و به نظر میرسید که بازیش رو شروع کرده چون صداش شاکی شده بود.
-سونگهون هیونگ، تو فکر میکنی که من نمیتونم هیچ کاری انجام بدم؟ تاسف آوری!
سونگهون آب دهنش رو قورت داد. لبهاش رو با زبونش خیس کرد و دستش رو برای گرفتن شونهی سونو بلند کرد. با دیدن اخم سونو دستش رو سریع به پایین برگردوند. «فقط داریم بقیه رو گول میزنیم دیگه، امیدوارم که جدی نباشی؟» سونو نیمنگاهی به پسرهای روبهروش انداخت. هنوز حواسشون رو به سونو نداده بودن پس اینبار سونو با صدای بلندتری حرف زد.
-فکر میکنی که خودت هر چیزی رو بهتر میدونی؟ این مزخرفه! دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم.
جیک و هیسونگ با بالا گرفتن صدای پسر کوچیکتر ساکت شدن و سرشون همزمان به طرف سونو چرخید. سونو از روی صندلیش بلند شد و سونگهون ناشیانه حرکت پسر کوچیکتر رو تکرار کرد.
سونو با سرفهای صداش رو صاف کرد و ادامه داد؛ هنوز هم ابروهاش توی همدیگه بود.
-دنبالم نیا! میخوام یکمی ازت دور باشم!
سونو با پاش صندلی رو عقب زد و با قدم های بلندی شروع به دور شدن کرد. اون به طرف مسیر جنگلی و درختهای کشیده و بلندی که در انتهای پارک قرار داشتن حرکت میکرد. بعد از ده یا پونزده قدم متوجه شد که سونگهون واقعا دنبالش نمیکنه پس حرصی سرجاش برگشت و به عقب نگاه کرد. وقتی تیزی نگاهش رو توی چشمهای سونگهون ریخت، سونگهون تازه به یاد آورد که باید دو پسر مقابلش رو تنها بذاره. با دستپاچگی سیخ های مارشمالو رو روی سینی گذاشت و شروع به حرکت کرد. سونو دوباره روش رو برگردونده بود و داشت دور و دورتر میشد. هیسونگ بازوش رو به بازوی جیک زد و همونطور که به دور شدن سونو و سونگهون نگاه میکرد حرف زد.
-یهویی چیشد؟ سر چی دعوا گرفتن؟
جیک دستش رو بین موهاش کشید و با گیجی چشمش رو بین مارشمالوها و سونگهونی که داشت از دیدرس خارج میشد چرخوند.
-نمیدونم لی. من داشتم با تو حرف میزدم...
هیسونگ احساس معذب بودن کرد. هیچکدوم از اون وسایل یا خوراکی ها به خودش و جیک تعلق نداشت و الان با هرچیزی که متعلق به اون زوج بود تنها مونده بود. هر چیزی که متعلق به اون زوج بود، بعلاوهی جیک. همکار مستبد و گاهی مهربونش.
-الان باید چیکار کنیم؟
جیک از روی صندلیش بلند شد و سیخ های مارشمالویی که توی سینی بود رو قبل از بیشتر وا رفتنشون بلند کرد. دو تاشون رو به هیسونگ داد و دو تای دیگه رو برای خودش نگهداشت. سر جای قبلی سونگهون نشست و خودش رو مشغول خوردن کرد.
-چیو چیکار کنیم؟ از روز تعطیلمون لذت میبریم.
هیسونگ لب پایینیش رو به دندون کشید و کمی چشمش رو چرخوند. اطراف حالا شلوغ تر شده بود و هیسونگ قسم میخورد که تا حالا این همه کاپل رو یک جا ندیده بود. دخترها و پسرها، زنها و مردها. هیسونگ از این موضوع که جیک یه دختر نیست خوشحال شد، چون این باعث عادی تر به نظر رسیدنشون میشد. این فکر زمانی که چشمش به دو پسر جوونی که روبهروی چادرشون هم رو میبوسیدن افتاد درهم شکسته شد. تمام افرادی که اطرافشون رو پر کرده بودن با هم کاپل بودن. حتی یک کاپل گی! چشم های هیسونگ دوباره چرخید و روی جیک متوقف شد. جیک هم اون دو نفر رو دیده بود؟ به نظر میرسید که خیلی احمقانه به جیک خیره شده چون جیک رد نگاه قبلی هیسونگ رو دنبال کرد و روی اون دو پسری که گرم و مشتاقانه هم رو میبوسیدن متوقف شد. هیسونگ نمیدونست چرا ولی به طرز عجیبی مضطرب شده بود. از روی جاش بلند شد و در حالی که مارشمالوهاش رو به دندون میکشید دور صندلی ها چرخید.
-اونا برمیگردن دیگه، نه؟ ما که قرار نیست همین جوری منتظرشون بمونیم؟
جیک به حالت دستپاچهی هیسونگ خندید و زبونش رو روی لبش کشید، با اینکار آخرین بخش از مارشمالوی کش اومده وارد دهنش شد و لبش خیس تر از قبل شد. هیسونگ این صحنه رو دید. بعدش سرش رو چرخوند و به یکی از درخت ها خیره شد.
-شاید باید دنبالشون بریم جیک؟ میخوای من برم..؟
سکوت کوتاهی ایجاد شد و لحظهای بعد، وقتی که هیسونگ خواست گردنش رو بچرخونه، دست جیک روی شونهش قرار گرفته بود. جیک خودش رو کاملا به هیسونگ چسبوند و این باعث شد تا گردن پسر بزرگتر خشک بشه. حالا هردوشون به اون مسیر جنگلی نگاه میکردن.
-لی، فکر نمیکنم که از دیدنت خوشحال بشن..
-اینطوریه..؟ هه.. هه هه.
اونا داشتن با همدیگه صحبت میکردن پس هیسونگ ناخواسته سرش رو به طرف جیک برگردوند. وقتی که متوجه فاصلهی کمشون شد، رد نگاهش رو تغییر داد و به اون سمت جیک نگاه کرد. جایی که هنوز اون کاپل گی مشغول عشق بازی بودن.
نمیفهمید که چرا وارد همچین وضعیتی شده اما گرما رو روی صورتش حس میکرد. گرمایی که نمیدونست از طرف آفتابه یا چیز دیگهای.
به صورت جیک نگاه نمیکرد اما پوزخندش رو حس کرد. ابروهای هیسونگ حالا به همدیگه نزدیکتر بودن.
-از گِی ها خوشت میاد؟
چشمهای هیسونگ به طرف جیک برگشت. چرا احساس باخت دادن داشت؟ همکارش امروز بی آزار به نظر نمیرسید.
-منظورت چیه جیک؟
به چشمهای هم خیره شدن و هیسونگ میتونست قسم بخوره که جیک شونهش رو سفتتر از حالت عادی فشار میده. انگار که از قصد هیسونگ رو به خودش نزدیک نگه داشته بود و نمیخواست تسلطش رو از دست بده.
-دوستای صمیمیت گیان، میدونستی که من گیام و قبول کردی که همخونهت باشم. اینجا پر از کاپله و تنها جایی که وایستادن چشمهات رو میبینم روی یه کاپل گیه. تو دقیقا چی هستی لی؟
و توی اون لحظه، هیسونگ فهمید که جیک داشت جوابش رو پس میداد. جواب یک دستی و اعتراف اجباریای که هیسونگ ازش گرفته بود. ماجرای گی بودن جیک.
میتونست فقط صادق باشه اما چیزی داشت آزارش میداد. شاید نزدیکی جیک، شاید لحن جیک، شاید هم همون حس باختِ عجیبش. شونهش رو عقب کشید. تسلط جیک رو از بین برد و بین خودشون فاصله انداخت.
-این به تو ربطی داره؟!
کجی لبهای جیک از بین رفت. چشم های شیطنتآمیزش خالی شدن و بعد از لحظهای بیتفاوتی، لبخندی روی لبهاش نشست. لبخندی که از نظر هیسونگ بیمعنی بود.
-چرا انقدر جدی گرفتی هیسونگ؟
نفسهای هیسونگ تند شده بود. دیگه میدونست که صورتش از خون پر شده و این در حالی بود که جیک خونسردیش رو حفظ کرده بود.
-من میرم سینی گوشت رو آماده کنم.
سرش رو چرخوند، خودش رو به چادر رسوند و بعد از خم شدن واردش شد. حالا جیک تنها شده بود. اون دستش رو توی جیبش فرو برد و سرش رو کمی کج کرد. به سایهای که از هیسونگ میدید خیره شد و لبش رو به دندون کشید.
دقایقی بعد سونو و سونگهون برگشته بودن. به نظر نمیرسید که هیچ دلخوریای بینشون وجود داشته باشه و این جیک رو به شک میانداخت. چند باری چشمهاش رو به چشم های سونو قفل کرد ولی اون پسر توی نقش بازی کردن رودست نداشت و جیک از فهمیدن چیزی که توی سر سونو میگذشت ناامید شد.
اونا گوشتهایی که هیسونگ مزهدار کرده بود رو روی توری کباب کردن و بعد از خوردن نهارشون، زیر آفتاب دراز کشیدن تا چرت بزنن. سونگهون سونو رو به آغوش کشید و سونو توی آغوش مرد بزرگتر مچاله شد. جیک به کولهی وسایلشون تکیه داد و دستش رو زیر سرش گذاشت. هر سه تای اونها مشغول استراحت شدن اما هیسونگ روی یکی از صندلیها تنها نشسته بود. به کسی نگاه نمیکرد و به نظر میون افکارش گمشده بود. ذهنش شلوغ بود و میلی به خوابیدن نداشت. هیسونگ از گرما متنفر بود، از نور داغ خورشید هم همینطور. اشعههای خورشید دوباره داشت چشم هاش رو میزد.
روی صندلیش چرخید و سرش رو به سمت پسرها برگردوند. بسته شدن پلک های جیک رو دید و چشمهاش کمی درشت شد. جیک داشت نگاهش میکرد؟! و تظاهر کرد که اینطور نیست؟! دستهای هیسونگ بسته شد. «چیز دیگهای هم هست که من از دست داده باشم؟» شاید چیزی توی جیک وجود داشت؟ شاید جیک... شاید جیک به هیسونگ... شاید اون... نه. اونا برای پنج سال همکار بودن و الان یک ماه و نیم از همخونه شدنشون میگذشت. هیسونگ که احمق نبود، اگه چیزی از طرف جیک وجود داشت خیلی زود متوجهش میشد. مطمئن بود که اشتباه میکنه؛ همونطور که جیک گفت، هیسونگ الکی جدی گرفته بود.
بعد از استراحت کوتاهشون، سونگهون و جیک تصمیم گرفتن تا برای ماهیگیری به رودخونهای که در سمت مخالف پارک قرار داشت برن. سونو و هیسونگ گرم صحبت شدن و زمان به سرعت عبور کرد. تلاش های جیک و پشتکار سونگهون بعد از دو ساعت انتظار بیهوده، کاملا به هدر رفت و اونا بدون ماهیای که صید شده باشه به طرف چادرشون برگشتن. کلافه و خسته بودن و این بامزهشون میکرد. سونگهون مثل همیشه خودش رو برای دوست پسرش لوس کرده بود و سونو توی بغلش اون رو نوازش میکرد.
هیسونگ دستش رو توی موهای جیک فرو برد و بهمشون ریخت، لب های پوت شدهی جیک با اینکار هیسونگ صاف شد و چشمهای ناراحتش هیسونگ رو نگاه کرد.
-من واقعا منتظرش موندم لی! واقعا...
هیسونگ نتونست خودش رو کنترل کنه پس جیک رو به آغوش کشید. همکارش شبیه یه پسربچه شده بود. جیک که جا خورده بود، با تردید دستهاش رو بالا آورد و پشت شونهی هیسونگ گذاشت. توی تمام این مدت، این اولین بار نبود..؟! اولین باری بود که هیسونگ بغلش میکرد!
-اشکالی نداره جیک، شاید فقط ماهیای نبود.
جیک آبدهنش رو قورت داد و هیسونگ بالاخره رهاش کرد. «امیدوارم که تمام ماهیهای دنیا منقرض بشن».