Nightmare
@BTS_WITH_U➤ 𝗣𝗔𝗥𝗧:𝟭𝟱
هانا با پردازش نقشه ای که تهیونگ چیده بود سر تکون داد و گفت:
_اوکی پس... مثل اینکه این عوضی بازی موش و گربه دوست داره.
_و کی گفته من نمیتونم نقش یه دختر وحشت زده رو خوب بازی کنم؟ محض اطلاعت قبل از ورشکست شدن پدرم کلاس های بازیگری میرفتم.
تهیونگ پوزخند زد و گفت:
_پس میسپرمش به خودت خانم کاربلد...
بعد، با جدیت بیشتری اضافه کرد:
_اما مراقب باش هانا... دونستن نقشه چیزی از حرومزاده بودن او کم نمیکنه. وقتی بهت میگم مقاومت کن، یعنی باید با تمام جونت مقاومت کنی! باید واقعا بجنگی. فقط برای ده دقیقه! ده دقیقه وقت میخوام. نه یک ثانیه کمتر نه یک ثانیه بیشتر. اما باید هر طور شده برای ده دقیقه تو اون اتاق دووم بیاری! میتونی انجامش بدی؟
هانا محکم سر تکون داد:
_ده دقیقه!
تهیونگ گفت:
_آره. و بهت قول میدم... دقیقا سر ده دقیقه اونجام! نمیزارم حتی انگشتش بهت بخوره!
چهرهی هانا از اطمینان خاطر و مراقبت آتشین تو لحن تهیونگ نرم شد. قلبش یه ضربان لعنتی دیگه رو هم در مقابل این مرد از دست داد اما اینبار هم به روی خودش نیاورد.
خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
_از پسش بر میایم.
_ولی محض احتیاط...
تهیونگ این رو گفت و بعد بلند شد و اومد تا روی کاناپه ای که هانا نشسته بود کنارش بشینه. بدون هشدار دستش رو به طرف دختر دراز کرد و به نرمی چونهش رو گرفت تا صورتش رو بررسی کنه.
هانا با حالتی کنجکاو و گیج به چشم های کهربایی رنگ مرد که تو نوز ضعیف اتاق میدرخشید خیره شد.
تهیونگ با صدایی که کمی گرفته بود گفت:
_باید تک تک اجزای صورتت رو با دقت کنترل کنی... هر احساس قوانین خاص خودش رو داره و تو همیشه باید فرض کنی طرف مقابلت باهوش ترین آدم روی زمینه و میتونه از روی کوجکترین تغییر زبان بدنت احساست رو بخونه. حتی اگه با احمق ترینشون رو به رو هستی.
هانا به تایید سر تکون داد.
_برای ترس... ابرو هات باید تو یه خط اما به شکل اخم باشه... گوشه های لبت به سمت پایین و لب ها با کمی فاصله... چشم ها گشاد و نفس های تند و کوتاه. وقتی عضلاتت رو منقبض کنی باعث میشه بنظر بیاد بدنت داره میلرزه...
درحالی که هر کلمه رو یا صدایی که به سختی بالا تر از زمزمه بود میگفت، انگشت های کشیدهش مثل یه مجسمه ساز ماهر با ظرافت و ملایمت روی اجزای صورت هانا حرکت میکرد تا اونطوری که میگفت بهشون شکل بده؛ و وقتی به شاهکاد نهاییش نگاه کرد گفت:
_خودشه.
_و دومین چیزی که امشب بهش نیاز داری یه لبخند معصومانه و صادقانهست.
و دوباره همون کار رو وقتی شروع کرد به گفتن راهنمایی هاش برای یه لبخند معصومانه، تکرار کرد.
_چشم هات رو باز نگه دار... گرد و مشتاق... فکر کن داری به کسی که عاشقشی نگاه میکنی هانا... فکر کن داری به یه آسمون پر ستاره نگاه میکنی... یه ماه کامل. هر چیزی. ابرو های بالا رفته... یه لبخند کوچیک که باعث بشه گونه هات به چشم بیاد... درست همینجوری.
دستش رو نوازش وار روی گونه ی هانا کشید و زیر چونهش متوقفش کرد:
_فهمیدی؟
چهره ی هانا از چیزی که تهیونگ شکل داده بود به حالت عادی تغییر کرد... به سختی آب دهنش رو قورت داد. لعنتی... حس میکرد قلبش داره تو گلوش میتپه.
وقتی دوباره حرف زد صداش گزفته تر و خفه تر از چیزی بود که انتظار داشت... انگار گلوش خشک شده بود:
_فهمیدم.
__________
همه چیز ترتیب داده شده بود. اول شب بود و بار نسبتا خلوت بود. جز هانا و ادلاین و چند تا گارسون که قبلا همه چیز باهاشون هماهنگ شده بود و خود تهیونگ، کسی توی بار نبود.
هانا نفس عمیقی کشید و دو تا دستش رو به پیشخوان تکیه داد و از لا به لای جمعیت به تهیونگ که اون طرف سالن دست به سینه به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد. مکالمه ای بی صدا بینشون رد
و بدل شد. استرس هانا و اطمینان خاطری که تهیونگ بهش داد اون هم فقط با آروم پلک زدن. و همون کافی بود که ضربان قلب هانا یکم آروم بگیره.
یه لیوان دستش گرفت و شروع به تمیز کردنش کرد و به ساعت نگاه کرد. زیاد نمونده بود که راننده و بادیگارد شخصی تهیونگ اون مرد رو بیارن. به عنوان سرویس وی آی پی اونها رو دنبالش فرستاده بود.
ادلاین درحالی که پیشبندش رو میبست پشت پیشخوان قرار گرفت و با صدای پایینی گفت:
_هی... خوبی؟
هانا بدون اینکه سرش رو برگردونه آروم سر تکون داد و گفت:
_خوبم. یکم... استرس دارم ولی خوبم.
ادلاین پوزخند زد و گفت:
_خوبه. به اون استرس نیاز داری سعی کن ازش استفاده کنی.
هانا تک خنده ی تمسخر آمیزی بیرون داد که البته به چشماش نرسید. بعد گفت:
_آره... سعی میکنم.
و همون لحظه بود که در کلاب باز شد. دو مرد مشکی پوش که دو طرف یه مرد چاق و قد کوتاه ایستاده بودن. مرد کت و شلوار زرشکی و موهای جوگندمی داشت که تار های نازکش تا گردنش میرسید و به عقب شونه شده بود... با سیبیل نامرتب که نصف لب بالاییش رو پوشونده بود و واقعا چندش بود.
گوشه ی لب بالای هانا بی اختیار به نشونه ی انزجار یکم به طرف بالا کشیده شد و زمزمه کرد:
_شبیه مجری سیرک های دورهگردیه که تو بچگی میبردنم.
ادلاین لبش رو به دندون کشید تا جلوی خندهش رو بگیره و آروم به شونه ی هانا کوبید:
_جمع کن خودتو. یادت نره... یه دختر معصوم و ترسو و ضعیف، اوکی؟
هانا سر تکون داد و بعد، وقتی ادلاین دوباره به پشت بار رفت، چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید، اجزای صورتش رو شل کرد و وقتی دوباره چشماش رو باز کرد، همونطور که تهیونگ گفته بود، با چشم های گرد و گشاد که تداعی کننده ی معصومیت کودکانه بود، پلکی زد و لبخند کوچیک و دوست داشتنی ای روی لبش نشوند.
حالا مرد همراه تهیونگ داشت نزدیک میشد و با هر قدم که اونها جلو تر میومدند، ضربان قلب هانا بالاتر میرفت.
وقتی بالاخره اونجا بودن، هانا مقابل نگاه شدید و مراقب تهیونگ و چشم های کثیف و گرسنه ی مرد، دستاش رو به پیشخوان تکیه داد و به جلو خم شد و با لحنی شاد و پر از سر زندگی که کمی سادهلوحانه بنظر میرسید گفت:
_سلام!!! چه نوشیدنی ای میل دارید؟
مرد خنده ای آزاردهنده سر داد و سر تا پای هانا رو برانداز کرد و گفت:
_اوممم... حتی از عکساتم بهتری..
بعد به سمت تهیونگ چرخید و گفت:
_این همه راه رو تا اینجا بخاطر این عروسک اومدم... واقعا ارزشش رو داشت، آقای کیم!
تهیونگ فقط لبخندی زد. و فقط خودش میدونست که که پشت صحنه ی اون لبخند دست هایی بود که انقدر سفت تو جیبش مشت شده بود که کف دستش هر لحظه ممکن بود شروع به خونریزی کنه.
_𝚢𝚞𝚗𝚊