Nightmare

Nightmare

@BTS_WITH_U

➤𝗣𝗔𝗥𝗧: 𝟭𝟰


بعد از اینکه هانا رو با راننده‌ی شخصی خودش به خونه فرستاده بود حالا دوباره تو دفترش پشت میزش

نشسته بود و به صفحه های باز شبکه های اجتماعی مختلف روی لپ تاپش نگاه میکرد... پست هایی که جیمین با عکس های هانا و با هشتگ "بارتندر جوون نیلوفر سیاه" منتشر کرده بود داشت خیلی سریع دست به دست میشد. همونطور که از کاربر های فضای مجازی انتظار میرفت، عکس ها با سرعتی باورنکردنی وایرال شدن. نبود اطلاعات کامل راجع به دختر فقط به کنجکاوی مردم دامن میزد و باعث میشد عکس ها بیشتر پخش بشه و بیشتر راجع بهشون صحبت بشه.

صورت هانا سنش رو حتی کمتر از چیزی که واقعا بود نشون میداد و همین توجه مردم رو بیشتر جلب میکرد. اما خب... در حقیقت همین رو میخواست. تموم این سالها رو صرف جمع کردن مدارک کرده بود که ثابت کنه اون مرد قاتل خواهرشه و اگه قرار بود اون پلیس های احمق به حرفاش اهمیت ندن، تهیونگ بدش نمیومد خودش دست به کار بشه.


بلند شد و درحالی که سیگارش رو روشن میکرد به سمت پنجره ی زمین تا سقف دفترش قدم برداشت... بارون وحشیانه به شیشه میکوبید و رعد و برق مثل غرش شیر گوش شهر رو کر میکرد.

درست مثل همون شب. شبی که تو اون کوچه ی تنگ و تاریک خواهرش رو بعد از دو روز گم شدنش، غرق در خون پیدا کرد. لب هاش پاره شده بود و گوشه های دهنش زخمی بود... بدن نحیفش پر از زخم و کبودی و حتی جای شلاق بود... دور مچ دست و پاهاش رد کبود شده ی طناب به وضوح معلوم بود. نفس هاش ضعیف بود و ضربان قلبش به سختی حتی قابل شنیدن بود. حتی به اندازه ی کافی دووم نیاورد که تهیونگ بتونه به بیمارستان برسونتش...

همون شب پدر هانا رو برای اولین بار ملاقات کرد... ساعت سه شب، یه بیمارستان شبانه روزی و نوجوون نوزده ساله ای که با بدن بی‌جون خواهرش رو بازو های لرزون خودش دوید تو اورژانس و صدای فریاد های نا‌امیدانه‌ش برای کمک سکوتِ اون ساعتِ شبِ بیمارستان رو شکست. پدر هانا اون شب دکتر شیفت بود... اولین معاینه ی ابتدایی نشون میداد که دختر بچه هیچ علائم حیاتی ای نداره اما با این حال مرد بزرگتر عملیات احیا رو انجام داد درحالی که از قبل گزارش مرگ دختر رو اعلام کرده بود. فقط برای اینکه اون پسر جوون نبینه که خواهرش بدون اینکه تلاشی برای نجات دریافت کنه به اون اتاقت یخ زده و تاریک منتقل میشه.

بعد از اون شب وقتی مرد فهمید که پسرک تنها خانواده‌ش رو _که خواهرش بود_ از دست داده، مطمئن شد که هرکاری از دستش برمیاد بکنه تا مطمئن بشه تهیونگ تو دنیای وحشی بیرون تنها رها نمیشه.

چشماش رو بست و دود سیگار رو با شدتی اضافه بیرون داد. از خودش متنفر بود که داشت از دختر مردی که تا این حد کمکش کرده بود اینجوری استفاده میکرد... از تمام دروغ هایی که به هانا گفته بود متنفر بود... اینکه پدرش بدهی هنگفتی به تهیونگ داشت مزخرفی بیش نبود. فقط یه بهانه ی کثیف بود تا اون دختر رو پیش خودش نگه داره. قصدش از اول این نبود که از هانا به عنوان طعمه استفاده کنه... خدایا قسم میخورد که هرگز قصدش این نبود. فقط میخواست اون دختر رو به یه بهونه ای پیش خودش نگه داره تا بتونه ازش محافظت کنه... تا کاری که پدر هانا در حقش کرده بود رو جبران کنه.

اما نیاز به انتقام خون خواهرش کورش کرده بود. تو این سالها دست به هر کاری زده بود... خودش رو تو هر جور کثافتی غرق کرده بود که فقط راهی پیدا کنه‌ و حالا که یه مهره ی خیلی خوب واسه نقشه‌ش درست جلوی چشمش بود... ناامید تر و خسته تر از اون بود که به همین راحتی بیخیال بشه.

فقط فکر اینکه اون وحشت رو تو چشم هانا ببینه دیوونه‌ش میکرد اما با خودش عهد بست که هرجور شده واسش توضیح بده و این خاطره ی مزخرف‌ رو از ذهنش پاک کنه.

درحال کلنجار با خودش بود که یکدفعه در دفترش با شدت باز شد.

برگشت تا با یه ابروی بالا رفته به کسی که جرات کرده اونجوری وارد دفترش بشه نگاه کنه اما با دیدن هانا که اونجا وایستاده بود و نفس نفس میزد درحالی که گوشیش رو تو دستش فشرده بود، حالت چهره‌ش فورا تغییر کرد. نگاهش به چیزی تقریبا... نرم تر(؟) تغییر کرد.

میتونست حدس بزنه که چی دیده.

آروم بهش نزدیک شد.

هانا از بین دندون های به هم فشرده و با صدایی لرزون زمزمه کرد:

_عکس ها... کار توئه؟

تهیونگ با قدم های بلند اما بدون هیچ تهاجمی به طرفش رفت.

هانا یه قدم به عقب برداشت و گفت:

_اصلا کامنت های اون پست ها رو دیدی؟ میدونی چه حرف های گثیفی راجع بهم میزنن؟؟؟ تو... تو واقعا یه عوضی سوءاستفاده‌ گری!


تهیونگ حتی به حرفاش واکنش نشون نداد‌‌. به آرومی گوشی رو از دستش گرفت و بعد از خاموش کردنش اون رو روی کانتر نزدیکش گذاشت.

با لحن و صدایی که توش بیشتر از طعنه و خشم، درد پنهان بود گفت:

_آره... شاید من یه عوضی‌ام که داره ازت سوءاستفاده‌ میکنه. اما از اول هم من آدم بده‌ی داستان بودم. من یه شوالیه نیستم هانا. زندگی من سالهاست که فقط یه هدف داره و اون هم اینه که اون حرومزاده ای که خواهرم رو عذاب داد و بدن بی‌جونش رو تنها و بی‌کس تو یه کوچه تاریک ول کرد تا نفس های آخرش رو بکشه پیدا کنم و همون عذاب رو بهش بدم. و حالا که پیداش کردم و یه مهره ی خوب مثل تو دارم که به سمت خودم بکشونمش... فکر کردی از این فرصت استفاده نمیکنم؟ فقط چون به احساسات تو آسیب میزنه؟


سرش رو تکون داد و بعد ادامه داد:

_شرمنده. میتونی ازم متنفر باشی، بهم فحش بدی و حرصت رو خالی کنی اما من عقب نمیکشم. نه الان.


اما واکنش هانا دور از تصور تهیونگ بود. موجی از درک و همدردی از چهره‌‌ش گذشت. صداش با زمزمه ای نامطمئن بیرون اومد:

_پیداش کردی...؟

تهیونگ دستی لای موهاش کشید و سر تکون داد.

هانا پلک زد و با نا‌امیدی آهی کشید و بعد گفت:

_اگه فقط بهم میگفتی خودم کمکت میکردم. این همه المشنگه لازم بود؟


تهیونگ فکر کرد گوشش اشتباه شنیده و مجبور شد دوباره بپرسه: چی گفتی؟

هانا چشماش رو چرخوند و گفت:

_انقد پیر شدی که به سمعک نیاز داری؟ گفتم میخوام کمکت کنم. مرگ خواهرت به اون شکل فقط کشته شدنش نبود. مطمئنم هر دختری که این داستان رو بشنوه میخواد اون عوضی رو با دستای خودش خفه کنه. پس آره... باید از اول بهم میگفتی.


_گرچه هنوز بخاطر بی اجازه پخش کردن عکسام ازت ناراحتم.


بعد بدون اینکه منتظر جواب یا اجازه از طرف تهیونگ باشه به طرف مبل اتاقش رفت.

تهیونگ رفتنش رو نگاه کرد... هنوز تو یه گرداب گیجی و ناباوری و ترکیبی از احساسات مختلف مثل راحتی، نگرانی، اضطرار و... چیزی دیگه که نمیتونست اسمی براش بزاره رو حس میکرد. قبل از اینکه دنبالش بره زیر لب زمزمه کرد:

_از دلت در میارم پرنسس.


هانا، بی‌خبر از زمزمه ی مرد پشت سرش، از رو مبل صدا زد:

_نمیخوای نقشه رو بهم بگی؟

پوزخند بی‌ جونی گوشه لب تهیونگ رو کشید و درحالی که به سمتش میرفت گفت:

_اومدم خانوم رئیس.

لقب رو با طعنه گفت اما هیچ خشم واقعی ای پشتش نبود... درواقع... یجورایی از این ورژن رئیس مآبانه و با اعتماد بنفس هانا خوشش میومد. گرچه قرار نبود این رو اعتراف کنه.


_𝚢𝚞𝚗𝚊


___________________

خب خب دیگه داریم به پارت های آخر نزدیک میشیم... نظرات و حدساتون رو تو کامنت بهم بگید و لطفااااا😭 وقتی کامنت میزارید فقط واسه رسوندن شرط ها نباشه. دوست دارم نظراتتون رو بشنوم حتی پیشنهاد و انتقاد اگه دارید. ماچ بهتون😘🎀🤍

Report Page