No Escape

No Escape

Paradise

تاریکی آپارتمان که مثل شمشیر های تیزی دور سوبین پیچیده بود، می‌خواست نفس‌هاش رو خفه کنه. صدای تیک‌تیک ساعت دیواری، که حالا دوباره زنده شده بود، مثل ضربان یه قلب شکسته تو سکوت خونه می‌کوبید.

سوبین روی کاناپه مچاله شده بود، گوشی تو دستش میلرزید، اما جرئت نداشت دوباره به اون لینک نگاه کنه. تصویر نقاشی تو ذهنش حک شده بود:

میز چوبی کهنه، لیوان قهوه‌ی نیمه‌خالی، پرده‌های سفید که تو نسیم می‌رقصیدن... و اون جمله‌ی خون‌آلود:

«بیدار شد، اما خواب هنوز ادامه داشت.»

نفسش رو با فشار بیرون داد و سعی کرد منطق رو به ذهن آشوب‌زده‌ش تزریق کنه.

"یه شوخیه. یه طرفدار روان‌پریش فقط زیادی تو داستانم غرق شده."

اما ته دلش، یه چیزی موذی مثل سوزن تو رگ‌هاش فرو می‌رفت. این واقعی‌تر از یک شوخیه.

بلند شد، اما بدنش کمی به سمت پایین کشیده شد. پاهاش روی کف چوبی سرد لیز خوردن. لیوان قهوه هنوز روی اپن آشپزخونه بود، خالی، مثل یک شاهد خاموش که رازی رو قورت داده.

انگشتش رو روی لبه‌ی لیوان کشید، منتظر یه سرنخ بود، ولی فقط سردی شیشه رو حس کرد. نگاهش به کف کاشی‌ها افتاد. یه لکه‌ی ریز، به اندازه‌ی یه قطره جوهر، زیر نور کم‌فروغ مهتاب می‌درخشید. خم شد، انگشتش روش لغزید. قهوه‌ای مایل به قرمز، خشک‌شده، مثل جای زخمی کهنه. قلبش یه لحظه تو سینه‌ش قفل شد.

"این... خون نیست."

زمزمه‌ش تو فضای خالی آشپزخونه پراکنده شد، مثل فریادی که تو خلأ گم می‌شه. گوشی‌اش لرزید، مثل موجودی که از خواب پریده.

روی زمین خم شد و گوشی‌اش رو برگردوند. یک پیامک جدید، از یک شماره‌ی ناشناس بود:

" سوبینا، یه پارت جدید بنویس، دلم هیجان داستانت رو می‌خواد. "

گوشی رو از روی زمین برداشت و بدنش از حالت خمیدگی در اومد و ایستاد.

چشم هاش کلمه به کلمه ی اون پیامک رو تحلیل و تجزیه می‌کردن، چرا باید یک فرد ناشناس، توی این ساعت، همچین پیامی بده؟

همون لحظه، افکارش تبدیل به تیکه های پازلی شدن که منظم کنار هم قرار گرفتن.

باید امتحان می‌کرد و مطمئن می‌شد که داستانش به واقعیت تبدیل می‌شه یا نه.

برگشت و خودش رو روی کاناپه رها کرد و دفتر رو روی پاهاش قرار داد و خودکار رو میون انگشت هاش فشار داد.

" الان واقعا احساس خفگی دارم... "

آروم زیرلب گفت، انگار داشت با روحش حرف می‌زد تا بتونه بنویسه. اما همون حرف ایده جدیدی رو به ذهنش کشید.

سوبین نفسش رو حبس کرد و خودکار رو روی کاغذ سفید حرکت داد، خیلی محکم. انگار کلمات مثل خون از مغزش جاری می‌شن، شایدم زنده بودن و نفس می‌کشید:

« جی‌هون داخل یک پارکینگ زیرزمینی ایستاده بود، جایی که بوی بنزین و روغن سوخته تو هوا بود. نور لامپ‌های فلورسنت چشمک می‌زد، و صدای قطره‌های آب از یه لوله‌ی شکسته روی زمین بتنی می‌چکید. یک ماشین قدیمی گوشه‌ی پارکینگ پارک شده بود، درش نیمه‌باز.

زن پشت فرمون بود، دست‌هاش با نوار چسب به فرمون بسته شده بودن. بدنش مثل یک بچه گربه می‌لرزید و چشم‌هاش پر از ترس بود. جی‌هون یک چاقوی آشپزخونه‌ی معمولی دستش بود، از اونایی که تو هر خونه‌ای پیدا می‌شه. به زن نگاه کرد و آروم گفت:

"نمی‌خوام تمومت کنم. می‌خوام یه چیزی خلق کنم."

چاقو رو بالا برد، نور لامپ روی تیغه‌ش برق زد. زن سعی کرد فریاد بزنه، اما نوار چسب روی دهنش فقط یه صدای خفه درآورد.

جی‌هون یه خط نازک روی بازوی زن کشید، نه عمیق، فقط به اندازه‌ای که خون آروم چکه کنه. بعد یه کاغذ از جیبش درآورد و زیر دست زن گذاشت. خون روی کاغذ پخش شد، مثل یه امضا. زمزمه کرد:

"این یه نقطه نیست، ویرگوله." »

سوبین خودکار رو گذاشت کنار و به کاغذ زل زد. نفسش تند بود، انگار تازه از دوی ماراتن برگشته بود. این پارت... واقعی‌تر از چیزی بود که باید باشه.

انگار... نه، نه، انگار نه، حس می‌کرد داستانش داشت از دستش درمی‌رفت. لپ‌تاپش رو باز کرد و پارت رو تو سایت آپلود کرد. به خودش گفت:

" من میدونم چجوری کنترلش کنم."

اما یک چیزی تو دلش می‌گفت که شاید این قصه دیگه مال اون نیست.

سوبین لپ‌تاپ رو بست و به پشتی کاناپه تکیه داد. نور لامپ رومیزی یه دایره‌ی سفید کم‌جون روی میز چوبی انداخته بود، و سایه‌ی لیوان قهوه روی دیوار کشیده شده بود، مثل یه ساعت شنی که داره وقت رو می‌شمره.

نفسش هنوز تند بود، انگار قلبش نمی‌خواست آروم بگیره. به خودش گفت:

"فقط یه داستانه، آروم بگیر."

اما اون لکه‌ی قرمز روی کاشی آشپزخونه، اون پیام ناشناس، اون نقاشی که انگار از خونه‌ش کپی شده بود... اینا نمی‌ذاشتن باور کنه که همه‌چیز فقط تو سرشه.

بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده‌های سفید تو نسیم آروم تکون می‌خوردن، و بوی خاک خیس از کوچه می‌اومد. به ساختمون روبرویی نگاه کرد، همون عمارت قدیمی با دیوارهای آجری رنگ‌ورورفته.

پنجره‌ی طبقه‌ی سوم خاموش بود، اما سوبین حس کرد یه لحظه چیزی اونجا تکون خورد، مثل یک سایه که سریع گم شد. سرش رو تکون داد و زیر لب زمزمه کرد:

" عقلمو از دست دادم. "

ولی دیگه نمی‌تونست این حس رو نادیده بگیره. اون لکه، اون پیام، اون پارت جدید... یک نفر داشت داستانش رو از صفحه‌ها می‌کشید بیرون و تو دنیای واقعی پخشش می‌کرد.

گوشی‌ش رو برداشت و با انگشتای لرزون شماره‌ی پلیس رو گرفت. قلبش تو سینه‌ش می‌کوبید، انگار می‌خواست از جا دربیاد.

افسر که جواب داد، صداش خسته بود، مثل کسی که شیفت شبش داره تموم می‌شه.

"پلیس، بفرمایید."

سوبین سعی کرد صداش نلرزه.

"من... فکر کنم یکی داره منو تهدید می‌کنه. یه نفر تو سایتم کامنت می‌ذاره، اسمش جی‌هون_کیه. چیزایی می‌نویسه که... انگار داره داستانای منو واقعی می‌کنه."

افسر پشت خط مکث کرد، انگار داشت فکر می‌کرد. بعد گفت:

"یه لحظه صبر کنین. اسم رو دوباره بگین."

"جی‌هون_کی."

سوبین لبش رو به دندون گرفت.

صدای ورق زدن کاغذ از اون طرف خط اومد، افسر با لحن بی‌حوصله گفت:

"جی‌هون_کی؟"

صدای تایپ کردن اومد، انگار داشت چیزی رو تو سیستم چک می‌کرد.

"این اسم تو یه پرونده‌ی قدیمی بود. پنج سال پیش، چندتا قتل عجیب. تو چندتا نامه این اسم رو پیدا کردیم، ولی هیچ ردی نبود. نه آدرس، نه اثر انگشت، نه هیچی. پرونده مختومه شد، چون هیچ سرنخی نبود. انگار اصلاً همچین آدمی وجود خارجی نداشته."

سوبین صداش بالا رفت.

"ولی یکی داره از این اسم استفاده می‌کنه! پیام می‌فرسته، انگار... داره منو تعقیب می‌کنه!"

افسر یه نفس کلافه کشید.

"آقای محترم، این مال پنج سال پیشه. احتمالاً یکی داره با اسم جعلی اذیتتون می‌کنه. این روزا تو اینترنت از این چیزا زیاده. آدرس بدین، یه گشت می‌فرستیم که خیالتون راحت شه، ولی فکر نکنم چیز مهمی باشه."

سوبین آدرسش رو داد و گوشی رو قطع کرد. حس کرد یک سطل آب یخ روش ریختن. پلیس جدی نگرفته بود. فکر می‌کردن زیادی نگرانه. ولی اون لکه‌ی قرمز، اون پیام‌ها، اون نقاشی...واقعی‌تر از این نمی‌شد.

سوبین سعی کرد خودش رو آروم کنه. به خودش گفت:

"شایدم من زیادی نگرانم"

لیوان قهوه رو از روی اپن برداشت و داخل سینک شست، انگار می‌خواست اون لکه‌ی قرمز رو از ذهنش پاک کنه. ولی قبل از اینکه بتونه نفس راحت بکشه، روی صفحه گوشی‌ش اعلان جدیدی ظاهر شد. یک پیامک جدید از سایت. قلبش یه لحظه انگار ایستاد.

یک کامنت از جی‌هون_کی:

"پارکینگ قشنگ بود، سوبین. خون روی کاغذ... مثل یه امضا بود. ولی هنوز جای تو خالیه."

نگاهش رو پایین تر برد، یک لینک از یک خبرگزاری بود. با کمی شک و تردید و انگشت های لرزون کلیک کرد.

یک صفحه جدید باز شد با تیتر خبر فوری.

قتل یک زن داخل پارکینگ زیرزمینی نزدیک ایستگاه متروی مرکزی. پلیس گفته بود مقتول با نوار چسب به فرمون ماشینش بسته شده بود، یک چاقوی آشپزخونه کنارش پیدا شده بود، و یک کاغذ زیر دستش بود با لکه‌های خون که انگار روش یه امضا کشیده شده. گزارش نوشته بود صحنه انگار عمداً مرتب شده، مثل یک نمایش که قاتل می‌خواسته نشون بده.

سوبین گوشی رو سریع پرت کرد و عقب رفت، انگار اون خبر دستش رو سوزونده بود.

این جزئیات دقیقا همون چیزی بود که نوشته بود. همون پارکینگ، همون نوار چسب، همون کاغذ خونی.

بی هدف شروع کرد به راه رفتن، انگار اینجوری از شلوغی ذهنش کاسته می‌شد.

به آشپزخونه برگشت و به کاشی‌ها نگاه کرد. لکه‌ی قرمز هنوز اونجا بود، انگار داشت بهش چشمک می‌زد. یه لحظه، یه پاکت کاغذی زرد زیر در ورودی چشمش رو گرفت، انگار یکی با عجله از لای در لیزش داده بود داخل.

خم شد و پاکت رو برداشت. با دستای لرزون بازش کرد. یک کلید ماشین زنگ‌زده توش بود، با یک کاغذ که روش با یه خط شلخته نوشته شده بود:

«پارکینگ زیرزمینی، خیابون مترو، طبقه‌ی منفی دو.»

سوبین خشکش زد. این آدرس فقط چند دقیقه با خونه‌ش فاصله داشت. یک حسی می‌گفت داستانش داشت تو شهر زنده می‌شد.

کلید رو تو دستش فشار داد، فلز سرد و زنگ‌زده به پوستش چسبید. یه صدای آروم از آشپزخونه اومد، مثل وقتی لیوان روی کاشی می‌لغزه. سرش رو چرخوند، ولی هیچی نبود. فقط لیوان قهوه روی اپن بود، و حالا یه قطره‌ی قرمز تازه توش چکه کرده بود. سمت پنجره دوید و پرده رو کنار زد. کوچه خیس بود، نور زرد چراغ خیابونی روی آسفالت خیس لکه‌های پراکنده می‌نداخت.

یک لحظه، یه سایه‌ی بلند کنار دیوار ساختمون روبرویی ایستاد، انگار داشت به پنجره‌ش نگاه می‌کرد. سوبین سریع پرده رو کشید.

زنگ در خونه بلند شد. سوبین خشکش زد. پلیس بود؟ این‌قدر سریع؟ یا... یک نفر دیگه؟ کلید زنگ‌زده هنوز تو دستش بود، انگار داشت بهش می‌گفت بره و ببینه.

ولی پاهاش انگار به زمین چسبیده بودن. زنگ دوباره به صدا دراومد، این‌بار بلندتر، انگار اصرار داشت جواب بده.

سوبین نفس عمیقی کشید و به سمت در رفت. از چشمی نگاه کرد. یه مأمور پلیس با یه کلاه لبه‌دار و کت تیره تو راهرو ایستاده بود، دستش تو جیبش بود. در رو باز کرد، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، مأمور با لحن خشک گفت:

"شما چوی سوبین هستین؟ اومدیم یه دور اینجا رو چک کنیم. چیزی مشکوک دیدین؟"

سوبین سعی کرد آروم بمونه.

"یه پاکت... زیر در بود. اینو پیدا کردم."

کلید زنگ‌زده و کاغذ رو نشون داد.

"و این خبر... این قتل... دقیقاً مثل داستانیه که من نوشتم."

مأمور به کلید و کاغذ نگاه کرد، ولی انگار زیاد جدی نگرفت. کاغذ رو گرفت و یه نگاه گذرا انداخت.

"این؟ احتمالاً یکی داره اذیتتون می‌کنه. اون پرونده‌ی جی‌هون_کی مال پنج سال پیش بود، مختومه شده. چیزی نیست که نگرانش باشین. این روزا هر کی تو اینترنت یه چیزی می‌نویسه."

سوبین از اعماق ریه هاش جیغ زد.

"ولی این قتل... دقیقاً مثل داستان منه! همون چاقو، همون کاغذ، همون پارکینگ!"

مأمور شونه‌هاش رو بالا انداخت.

"شاید یکی داستان شما رو خونده و داره اداشو درمیاره. به هر حال، ما این دوروبر رو چک می‌کنیم. اگه چیزی شد، زنگ بزنین."

بعد بدون حرف دیگه‌ای برگشت و از راهرو رفت.

سوبین در رو بست و به دیوار تکیه داد. قلبش هنوز تند می‌زد. پلیس هیچ کمکی نکرد. فکر می‌کردن داره زیادی حساس می‌شه. ولی اون خبر، اون کلید، اون لکه‌ی قرمز... اینا واقعی بودن.

به کلید زنگ‌زده تو دستش نگاه کرد. آدرس پارکینگ فقط چند خیابون اون‌طرف‌تر بود. یه لحظه به خودش گفت:

"دیوونه‌م اگه برم."

ولی بعد فکر کرد:

"اگه نرم، هیچ‌وقت نمی‌فهمم."

پلیس کاری نمی‌کرد. اگه می‌خواست حقیقت رو بدونه، باید خودش دنبالش می‌رفت. تصمیمش رو گرفت. باید «جی‌هون_کی» رو پیدا می‌کرد، هر کی که بود.

پالتوی کرمی‌ش رو از روی جالباسی برداشت، کلید زنگ‌زده رو تو جیبش گذاشت و یه چاقوی آشپزخونه از کشو برداشت، فقط برای احتیاط.

در خونه رو باز کرد و پاش رو تو کوچه‌ی خیس گذاشت. بوی بارون و آسفالت تو هوا بود. نور زرد چراغ خیابونی روی زمین لکه‌های پراکنده می‌نداخت. به ساختمون روبرویی نگاه کرد. پنجره‌ی طبقه‌ی سوم خاموش بود، ولی حس کرد یک سایه هنوز اونجاست، انگار منتظر بود که سوبین حرکت کنه.

***

سوبین با قدم‌های تند به سمت ایستگاه مترو رفت. کوچه‌های خیس و خلوت بودن، فقط صدای چک‌چک بارون روی آسفالت می‌اومد.

پارکینگ زیرزمینی درست کنار ایستگاه بود، یه ساختمون بتنی خاکستری با یه ورودی شیب‌دار که انگار دهن یه غار بود.

قلبش تو سینه‌ش می‌زد، ولی کلید زنگ‌زده تو جیبش انگار داشت بهش می‌گفت بره جلو.

پله‌های بتنی رو پایین رفت. بوی بنزین و روغن سوخته تو پارکینگ غلیظ بود. لامپ‌های فلورسنت بالای سرش چشمک می‌زدن، و صدای قطره‌های آب از یه لوله‌ی شکسته روی زمین بتنی می‌چکید.

این همون پارکینگی بود که نوشته بود. همون جای داستانش.

چراغ‌قوه‌ی گوشی‌ش رو روشن کرد و نورش رو تو تاریکی چرخوند. ماشین‌های پارک‌شده تو ردیف‌های مرتب بودن، ولی یه گوشه، یه ماشین قدیمی با در نیمه‌باز توجهش رو جلب کرد.

قلبش تندتر زد. آروم به سمت ماشین رفت، چاقوی آشپزخونه تو دستش میلرزید. در ماشین رو باز کرد. بوی کهنگی و پلاستیک سوخته تو دماغش زد.

روی صندلی راننده، یه تکه کاغذ بود، با لکه‌های قرمز که انگار تازه خشک شده بودن.

روش با همون خط شلخته نوشته شده بود:

«این یه نقطه نیست، ویرگوله.»

Report Page