No Escape.
Paradiseتق... تق... تق...
صدای خودکار که روی میز چوبی ضرب گرفته بود سکوت اتاق رو میشکست، اما نه اونقدر که بتونه هیاهوی داخلش رو بپوشونه.
سقف تار شده بود، مثل تصویری که پشت پنجره مه آلود وجود داشت. نه بهخاطر خاموشی، بهخاطر ذهنی که چند ساعت بی هدف قفل کرده بود و ایده های مختلف رو بالا میآورد، رها میکرد، و میکشید تو اعماق خودش.
سوبین با کلافگی دستی توی موهای شلوغ و نامرتبش فرو کرد و تکیه عمیقی به صندلی داد، انگار که میخواست خودش رو از فشار درونی دور کنه، اما بیشتر غرق میشد.
چشمهاش به صفحه سفید دفتر رو به روش خیره شد، جایی که فقط چند خط نوشته بود.
هرچقدر بیشتر فکر میکرد، نمیتونست ادامهای براش پیدا کنه.
از حرص غرید و موهاش رو از ریشه کشید، نفس عمیقی از ریه هاش بیرون دویید و چشماش دوباره از اول پاراگراف رو خوند.
" — نمیخواستم بکشمش. اما تصور کردم چقدر چهرهاش موقع ای که از دهنش خون بیرون میریزه قشنگ میشه؛ من از دندونهاش یک گردنبند برای خودم درست کردم... واقعا نتونستم این لطف رو در حقش انجام ندم! "
کمی حالت تفکر به خودش گرفت. اگه خودش جای این قاتل بود، چجوری واکنش میداد؟
فکرش مثل جرقه ای اون رو تکون داد و گوشیاش رو برداشت. وارد سایت مخصوصش شد و شروع به نوشتن نامه جدیدی کرد.
" سلام! این بار میخوام خودم رو با یک شخصیت جدیدی توی داستانم وفق بدم. حدس بزنین کی؟ جیهون! خب اگه من جای جیهون بودم، کاری میکردم حتی مقتولم نفهمه که بهش نزدیک میشم. میخوام حتی مردنش رو هم نفهمه، روح و بدنش همزمان باهم تجزیه شن و جوری از بین بره انگار از اول وجود نداشته. "
دکمه ی انتشار رو زد و از جاش بلند شد. سمت آشپزخونه رفت و بطری آب معدنی رو با یک حرکت نمایشی درآورد و جرعهای ازش نوشید و صبر کرد تا طرفدار هاش نامه اش رو ببینن.
مثل بچه هایی که نقشی هاشون رو روی در یخچال میچسبونن و میرن توی اتاقشون منتظر میمونن تا بزرگترها بیان و بهشون واکنش نشون بدن.
با تشبیهی که توی ذهنش به وجود اومد ، خنده اش گرفت و سرش رو پایین انداخت.
به محض اینکه انگشت هاش در بطری رو لمس کردن، صدای فجیعی به گوشش رسید که باعث شد قلبش یک ضربان رو جا بندازه.
اما طولی نکشید که قطع شد.
سوبین لحظه ای خشکش زد، اما بعد خنده عصبی ای کرد و سرش رو به اطراف تکون داد.
"احتمالا از یخچال بود."
بطری رو روی اپن رها کرد و برگشت سمت میزی که روش افکارش رو خالی میکرد.
لپ تاپ رو روشن کرد و وارد سایت شد و قسمت نظر ها رو باز کرد، اکثر کامنت ها یا تشویق بودن، یا ایموجی. بعضی ها هم مقتول بعدی رو حدس میزدن.
اما این بین، یک نفر خیلی به چشمش اومد. نه بخاطر این که معروف باشه یا کاربر باشه، بخاطر این که اسمش آشنا بود.
"جیهون_کی"
پروفایلش رو نگاه کرد، نه عکسی، نه اسمی. انگار اصلا هویتی نداشت.
چشم هاش رو کمی تنگ کرد و کامنتش رو خوند:
" اگه جیهون تو ذهن مقتول میموند، لازم نبود هیچکاری بکنه. فقط باید صبر میکرد. بههرحال ممنونم، از این پارت الهام گرفتم. "
ریشه های استرس توی رگ هاش شروع به دوییدن کردن، این چند خط همه چیزش عجیب بود. طوری که نوشته شده بود، دقیقا مثل قلم سوبین بود. کلماتش، فاصله ها و علائم نگارشی. اما چیزی که قابل توجه بود کلمه الهام بود.
دلش میخواست جواب بده بگه:
" منظورت چیه؟ خیلی عجیب و غریبی ها. "
اما بیخیال شد.
دستش رو به چونه اش تکیه داد و نگاهی به فضای بیرون از پنجره داد. یک ماشین سفید چند متر دور تر پارک شده بود، مثل هرروز. صحنه ی تکراری ای بود براش. اون ماشین هیچوقت تکون نمیخورد، حتی یک سانت.
سوبین نفسش رو آروم بیرون داد و خودکار رو محکم تو دستش گرفت.
دفترش رو جلو کشید و روش خم شد.
صفحه سفید دفترش مقابلش بود، انگار یک میدون جنگ بود که باید در اون پیروز میشد.
با دست لرزون شروع کرد به نوشتن:
«جیهون آروم به اتاق رفت. نفسهاش تند بود اما هیچ اثری روی زمین نمیموند. روی میز، بطری اسید کوچک و شفاف قرار داشت. اون رو برداشت، به سمت زنی که گوشه اتاق به صندلی با طناب بسته شده بود رفت و گفت:
"امشب فقط یک شروعه."
جیهون بطری اسید رو برداشت و آروم به سمت زن نزدیک شد. زن نفسهاش رو به سختی میکشید، چشمهاش پر از ترس و التماس بود. لبهاش بیصدا حرکت میکردن، انگار داشت دعا میکرد یا شاید فقط میخواست بگه «نکن»، اما صداش جایی نداشت.
وقتی قطرهی اول اسید روی پوستش افتاد، از اون طرف صدای آهستهی سوزش پیچید. چشمهای زن جوری از درد باز شد که انگار میخواست تمام اون لحظه رو تو خاطره هاش بسوزونه. صورتش به هم پیچید.
صدای آهسته به تدریج به ناله تبدیل شد، نالهای که تبکه تیکه میشد و با هر قطرهی اسید عمیقتر و دردناکتر میشد. هر نالهاش انگار داستانی بود از زجر و تسلیم.
جیهون اما بیحرکت بود، لبخندی سرد روی لب داشت و نگاهش به زنی دوخته شده بود که هر لحظه از زیر دستش در حال سوختن و از هم پاشیدن بود؛ گویی تماشاگر پایان یک نقاشی وحشتناک بود."
نقطه آخر رو گذاشت و از میز فاصله گرفت، انگشت هاش و چشم هاش از خستگی درد میکردن، دیگه حتی نمیتونست جلوش رو ببینه. کور کورانه قدم برداشت و خودش رو روی تخت پرت کرد، اما مثل هرشب، ذهنش درگیر ایده های مختلف شد.
***
دو روز گذشته بود و سوبین همچنان درگیر نوشتن پارت بعدی داستانش بود، اما حالا فکرش جای دیگه بود. احساس عجیبی داشت، انگار ته یک دریاچه تاریک نشسته بود و چیزی زیر آب داشت آروم آروم حرکت میکرد.
صبح اون روز، وقتی آفتاب از لای پردههای اتاقش رد شد و روی میز چوبی افتاد، سوبین با همون حس سردی که نمیتونست توضیحش بده، پاش رو روی زمین گذاشت. قصد داشت بره باشگاه و کمی ورزش کنه، شاید تنش از این فکرها کمی آزاد شه.
ولی قبل از بیرون رفتن، قهوهاش رو برداشت و نگاهش به گوشی افتاد که روی میز بغل لپتاپ جا خوش کرده بود. اما ناگهان صدای نوتیفیکیشن باعث شد سریع گوشی رو برداره.
پیام از یکی از اعضای قدیمی سایت بود؛ کسی که معمولاً سکوت میکرد و فقط خواننده بود. این بار اما لینکی فرستاده بود و نوشته بود:
"باید اینو ببینی..."
با دست لرزون لینک رو باز کرد؛ خبری از قتل یک زن جوان که به شیوهای وحشتناک با اسید کشته شده بود. گزارش پلیس میگفت که مقتول در اتاقی متروکه پیدا شده، تمام بدنش سوخته و آثار اسید روی پوستش کاملاً مشخص بود. نکتهای که توجه سوبین رو بیشتر جلب کرد، توصیف قتل بود؛ به گفته بازپرسها، قتل دقیق و بینقص بود، بهطوری که انگار قاتل صحنه رو به شکل یک نمایش اجرا کرده باشه.
سوبین به آرومی نشست. دلش شروع به تند زدن کرد، ولی سعی کرد نفسش رو آروم کنه. دوباره به جملههای گزارش نگاه کرد. قلبش یخ زد وقتی یاد نوشتۀ خودش افتاد، یاد جیهون و بطری اسیدی که قطره قطره روی پوست زن میچکوند...
دوباره چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید. اما قلبش باز هم داشت میکوبید.
دستش به سمت قهوه رفت اما جرعهای هم نخورده روی میز گذاشت و بلند شد. پنجره رو باز کرد و نفس تازهای به داخل کشید.
هوای سرد صبحگاهی پوستش رو قلقلک داد و ذهنش رو تا حدی آروم کرد، اما دلهرهاش هنوز اونجا بود، مثل سایهای که کنار دیوارهای اتاقش حرکت میکرد.
چند ساعت بعد، در حالی که روی صندلی دفترش نشسته بود و داشت کاغذهای داستان رو ورق میزد، تو ذهنش صدای جیهون تکرار میشد:
«امشب فقط یک شروعه.»
با خودش فکر کرد:
"این فقط یه داستانه؟"
سوبین ناخواسته به اطراف نگاه کرد، انگار انتظار داشت سایهای رو ببینه که داره از گوشهای بهش نگاه میکنه.
و همون وقت بود که گوشیاش دوباره نوتیفیکیشن داد، اما این بار نه پیامک، بلکه کامنتی جدید روی سایت:
"زیبا بود. حتی جزئیاتش دقیقتر از چیزی بود که بشه فقط تصورش کرد."
امضا: جیهون_کی
سوبین نفسش گرفت. با اون حس عجیب و ترسناک که انگار تو دنیای خودش داشت گرفتار میشد، به صفحه خیره شد.
چیزی درونش پیچید و صداش تو گلو خشک شد. نمیدونست باید خوشحال باشه یا وحشتزده.
نفسش رو با ترسی که سعی در قایم کردنش داشت بیرون داد و خودش رو متقاعد کرد که همه این ها حاصل ذهن نشخوارگر خودشه و این خواننده و داستانش هیچ ربطی به هم ندارن، شاید هم فقط میخواست صبر کنه، شاید هم از این بازی خوشش اومده بود.