Nighttime love

Nighttime love

EWAN

با ضربه محکمی که به پروستاتش برخورد کرد، ناله بلندتری سر داد و دوباره به اوج رسید.

بلاخره بعد از پنج بار کام شدن، هر دو بیخیالش شدن و کنار هم خوابیدن.

پسر بزرگتر دستش رو از زیر سر هیسونگ رد کرد و همونطور که گونه نیکی رو نوازش میکرد، سر هیسونگ رو روی دستش تنظیم کرد و هر سه به خواب رفتن.

فردا صبح هیسونگ با احساس گرسنگی و کمر درد شدیدی از خواب بیدار شد. کل بدنش درد میکرد و حتی نمیتونست تکون بخوره.

از وقتی با سونگهون و نیکی وارد رابطه شده بود، تقریبا بیشتر شب هاشون به همین شکل میگذشت.

برای هیسونگ، دو پسر دیگه همون کسایی بودن که پسر بهشون توی زندگیش نیاز داشت. هر چند نمیدونست کسی که نیاز داره در واقع یکی نیست، بلکه دو نفرن!

رفتار هر دو پسر با مو قرمز، خیلی خوب بود به حدی که پسر نمیتونست هیچ کدوم رو انتخاب کنه و در نهایت با هردوشون وارد رابطه شد.

اوایل کنار اومدن با این موضوع براش سخت بود. بیشتر از این نگران بود مبادا دو پسر دیگه احساس بدی بهشون از این بابت دست بده اما بعد یه مدت همه چیز کاملا متفاوت با فکر هیسونگ پیش رفت.

سونگهون و نیکی تونستن با موضوع خیلی راحت کنار بیان و دو پسر دیگه، به خونه بزرگ و خالی سونگهون نقل مکان کردن.

سونگهون و نیکی، هردو بیشتر با هم اشنا شدن و راحت تر باهم کنار اومدن.

هر دو تمام و کمال مراقب مو قرمز بودن.

موقع دانشگاه، نیکی بخاطر هم رشته بودنشون همیشه کنارش بود و در نهایت سونگهون دنبالشون میومد و با هم به خونه برمیگشتن.

اون دو نفر برای هیسونگ، تبدیل به خونه ای شده بودن که با وجودشون، دیگه نیاز به هیچی نداشت.

بعضی وقتا سونگهون با نیکی هم سکس میکرد و هیسونگ تماشاشون میکرد. البته در نهایت خودش هم بهشون می پیوست.


با کمی تکون دادن خودش، با دردی که همه جای وجودش رو فرا گرفته بود، از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

با بیرون رفتن از اتاق، بوی شیرین صبحانه زیر بینیش پیچید و لبخند ریزی روی لب هاش اورد.

قدم های ارومش رو برداشت و از راه رو خارج شد. با رسیدنش به دم راه رو، نیکی متوجه پسر شد و به سمتش اومد.

-هیسونگ چرا صدام نزدی بیام کمکت؟

مو بلوند همونطور که هیسونگ رو بلند میکرد، از پسر پرسید. پسر توی بغلش رو سمت صندلی های اشپزخونه برد و روی یکی از اون ها نشوندش.

-خودم میتونستم بیام. سونگهون کجاست؟

-از شرکتش زنگ زدن رفته اونجا.

نیکی همونطور که بشقاب پنکیک رو جلوی هیسونگ میزاشت، جواب پسر رو داد. هیسونگ به ارومی مشغول خوردن پنکیکش شد.

-بعد از صبحونه دوش بگیر هیسونگ دردت کمتر میشه.

هیسونگ با دهانی پر و چشمای بامبی طورش، به نیکی زل زد و با تکون دادن سرش تایید کرد.

بعد از صبحونه با کمک نیکی دوش کوتاهی گرفت و مشغول اماده کردن پروژه اخر ترمش شد.

بعد از تموم کردن این پروژه بلاخره بعد از چند سال دانشگاهش تموم میشد و میتونست مشغول کار بشه.

سونگهون و نیکی همین الانش هم توی شرکتی که از پدر سونگهون بهش به ارث رسیده بود، کار میکردن.

اونم میتونست همونجا شروع به کار کنه. هرچند هنوز هم مطمعن نبود باید پیش دوست پسراش کار کنه یا خودش شغلی جور کنه.

البته اگه میتونست از دست سونگهون و اصرار هاش برای اینکه پیش خودشون کار کنه، فرار کنه.

با صدای در، از خلسه خودش خارج شد و نگاهی به ساعت انداخت. شیش بعد از ظهر. بلاخره سونگهون از کارش برگشته بود.

با کنار گذاشتن وسایلش، از اتاقش خارج شد و سمت در رفت. نیکی که توی سالن بود از قبل به استقبال سونگهون رفته بود.

با اومدن هیسونگ، نیکی بوسه کوتاهی روی گونه سونگهون گذاشت و عقب کشید.

-اومدی هیونگ.

هیسونگ همونطور که خودش رو توی بغل پسر بزرگتر پرت میکرد، زمزمه کرد.

-متاسفم که وقتی بیدار شدی نبودم. کار مهمی پیش اومده بود برای همین مجبور شدم برم.

-اشکال نداره هیونگ.

هیسونگ هم بوسه کوتاهی روی لب های سونگهون گذاشت و عقب کشید.

-چه بوی خوبی میاد فکر کنم نیکی دوباره داره از استعداد های اشپزیش رونمایی میکنه.

با جمله سونگهون، نیکی بلند خندید و مشت ارومی به بازو سونگهون زد.

-شکی درش نیست.

هیسونگ هم جواب داد و هر سه شروع به خندیدن کردن.

بعد از اون سونگهون به اتاقش رفت تا لباس هاشو عوض کنه و هیسونگ هم دوباره به اتاقش برگشت تا اماده شدن غذا، کار های پروژه اش رو انجام بده.

سونگهون با عوض کردن لباسش از اتاقش بیرون اومد و وارد اشپزخونه شد. نیکی مشغول هم زدن غذا بود.

سونگهون از پشت نیکی رو بغل کرد و بوسه ای روی گردنش گذاشت.

-خسته نباشی عزیزم.

-مرسی هیونگ

چند دقیقه توی سکوت گذشت. نیکی احساس میکرد چیزی سرجاش نیست. سونگهون اروم تر از قبل رفتار میکرد.

-هیونگ؟ اتفاقی افتاده؟

-اگه بگم نه دروغ گفتم و اگه بگم اره نمیدونم چطوری بهت بگم.

نیکی ملاقه رو کنار گذاشت و به سمت سونگهون برگشت. سونگهون هم دستاش رو از دور نیکی برداشت و روی میز پشت سر نیکی گذاشت و پسر رو بین خودش و میز قفل کرد.

-چی شده هیونگ؟ هر چی هست میتونی به من بگی عزیزم

مو بلوند صورت پسر رو با دو دستش نگه داشت و توی چشمای پسر زل زد.

پسر بزرگتر دست نیکی رو پایین اورد و بوسه ای روی انگشت های لاغر پسر زد.

-حس میکنم رابطه ای که الان داریم کافی نیست... دوست دارم چیزی بیشتر از این باشیم ولی نمیدونم امکان پذیر هست یا نه

-میخوای از هیسونگ خواستگاری کنی؟

نیکی از پسر بزرگتر پرسید. البته که سونگهون به خواستگاری از هیسونگ فکر کرده بود، ولی این فقط خودشون نبودن بلکه نیکی هم بود!

همزمان خواستگاری از دو نفر و ازدواج سه نفره خیلی با عقل جور در نمی اومد. هر چند برای سونگهون مهم نبود. تنها چیزی که براش اهمیت داشت این بود که دو پسرش کنارش باشن.

-فقط هیسونگ نه...

-یعنی میخوای از جفتمون خواستگاری کنی؟

نیکی با عشوه ذاتی، دستش رو دور گردن پسر بزرگتر انداخت و صورتش رو به سونگهون نزدیک کرد.

-البته که میخوام

سونگهون هم صورتش رو جلوتر اورد جوری که موقع حرف زدن، لب هاشون به هم برخورد میکرد.

-پس انجامش بده. مطمعنم هیسونگ خوشش میاد. منم از خدامه

نیکی بعد از جمله اش، فاصله بین صورتش هاشون رو به صفر رسوند و لب هاشو روی لب های پسر بزرگتر گذاشت.

بوسه خیسی رو شروع کردن. سونگهون کمر نیکی رو به میز پشت سرش تکیه داد و کاملا به نیکی چسبید.

با گازی که از لب های نیکی گرفت، پسر لب هاشو از هم فاصله داد و سونگهون زبونش رو وارد حفره داغ لب های نیکی کرد.

نیکی با ورود زبون سونگهون، صدای ارومی از خودش در اورد و زبونش رو به مال سونگهون گرفت.

با کمبود نفس، از هم دیگه جدا شدن. سونگهون پیشونیش رو به پیشونی نیکی تکیه داد و نفس های گرمش رو توی صورت پسر خالی میکرد.

نیکی هم هنوز چشماش بسته بود. لباش از بوسه ورم کرده بود و هنوز گزگز میکرد.

-بجای خوردن هم دیگه غذا رو بکشین گشنمههه

با صدای هیسونگ، جفتشون به خودشون اومدن و سرشون رو سمت پسر برگردوندن. هیسونگ دست به کمر توی چهارچوب اشپزخونه ایستاده بود و به دو پسر زل زده بود.

-تا سفره رو اماده کنین غذا رو میکشم.

نیکی با خنده کوتاهی اعلام کرد و سمت میز برگشت. سونگهون هم مثل نیکی، با خنده عقب کشید و مشغول در اوردن بشقاب ها از توی کابینت شد.

هیسونگ هم مثل سونگهون مشغول در اوردن بشقاب ها شد و با هم دیگه میز رو اماده کردن.

نیکی هم غذا رو اورد و هر سه مشغول خوردن شدن.

هیسونگ با لبخند هر لقمش رو میخورد. نیکی غذای مورد علاقه پسر رو درست کرده بود.

با گذشت زمان، سونگهون غذاش رو تموم کرده بود و نیکی هم تقریبا اخرای غذاش بود هیسونگ، همچنان در حال خوردن بود.

سونگهون نگاه مرددی به نیکی انداخت. نیکی هم متقابل با نگاهش به پسر فهموند که زودتر کاری رو انجام بده و نیازی به مردد بودن نیست.

با تاییدیه نیکی، سونگهون اروم جعبه حلقه توی جیبش رو بیرون اورد و زیر میز درش رو باز کرد.

سه حلقه توی جعبه در حال درخشش بودن. سونگهون با نگرانی دست ازادش رو که خیس شده بود، به شلوارش کشید و جعبه رو بالا اورد و روی میز مقابل نیکی و هیسونگ قرار داد.

نیکی با دیدن حلقه ها، لبخند بزرگی زد. هیسونگ هم با دهانی پر، با تعجب به جعبه زل زده بود.

لقمه توی دهنش رو قورت داد تا بتونه صحبت کنه.

-سونگهون هیونگ... اینا دیگه چیه؟

-راستش... یه مدت بود تصمیمش رو گرفته بودم... یکم انجام این کار سخته ولی دیگه مطمعنم. میخوام از جفتتون خواستگاری کنم

سونگهون حلقه کوچکتر رو از توی جعبه در اورد و اروم دستش رو سمت هیسونگ دراز کرد تا دست پسر رو بگیره.

هیسونگ دستش رو توی دست پسر بزرگتر گذاشت و سونگهون هم، حلقه رو وارد انگشت هیسونگ کرد.

همین کارو با نیکی هم انجام داد و در نهایت حلقه خودش هم برداشت و دستش کرد.

-خب پس الان رسما شوهرای همیم

نیکی با همون لبخندی که از بعد دیدن حلقه ها روی لبش بود، رو به هر دو پسر گفت.

-البته باید یه کار دیگه هم بکنیم تا رسمی شه.

سونگهون هم با چشمکی، متقابل جواب داد و هردو به هیسونگ زل زدن.

-هی ما دیشب انجامش دادیم

هیسونگ با لحنی که کمی شوخی همراهش بود، جواب دو پسر رو داد. خودش هم از این کار بدش نمیومد.

-دیشب مال دیشب بود امروز مال امروزه

نیکی شونه ای بالا انداخت و جواب داد.

سونگهون هم از جاش بلند شد و سمت هیسونگ رفت و با یک حرکت، پسر رو از روی صندلی بلند کرد.

-یا هیونگ بزارم زمین خودم میام.

-دارم همسرم رو میبرم حرف نباشه.

-ای تک خورای بدبخت منم همسرتم پارککک!

نیکی هم با داد و شوخی پشت سر هر دو پسر راه افتاد

Report Page