Nobody
«مینهو...
نمیدانم از کدام روز، بودنت برایم از نفس کشیدن هم عادیتر شد. آنقدر به حضورت عادت کردم که هیچوقت فکر نکردم ممکن است روزی کنارم نباشی. آدم وقتی خورشید را هر روز میبیند، فراموش میکند که غروب هم وجود دارد.
گاهی دلم میخواهد زمان را به همان روزهای ساده برگردانم؛ روزهایی که خندههایمان بیدلیل بود و سکوت بینمان هم آرامش داشت. حالا اما هر چیزی مرا یاد تو میاندازد؛ آهنگی که بیاختیار پخش میشود، خیابانی که از کنارش رد میشوم، حتی بوی باران.
شاید عجیب باشد، اما سختترین بخش دوست داشتن تو، از دست دادنت نیست... پذیرفتن این است که باید وانمود کنم همهچیز خوب است، در حالی که هر شب، نبودنت از هزار فکر بلندتر فریاد میزند.
اگر روزی خوشحال بودی، حتی بدون من، امیدوارم هیچوقت به خاطر من احساس گناه نکنی. عشق واقعی قرار نیست قفس باشد. من فقط دلم میخواست جایی باشم که هر وقت دنیا خستهات کرد، بتوانی به آن برگردی.
و اگر روزی از کنارم رد شدی و در چشمهایم غریبهای دیدی، باور نکن. من فقط یاد گرفتهام دلتنگی را پشت لبخند پنهان کنم. بعضی عشقها تمام نمیشوند؛ فقط آرامتر میشوند، بیصدا، مثل زخمی که دیگر خون نمیآید اما هنوز درد میکند.
دوستت داشتم، مینهو... نه به این امید که برای همیشه کنارم بمانی، بلکه چون قلبم هیچ راه دیگری برای دوست داشتن بلد نبود.»