No Escape.
paradise۱۳ دقیقه از اون فریاد خفه و افتادن چاقو گذشته بود.
سوبین تو دل تاریکی آتلیه عکاسی متروکه ایستاده و دستش بالرزش غیرقابل کنترلی دور چراغقوهی کوچیک فلزی پیچیده شده بود. صدای قطرات آب از سقف ترکخورده مثل یک زمزمهی تهدیدآمیز تو سرش میلرزید.
به سمت یک کمد قدیمی گوشهی آتلیه رفت، در چوبیاش با لایهای ضخیم از گرد و غبار پوشیده شده بود، به نظر میرسید سالها کسی بهش دست نزده.
با نوک انگشتاش در رو آروم هل داد. صدای جیر بلند و کشدار توی سکوت پیچید و گرد و غباری که مثل ابر تیره تو هوا بلند شد، گلوش رو سوزوند.
نور چراغقوه رو به داخل کمد گرفت، پرتو زرد روی دیوارههای چوبی کثیف لغزید تا اینکه به یک قاب عکس کوچیک رسید، سوبین با احتیاط دستش رو دراز کرد، با فشار آروم اون رو از دل خاک بیرون کشید. قاب رو جلوی نور گرفت و با گوشهی آستینش خاک رو آروم کنار زد.
شیشهی ترکخورده زیر دستش خشخش کرد و عکس یک دختربچه با موهای کوتاه و چتری نمایان شد. موهای روشنش با یک فرق کج، چتریهاش تا بالای ابروهاش کشیده شده بود، و لبخند گرمی تو صورتش بود که انگار از دنیای دیگه میاومد. عروسک خرگوش صورتی تو بغلش فشرده شده بود، گوشای پارهشدهش آویزون و چشماش از دکمههای کهنه، یک حس نوستالژیک و در عین حال ترسناک به عکس میداد. گوشهی لب سوبین بدون اینکه خودش بخواد، یک لحظه بالا رفت، یک لبخند سرد و کوتاه بود. انگشت شصتش با احتیاط روی موهای دختر داخل عکس کشیده شد، پوست انگشت هاش رو شیشه سرد حس کرد و یک لرز ریز تو دستش رفت.
نفسش رو با زحمت بیرون داد و از جیبش یه پلاستیک شفاف کشید بیرون، قاب عکس رو با دست هایی که عرقشون به پلاستیک میچسبید داخلش گذاشت، با دقت لبهها رو بست تا هیچ اثری از خاک یا انگشتنگارش باقی نمونه.
گوشیاش رو از جیب دیگه بیرون آورد، صفحهش با نور سفید تند روشن شد و چشماشو برای لحظهای کور کرد.
دوربین رو باز کرد، زوم کرد روی جسد زن رو صندلی، از زاویه بالا عکس گرفت، نور فلاش مثل یک انفجار کوچیک تو فضا پیچید، بعد زاویه رو عوض کرد، از پهلو، نزدیک بوم نقاشی خونی با خطوط قرمز خیس و دوباره از پایین که سایهی خودش رو دیوار افتاده بود.
هر کلیک دوربین مثل یک ضربان قلب تند تو سکوت میپیچید، و سوبین با هر عکس، انگار یک تیکه از پازل رو برای پلیس جمع میکرد.
چراغقوه رو محکمتر گرفت، پلاستیک رو تو جیبش گذاشت، و یک نگاه آخر به کمد انداخت. تو ذهنش میدونست این عکس میتونه کلید راز "جیهون_کی" باشه.
با قدمهای تند و پرشتاب از آتلیه پرید بیرون، نور سحر تو چشم هاش میلرزید، و بوی لجن گندیده و زبالههای پوسیده تو ریههاش میپیچید.
پلاستیک حاوی قاب عکس و گوشی با عکسهای وحشتناک جسد رو با دستای لرزون تو جیبش فشار داد، انگشت هاش دور چاقو تو جیب دیگهاش مثل پنجهی گرگ گره خورده بود، آماده بود اگه سایه برگرده، بجنگه.
لحظه ای خشخش تیز از پشت سرش تو سکوت کوچه پیچید، قلبش تو سینهاش میتپید، برگشت و فقط سایه خودش رو دیوار دید. بلند و کشیده.
به سمت ایستگاه پلیس دوید، پاهاش از شدت آدرنالین مثل فنر میپرید، ذهنش پر از تصاویر خونی و نقشه های وحشتناک بود.
چند متر با ایستگاه پلیس فاصله داشت، اما گوشیاش با یک لرزش کوتاه حواسش رو پرت کرد.
از داخل پلاستیک بیرون آورد، یک شماره ناشناس رو صفحه چشمک میزد. با دستای یخزده روی پیام کلیک کرد.
"سوبین، مدارکی که جمع کردی مثل هیزم اضافه برای جهنمته."
پاهاش لرزید، میخواست گوشی رو محکم پرت کنه توی خیابون و با گریه سمت ایستگاه بدوئه.
لبش رو به دندون گرفت و گوشی رو بین انگشت هاش فشار داد. یک پیام دیگه.
"از هیجان بازی کم نکن، پلیس فعلا اهمیتی بهت نمیده."
بی توجه به تهدید های ظاهرا ترسناک، گوشی رو داخل پلاستیک برگردوند و با قدم های محکم به راهش ادامه داد.
طولی نکشید که سوبین خودش رو توی محوطه پلیس پیدا کرد، پلاستیک رو محکم توی دستش گرفت و وارد ساختمون شد.
سوبین وسط لابی ایستاده بود، نگاهش بین آدما میچرخید و هر از گاهی با تردید یک قدم جلو میرفت.
قلبش تند میزد، ولی با هر قدم محکمتر میشد، عزمش برای نابود کردن "جیهون" محکمتر میگشت. یک مرد جوون با کت آویزون و چشمای تیز بهش نزدیک شد، تگ اسمش "کارآگاه" رو سینهش میدرخشید.
سوبین پلاستیک رو با عجله جلوش گرفت و با صدایی پر از خشم و استرس گفت:
"اینا مدرک قاتله، به حرفام گوش بده!"
کارآگاه ابروهاش رو بالا برد، پلاستیک رو گرفت و با نگاهی سرد به عکسها خیره شد.
صورت ذوبشده زن، بوم خونی، و قاب عکس دختربچه.
سکوت تو فضا سنگین شد، فقط نفس های تند سوبین تو هوا میپیچید. کارآگاه با لحن کنجکاو و کمی تمسخرآمیز پرسید:
"اینا چیه؟"
سوبین دندوناشو محکم به هم فشرد، دستش به چاقو تو جیبش رفت و با چشمای گشاد و مصمم جواب داد: "اینا واقعیه، منو جدی بگیر!"
کارآگاه نفس عمیق کشید، پلاستیک رو رو میز گذاشت، و با یک اشاره آروم به یک اتاق راهنمایی کرد. سوبین با قدم هایی که از عصبانیت میلرزید دنبالش رفت.
اتاق شبیه انباری بود، یک میز خاکستری تو مرکز با دو تا صندلی فلزی کنارش. سوبین با استرس صندلی رو عقب کشید و نشست، دست هاش روی پاهاش سفت شده بود.
چند دقیقه بعد، کارآگاه با لپتاپ و یک پرونده تو دست وارد شد، رو صندلی مقابل نشست و گلوش رو صاف کرد.
"خب، بگو ببینم آقای..."
با چشمای سوالی به سوبین زُل زد و باعث شد سوبین یه لحظه به خودش بیاد و ناخودآگاه به جلو خم بشه. "چوی سوبین هستم."
کارآگاه چهرهش کمی در هم رفت، سرش رو کج کرد و گفت:
"اسمت آشنا به نظر میرسه..."
سوبین از اضطراب فقط یک لبخند کوتاه زد و نگاهش بین لپتاپ و دستای کارآگاه میرفت.
کارآگاه پرسید:
"جنازه رو کجا دیدی؟"
سوبین به پلاستیک اشاره کرد و دستاش رو به هم قلاب کرد.
"تو یه آتلیه. ولی این قتل فرق داره، من اینو تو داستانم نوشتم و بعدش عیناً با همون جزئیات اتفاق افتاد. قاتل داستانم اسمش جیهونه، و یکی از طرفدارام که نظرای عجیب میده، اسم کاربریش 'جیهون_کی' ئه."
کارآگاه با دقت کلمات سوبین رو تایپ کرد و آخر حرفش سری تکون داد.
"چطور مطمئنی این قتل به تو ربط داره؟"
سوبین آب دهنش رو قورت داد، زبونش رو روی لبش کشید و گفت:
"فقط این قتل نیست، یه سریاله، و تو هر کدوم یه جمله خاص که من نوشتم هست."
سوبین به چهره کارآگاه دقت کرد، هیچ اثری از تعجب یا ترس ندید، فقط یک لبخند آروم که انگار این داستان براش تکراری بود. دست هاش شروع به لرزیدن کردن و ضربان قلبش بالا رفت.
"برای همین میخواستم بدونم کی داره با کشتن بیگناها منو اذیت میکنه."
کارآگاه یک لحظه سکوت کرد، انگشت هاش روی لپتاپ ایستادن، و با نگاهی تیز به سوبین گفت:
"بذار روشن کنیم، تو فکر میکنی داستانات زنده شدن و قاتلی داره ازشون کپی میکنه؟"
سوبین سرشو پایین انداخت و دستاش رو محکم به هم فشرد و گفت:
"شواهد اینو میگن."
کارآگاه پرونده رو باز کرد، عکسای قدیمی و گزارشایی از قتلهای مشابه رو زیر نور مطالعه کرد.
"ما قبلاً هم این الگو رو دیدیم، اما به چیز خاصی نرسیدیم. "
سوبین با چشمای گشاد به عکس ها زُل زد، یک حس سرد تو شکمش پیچید، شاید "جیهون_کی" از قبل تو این بازی بود.
کارآگاه ادامه داد:
"اگه راست بگی، باید سراغ اون طرفدار بریم، ولی اگه نه، تو خودت تو دردسر میمونی."
سوبین پارچه هودیش رو توی دستش فشرد. هیچی از جیهون نمیدونست، حتی نمیدونست واقعیه یا نه.
از جاش بلند شد و پلاستیک رو برداشت و به نشونه احترام کمی خم شد.
"فکر میکنم اگه بخوام از طریق پلیس واردش بشم به هیچی نمیرسم چون قاتل الان توی سایهست."
لبخندی زد و با تمسخر ادامه داد.
"حتی ممکنه آخرش مشخص بشه جیهون خودمم."
از اتاق خارج شد و با انگشتش چنگی به موهاش زد و فریاد خفه ای توی دلش بیرون داد.
"خیلی احمقم، خیلی احمقم، خیلی احمقم."
با مشت ضربه ای به سرش زد و بعد از چندثانیه دوباره حرکت کرد و از ساختمون خارج شد.
به محض این که نور آفتاب به چشم هاش اصابت کرد، گوشیاش توی پلاستیک لرزید.
از داخل پلاستیک بیرون کشیدش و با ابرو های درهم رفته بهش خیره شد، باز هم همون شماره ی ناشناس.
"خوشحالم که فهمیدی پلیس بی فایدهست. اما بازم میگم، من تو نیستم سوبینا."
سوبین نفسش تو گلوش قفل شده بود، دست هاش از ترکیب ترس و هیجان شدید میلرزیدن. انگشت هاش با عرق سرد پوشیده شده بودن. پیام ناشناس رو بارها خوند، هر کلمه مثل یک سوزن تیز تو ذهنش فرو میرفت.
با قدمهای تند و بیقرار به سمت خونهش حرکت کرد، پلاستیک رو با فشار محکمی تو دستش نگه داشته بود، انگار تنها چیزی بود که هنوز بهش تعلق داشت و از دست دادنش به قیمت جونش تموم میشد.
خیابونها ساکت و خلوت بودن، نور آفتاب کمکم محو شده و جای خودش رو به سایههای بلند و کشیده داده بود، هر کدوم زیر نور کمرنگ خیابون مثل یه شکل نامعلوم تو چشماش میلرزیدن و حس تهدید رو دوچندان میکردن.
به خونه رسید، کلید رو با دستای لرزون تو قفل چرخوند، در رو با یک فشار محکم باز کرد و سریع قفلش کرد، انگار میخواست دنیا رو از خودش جدا کنه.
چراغها رو با عجله روشن کرد، نور زرد کمرنگ اتاق رو پر کرد و بوی کهنه چوب و گرد و غبار از دیوارها بلند شد، در حالی که صدای تیکتاک آروم ولی تهدیدآمیز ساعت دیواری تو گوشش میپیچید.
روی کاناپه کهنه نشست، پلاستیک رو با احتیاط رو میز چوبی گذاشت و لپتاپش رو از کیف کنارش بیرون کشید. صفحه رو باز کرد، نور سفید صفحه تو چشاش زد و برای لحظهای بیناییشو تار کرد. ذهنش مثل طوفان پر از ایدههای جدید بود، باید داستانی مینوشت که "جیهون_کی" رو به دام بندازه، یک تله ذهنی که اونو از سایهها بیرون بکشه.
انگشت هاش با احتیاط روی کیبورد قرار گرفتن، چند نفس عمیق کشید تا تمرکز کنه، و شروع به تایپ کرد. صفحه سفید کمکم پر شد، کلمات با سرعت و دقت بیرون میریختن:
"جیهون تو یک انبار متروکه گیر افتاده بود، دورش پر از آینههای بلند و ترکخورده بود. هر کدوم با زاویهای عجیب تصویرش رو شکسته نشون میدادن. زمین پر از تیکههای شیشه بود، زمین زیر پاهاش خشخش میکرد و هر آینه یک تله بود، یک حرکت اشتباه و سیمهای نازک فلزی دور گردنش حلقه میزدن. نور مهتاب از پنجرههای شکسته میتابید، سایههاش رو دیوار مثل ارواح کشیده میشدن. یک صدای آهسته تقتق از پشت آینهها میاومد، انگار کسی بهش نزدیک میشد. دست هاش خالی بود، اما فقط یک تیکه کاغذ با جوهر قرمز تو جیبش بود که روش نوشته بود:
"تو عروسک خیمه شب بازی منی."
انگشت هاش با فشار روی کیبورد سر میخورد و ضربان قلبش تو سینهش میکوبید. متن رو با دقت ویرایش کرد، مطمئن شد هر جزئیات سر جاشه، و با یک کلیک نهایی اون رو تو سایت آپلود کرد. نفس عمیقی کشید، چشم هاش به صفحه زُل زده بود، منتظر یک واکنش.
چند دقیقه بعد گوشیاش تو پلاستیک با یک لرزش تند لرزید. پلاستیک رو باز کرد، گوشی رو بیرون کشید و صفحه رو چک کرد.
یک کامنت جدید از "جیهون_کی":
"داستان بعدیت رو اشتباه ننویس."
سوبین نیشخندی زد و گوشیش رو روی میز پرت کرد، این بار قرار نبود عقب بکشه.