No Escape..

No Escape..

ayan,

نورهای نئونی رنگ روی شیشه‌ ی خیس ماشین می‌رقصیدند و صدای موسیقی از چند خیابون اون طرف‌ تر هم شنیده می‌شد. برای هیونجین، شب تازه شروع شده بود.

بیستو سه سال داشت؛ کوچیکترین وارث خانواده ی هوانگ. اما خودش بیشتر از هر چیزی به دردسر علاقه داشت.

پارتی های شبانه‌ی بی پایان، دعواهای خیابونی و بطری های الکل نصف نیمه‌اش توی اتاق، بخشی از روال زندگیش بود.


هر بار که خورشید طلوع می کرد و به خونه بازمی‌گشت، تنها فردی که منتظرش بود؛ پدری بود که مدت ها پیش فهمید توانی برای کنترل کردن پسر جوونش نداره.

همین باعث شد تصمیمی بگیره که خیلی وقت پیش باید می‌گرفت.

با استخدام بادیگارد برای هیونجین، تصمیم داشت نظاره گر زندگی شخصیش باشه؛ کسی که فقط محافظ نبود، بلکه کسی بود که قرار بود کوچیکترین قدماش رو زیر نظر بگیره.


ساعت از هفت صبح گذشت و بلاخره قدمای آرومش رو تو عمارت طی می کرد، تا مبادا پدرش متوجه حضورش بشه، اما سخت در اشتباه بود.

اون خیلی وقت پیش منتظر کوچکترین صدایی از هیونجین بود.

به محض شنیدن بازگشتش به خونه، آروم اما با جدیت لب زد:


_بوی گند الکلت از دور به مشامم می‌رسه.


هیونجین معترضانه نالید و با صورتی در هم به طرف پدرش چرخید.

دستشو رو هم گذاشته بود.

صورت هیون رو بهتر رصد کرد.

کبودیای ریزو درشت روی گردن، لبای زخمی، و لباسایی که هر دکمش با عجله بسته شده بود، هیچکدوم از اینا از چشم پدرش پنهان نموند.


_به نظر می‌رسه شب قشنگی داشتی هوانگ هیونجین.


هیونجین پوزخندی زد و انگشت شصتش رو روی لب زخمیش کشید.

با زبونش آروم لبای ورم کردشو خیس کرد


_این موضوع اذیتتون می‌کنه پدر؟!


_به هیچ وجه، فقط به عنوان پدر نگرانتم.


پورخند هیون بیشتر کش اومد. مسخره بود..

اون مگه پدری می کرد تا نگران پسرش باشه؟ تنها چیزی که برای هوانگ بزرگ اهمیت داشت، اسمو رسمش تو شرکت، و ابرویی بود که الان زیر پاهای هیونجین لگد مال شده.


_نگرانیاتونو بذارین برای خودتون، چون من نیازی بهش ندارم.


_این بچه‌ بازی‌هات یه روز کار دستت می‌ده پسر. من به اندازه‌ی کافی دشمن دارم؛ دیگه نمی‌خوام هر شب نگران این باشم که سالم برمی‌گردی یا نه!


صداشو برد بالا تا هیونجین به خوبی متوجه حرفاش بشه، اما هیون گوش نمی کرد.

گوشاش به اندازه ی کافی پر شده بود..


_از امروز باید هرجا که می‌ری با خودت بادیگارد ببری، یکیرو استخدام کردم که همراهت باشه!


میمیک صورت هیونجین نشانگر از نارضایتی از تصمیم پدرش بود‌. خواست اعتراضی کنه اما پدرش فرصتی بهش نداد.

بلاخره بادیگاردی که گفته بود، با دستور هوانگ وارد سالن شد و رو به هیونجین تعظیمی کرد.

مردی بود با موهای مشکی، قدی تقریبا بلند و هیکلی رو فرم که شونه‌های پهنش حسابی به چشم میومد. لباس پوشیدنش زیادی کلاسیک و شیک بود؛ از اون سبکایی که هیون حتی حاضر نبود یه بارم امتحانش کنه.


_ایشون کریستوفر بنگچان هستن، از امروز بادیگارد توئه.


پس از معرفی کوتاه هوانگ؛

هیونجین با شتاب به سمت پدرش رفت تا منصرفش کنه.


_من نیازی به این بادیگارد کوفتی ندارم، همین الان این مرتیکه‌رو از جلوی چشام گمو گور کن!!!


هوانگ با عصبانیت بیشتر سر پسرش فریاد زد:


_اگه نمی‌خوای از این به بعد شباتو تو همون ویرونه خونه هایی که طی می‌کنی، بگذرونی خفه خون بگیر!!!

اینجا هیچکس جرعت نداره از دستوراتم سرپیچی کنه، چه برسه به تو!


هیون از شدت فشار و عصبانیتی که تو رگاش جریان داشت، لب زد:


_ اونم مثل بقیه ی بادیگاردای کودنی که استخدام کردید پا به فرار می‌ذاره، مطمئن باشید! چون من قراره هرجور که شده فراریش بدم!!!


قبل اینکه حرفای هیونجین تموم بشن، پدرش خیلی وقت پیش سالنو ترک کرده بود تا بیشتر از این حرفای پسرش رو نشنوه.

حالا هیونجین موندو همراه بادیگارد جدیدش که طی این مدت کوتاه، نظاره‌گر حرفایی بود که خطاب به خودش زده می‌شد.


با چشمای غضبناکش نیم نگاهی بهش انداخت. نفرت رو می‌شد از داخل مردمک های لرزون چشماش خوند، اما چان اهمیتی نداد و مثل ربات، خشک در جای خود ایستاده بود.


_مرد شورشو ببرن..


نگاهشو ازش برداشت و با عصبانیت پله هارو رو به بالا طی کرد.


مدتی در اون عمارت گذشت، اما همچنان قوانین سرسخت هوانگ بزرگ پا برجا بود، علل خصوص قوانین سفتو سختی که برای پسر کوچیکش یعنی هیونجین چیده بود.

طی روز هایی که گذر می‌کرد، ثانیه به ثانیه ی حضور بادیگارد برای هیون ازاردهنده بود.

هرجا که می‌رفت، بنگچانم در اونجا حظور داشت، استثناییم نداشت که کجا می تونه باشه..!


تلاش های مکررش برای رفتن به پارتی های شبانه، خوردن مشروب و حتی خوابیدن با دخترا توی این مدت کوتاه بی فایده بود.

مثل سایه دنبالش بود، و هر اتفاق رو به هوانگ سریع گزارش می‌داد.


با شتاب در اتاق رو باز کرد، اما به محض باز کردن در، اولین تصویری که دید، چان بود.

نفسی از رو حرص بیرون داد و دستشو رو موهای بازکاتش کشید.


_خسته نشدی انقدر جلوی این در کوفتی وایمیستی؟!


جوابی نگرفت. اون لعنتی حتی یه کلمه هم حرف نزد. انگار سایه بود.. نه حضورش حس می‌شد، نه صداش درمی‌اومد.

کلافه بود از این صورت بی روح و خشک.

جلوتر اومد و فاصلرو شکست. دقیقا روبروش با چشمای پر از نفرتش لب زد:


_بهتره همونجور که دهنت الان بستس، جلوی اون ارباب عزیزتر از جونتم دهنتو جفت ببندی و زر مفت نزنی در مورد من آقای کریستوفر بنگ!


چان چیزی نگفت، بلکه فقط نگاه می‌کرد.

دقیقا مثل یک ربات..!


_فکر کردی نمی‌دونم جاسوسیشو می‌کنی؟!


دوباره جوابی نگرفت.

هیونجین احساس کرد بلاخره شاید تسلیم شده، برای همین با تنه ای که زد از کنارش گذر کرد.


امشب با بچه ها قرار داشت و باید هرجور که بود خودش رو می‌رسوند.

هنگامی که داشت خودش رو آماده می کرد، چان با تقه ای رو در، بدون اینکه منتظر جواب هیونجین بمونه وارد شد.


_کی بهت اجازه داد بیایی ت_


_شما امشب جایی نمی‌رید ارباب جوان.


کوتاه و مختصر‌. اما همین جمله های کوتاه، روان هیونجین رو بیشتر به هم می‌ریخت.

اون با چه جرعتی بهش امرو نهی می‌کرد؟!


_اونوقت با اجازه‌ی کی؟!


اکسسوری هایی که تو دستش بودو جلو پای بنگچان محکم پرت کرد.

لبشو محکم گزید و دکمه های پیرهنشو باز کرد تا بیشتر اکسیژن بهش برسه.


_اه لعنتی، هرچی بیشتر می‌گذره بیشتر عصابمو به هم می‌ریزی.


نیم نگاه چان، پوزخند هیونجین رو کش آورد.

با ریتم قدمای آرومش، فاصله رو کم کم می‌شکست، تا اینکه در راستاش قرار گرفت‌.


_من رئیستم درسته..؟


هیونجین پرسید، و چان با نگاه خنثی‌ش صاف به چشمای پر از حرفش خیره شد.


_سوالمو دوباره تکرار نمی‌کنم.


_درسته.


بلاخره حواب داد. هیونجین پنجه بوکس آهنینش رو در آورد و رو انگشتای دستش تنظیم کرد.


_درسته پسر خوب، برای همین فکر نکنم بتونی به رئیست دستور بدی.


با کمی مکث، ادامه ی حرفشو زد:


_شنیدم مدت زیادیه که توی این حرفه مشغول کاری. جدا تحسینت می‌کنم، هرکی جای تو بود خیلی وقت پیش پا به فرار می‌ذاشت.


چان لب زد:


_من فقط دارم وظیفمو انجام میدم.


«آهان؟» زیر لب گفت و مشت‌های گره‌ خوردش توسط پنجه بوکس های آهنین رو بالا آورد. اولین ضربه محکم روی گونش نشست. سرش به طرف چپ پرت شد، اما قبل از اینکه حتی فرصت نفس کشیدن پیدا کنه، ضربه‌ی بعدی از راه رسید و بعد یکی دیگه. پشت سر هم بی‌وقفه، صورتش زیر هجوم مشت‌ها تاب می‌خورد.


_منم به عنوان رئیست وظیمه که زیردستامو ادب کنم، پس نباید اعتراضی داشته باشی نه؟!


با پاچیدن دریایی از خون تو دهنش، سریع با آستین دستاش، رد به جا موندرو پاک کرد و دوباره به همون حالت قبلی، سرپا ایستاد.


_از رو نمیری انگار.


خواست ضربه ای دیگه بزنه که دستاش توسط دستای چان محاصره شد‌.


_کافیه ارباب جوان، این رفتارا شایسته‌ی شما نیست.


زورش زیاد بود، و هیونجین نمی‌تونست دستاشو از حصارش در بیاره.. لعنتی نباید گول ساکت بودنش رو می‌خورد..


_اگه پدرم بفهمه اینطوری سد راهم شدی و لمسم کردی از جونت نمی‌گذره..! ولی به اونموقع نمی‌رسه چون قبلش خودم می‌کشمت.


دستاشو بلاخره با شتاب از تو گره های دستش رها کرد.

نفس پر از خشمشو رو صورت چان تخلیه کرد و از کنارش جدا شد.


_دنبالم بیایی فاتحت خوندس.



امشب همون شبی بود که بالاخره بدون هیچ دردسری، مخصوصا بدون سروکله‌ ی اون مردک یبس، می‌تونست حسابی مست کنه و شبشو با دخترا بگذرونه.

صدای برخورد پشت سر هم لیوان‌ها، فضای اتاقک کوچیک بار رو پر کرده بود و خنده‌ها و همهمه‌ی مست‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد.

پس از اون اتفاق، و ترس از اخراج نشدنش بلاخره هیونجین رو به حال خودش تنها گذاشت، یا شاید کلا تسلیم شده و تصمیم گرفته از کارش استعفا بده.

بهتر از اینم نمی شد.


_بلاخره تونستیم روی ماهتو بعد مدت ها ببینیم مستر هوانگ.


صدای دوستش یوجین، بین همهمه‌ها و موسیقی بلند بلاخره به گوش هیونجین خورد.

لیوانشو یه نفس سرکشید و با صورتی توهم رفته جواب داد:


_با هزارتا بدبختی تونستم اون مرتیکه ی حرومزادرو بپیچونم، بدجور پاپیچم شده.


یوجین خنده ای کرد‌


_امشبو بیخیال اون مردک، فقط به خوش گذرونی فکر کن.


با در آوردن بسته ای که محتویات سفید رنگی توش بود، چشمای هیونجین برق شادی زد.


_از همون همیشگی؟


_درسته، از همون همیشگی.


اما نگاه های یوجین چیز دیگه ای می‌گفت، غافل از اینکه هیون متوجه بشه.

محتویات رو داخل نوشیدنی هوانگ ریخت و با انگشتاش هم زد:


_سر بکش، مطمئنم هیچوقت همچین حسی رو دیگه تجربه نمی‌کنی‌.


_انگشتت داخلش امضای آخر بود؟


هوانگ پرسید اما تنها جوابش لبخند یوجین بود.

لیوانو در دست گرفت. بدون اینکه مزشو تحلیل کنه یک نفس سر کشید، تلخی بیش از حد زیر زبونش، باعث شد عوق بزنه.

یوجین با دخترایی که کنارش نشسته بودن شروع کردن به قهقهه زدن.


_فکر نمی‌کردم انقدر سریع کم بیاری.


هیونجین با حرص مشتشو رو میز کوبید و لیوانو جلوش قرار داد


_از همون کوفتی دوباره بریز.


_مصرف بیش از حدش آخر سر کارو واسه تو سخت می‌کنه ها.


_گفتم بریز لعنتی!!!!


پس از فریادش دیگه امتناعی نکرد، سریع بسته‌ای دیگه در آورد و داخل لیوان هیون ریخت.

پس از ریختن الکل، حسابی هم زد و نصفشو سر کشید که در با شدت باز شد.


_ارباب جوان!!!!


خنده های یوجین و مابقی حضار قطع شد.

همه‌ی نگاه ها به طرف قامت چان قفل شده بود، اما هیونجین پوزخند شل و ول و کجی گوشه‌ی لبش نشست.

بدون توجه به نگاه های تقریبه نگران چان، دوباره شیشه لیوان رو روی لباش گذاشت اما لیوان تو دستاش قاپیده شد


_متوجه هستید دارید چی‌کار می‌کنید؟!


بنگچان گفت ولی هیونجین سعی داشت بلند شه تا باهاش مقابله کنه.

سرگیجه باعث شد تعادلشو از دست بده و حس کنه زیر پاش خالی شده، اما چان نذاشت بیوفته.

آستینشو محکم رو به بالا فشار داد


_دنبالم بیایید.


هیونجین هر لحظه که می‌گذشت وضعیت ظاهریش رفته رفته بدتر می‌شد.

صورتش قرمز شده بود و دیدش به اطراف کمتر می‌شد.

چشماش سوسو می‌رفت، و حرارت بدنش رفته رفته بالا می‌رفت.


_گرممه...باید...باید لباسامو در بیارم..


یوجین از اون طرف زیر لبی گفت "چه سریع عمل کرد"

اما نگاه ترسناک چان، حرفشو قطع کرد.

اون می‌دونست چی به خورد اربابش دادن، اما هیون ساده تر از این حرفا بود تا متوجه موقعیتش بشه.


_بیایید بیرون کمکتون می‌کنم لباساتونو در بیارید.


_می‌خوای لباسو از تو تنش جر بدی؟؟


یوجین گفت و چان وقتی دستای هیونو رها کرد؛ مستقیم با ضربه‌ای محکم، فک یوجین رو جابه جا کرد‌‌.


_به نفعته درست صحبت کنی تا دندوناتو خورد نکردم.


چشمای ترسیده ی یوجین، بلاخره اعصاب از دست رفته‌ی چان رو کمی به حالت اول برگردوند، اما وقتی به هیون نگاهی کرد، رو زمین افتاده بود و متوجه وضعیت آشفتش شد.

سریع اون رو بلند کرد و از اتاقک کوچیک خارج شدن.

نصف وزن بدنش رو شونه های چان تلنبار شده بود؛ اما سریع اون رو داخل ماشین هدایت کرد.


_گرمه...دارم می‌سوزم....کمک...کمکم کن....


زمزمه می‌کرد و چان با عصبانیت کراواتشو شل کرد.


_اون چیزی که مصرف کردی "هورنی دراگه" یه محرک جنسی کوفتی که هر لحظه ضربان قلبتو بالاتر می‌بره تا جایی که ایست کنه، بعد توی ناقص‌العقل دوتا از اون بسترو مصرف کردی؟!


چیزی از حرفای چان متوجه نمی‌شد. فقط به خود می‌پیچید، و ناله های دردمندش سکوت فضای بسته‌ی داخل ماشین رو می‌شکست.

به گریه کردن افتاده بود. عرق های سردش، نفس کشیدن رو براش هر لحظه سختتر می‌کرد.

چان بلاخره مجبور شد یه گوشه‌ای پرت وسط جاده ماشین رو نگهداره.

وضعیتش افتضاح بود. هر لحظه که می‌گذشت، خطر ایست قلبی هیونجین شدیدتر می‌شد.


بالاخره جلو رفت و لباس‌های اضافه‌ش رو از تنش کند، اما برای بدن تب‌ دارش کافی نبود. آخر سر فقط یه رکابی مشکی تنش موند؛ اونم انگار از روی اجبار پوشیده بود.

نگاهش به طرف برجستگی شلوارش هدایت شد.

اگه بهش کمکی نمی‌کرد قطعا زنده نمی‌رسید خونه، و از شانس بدش بیمارستان حداقل بیستو پنج کیلومتر ازشون فاصله داشت.


_کمکم کن....کم...


هیونجین با التماس می‌نالید، اما چان نمی‌تونست همچین کاری رو با ارباب جوانش انجام بده.

اگه پدرش می‌فهمید سر به تنش نمی‌ذاشت.


_تا بیمارستان تحمل کنید.


چان گفت و رو صندلیش پشت فرمون صاف نشست. گریه های دردمند هیون بیشتر شد‌.

چان نفس کلافشو بیرون داد، و مشتی رو فرمون کوبید.


_صداتو ببر هوانگ فاکینگ هیونجین....


صبر خودش هم داشت ته می‌کشید.

لعنتی... پایین‌تنه‌ اش بی‌ امون نبض می‌زد؛ اون هم فقط به خاطر صدای ناله‌ها و گریه‌های هیونجین.

دلیلش مضحک بود، اما نمی‌تونست انکارش کنه. هر نفس بریده، هر التماس و هر هق‌هق خفه‌ ای که از گلوی هیونجین بیرون میومد، بیشتر از قبل تحریکش می‌کرد.


چاره ای نداشت. سرش رو چرخاند و بلاخره فکش بین دستای چان محاصره شد و به طرف خود کشید.

لباشو محکم رو لباش کوبید و بی درنگ بوسید.

پرسینگ روی لباش سد راهش می‌شد، اما مهم نبود؛ چون هر ثانیه که می‌گذشت، فضای ماشین داغتر از قبل می‌شد.

خشن می‌بوسید، و نفسای لرزونش رو صورت چان می‌نشست.

دنبال راهی برای بلعیدن اکسیژن می‌گشت، اما توانی برای رهایی نداشت.


_بس...بسه...


زیر لبی گفت، و چان پس از مکی که زد؛ با صدای بلند لباشو از رو لباش برداشت و اشک روی گونش رو پاک کرد.


_تقصیر شماست ارباب جوان. خودتون خواستین تا این حد پیش برم، و من بیشتر از این نمی‌تونم جلوی نیازمو بگیرم.


به پایین تنش اشاره کرد و دوباره لب زد:


_اگه کمتر اذیتم می کردین شاید آرومتر پیش می‌رفتم، اما الان نوبت انتقامه، مگه نه؟!


هیون بی دفاعتر از همیشش بود.

نه راهی برای مخالفت داشت و نه توانایی برای تحمل این همه دردی که رو عضوش حس می کرد.


_یه جوری منو به فاک بده که فردا دیگه چشمم به آسمون باز نشه... می‌خوام زیر دستت جون بدم، کریستوفر بنگ.


_پس این‌جوری دوستش داری، هوم؟ یعنی هرچی خشنتر، بهتر... و اصلا هم نمی‌خوای باهات آروم رفتار کنم درسته؟ خب هرچی ارباب جوونمون دستور بده، همون می‌شه.


دستاشو رو دو طرف کمر هیون قفل کرد و اون رو از رو صندلی بلند کرد تا روی پاهاش بشینه.

رو پاهاش که نشوند، عضوش از رو شلوارش مدام به شکم چان برخورد می کرد.

بنگجان پوزخندی زد، و دستاش سریع رو رکابیش نشست و اون رو از تنش کند.

پوست داغش هیچ گونه سرمایی رو احساس نمی‌کرد.

چشماش درست حسابی چیزیو نمی‌دید، و برای اینکه کمتر تعادلشو از دست بده، سرش رو روی شونه ی چان تکیه داد و منتظر ادامه‌ی کارش شد.

چان نخواست اذیتش کنه؛ بلکه تنها هدفش آروم نگهداشتن ضربان قلبش بود؛ چون محض رضای خدا، صدای کوبیدنش واضح به گوشاش نفوذ کرده بود.

هیون رو نیم سانت بلند کرد تا شلوارش رو پایین بکشه.

صدای ناله‌ی خفیفش، چان رو هر لحظه بیشتر به جنون می‌رسوند.

لباش رو گزید و به عضو هارد شدش خیره شد.

زیپ شلوار رو باز کرد و شلوار خودشم نصفه پایین کشید.

عضوشو همراه با عضو هیون در دست گرفت. با حس لمس دیک چان، لرزید و نالش بلندتر شد. چان کمی به نزدیک متمایل شد و زیر گوشش زمزمه کرد:


_نمی شه که همه ی کارارو خودم انجام بدم، مگه نه؟


با دست آزادش، مچ‌های هیون رو محکم توی دستش گرفت. بعد انگشت‌ هاش رو خیس کرد و دوباره دست هیون رو پایین کشید؛ بی‌هیچ فرصتی برای مقاومت، مجبورش کرد هر دو رو هم‌زمان روی عضوش نگه داره.


_وقت هندجابه.


دستاش می‌لرزید. چشماش هیچیو درست حسابی نمی‌دید.

برای اینکه لرزش دست‌های هیون کمتر بشه، چان دست‌های خودش رو روی دست‌های اون گذاشت و آروم، با حوصله، حرکتشو هدایت کرد.


_افرین پسر خوب، اینطوری ادامه بده.


به دستاش سرعت بخشید‌.

ناله های هیون تبدیل به گریه‌ای شده بود که از رو لذت جاری می‌شد


_بس...بسکن...


زبونش یه چیزی می‌گفت، اما بدنش چیز دیگه‌ای..

دست خودش نبود، بدنش بیش از حد داشت واکنش نشون می‌داد و از اون ور هم چان با صورتی تو هم رفته، و لبای نیمه بازو لبخند محوی روی لباش، نظار گر تصویر روبروشه..


تصویری که اربابش رو کاملا زیر سلطه‌ی خودش کشیده بود؛ حالا میان لذت و درموندگی، بی‌ اختیار براش ناله می‌کرد و تمام وجودش بی‌رحمانه، خواهان بیشتر بود.


پریکامش قطره قطره رو دستای چان ریخته شد، تا بلاخره با لرزش شدید هیون، و فرو بردن سرش رو گودی گردن چان، نالشو بی اختیار ازاد کرد و رو دستای خودش و چان اومد.


_فاک خدای من...


نفس نفس می‌زد و گردن چان رو قلقلک می داد.

دستشو از رو کمرش جدا کرد و رو پشت گردنش کشید و آروم نوازشش کرد.


_من هنوز نیومدم، پس مجبوری دوباره همراهیم کنی.


اینبار دستاشو از رو عضوش برداشت و کمر هیون رو روبه بالا تاب داد‌‌.


_قراره حسابی درد بکشی چون آمادت نکردم؛ اما باید عجله کنیم.. ممکنه یکی از راه برسه و مارو ببینه ارباب جوان.


هیون بیشتر به خود لرزید.

به عضو چان که نگاه کرد، تازه متوجه شد باید همچین سایزیو تو خودش جا بده.


_خواهش می‌کنم...یواش....


حرفش با ضربه ای محکم داخل سوراخش قطع شد.

ساکت موند، و نفسش قطع شد.

تنها چیزی که چان شاهد بود، بدن بی اختیاریه که می‌لرزه. نه گریه می‌کرد و نفسی می‌کشید.

بلکه سرشو تو گودی گردن چان فرو برد تا کمی از درد رو از ذهنش بندازه بیرون.

زیادی تنگ بود. دیواره های حفره‌ی تنگش داشت کیرشو دو دسته قورت می‌داد، و حتی امکان حرکت کردن هم نداشت.

مایع لزجیو روی عوضش حس کرد، و حدس زد که ممکه دلیلش بر پارگی سوراخ و خونریزیش باشه.

گردن هیون رو آروم فشرد تا به صورت بی جونش نگاه کنه‌.

چشماش بسته بود، و نفسش رفته رفته ضعیفتر می‌شد..

نمی‌تونست همش به خاطر یهوی وارد کردن عضوش باشه، نصف دیگش به خاطر زیاده روی کردن مصرف مواد بود.

اما شکی که بهش وارد کرد، زیاد هوشیاری هیونجین رو تضمین نمی‌کرد، اما چان باید هرجور که می‌شد خودش رو از این درد خلاص می‌کرد


_معذرت می‌خوام هیونجین..


بدون توجه به اینکه هیونجین بیهوش توی بغلش گرفته خوابیده، ضرباتش رو پی در پی بیشتر کرد و هر لحظه بهش سرعت می بخشید.

بلاخره به اوجش نزدیک بود که با در آوردن عضوش داخل سوراخ هیون، کامش رو روی شکمش خالی کرد و نفسشو یک صدا بیرون داد.


_لعنتی...


صورتش خیس از عرق بود..

بدنش هنوز می‌لرزید و بیشتر نیاز داشت، اما پسری که رو پاهاش نشسته، خیلی وقت بود بیهوش شده بود..


_هیون..؟!


صدای نفسش رو می‌شنید.

بلاخره احساس کرد تنفسش داره تنظیم می‌شه، اما الان چیزی که نگرانش بود، فردای اون روز بود که قراره با هیونجین چشم تو چشم بشه..


لباساش رو آروم تنش کرد و اون رو روی صندلیش نشوند.


_امیدوارم منو ببخشی ارباب جوان.



دو روز بعد*


پس از دو روز بیهوشی، و هم بستر شدن روی تخت، پلکای سنگینشو باز کرد.

پارچه‌ای که روی پیشونیش بود رو برداشت و به فردی که پشت سرش داشت قاشق رو داخل لیوان هم می‌زد نگاه کرد.


_چند روز بیهوش بودم...؟


صدای ضعیفش توجه چان رو جلب کرد.


_بلاخره بیدار شدید.


_جوابمو بده...چیکارم کردی...؟ چرا بدنم انقدر سنگینه..؟


چان لبخندی زد و لیوان رو روی میز گذاشت. روی تخت نشست و فاصلشو شکست.


_کار خاصی نکردم؛ فقط تورو از مرگ احتمالی نجات دادم ارباب جوان.






پایان.


Report Page