Not around

Not around

trouble maker

تکونی روی مبل تک نفره خورد، نگاه های خیره زن آزارش میداد و این از تک تک حرکاتش مشخص بود، اما بنظر میرسید زن قصدی برای برداشتن چشم هاش از روی پسر نداره.

تک سرفه ای کرد و گلوی خشک شده ـش رو صاف کرد، سرـش رو با تردید بالا آورد و نگاه کوتاهی به پزشک رو به روش انداخت، زن لبخندی زد و با ابروهاش به بطری آب روی میز قهوه اشاره کرد.

زبون ـش رو روی لب پایین ـش کشید، کمی خم شد و بطری آب رو ما بین انگشت هاش گرفت، به آرومی درـش رو باز کرد و جرعه ای نوشید.

تصمیم گرفت بطری رو سر جاش بر نگردونه، چون حداقل میتونست موقع عذاب هایی که زن با کلماتش به روحش وارد می کرد، پلاستیک بطری رو فشار بده تا فریاد هایی که ته حلقش دفن کرده بود همونجا بمونن و خارج نشن.

با هر تیک تاک عقربه های ساعت روی دیوار کلافه تر می شد، مدام با خودش فکر می کرد که چرا این جلسه لعنتی تموم نمی شه؟ نکنه می خوان من رو اینجا زندانی کنن و نزارن برم؟

زن پشت میزـش جا به جا شد و به پشتی صندلی ـش تکیه داد، انگشت هاش رو داخل هم گره زد و گفت:

_هی وون آ، میدونی چرا اینجایی دیگه درسته؟

ابرو هاش ناخودآگاه گره شدن، نه نمیدونست!

سری به معنای تکذیب سوال زن تکون داد، هنوز هم باهاش احساس راحتی نمی کرد، تصور می کرد هر حرکت و یا هر حرف اشتباه ـش سبب میشه زن خودکار روی میز ـش رو داخل تخم چشم هاش فرو کنه.

شاید هم چیز های بدتری از اون پزشک با عینک هرموسا بر روی چشم هاش بر میومد و در ذهن پسر نمی گنجید.

زن تکونی به موهای بلوند و کوتاه ـش داد و در جواب پسر لب زد:

_اصلا اشکالی نداره که ندونی پسر خوب، من فقط یه دوستم، همونطور که جلسات پیش هم بهت گفتم میخوام کمکت کنم حالت خوب بشه، باشه هی وون آ؟

پسر دهن باز کرد تا چیزی بگه اما همون لحظه در اتاق باز شد و پرستار وارد شد، سراسیمه سمت زن حرکت کرد و چیزی رو درون گوشش زمزمه کرد.

زن سری تکون داد و از جاش بلند شد، در حالی که با پرستار به سمت در خروجی حرکت می کردن خطاب به پسر گفت:

_زود بر میگردم، یکم ریلکس و ذهنتو خلوت کن.

چشم هاش رو درون کاسه چرخوند، به محض اینکه از خروج ـشون مطمئن شد از جاش بلند شد.

_زنیکه وراج رو مخ

بطری داخل دست هاش رو روی میز قهوه برگردوند و سمت میز زن حرکت کرد، چشم هاش روی پرونده ای که اسمش به درشتی روش حک شده بود قفل شد.

-یو هی وون-

دست ـش رو سمت پوشه برد و برش داشت، دستی مابین برگه هاش کشید و پوزخندی به نوشته قرمز رنگ زیر عکس ـش زد.

-اختلال پارانوئید تشخیص داده شد-

کلاه هودی ـش رو روی سرش کشید و به سمت سطل زباله حرکت کرد، فشاری به کاغذ ها وارد کرد و پس از مطمئن شدن از اینکه کامل مچاله شدن اونها رو داخل سطل انداخت. پای سمت راست ـش رو داخل سطل برد و فشاری به کاغذ ها وارد کرد تا هیچ اثری ازشون باقی نمونه.

دستی به سمت دوربین گوشه اتاق تکون داد. در حالی که آبنبات چوبی داخل جیب ـش رو باز می کرد و درون دهانش میزاشت از اتاق خارج شد.

***

قطره اشکی از گوشه چشم ـش سر خورد و روی نامه چکید. خیسی چشم هاش موجب تاری دید ـش شده بود و نمی تونست به وضوح کلمات رو ببینه و بخونه.

-هی وون هیونگ، تو برام مثل همون نور ضعیف خورشید بعد از یک طوفان سخت بودی. دقیقا اون نوری که چندان هم به چشم نمیاد اما میشه گرماش رو حس کرد، همون نوری که ذره ذره سرمای وجودت رو از بین میبره و گرمای دلنشینی رو بهت هدیه میده، تو دقیقا حکم همین رو برام داشتی و من عاشق این بودم که مثل آفتاب گردون به سمتت بچرخم.

من به خوبی این رو میدونستم که هیچوقت قرار نیست احساسات صادقانه ای که بهت میدم، به سمت قلبم برگرده اما با این حال دلم نمی خواست کور سوی نور امید توی دلمو خاموش کنم و از بین ببرمش.

عمیقا میخواستم باور کنم شاید ما کمی، فقط کمی احساسات مشابهی نسبت به هم داریم.

احمقانه ـست که اینو بگم اما...من معنای دوست داشتن رو با تو درک کردم وون هیونگ و دلم میخواد یبار بدون ترس از اینکه به دیوار بکوبیم و با مشت جوابمو بدی بهت بگم چقدر دوستت دارم؛

اما راستش زیادی واسم دیره، خیلی دیره-

دست هاش مشت شدن، گرمایی کف دست ـش حس می کرد، که این ناشی از خونی بود که بر اثر فشار ناخن هاش به وجود اومده بود.

دردی که قفسه سینه ـش رو می فشرد کاملا بی سابقه بود، اونقدر که دیگه حتی نمی تونست نفس کشیدن ـش رو هم باور کنه.

انگشت های یخ زده ـش رو زیر چشم هاش کشید و اشک های مزاحمش رو کنار زد؛ هنوز هم موقعیتی که درـش قرار داشت رو درک نمی کرد، مغزش منجمد شده بود و دیگه فرمانی صادر نمی کرد.

چه انتظاری داشت؟ حتی بدن ـش هم قبول کرده بود که پسر هیچ فرقی با یک جنازه سرد و بی روح نداره!

مدام خاطراتش رو مرور می کرد، بارها و بارها به عقب بر می گشت و ریز ترین جزئیات هر اتفاق رو داخل ذهنش به تصویر می کشید.

هربار نا امیدتر از دقیقه قبل میشد. دلش می خواست دهن باز کنه و به زمین و زمان لعنت بفرسته اما خودشم خوب میدونست با این کار قرار نیست حتی ذره ای آروم بشه، میدونست این کار فقط عطش درونش برای فریاد زدن رو بیشتر می کنه. پس فقط لب هاشو روی هم فشار داد تا چیزی از بینشون خارج نشه.

کسی درون سرـش می گفت 'بس کن احمق، اون اشک های لعنت شده ـت رو کنترل کن بی خاصیت، تو کار اشتباهی نکردی!

دلت میخواست ازت سوء استفاده بشه و بعد هم مثل یک تیکه آشغال پرت بشی یه گوشه؟ کی دلش میخواد اینطوری کودن باشه؟ فقط اون پسر رو فراموش کن و بزار تو گذشته بمونه، اونم درست مثل بقیه بود! اونم می خواست در نهایت بهت خیانت کنه و کنار بزارتت'

انگشت هاش رو داخل موهای آشفته ـش فرو برد و کف سرـش رو فشار داد. تصور می کرد چی میشد اگه انگشت هاش تیغه های برنده ای بودن؟ اگه اینطور بود پوست سرـش رو شکاف میداد و با فرو کردن ـشون داخل مغزش زندگی ـش رو به پایان می رسوند.

سرـش رو با عصبانیت به طرفین تکون داد و نگاه خسته ـش رو دوباره به نامه داد.

با هر کلمه حس می کرد خنجری داخل قلب ـش فرو میره، قلبی که اصلا نمی دونست وجود داره! از بچگی تصور می کرد درون سینه ـش به عنوان ماهیچه قلب سنگی قرار داده شده.

چون نمیتونست هیچکدوم از عواطفی که اطرافیانش ازش حرف می زدن رو درک کنه!

-حقیقتش چیزی که واست بودم...واسم نبودی هیونگ و این زیادی دردناکه!

همیشه کلی سناریو تو ذهنم میساختم تا شاید بتونم خوشحالی رو با تو اونجا تجربه کنم. اما در نهایت این حماقتی بیش نبود و من احمقی بودم که حماقت ـش رو عاشقانه می پرسته چون دروغ چرا؟

من انقدر دوستت داشتم و دارم که حس می کنم هر لحظه ممکنه قلبم بخاطرت از سینه ـم بیرون بزنه.

پدرم همیشه بهم می گفت اگه چشم هام رو ببندم میتونم آرامش رو لمس کنم، اما من هر وقت چشم هام رو میبندم فقط تو رو میبینم هیونگ!

عجیبه ولی من حتی تو خواب هامم بی خستگی دنبالت میدوم تا شاید بتونم دست هات رو بگیرم.

دست هات رو بگیرم و نوازششون کنم، دست هات رو بگیرم و روی تک تک زخم هاش بوسه بکارم.

همون زخم هایی که روی مچ ـت می درخشه و هربار به طرز بامزه ای سعی میکنی از بقیه پنهانشون کنی!

هیونگ من دروغ بزرگی بهت گفتم؛ بهت گفتم احساسات نداری و قلبت مرده، راستش تو آدم بدی نیستی فقط منو دوست نداری و این اشکالی نداره!

منو ببخش که مدام عصبانی ـت می کردم، هیونگ معذرت میخوام که بدون اجازه بوسیدمت اما باید بگم که اصلا بابتش پشیمون نیستم.

من تحمل ندارم که دوستم نداشته باشی یو هی وون! پس میرم، شاید اگه بمیرم دیگه ترس از دست دادنت رو به دوش نکشم-

"پارک سو هو"

La douleur exquise

با پر رنگ شدن هر کلمه درون ذهنش بدن ـش بیش از پیش منقبض می شد.

لحظه ای با خودش فکر کرد اوه پسر انگار تک تک موی رگ هام دارن پاره میشن.

نامه رو مچاله کرد، قهقه ای زد و کاغذ مچاله شده رو به گوشه ای پرت کرد، به خیال خودش پرتاب کردن یک تیکه کاغذ میتونست آرومش کنه و شعله های سوزان آتشی که درون قلبش به پا شده بود رو خاموش کنه، اما مگه اون نامه چیزی جز تکه کاغذی بی ارزش بود؟ نه قطعا نه!

سرش رو خم کرد و به آرومی روی زانو هاش قرارش داد، بازو هاش رو دور پاهاش حلقه کرد و تا جای ممکن توی خودش جمع شد.

_از خودم متنفرم از خودم متنفرم از خودم متنفرم

پشت سر هم تکرار کرد و متوجه نشد چطور از درون داره فرو می ریزه و می شکنه!

میتونست به راحتی پیچش معده ـش رو حس کنه. چه انتظاری داشت؟ کم خوابی و فشار عصبی به اندازه کافی معده ـش رو حساس کرده بود، حالا هم به جای غذا دوباره قرص های رنگ و بارنگ رو مهمون معده ـش کرده بود.

نمی خواست به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کنه! پس قبل از اینکه نامه ی سوهو رو از دست دوست صمیمی ـش بگیره و شروع به خوندنش کنه مشتی قرص رو روونه معده ـش کرده بود.

دیگه نمیدونست باید به چه ریسمانی چنگ بزنه، از هر طرف حرکت می کرد به بن بست میخورد...به هر طرف قدم بر می داشت موانع بزرگ و بزرگ تر می شدن.

با صدای رینگتون گوشی ـش که کمی اونطرف تر روی زمین رها شده بود به خودش اومد. حس می کرد سیلی محکمی خورده و از دنیای رویا بیرون کشیده شده.

دست ـش رو دراز کرد و گوشی رو برداشت، با دیدن اسم هان بین بی تردید تماس رو وصل کرد و گوشی رو کنار گوشش گذاشت.

اصلا حوصله سر و کله زدن با کسی رو نداشت و این رو به خوبی می دونست که هان بین قرار نیست جملات خوشایندی رو به زبون بیاره. می دونست احتمالا قراره خبری رو بهش بده و بعد گوشی رو روش قطع کنه...بی هیچ سلام و خداحافظی ای، چیزی که در بهترین حالت میتونست انتظار داشته باشه.

_امشب مراسم سوهو ـه، سعی کن بیای! هرچند میدونم انقدر بی وجدان و حرومزاده ای که اصلا واست مهم نیست یکنفر بخاطرت مرده!

ابرویی از درست بودن پیش بینی ـش بالا انداخت، گوشه لب هاش به بالا سوق پیدا کردن، گلوش خشک شده بود و سوزش خفیفی رو حس می کرد، به سختی بزاق دهانشو قورت داد و لب زد:

_نمیخوام با اومدنم روح سوهو رو عذاب بدم هان بین...

صدای فریاد پسر از اون سمت تماس باعث شد چشم هاش رو ببنده و کمی گوشی رو از گوشش فاصله بده.

_خفه شو عوضی فقط خفه شو، حالم از اون صدات بهم میخوره، حتی وقتی اسمم رو هم میاری از خودم متنفر میشم.

فقط بیا و به خانواده ـش تسلیت بگو! شاید سوهو بخشیدت! بخاطر تک تک کارایی که باهاش کردی.

دیگه تحمل ادامه دادن مکالمه و همینطور صدای پسر رو نداشت، پس فقط بی توجه به ناسزاهایی که از طرف دوست صمیمی ـش بهش نسبت داده می شد تماس رو قطع کرد و گوشی رو زیر تخت ـش پرت کرد.

در لحظه تصمیمی گرفت، تصمیمی که شاید هرگز نباید حتی به ذهن ـش خطور می کرد.


***


به خودش اومد و متوجه شد مشغول نگاه کردن به مراسم تدفین پسریه که روزی بهش قول داده بود قرار نیست هرگز ترک ـش کنه، اون روز پسرک با چشم های ستاره ایش بهش قول داد که هرگز ترک ـش نمیکنه اما حالا اون بود و تکه های شکسته قول پسر که مثل خنجری درون قلب ـش فرو میرفتن.

به خوبی به یاد داشت، گرمی دست هایی که دور گردنش حلقه شده بودن، نفس های پسر کنار گوشش و حتی اینکه مجبور شده بود خم بشه تا با پسر هم قد بشه.

_میدونم ازم بدت میاد وون هیونگ، ولی من میخوام یه قولی بهت بدم هرچند شاید اصلا واست مهم نباشه، قول میدم همیشه کنارت بمونم، هر اتفاقی افتاد بدون هیچ سوالی فقط طرف تو رو بگیرم. میدونی چیه هیونگ؟ مهم نیست که همش کتکم میزنی، حتی اگه تو منو دوست نداشته باشی برام مهم نیست یا میمیری یا مال منی.

لبخندی بر اثر یاد آوری صدای شیرین پسر زد. اگه به گذشته بر می گشت در جواب لپ های پسر رو می کشید، شاید هم انگشتش رو روی چال لپ ـش می کشید. فرقی نداشت مهم لمس صورت بامزه سوهو بود. چیزی که حالا تماما ازش گرفته شده بود.

قبرستون خلوت به نظر می رسید، باد خنک پاییزی از گوشه و کنار آسمون می وزید و گونه ـش رو به سردی نوازش می کرد. گه گاهی باد لای موهای قرمز رنگ ـش می پچید و تارهاش رو شلخته تر از قبل می کرد.

زبون ـش رو روی دندون نیش ـش کشید و سرش رو به سمت آسمون بلند کرد. آفتاب در حال غروب بود و ابر ها این غروب رو دل انگیز تر می کردن.

هرچند اون دیگه لذتی نمی برد، نه مثل آخرین باری که غروب خورشید رو با سوهو لب دریا تماشا کرده بود. اون عصر رو به خوبی به یاد داشت، نرمی موهای ابریشمی و تیره رنگ سوهو نوک انگشت هاش رو نوازش می کرد، طوری که بی هیچ دغدغه و نشخوار فکری از صدای موج های دریا لذت می برد.

هنوز صدای سوهو رو به یاد داشت که با لحن لوسی ازش می پرسید:

_هیونگ دریا رو دوست داری؟

اون بار در جواب پسر موهاش رو دوباره نوازش کرده و فقط سری تکون داده بود. اما حالا با خودش می گفت اگر میدونستم اون غروب آخرین باریه که لبخندتو میبینم هرگز فقط به جواب دادن بهت با تکون دادن سرم بسنده نمی کردم. می بوسیدمت و میگفتم بیشتر از تو دریا رو دوست ندارم پسرک شیرینم. نه فقط دریا... تو برام از اولین بارون پاییزی هم دلچسب تر و دوست داشتنی تری.

من تو رو از تمامی دنیا بیشتر دوست دارم پارک سوهو!

ریزش یک برگ از شاخه درختی که زیرش ایستاده بود روی صورتش به دنیا برش گردوند، به یاد نمی آورد این چندمین باره که وقتی میخواد تمرکز کنه ذهنش به طرف پسر حرکت می کنه و این اجازه رو بهش نمیده.

فقط به یاد می آورد که هربار تصمیم میگیره پسر رو از ذهنش بیرون کنه چشم های درشت و گربه ای سوهو جلوش ظاهر می شه. همون چشم هایی که آخرین بار با برق اشک تزئین شده بود و ستاره هاش خاموش شده بودن.

میخواست جلو بره و به خانواده ـش تسلیت بگه اما باید می گفت اون کیه؟ چه نسبتی با پسرشون داره؟ درسته...باید می رفت و می گفت اوه سلام مرگ پسرتون رو تسلیت میگم، من کی ـم؟ خب راستش من بزرگترین دلیل خودکشی پسرتونم!

گاهی تو تنهاییاش از خدا می خواست کاش خودش به جای سوهو از اون ساختمون پایین پریده بود.

لبخند تلخی زد و از گورستان فاصله گرفت، نمی خواست بیشتر از این خودش رو آزار بده، نمیخواست قبول کنه مقصر تمامی این اتفاقات رفتار های احمقانه و مریض گونه خودشه!

نمی خواست و نمی تونست بپذیره که باعث مرگ خاص ترین پسر دنیا شده.

دلش می خواست عقب گرد کنه و بره، به جایی که بهتر بود اسمش رو ناکجا آباد نامید!

به همون ناکجا آبادی که پناهگاه هی وون خسته و سر افکنده شده بود...اون ناکجا آباد شاهد اشک ها، خنده ها، خوشحالی ها و ریزترین جزئیات زندگی پسر بود. اما هی وون حالا حس می کرد هیچ نقطه امنی توی زندگیش باقی نمونده، نه بعد از اینکه سوهو هم زیر قولش زد و ترکش کرد!

رفته رفته قبرستون کاملا خالی از سکنه شد، نفس عمیقی کشید و به آرومی سمت اون تیکه سنگ که تمام دنیاش زیرش دفن شده بود قدم برداشت، بی سر و صدا کنارش نشست و زانو هاش رو داخل شکم ـش جمع کرد، موهاش ناشی از بارونی که به تازگی باریدن گرفته بود خیس و مرطوب شده بود اما مگه اهمیتی داشت؟ اصلا اهمیتی نداشت وقتی تنها نقطه امن زندگیش دیگه نفس نمی کشید.

_سوهو یا، جات راحته؟... چه سوالیه میپرسم معلومه که جات بین کلی ریزه سنگ و خاک راحت نیست، هیونگو ببخش سوهو... همش تقصیر منه! اشتباه من باعث شده الان تن ظریفتو یه مشت خاک در آغوش بگیره...

آب بینی ـش رو بالا کشید و ادامه داد:

_امیدوارم دفعه بعدی وجود داشته باشه، چون اگه نباشه میلیون ها بار نه تنها خودم بلکه تمام دنیا رو برات آتیش میزنم تا اون فرصت رو به دست بیارم!

موهاش کاملا خیس شده بودن و جلوی چشم هاش رو گرفته بودن، در حالی که راه دیدـش رو باز می کرد و موهاش رو کنار می زد از جاش بلند شد و به سمت جایی رفت که قبل از اومدن پیش پسرش ـش برنامه ـش رو چیده بود...

بی خبر از اینکه هان بین، متوجه حضور ـش شده و حالا با مشت های گره شده به دنبالش قدم بر میداره.

***


بعد از اینکه از خالی شدن گالن نفت مطمئن شد پلاستیک رو به داخل کلبه پرتاب کرد. لب پایینی ـش رو داخل دهانش کشید و ناخودآگاه مکی بهش زد.

دور کلبه چرخید و بشاش سری تکون داد.

فندک زیپو داخل دست ـش رو روشن کرد و لا به لای انگشت هاش چرخی بهش داد.

تا خواست وارد کلبه بشه مشتی بر روی گونه ـش فرود اومد و باعث شد روی برگ های خشک شده ی درخت های جنگل که به خاطر پاییز ریخته بودن پهن بشه.

پوزخندی زد، هجوم خون به داخل دهانش رو حس می کرد و این کاملا از مشتی با اون قدرت ضرب انتظار می رفت، خون های داخل دهانش رو به بیرون تف کرد و سرش رو بالا آورد.

قهقه ای زد و انگشت شصت ـش رو زیر لب ـش کشید.

_هان بین آ، چیکار میکنی پسر؟ دردم گرفت

تا از جاش بلند شد یقه ـش توسط هان بین گرفتار شد، نمی فهمید! اون پسر از جونش چی می خواست؟ چرا دست از سرش بر نمی داشت تا بتونه راحت به افکار تو ذهن ـش سر و سامون بده؟ چرا تنهاش نمیذاشت تا زودتر همه دنیا رو از دست خودش نجات بده؟

_کاش فقط از جلوی چشم همه گم شی! طوری که هیچ اثری از وجود نحست نمونه! اومدی سر قبر سوهو؟ چرا؟ فکر کردم نمیای، گفتم بیای به خانواده ـش تسلیت بگی! نه که بری سر قبر سوهو و آرامششو بهم بزنی.

_دهنتو ببند، نمیفهمم چته! چی دقیقا این وسط گیرت میاد که پاچه خواری خانواده پارکو میکنی؟ نکنه منحرفی چیزی هستی؟ البته که هستی!

به خواهرش چشم داری؟ بیخیال پسر اون فقط هفت سالشه...یا شایدم میخوای با جنازه سوهو کاری کن-

جمله ـش با مشت دوباره ای که روی گونه ـش فرود اومد نصفه موند. پوزخند ـش مدام بیشتر و بیشتر کش می اومد. هان بین جالب ترین اتفاقی بود که میتونست کمی باهاش سرگرم بشه.

_خفه شو حرومزاده. همه مثل خودت آشغال و بی وجود نیستن!

_پس حتما تو با وجودی که میخواستی به سوهو دست درازی کنی؟ فکر کردی اون نگاه مسخره ـتو بهش ندیدم لی هان بین؟ اگه بیکار شدی بیا پیش خودم میبرمت سیرک قول میدم بترکونی! هرچند که کلا چیز خاصی نیستی!

زانوش رو بالا آورد و به شکم پسر کوبید، در تلاش بود از خودش دورش کنه و موفق هم بود.

_فکر کردی یادم رفته؟ من که یادم نرفته تو چی؟

هان بین خنده عصبی کرد و کمرش رو صاف کرد، می دونست جای زانوی هی وون قراره به زودی کبود بشه و امانش رو ببره. اما در حال حاضر قانع کردن دوست ـش براش در اولویت بود!

_دست درازی؟ من فقط بغلش کردم! میدونی چرا؟ چون توی حیوون وقتی بوسیدتت با مشت جوابشو داده بودی و اون؟ تنها کسی که هربار راجب رفتارای مضخرفت بهش پناه می آورد من بودم! هر بار که کبودیاشو نشونم میداد میفهمیدم عجب سگ صفتی هستی. حیف حسی که سوهو خرج توی بی لیاقت کرد.

سری از روی کلافگی تکون داد، دیگه نمی خواست بشنوه، حرف های هان بین درست مثل کشیدن ناخن روی گچ دیوار براش زجر آور بودن.

_فقط یک چیزو بهم بگو! فقط یک چیز باشه؟ چه مرگت بود؟

چطور تونستی باعث بشی سوهو خودشو از روی یک ساختمون بیست طبقه پرت کنه پایین؟ چطور تونستی عوضی؟

موج عظیمی از احساسات به سمتش حمله ور شد. یقه ی پسر رو بین انگشت هاش گرفت و بالا کشیدش.

_توی کودن چی حالیته؟ چی از جونم میخوای؟ جرئت نکن حتی یبار دیگه اون جمله رو به زبون بیاری!

هان بین اخمی کرد و دست هاش رو دور مشت های پسر حلقه کرد، مهم نبود اگه هی وون تا طلوع آفتاب کتکش می زد، اونقدر که تمامی محتویات معده ـش رو بالا بیاره، سوهو اونقدری ارزش داشت که بخاطرش کتک بخوره.

_حتی یذره دوستش داشتی؟ نمیگم همونقدر که سوهو دوست داشت، یک سوم عشقی که سوهو بهت داشت رو تو داشتی؟

قهقه ای زد، اونقدر بلند که پرنده ها با وحشت از روی شاخه های درخت ها بلند شدن و به آسمون پناه بردن.

_آره حرومزاده! دوستش داشتم، انقدری که مثل یه بازنده ترسیدم!

با فریاد رو به پسر گفت و یقه ـش رو ول کرد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

_ترسیدم که ضعیف بشم، ترسیدم که بشه نقطه ضعفم، ترسیدم بهش آسیب بزنم کاری که در حال انجامش بودمو در عین حال سرمو مثل کبک کرده بودم تو برف!

من لیاقت ستاره های توی چشم هاشو نداشتم با این اوصاف اون هرجا میرفتم منو نشونه می گرفت و اون ستاره هارو بهم هدیه می داد...

هدیه ای که من هربار به طرز وحشیانه ای بهش بر می گردوندم تا شاید بره! بره و رهام کنه، مثل تمام آدم هایی که تموم این هجده سال اینکارو باهام کردن!

چه میفهمی؟ مغز کوچیکت گنجایش چیزایی که میگمو نداره میدونی چرا؟ چون وقتی توی حرومزاده بغل ننه ـت لالا بودی پدر بی شرافت من برای صاف کردن بدهی هایی که بی تفکر و با قمار به بار آورده بود تن منو حراج می ذاشت.

پس فقط اون دهن گشادتو ببند و تن لشتو از باتلاق زندگیم بکش بیرون!

آره من سوهو رو دوست داشتم، دوست داشتن؟ نه برای توصیف احساساتم کافی نیست...من عاشقش بودم.

هربار میدیدمش که با اون لبخند احمقانه ـش سمتم میاد ته دلم میلرزید، وقتی بعد از اینکه منو بوسید با مشت کوبیدم توی صورتش دیدم چشماش از برق اشک درخشید و دوباره لبخند زد زانو هام سست شد. از خودم جوری متنفر شدم که آرزو میکردم ای کاش هیچوقت بدنیا نمیومدم.

دلم میخواست محکم بین بازوهام بگیرمش و نزارم ازم دور شه، من سوهو رو...تمام سوهو رو برای خودم میخواستم اما ترسیدم!

ترسیدم بعد از اینکه فهمید ده ها برابر چیزی که بخاطرم احساس میکنه توی قلبم رشد کرده ترکم کنه. من به نصفه و نیمه داشتنش راضی بودم با اینکه اون حاضر بود تمام خودشو برام بزاره!

متوجه نشده بود قطرات اشک کی از بین پلک هاش سر خوردن و تمام صورت ـش رو خیس کردن، فقط متوجه شد حالا تمام چیزی که مدت ها ته دلش خاک گرفته بود رو بیرون ریخته.

احساس سبکی می کرد اما...این سبکی و آزادی رو نمی خواست، نه بدون پسرش!

هان بین درست مثل ماهی ای که از آب بیرون افتاده مدام دهانش رو باز و بسته می کرد. پسر رو به روش غیر قابل پیش بینی بود! بیشتر از اون چیزی که تمام این سال ها ازش دیده بود. پسر میدید که هی وون چطور بی اختیار اشک میریزه و جملاتش رو به زبون میاره.

لب های ترک خورده ـش از هم فاصله گرفته بودن تا هوا رو ببلعه، زیر چشم هاش گود افتاده بود و هان بین تازه متوجه عمق شکستگی دوست صمیمی ـش شده بود.

چطور نفهمیده بود؟ مابین موهای قرمز رنگ پسر حتی میشد چند تار طوسی رنگ هم دید و این تماما نشان از فشار عصبی زیادـش میداد!

پسر منزوی و حرف گوش نکنی که سراغ داشت حالا عجیب عوض شده بود. دیگه اون شیطنتی قدیمی درون رفتارش دیده نمیشد. حالا تنها چیزی که مشهود بود درد و رنج هایی بودن که سال ها درون خودش مخفی کرده بود.

تنها چیزی که می دید شکستگی پسر رو به روش بود.

گویا نمیدونست اصلا چی باید بگه، قدرت تکلم ـش رو از دست داده بود و هی وون؟ کاملا درکش میکرد.

فندک زیپو ـش رو از روی زمین درست جایی که دقایق پیش روش فرود اومده بود برداشت و با آرامش عجیبی روشنش کرد.

_به هر حال هان بین آ، امیدوارم هرگز چیزی که ما...یا بهتره بگم من تجربه کردمو تجربه نکنی بیبی.

چشمکی زد و به سمت کلبه قدم برداشت و قبل از اینکه فندک رو روی زمین بندازه زمزمه کرد:

_see you in hell!

هان بین حتی فرصت واکنش نشون دادن هم ازش سلب شده بود چون درست لحظه ای بعد صدای انفجاری عظیم به گوش رسید و آتشی که بی رحمانه شعله می کشید، چوب های کهنه کلبه رو می سوزوند و خاکستر می کرد.

در حالی که اسم پسر رو فریاد می زد از جا پرید.

فکر می کرد شاید بتونه هی وون رو نجات بده، پسری که نصف بیشتر خاطرات دوران دبیرستانش رو باهاش رقم زده بود حالا میون آتش بی رحم در حال سوختن بود و اون تنها کاری که از دستش بر میومد تماشا کردن بود.

میخواست انکار کنه! مرگ دوست صمیمی ـش رو به راحتی انکار کنه.

اما سوزش پوست ـش بر اثر داغی شعله های آتش شوخی بردار نبود.

روی زانوهاش فرود اومد و اهمیتی به دردی که توی بدنش پیچید نداد. این کلبه و چوب هاش نبودن که در حال سوختن بودن!

بلکه پسری بود که همراه تمامی درد ها، زخم ها و خاطراتش خاکستر میشد.

حالا همراه با صدای سوختن چوب صدای گریه و فریاد های هان بین ما بین درخت ها می پیچید و آرامش ساکنین جنگل رو بر هم می زد.

نمی فهمید این دنیای لعنت شده چی از جونشون میخواست؟ مدام وحشتناک ترین اتفاقات رو پشت سر هم به سمتشون شلیک می کرد و باز هم کسی نبود که بتونه جلوی چیزی رو بگیره.

دستی روی شونه ـش نشست، سر بلند کرد اما...چیزی که می دید رو باور نمی کرد...نکنه اون هم مرده بود؟ چون چیزی که می دید اصلا عقلانی به نظر نمی رسید.

_یا هان هیونگ پسری پرید تو آتیش چرا جلوشو نگرفتی...؟

_پارک سوهو! ...


Report Page