No Escape.

No Escape.

Paradise

سوبین توی مرکز پارکینگ زیرزمینی ایستاده بود، کاغذ مچاله‌شده تو دستش مثل یک زخم سرد به پوستش چسبیده بود:

"این یه نقطه نیست، ویرگوله."

بوی بنزین و روغن سوخته تو هوا سنگین بود، انگار یک لایه‌ی غلیظ دود روی ریه‌هاش نشسته بود. نور لامپ‌های بالای سرش با یک ریتم نامنظم چشمک می‌زد و سایه‌های تیز و شکسته روی دیوارهای بتنی می‌رقصیدن، مثل یک تئاتر زنده.

صدای چکه‌ی آب از یک لوله‌ی شکسته گوشه‌ی پارکینگ، مثل یک زمزمه‌ی آروم اما بی‌قرار تو سرش می‌پیچید. چاقوی آشپزخونه تو جیب پالتوی کرمی‌‌اش یک وزن مطمئن داشت، انگار داشت بهش یادآوری می‌کرد که دیگه قربانی نیست.

سوبین نفس عمیقی کشید، ولی هوا بوی تندی داشت، مثل بوی خون که تو خواب‌های کابوس‌وارش حس کرده بود.

به کاغذ تو دستش نگاه کرد، کلمات با جوهر قرمز زیر نور زنده بودن. قلبش تند می‌زد، ولی صورتش بی‌حالت بود، مثل یک نقاب آهنین که هیچ ترکی روش نبود.

دیگه کافی بود. پلیس بهش خندیده بود، "جی‌هون_کی" داشت باهاش بازی می‌کرد، و داستانش انگار داشت از صفحه‌های لپ‌تاپش می‌گریخت و تو شهر پخش می‌شد.

ولی سوبین تصمیمشو گرفته بود، اگه این یک بازیه، خودش قراره قانون‌هاش رو بنویسه و نقطه‌ی آخرشو بذاره.

کاغذ رو تو جیبش پرت کرد و کلید زنگ‌زده رو روی صندلی ماشین انداخت و پله‌های بتنی رو بالا رفت، قدم‌هاش محکم و بی‌صدا، مثل یک شکارچی که بوی طعمه‌شو گرفته.

کوچه‌ی بیرون پارکینگ خیس بود، احتمالا بارون تازه بند اومده بود. بوی خاک نم‌زده و آسفالت خیس تو هوا پیچیده بود و نور زرد چراغ خیابونی روی چاله‌های پر از آب لکه‌های پراکنده می‌‌انداخت، مثل یک آینه‌ی شکسته که نورو تیکه‌تیکه می‌کرد.

سوبین به ساختمون رو به رویی آپارتمانش نگاه کرد. سایه‌ی طبقه‌ی سوم، نقاشی‌های خون‌آلود، پیام‌های مرموز... همه‌شون فقط یک پازل بودن، و سوبین آماده بود تیکه‌های آخرشو کنار هم بچینه.

باید یک پارت جدید می‌نوشت، یک قتل جنایی پر هیجانکه هم جی‌هون رو از سایه‌ها بکشه بیرون و هم سرنخ‌های گذشته رو به هم گره بزنه.

***

سوبین با عجله و قدم های لرزون به آپارتمانش برگشت، در رو با یک ضربه‌ی محکم قفل کرد و پالتوش رو با دست هایی که عرق کرده بودن روی کاناپه انداخت. لپ‌تاپشو باز کرد و روی میز چوبی کهنه گذاشت.

نور کم‌جون لامپ رومیزی یه حلقه‌ی سفید روی چوب کهنه انداخته بود، و بوی قهوه‌ی سرد مثل یک سایه‌ی کهنه تو فضا مونده بود. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری مثل یک ضربان آروم ولی تهدیدآمیز تو گوشش می‌پیچید. نشست، ولی پاهاش بی‌قرار بودن، انگار می‌خواستن از جا بپرن.

به صفحه‌ی سفید زل زد. باید همه‌چیزو کنار هم می‌چید: قتل با اسید که صورت قربانی رو ذوب کرده بود، نقاشی خون‌آلود تو گالری که آپارتمانشو نشون می‌داد، قتل تو ماشین با چسب نواری و کاغذ خونی. همه‌ی اینا یک الگو بودن، یک امضا، و سوبین باید این امضا رو تو پارت آخرش حک می‌کرد.

نفس عمیقی کشید، و انگشتاش روی کیبورد حرکت کردن، کلمات مثل یک جریان تند از ذهنش جاری شدن:

«جی‌هون تو یک آتلیه عکاسی متروکه ایستاده بود، جایی که بوی مواد شیمیایی تند رنگ‌های کهنه مثل یک گاز سمی تو هوا می‌پیچید و گلو رو می‌سوزوند. نور مهتاب از پنجره‌های قوس‌دار شکسته می‌تابید و سایه‌های تجهیزات عکاسی قدیمی مثل هیولاهای فلزی روی دیوارهای ترک‌خورده می‌رقصیدن.

یک زن رو یک صندلی چوبی قدیمی نشسته بود، بدنش با چسب نواری محکم به دسته‌ها و تکیه‌گاه بسته شده و صورتش با اسید ذوب شده بود، فقط یک ماسک استخونی از گوشت سوخته مونده بود که زیر نور مهتاب مثل یک شبح زشت می‌درخشید. دهنش با یک قفل فلزی کوچک بسته شده بود، زنجیر قفل به گردنش پیچیده شده بود و صدای نفس‌های خفه‌شده‌ش مثل یک زمزمه‌ی شکسته داخل فضا می‌پیچید. جلوی صورتش، یک بوم نقاشی روی سه‌پایه افتاده بود، با خطوط قرمز که انگار با خون تازه کشیده شده، و روش یک جمله حک شده بود:

«چهره‌ت مال کلماتمه.»

چند متر اون‌طرف‌تر، یک دوربین عکاسی قدیمی با لنز ترک‌خورده رو یک میز فلزی زنگ‌زده بود، و یک گوشه، یک قلم‌موی خیس از رنگ قرمز کنار یک کاغذ پاره افتاده بود، با جوهر که انگار تازه خشک شده بود و بوی تند اسید می‌داد:

«تو بنویس، من میکشمش. اما بستگی داره تو جمله ی قبلیم رو چجوری می‌خونی.»

یک صدای نرم از ته اتلیه اومد، مثل تق‌تق یک زنجیر که داره کشیده می‌شه، و لحظه بعد، یک جرقه‌ی کوچیک از یک لامپ شکسته تو سایه‌ها دیده شد، دود سیاهی تو هوا پخش شد.

جی‌هون سمت صدا رفت، یک زنجیر زنگ‌زده رو زمین دید که به یک قفسه وصل بود، و انتهاش به یک جعبه فلزی می‌رسید. جعبه رو باز کرد، و یک بطری اسید با برچسب کهنه، یک خودکار قرمز با نوک شکسته، و یک تیغه‌ی کوچیک جراحی که هنوز خون روش بود، بیرون اومد.

جی‌هون به زن نگاه کرد، قفل دهنشو با تیغه چک کرد، و با صدایی که مثل خش‌خش کاغذ سوخته تو سکوت می‌پیچید، گفت:

«کلمات تو رو می‌بندم، و تو فقط یه بوم خام تو داستان منی.»

بطری اسید رو برداشت، چند قطره رو کاغذ ریخت، و کاغذ با یک صدای سوزاننده سوخت، دود سیاهی تو هوا پیچید و بوی گوشت سوخته به مشامش رسید. بعد تیغه رو برداشت، و با اون روی دیوار ترک‌خورده خطوطی کشید، خون از تیغه چکه کرد و با رنگ‌های کهنه قاطی شد:

«سوبینا، من توام.»»

سوبین پارت رو از اول خوند، با نگاه جدی و بی حسش دنبال کوچیک ترین غلط می‌گشت اما چیزی پیدا نکرد. پارت رو توی سایت آپلود کرد و از جاش بلند شد.

هودی مشکی‌اش رو تنش کرد و کلاهش رو روی سرش کشید و بند های ماسکش رو پشت گوشش انداخت.

چاقو و شوکر و چراغ‌قوه رو توی جیب هودی گذاشت و با قدم های منظم از خونه بیرون زد.

ساعت 6:47 بود، اما سوبین هنوزم هم توی تاریکی داستانش نفس می‌کشید.

آتلیه عکاسی متروکه تو یک منطقه‌ی صنعتی قدیمی بود، نزدیک یک انبار متروکه که بوی زغال و رنگ کهنه ازش می‌اومد.

سوبین با قدم‌های تند و نفس‌های تند و کوتاه تو کوچه‌های تاریک و خیس راه افتاد. بوی لجن کانال آب و زباله‌ی فاسد مثل یک دست نامرئی گلوش رو خفه می‌کرد و سایه‌هاش مثل ارواح کشیده شده روی زمین می‌رقصیدن.

دستش مدام به چاقو تو جیبش نزدیک می‌شد، انگشتاش دورش گره می‌خورد و ناخناش تو پارچه فرو ‌می‌رفت.

استرسش مثل یک موج تو سرش می‌پیچید و هر لحظه فکر می‌کرد یک سایه از پشت سرش می‌پره، یا صدای زنجیر تو کوچه بشنوه.

آتلیه یک ساختمون آجری قدیمی بود، با پنجره‌های قوس‌دار شکسته که شیشه‌هاش مثل دندونای شکسته به نظر می‌اومدن.

در چوبی ورودی پوسیده بود و با یک فشار آروم باز شد، با یک صدای جیرجیر بلند و کش‌دار که تو سکوت مثل یک فریاد پیچید.

بوی مواد شیمیایی تند و رنگ‌های کهنه تو فضا بود، و یک صدای خفه، مثل تق‌تق، تو سکوت می‌اومد.

سوبین در رو هل داد و وارد شد. نور از پنجره‌ها قوس‌های نورانی روی زمین کثیف انداخته بود. تجهیزات عکاسی قدیمی با لنزهای ترک‌خورده و بدنه‌های زنگ‌زده گوشه‌ها پخش بودن، و یک میز فلزی وسط آتلیه پر از بطری‌های خالی و کاغذهای پاره بود.

نور چراغ‌قوه رو چرخوند.

یک صندلی چوبی قدیمی وسط اتلیه بود، و رد چسب نواری روی دسته‌ها و تکیه‌گاهش مثل زخم‌های تازه دیده می‌شد. روی صندلی، زنی نشسته بود، بدنش با چسب نواری محکم بسته شده، و صورتش با اسید ذوب شده بود، فقط یه ماسک استخوانی از گوشت سوخته مونده بود که تو نور مهتاب مثل یه کابوس زنده می‌درخشید.

دهنش با یک قفل فلزی کوچک بسته شده بود، زنجیر قفل به گردنش پیچیده شده، و صدای نفس‌های خفه‌شده‌ش مثل یه زمزمه‌ی شکسته تو فضا می‌پیچید.

ولی چشم هاش باز بودن و به سوبین زل زده بودن. انگار از سوبین التماس می‌کردن تا صاحبشون رو نجات بده. جلوی صورتش، یک بوم نقاشی روی سه‌پایه افتاده بود، با خطوط قرمز که انگار با خون تازه کشیده شده. و جمله‌ی «چهره‌ت مال کلماتمه» روش حک شده بود، حروفش هنوز خیس و براق بودن. سوبین نفسش تندتر و دستش روی چاقو سفت‌تر شد، ولی انگشتاش از عرق لیز بودن و چاقو تو دستش لغزید.

چند قدم اون‌طرف‌تر، یک دوربین عکاسی قدیمی با لنز ترک‌خورده روی یک میز فلزی زنگ‌زده بود و یک کاغذ پاره با جوهر قرمز کنارش افتاده بود:

«تو بنویس، من میکشمش. اما بستگی داره تو جمله ی قبلیم رو چجوری می‌خونی.»

یک صدای نرم از ته آتلیه اومد. صدای قدم‌ها روی زمین. سوبین با عجله نور رو به سمت صدا برد. سایه‌ی بلند یک فرد روی دیوار ترک‌خورده کشیده شد، طوری که انگار داشت به سمتش نزدیک می‌شد.

شنل بلند مشکی‌‌اش از جنس مخمل کهنه بود، لبه‌هاش ریش‌ریش و پر از لکه‌های رطوبت و سوختگی اسید، انگار سال‌ها تو یک زیرزمین نمور غلتیده.

کلاه هودی عمیقش صورتش رو تو سایه نگه داشته بود، فقط یک خط باریک از چونه‌ی رنگ‌پریده‌ش تو نور کم‌رنگ می‌درخشید و سایه‌ش روی دیوار مثل یه هیولای زنده کشیده شده بود.

زیر شنل، شلوار تنگ مشکی از چرم مصنوعی ترک‌خورده به کتانی‌های تیره و فرسوده‌ش می‌رسید، بندهای بازش روی زمین کشیده می‌شدن و صدای خش‌خش تولید می‌کردن. دست چپش تو دستکش چرمی مشکی بود و انگشتاش سفت و بی‌حرکت، انگار یک راز رو قایم کرده بود. دست راستش لخت بود، ناخناش شکسته و کثیف، با لکه‌های قرمز که انگار جوهر یا خون بود. سایه‌‌اش روی دیوار ترک‌خورده حرکت کرد، انگار داشت به سمت سوبین می‌اومد، ولی خودش توی تاریکی گم شده بود.

سوبین چاقو رو با دستای لرزونش بالا برد، نفس‌هاش تند و ناهماهنگ بودن، و قلبش مثل یک موتور تو سینه‌ش می‌کوبید.

"تو کی‌ای که خودت رو قاطی داستانم کردی؟"

صداش ترکیبی از خشم و ترس بود، مثل یک طناب که داره از هم می‌شکافه و هر لحظه ممکنه پاره بشه.

سایه روی دیوار بزرگ‌تر شد، و نور سحر روی لبه‌ی شنلش برق زد. سوبین عقب رفت، پاهاش روی زمین لیز خورد ولی تعادلشو حفظ کرد. سایه به سمت راهروی تنگ بین قفسه‌ها حرکت کرد و سوبین با عجله دنبالش رفت، نور چراغ‌قوه روی دیوارها می‌لرزید، و سایه‌ی شنل‌دار مثل یک شبح زنده روی دیوار می‌دوید، انگار داشت باهاش بازی می‌کرد.

سایه روی دیوار متوقف شد، و یک لحظه انگار یک نفس سرد تو فضا شنیده شد. سوبین به راهرو رسید، ولی هیچ‌کس نبود، فقط تاریکی، و سایه غیبش زده بود.

یک کاغذ خیس روی زمین افتاده بود، با جوهر قرمز که پخش شده بود:

«سوبینا، ولی من تو نیستم. این جا رو اشتباه نوشتی.»

سوبین نفسش حبس شد، چاقو از دستش افتاد، و صدای برخوردش با زمین مثل یک فریاد تو سکوت پیچید. به اطراف نگاه کرد، ولی فقط سایه‌ی خودش روی دیوار بود.

حس کرد سایه‌ی خودش هم داره بهش زل می‌زنه. هیچ اثری از سایه‌ی شنل‌دار نبود، انگار تو تاریکی محو شده بود، ولی حسش هنوز تو فضا بود. گوشی‌‌اش با یک لرزش تند زنگ زد.

یه کامنت جدید از "جی‌هون_کی":

«سوبینا داستانت سوخت. انگار سایه‌‌امو حس کردی. تو بهترینی.»

Report Page