No Escape.

No Escape.

Paradise

سوبین با قدم‌های آهسته تو راهروی گالری هنری قدم برمی‌داشت، صدای نرم چکمه‌های چرمی‌اش روی کف چوبی کهنه‌ی سالن می‌پیچید، انگار هر قدم یه راز پنهان رو بیدار می‌کرد.

دیوارهای آجری گالری، که با تابلوهای نقاشی در قاب‌های فلزی زنگ‌زده پوشیده شده بودن، انگار داشتن زیر نور کم‌جون لامپ‌های آویزون نفس می‌کشیدن.

بوی رنگ روغن و چوب مرطوب تو هوا پیچیده بود، و سوبین حس می‌کرد این بو داره تو ریه‌هاش نفوذ می‌کنه، مثل یه سم شیرین که نمی‌تونست جلوی نفس کشیدنشو بگیره.

پالتوی بلند کرمی‌رنگش با هر قدم به زانوهاش می‌خورد و یه نسیم کوتاه تو راهروی خالی به وجود می‌آورد.

صبح کلی با خودش کلنجار رفته بود که چی بپوشه تا تو این گالری قدیمی، که انگار از یه فیلم نوآر بیرون اومده بود، خاص و مرموز به نظر بیاد. حالا سعی می‌کرد جوری راه بره که انگار تو یه فشن‌شوی پاریس قدم می‌زنه، با شونه‌های صاف و نگاهی که پر از اعتماد به نفس بود، ولی ته دلش یه گره کور از اضطراب داشت.

وارد یه سالن بزرگ شد، جایی که دیوارها انگار برای در آغوش گرفتن یه راز عظیم ساخته شده بودن. وسط سالن، فقط یه نقاشی غول‌پیکر بود که کل دیوار رو پر کرده بود.

تابلو یه دریای آشوبناک از رنگ‌های مشکی و قرمز بود، خطوطی که انگار با خشم و دقت کشیده شده بودن، مثل رگ‌های خونی که روی بوم پخش شده بودن.

نور کم‌جون یه لامپ قدیمی از سقف روی تابلو می‌افتاد و باعث می‌شد قرمزها انگار زنده باشن، انگار دارن نبض می‌زنن. سوبین اخمش غلیظ‌تر شد. روحیه‌ی کنجکاو و تحلیلگرش، همون که همیشه تو داستان‌نویسی بهش تکیه می‌کرد، نمی‌ذاشت از جاش تکون بخوره.

انگشتاش ناخودآگاه به لبه‌ی پالتوش چنگ زدن، و نگاهش تو خطوط بی‌نظم تابلو گم شد. انگار نقاش می‌خواسته چیزی بگه، ولی زبونش فقط خط و رنگ بوده.

"می‌تونم کمکتون کنم؟"

صدا مثل یه شوک الکتریکی از پشت سرش اومد، تیز و آروم، انگار یکی یه چاقو رو آروم رو پوستش کشیده باشه.

سوبین یه لحظه خشکش زد، قلبش یه ضربان رو جا انداخت. سریع برگشت، ولی سعی کرد خودشو جمع کنه. سرفه‌ی کوتاهی کرد، انگار بخواد اون لحظه‌ی ضعف رو پاک کنه، و دستشو روی پارچه‌ی نرم پالتوش کشید، چون نمی‌دونست با دستاش چیکار کنه.

مردی که پشت سرش ایستاده بود، قدبلند و لاغر بود، با موهای مشکی که با دقت شونه شده بودن و یه کت تیره که انگار زیادی به تنش می‌چسبید.

صورتش بی‌حالت بود، ولی یه لبخند مصنوعی گوشه‌ی لبش نشسته بود، مثل ماسکی که زیادی صیقلی بود.

چشمای خاکستریش انگار داشتن سوبین رو اسکن می‌کردن، نه با کنجکاوی، بلکه با یه جور دقت سرد.

سوبین نفسشو آروم کرد و گفت:

"این نقاشی... به نظرم جالبه. هیچی توش نیست، ولی انگار یه چیزی داره. یه... شیوه‌ی خاص."

صداش یه کم لرزید، ولی امیدوار بود مرد متوجه نشده باشه.

مرد دستاشو پشت کمرش قلاب کرد و سرشو به نشونه‌ی موافقت تکون داد، ولی لبخندش هیچ گرمایی نداشت.

"موافقم. نقاشش خیلی ماهر بوده. انگار می‌خواسته یه داستان تعریف کنه، ولی بدون کلمه."

سوبین یه قدم به تابلو نزدیک‌تر شد. نور لامپ روی رنگ‌های قرمز انگار داشت بازی می‌کرد، انگار هر لحظه ممکن بود از بوم بریزه بیرون. ناخودآگاه دستشو بالا برد و به یه بخش از تابلو اشاره کرد، جایی که خطوط قرمز مثل رگ‌های خونی به هم گره خورده بودن.

"حتی این رنگا... خیلی واقعی به نظر می‌رسن. انگار..."

مکث کرد، نمی‌دونست چطور حسشو بگه.

"انگار واقعی‌تر از یه نقاشی‌ان."

مرد یه قدم بهش نزدیک‌تر شد، ولی نه اون‌قدری که حس خطر بده، فقط به‌قدری که سوبین بوی عطرشو حس کرد، یه بوی تند و فلزی که انگار با فضای گالری قاطی شده بود.

چشمای مرد به تابلو خیره شد، ولی انگار داشت جای دیگه‌ای رو می‌دید. با صدایی آروم، تقریباً زمزمه‌وار، گفت:

"چون از خون واقعی ساخته شده."

سوبین یه لحظه حس کرد زمین زیر پاش خالی شد. خندید، یه خنده‌ی عصبی که بیشتر شبیه سرفه بود. "چی؟ شوخی می‌کنید، نه؟"

ولی وقتی به صورت مرد نگاه کرد، هیچ اثری از شوخی تو چشمای خاکستریش نبود. لبخندش هنوز سر جاش بود، ولی حالا انگار یه راز تاریک پشتش قایم شده بود.مرد شونه بالا انداخت و گفت:

"نقاشا گاهی برای واقعی بودن کارشون هر کاری می‌کنن."

بعد یه قدم عقب رفت و انگار که هیچی نگفته باشه، اضافه کرد:

"اگه سوالی داشتید، من این‌جام."

و قبل از اینکه سوبین چیزی بگه، برگشت و تو راهروی تاریک گالری گم شد.

سوبین به تابلو زل زد. رنگ‌های قرمز حالا انگار داشتن تو سرش نبض می‌زدن.

به خودش گفت فقط یه حرف عجیب بوده، یه شوخی بی‌مزه. ولی وقتی خواست از سالن بیرون بره، یه حس عجیب داشت، انگار تابلو داشت تماشاش می‌کرد.

وقتی به راهرو برگشت، صدای قدم‌هاش روی کف چوبی بلندتر از قبل به نظر می‌اومد، انگار یکی داشت باهاش هم‌قدم می‌شد.

***

همون شب، سوبین روی کاناپه‌ی کهنه‌ی آپارتمانش لم داده بود، پاهاشو زیر یه پتوی رنگ‌ورورفته جمع کرده بود.

نور لامپ رومیزی یه دایره‌ی کم‌جون روی میز چوبی کهنه انداخته بود، و سایه‌های لرزون انگار داشتن با ریتم تیک‌تیک ساعت دیواری می‌رقصیدن.

بوی قهوه‌ی سرد تو خونه پیچیده بود، و یه نسیم خنک از لای پنجره‌ی نیمه‌باز می‌اومد و پرده‌های سفید رو آروم تکون می‌داد.

لپ‌تاپش رو باز کرد، انگشتاش روی کیبورد معلق موندن، انگار منتظر یه جرقه بودن. صحنه‌ی گالری هنوز تو ذهنش زنده بود.

اون تابلوی غول‌پیکر با خطوط قرمز و مشکی، بوی رنگ روغن و چوب مرطوب، و حرف عجیب اون مرد غریبه:

"چون از خون واقعی ساخته شده."

یه لحظه خنده‌اش گرفت از این فکر، ولی بعد یه حس عمیق تو وجودش پیچید. این... این می‌تونست یه ایده‌ی عالی برای داستانش باشه.

یه پیچش تاریک و جنایی که خواننده‌هاشو میخکوب کنه. لبشو به دندون گرفت، یه عادت قدیمی که همیشه موقع نوشتن سراغش می‌اومد.

چشم‌هاش رو ریز کرد و با همون جدیت و شوری که موقع خلق داستان بهش دست می‌داد، شروع به تایپ کرد:

« جی‌هون تو یه استودیوی متروکه‌ی نقاشی ایستاده بود، جایی که بوی رنگ کهنه و پارچه‌های خاک‌گرفته تو هوا معلق بود.

نور مهتاب از پنجره‌های شکسته می‌ریخت تو و روی بوم نیمه‌کاره‌ی وسط اتاق سایه‌های لرزون می‌نداخت. جسد روی زمین افتاده بود، زنی با موهای بلند که هنوز به قلم‌مو تو دستش چنگ زده بود.

خون از زخم عمیق روی شکمش مثل یه چشمه‌ی سرخ فواره می‌زد، و کف چوبی رو رنگین کرده بود.

جی‌هون با قدم‌های منظم و حساب‌شده دور جسد راه می‌رفت،

چاقوی تیز تو دستش زیر نور مهتاب برق می‌زد و قطره‌های خون از نوکش روی زمین چکه می‌کردن، مثل یه نقاشی نقطه‌ای که خودش خلقش کرده بود.

با یه لبخند سرد، زمزمه کرد:

"— حیف شد، نقاشیتو کامل نکردی. عاشق کارات بودم."

خم شد، قلم‌مویی از روی میز خاک‌گرفته برداشت و نوکشو تو گودال خون روی شکم زن فرو کرد. قلم‌مو رو با دقت روی بوم کشید، خطوط قرمز و جسوری که انگار داشتن با بوم حرف می‌زدن. بعد برگشت، چاقو رو محکم‌تر تو سینه‌ی زن، درست جایی که قلبش بود، فرو کرد.

یه پاشیدگی گرم روی صورتش نشست، و لبخندش عمیق‌تر شد. قلم‌مو رو دوباره به خون آلوده کرد و خط دیگه‌ای کشید، انگار داشت روح زن رو روی بوم جاودانه می‌کرد.

ساعت‌ها ادامه داد، با حوصله و وسواس، تا وقتی که جسد دیگه فقط یه توده‌ی تیکه‌تیکه‌شده بود، و بوم پر از خطوط قرمز و مشکی شده بود، یه شاهکار خونین. ایستاد، به کارش نگاه کرد و زمزمه کرد:

" — تو نمردی. تو این نقاشی هنوز زنده‌ای. حالا کی می‌تونه منو قاتل خطاب کنه؟" »

سوبین به صفحه‌ی لپ‌تاپ زل زد، نفسش تند بود.این بهترین چیزی بود که تو هفته‌های اخیر نوشته بود. حس کرد داستانش داره زنده می‌شه، انگار اون تابلوی گالری روح جدیدی به قصه‌ش داده بود.

لبخند زد و پارت رو تو سایت آپلود کرد. به خودش گفت:

" این همونه. من هنوز کنترل قصه‌مو دارم. "

سوبین لپ‌تاپ رو بست و به پشتی کاناپه تکیه داد، ولی قلبش هنوز تند می‌زد.

نور کم‌جون لامپ رومیزی روی صورتش سایه‌های نرم می‌نداخت، و صدای تیک‌تیک ساعت دیواری انگار داشت ریتم ذهنشو می‌شمرد.

بوی قهوه‌ی سرد هنوز تو خونه بود، ولی حالا انگار یه حس الکتریکی تو هوا پیچیده بود، انگار داستانش از صفحه‌ی لپ‌تاپ پریده بود بیرون و تو وجودش نفوذ کرده بود.

اون پارت جدید... استودیوی متروکه، قلم‌موی خون‌آلود، و زمزمه‌ی سرد جی‌هون... انگار یه موجود زنده بود که داشت تو ذهنش نفس می‌کشید.

سوبین چشاشو بست و صحنه رو دوباره تصور کرد: خون سرخ روی بوم، قدم‌های منظم جی‌هون، و اون لبخند وحشتناک.

حس کرد داره تو داستانش غرق می‌شه، انگار خودش هم تو اون استودیوی تاریک ایستاده، قلم‌مو تو دستش، و خون زیر پاش پخش شده.

یه لحظه چشاشو باز کرد و به سقف زل زد.

" من دیوونه شدم؟ "

آروم زمزمه کرد، ولی یه لبخند محو گوشه‌ی لبش نشست.

این حس... این غرق شدن تو داستان... بهترین چیزی بود که مدت‌ها تجربه کرده بود. انگار نوشتنش داشت یه بخش پنهان از وجودشو بیدار می‌کرد، یه بخش تاریک و خطرناک که نمی‌تونست جلوشو بگیره.

دفترچه‌شو برداشت و شروع به نوشتن کرد، نه برای سایت، فقط برای خودش، انگار می‌خواست این حسو زندانی کاغذ کنه:

« جی‌هون از استودیو بیرون اومد، چاقو هنوز تو دستش بود، و خون از نوکش روی سنگ‌فرش‌های خیس کوچه چکه می‌کرد. نور مهتاب روی صورتش افتاده بود، و چشمای سیاهش انگار داشتن با تاریکی حرف می‌زدن.

زمزمه کرد:

" — سوبین، تو منو ساختی، حالا من تو رو می‌سازم."»

***

سوبین تو خواب بود، ولی انگار خوابش یه جای دیگه بود، یه جایی که نه خودش بود و نه نبود. مثل یه بازیگر تو نقشی که خودش نوشته، ولی دیالوگ‌ها مال یکی دیگه بود.

ایستاده بود وسط یه سالن بی‌انتها، سفیدِ خالص، انگار همه‌چیز از نور سرد و بی‌روح ساخته شده بود.

نه دیواری، نه دری، نه حتی سایه‌ای. فقط یه نور کورکننده از بالا که چشماشو می‌سوزوند و یه بوم نقاشی غول‌پیکر که وسط فضا معلق بود، انگار با رشته‌های نامرئی به چیزی نادیدنی وصل شده بود.

بوم می‌لرزید، انگار زنده بود، انگار داشت نفس می‌کشید.

روی بوم، چیزی نوشته شده بود.

نه تصویر، نه خطوط آشنا.

فقط یه اسم: سوبین.

با خون. خون تازه بود، سرخ و غلیظ، از ته حروف چکه می‌کرد و روی زمین نامرئی جمع می‌شد.

هر قطره که می‌افتاد، یه صدای نرم و خیس تو سالن می‌پیچید، مثل تیک‌تیک یه ساعت شکسته.

سوبین حس کرد قلبش با هر چکه یه تیک می‌زنه، انگار ریتمشو از دست داده. خواست عقب بره، ولی پاهاش به زمین چسبیده بودن، انگار کف سالن از قیر سرد ساخته شده بود.

نفسش تند شد، ولی هوا سنگین بود، مثل نفس کشیدن تو یه اتاق پر از دود.از پشت سرش، یه صدا اومد. نرم، ولی تیز، مثل کشیده شدن ناخن روی شیشه.

" — این‌بار تو قراره کشیده بشی. "

صدا آشنا نبود، ولی انگار از ته ذهنش می‌اومد، انگار همیشه اونجا بوده و منتظر بوده بیدار بشه.

سوبین با وحشت برگشت، ولی هیچ‌کس نبود. فقط بوم نزدیک‌تر شده بود، انگار داشت بهش می‌رسید. اسمش بزرگ‌تر به نظر می‌اومد، حروف خونین انگار داشتن می‌درخشیدن.

یه دست از پایین بوم بیرون اومد. فقط دست، بدون بدن، انگشتای بلند و استخونی، رنگ‌پریده، با لکه‌های قرمز خشک‌شده.

ناخن‌هاش ترک‌خورده بودن، و یه بوی فلزی تند ازش بلند می‌شد، مثل بوی خون کهنه. دست به سمت صورت سوبین اومد، آروم، با دقت، انگار می‌خواست پوستشو لمس کنه.

سوبین خواست فریاد بزنه، ولی صداش تو گلوش خفه شد. انگشتای سرد نزدیک‌تر شدن، به موهاش رسیدن.

اما دقیقا همون لحظه سوبین با یه نفس بریده از خواب پرید. بدنش خیس عرق بود، انگار از یه دریاچه‌ی سرد بیرون کشیده شده بود.

نفس‌هاش تند و ناپایدار بودن، و قلبش تو سینه‌ش می‌کوبید، مثل یه در که داره از جا کنده می‌شه.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست. آپارتمانش. کاناپه‌ی کهنه. پتوی رنگ‌ورورفته که به پاهاش پیچیده بود.

نور کم‌جون لامپ رومیزی هنوز روشن بود، و یه دایره‌ی زرد روی میز چوبی کهنه انداخته بود. صدای تیک‌تیک ساعت دیواری تو سکوت خونه می‌پیچید، ولی انگار کندتر از همیشه بود، انگار زمان داشت باهاش شوخی می‌کرد.

یه حس سرد تو ستون فقراتش دوید، مثل یه سوزن یخی که از گردنش تا کمرش کشیده بشه. نگاهش ناخودآگاه به دفترچه‌ی روی میز افتاد، همونی که شب قبل روش خم شده بود و پارت جدیدشو نوشته بود.

دفترچه باز بود، ولی نه روی صفحه‌ی آخر، جایی که نوشته‌ی استودیوی متروکه و قلم‌موی خون‌آلود بود.

یه صفحه‌ی جدید باز شده بود، با یه جمله‌ی تازه، با دست‌خط خودش، ولی سوبین قسم می‌خورد ننوشته بودش:

" بیدار شد، اما خواب هنوز ادامه داشت."

سوبین خشکش زد. نفسش تو سینه حبس شد. یه شوخی بود؟ یه اشتباه؟ ولی خونه خالی بود. در قفل بود.

هیچ‌کس جز خودش اونجا نبود. دستش لرزید، ولی دفترچه رو بست، انگار می‌خواست اون جمله رو زندانی کنه.

به خودش گفت:

" دیوونه شدی، سوبین. حتماً تو خواب‌آلودگی نوشتی و یادت نیست."

ولی یه صدای کوچیک تو سرش زمزمه کرد:

" اگه تو نبودی چی؟"

گوشی‌شو برداشت تا حواسشو پرت کنه. ساعت ۳:۱۲ نیمه‌شب بود. صفحه‌ی قفلیه اعلان جدید نشون می‌داد: یه پیام از یه شماره‌ی ناشناس. فقط یه لینک کوتاه، بدون هیچ توضیحی. انگشتش روی صفحه لرزید، ولی کنجکاوی به ترسش غلبه کرد.

لینک رو باز کرد.صفحه‌ی یه گالری هنری آنلاین بود، با طراحی ساده و سرد، انگار مال یه دنیای دیگه بود.

یه تابلو تازه آپلود شده بود، با عنوان:

«چیزهایی که هنوز نوشته نشده‌اند.»

سوبین با تردید کلیک کرد. تصویر واضح شد، و قلبش یه لحظه ایستاد. نقاشی نبود. خاطره بود. یه اتاق تاریک، با نوری مه‌آلود که از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌اومد. یه میز چوبی کهنه، با یه لیوان قهوه‌ی نصفه، درست مثل لیوانی که روی میز سوبین بود.

پرده‌های سفید که تو نسیم تکون می‌خوردن، با همون چین‌های آشنا. و وسط تصویر، یه دفترچه‌ی باز روی میز، با یه جمله که انگار با خون نوشته شده بود:

«بیدار شد، اما خواب هنوز ادامه داشت.»

سوبین گوشی رو پرت کرد روی کاناپه، انگار داغ بود. قلبش تو سینه می‌کوبید، و نفس‌هاش کوتاه و بریده بودن. به خودش گفت:

"این ممکن نیست. یه نفر داره باهام شوخی می‌کنه."

ولی کی؟ چطور؟ تصویر اونقدر واقعی بود که انگار یکی از آپارتمانش عکس گرفته بود، ولی نه، این یه نقاشی بود، با خطوط نرم و سایه‌های مه‌آلود، انگار یه کابوس روی بوم کشیده شده بود.

بلند شد، با قدم‌های لرزون سمت پنجره رفت. کوچه تاریک بود، خیس از بارونی که معلوم نبود کی اومده. بوی خاک نم‌زده از لای پنجره می‌اومد، و یه نسیم سرد پوستشو مورمور کرد.

نگاهش ناخودآگاه به ساختمون روبرویی افتاد، یه عمارت قدیمی با پنجره‌های شکسته و دیوارهای آجری رنگ‌ورورفته.

طبقه‌ی سوم، یه واحد روشن بود. نور زرد کمرنگ، مثل یه شمع رو به خاموشی. و اونجا، یه سایه ایستاده بود. قدبلند، موهای تیره، صورتش تو تاریکی گم. فقط ایستاده بود، انگار داشت به سوبین زل می‌زد.

سوبین سریع پرده رو کشید، انگار می‌تونست اون نگاهو قطع کنه.

نفس عمیق کشید، ولی قلبش آروم نمی‌شد. این دیگه یه بازی نبود. یا شاید بود، ولی نه بازی خودش. برگشت سراغ دفترچه، خودکارو برداشت و با دستای لرزون نوشت، انگار می‌خواست کنترل رو پس بگیره:

« جی‌هون تو آینه نگاه کرد و برای اولین بار چهره‌ی خودش نبود. چیزی شبیه ک-.. نه.. شبیه نویسنده‌اش.»

همون لحظه، برق رفت. آپارتمان غرق تاریکی شد، و صدای تیک‌تیک ساعت دیواری قطع شد.

سکوت مثل یه پتوی سنگین روش افتاد.

سوبین نفسشو حبس کرد. یه صدای نرم از آشپزخونه اومد، مثل کشیده شدن یه چیزی روی کاشی.

قلبش تو گلوش بود. گوشی‌شو برداشت و چراغ‌قوه‌شو روشن کرد. نور سفید و سرد روی دیوارها افتاد، و سایه‌های عجیبی خلق کرد. با قدم‌های آروم به آشپزخونه نزدیک شد. هیچی نبود.

فقط یه لیوان روی اپن، همونی که قهوه توش بود. ولی حالا پر بود، با یه مایع تیره که زیر نور چراغ‌قوه قرمز به نظر می‌رسید.سوبین عقب پرید، گوشی از دستش افتاد و نورش خاموش شد.

تاریکی دوباره همه‌چیزو بلعید. یه لحظه حس کرد یه نفس سرد پشت گردنش بود، انگار یکی درست پشتش ایستاده. برگشت، ولی هیچ‌کس نبود. فقط سکوت، و بوی فلزی تندی که حالا تو هوا پیچیده بود.

سوبین تو تاریکی مطلق ایستاده بود، قلبش تو سینه‌ش مثل طبلی می‌کوبید که انگار می‌خواست قفسه‌ی سینه‌شو بشکافه. آپارتمانش غرق سیاهی بود، انگار برق رفتن فقط یه بهانه بود تا دنیا دورش خاموش بشه. سکوت سنگین بود، مثل یه موجود زنده که داشت نفسشو می‌برید. بوی فلزی تند تو هوا غلیظ‌تر شده بود، مثل بوی خون کهنه که از خواب کابوس‌وارش دنبالش اومده بود. صدای نرم کشیده شدن چیزی روی کاشی آشپزخونه هنوز تو گوشش زنگ می‌زد، انگار یه سایه‌ی نامرئی داشت تو خونه‌ش قدم می‌زد.

گوشی‌ش روی زمین افتاده بود، نورش خاموش، و حالا فقط یه تیکه پلاستیک سرد تو تاریکی بود. سوبین با دستای لرزون خم شد تا پیداش کنه، ولی انگشتاش فقط به کف چوبی سرد برخورد کرد.

نفسش بریده‌بریده بود، و هر نفس انگار یه تیغ تو گلوش فرو می‌کرد. یه لحظه حس کرد یه نفس سرد پشت گردنش بود، انگار یکی درست پشتش ایستاده، نزدیک، اون‌قدر نزدیک که می‌تونست گرمای بدنشو حس کنه... یا شاید نبودشو. برگشت، با وحشتی که از ستون فقراتش تا مغز استخونش دوید، ولی هیچ‌کس نبود. فقط تاریکی، و سایه‌های مبهمی که انگار با هر تپش قلبش تکون می‌خوردن.

سوبین سرشو بلند کرد. تاریکی انگار داشت نفس می‌کشید. یه لحظه حس کرد سایه‌ی رو دیوار تکون خورد، انگار داشت از دیوار جدا می‌شد.

قلبش تو گلوش بود. خواست فریاد بزنه، ولی قبل از اینکه صداش دربیاد، یه زمزمه‌ی سرد تو گوشش پیچید، نرم و تیز، مثل همون صدای تو خوابش، ولی این‌بار واقعی، خیلی واقعی:

«سوبینا، تو فکر می‌کنی منو نوشتی، ولی شاید این منم که دارم تو رو می‌کشم... خط به خط، نفس به نفس.»

Report Page