Nightmare
@BTS_WITH_U➤ 𝗣𝗔𝗥𝗧: 𝟭𝟯
بعد تر همون شب، هانا داشت لیوان یکی از مشتری ها رو دوباره پر میکرد که صدای داد تهیونگ رو از پشت بار شنید.
_ادلاین! بیا اتاق من. همین الان!
سرش رو بلند کرد و نیم نگاهی بهش انداخت. عصبانی بنظر نمیرسید ولی بیشتر انگار تو اضطرار بود... عجله و بیصبریای که معمولا تو رفتارش وجود نداشت.
با حضور ناگهانی یکی از پسر های بار که دستش رو زیر دهنهی بطری الکل گذاشت و کمی اون رو بالا کشید به خودش اومد. داشت لیوان رو بیش از حد پر میکرد. سرش رو بلند کرد و به پسر جوون که با لبخند جذابی بهش خیره شده بود و سرش رو کمی کج کرده بود نگاه کرد. چانهوانگ بود. قبلا بارها با هم حرف زده بودن پس خوب میشناختش.
پسر با لحن بازیگوشی گفت:
_حواست رو جمع کن مادمازل.
هانا خندید و بطری رو روی پیشخوان گذاشت و درحالی که لیوان رو به آرومی به طرف مشتری سُر داد گفت:
_شرمنده.
پسر در فلزی بطری رو برداشت و همینطور که میبستش و بعد سرجاش میزاشتش گفت: خسته بنظر میای.
هانا دستی به موهاش کشید و با لبخند شل و بی انرژی ای سر تکون داد. انکاری نبود... خسته شده بود. سردرد داشت و پا و کمرش بخاطر مدت طولانی سرما موندن و پوشیدن پاشنه بلند درد میکرد. مدت طولانی تو خونه فقط استراحت کرده بود و حالا این همه فعالیت واسش سنگین بود و از طرف دیگه... بدنش هنوز ضعیف بود و تحمل فشار رو نداشت.
چانهوانگ نگاهی به ساعتش انداخت که سه صبح رو نشون میداد و بعد گفت:
_این ساعتا تعداد مشتری ها کمتره... وسط هفته هم هست.
بدون اینکه فرصت واکنش نشون دادن به هانا بده دستاش رو دراز کرد و از دو طرف کمر دختر رد کرد و به پشتش برد. نفس هانا از شدت نزدیکی تو سینهش حبس شد... میتونست حس کنه که گونه هاش داغ میشن اما نمیدونست بخاطر خجالته یا نفس های گرم پسر که روی صورتش مینشست.
انگشت های کشیده ی های چانهوانگ بند پیشبند مشکی دختر رو باز کرد و بعد، بند بالاییش رو از سرش رد کرد. دستی به موهای هانا کشید تا مرتبشون کنه و گفت:
_برو یکم استراحت کن. خودم حواسم به مشتری ها هست.
هانا انگار که تازه از خلسه دراومده باشه نامحسوس سرش رو تکون داد تا به خودش بیاد و بعد گفت:
_اه... آره... فکر بدی نیست. مطمئنی تنهایی مشکلی نداری؟
پسر لبخند گرمی تحویلش داد و با سر انگشتش ضربه ملایمی به نوک دماغ دختر زد و گفت:
_تو نگران اونش نباش.
گوشه ی لب هانا به شکل لبخند نصفه و نیمه ای بالا کشیده شد و با صدای پایینی گفت:
_باشه پس... فقط نیم ساعت... زود برمیگردم.
چانهوانگ سر تکون داد و درحالی که هانا چرخید تا بره دستی واسش تکون داد.
____
در همین حین... ادلاین پشت سر تهیونگ وارد اتاقش شد و در رو بست و قفل کرد و درحالی که به میزش نزدیک میشد گفت:
_چی شده؟ تو اطلاعات مشکلی بود؟
تهیونگ دستاش رو به میزش تکیه داد... قد بلندش در برابر میز کمی خم شد. چشمای تیرهش به صفحهی لپتاپ خیره بود... دوباره اون نگاه خطرناک تو تیله های مشکیش شکل گرفته بود. بعد از اینکه لب پایینش رو از بین دندوناش بیرون کشید، بازدم سنگینی بیرون داد و تکیهش رو از میز گرفت. لپ تاپ رو به طرف ادلاین چرخوند و گفت:
_از یکی خواستم اطلاعات دقیق پروازش رو در بیاره. و... همین فرداست!
چشم های ادلاین گشاد شد... وحشت و اضطراب نگاهش رو گرفت:
_تو... مطمئنی؟؟؟
تهیونگ سر تکون داد... با پاهاش رو زمین ضرب گرفته بود:
_پروازش فردا صبحه. یه پرواز مستقیم ۱۲ ساعته از فرانسه به کره. تا برسه حدودا میشه ۷ بعد از ظهر.
ادلاین چنگی به موهای قرمزش کشید و گفت: حالا چیکار کنیم؟ نمیتونیم بزاریم برنامه دوباره خراب شه-
تهیونگ فکش رو روی هم فشار داد و حرفش رو با صدای تیزش قطع کرد: نمیشه! سنگ هم از آسمون بباره ایندفعه نمیزارم قسر در بره!
دختر مو قرمز گفت: کمتر از ۲۴ ساعت وقت داریم... چطور قراره تو این مدت همه چیزو آماده کنیم؟
تهیونگ نگاهی به برگه ها و لپ تاپ روی میزش انداخت و بعد گفت: امشب تا میتونی از هانا عکس بگیر... خودت میدونی چجور عکسایی خوبه دیگه تکرار نکنم. بعد هم عکسا رو واسم بفرست.
ادلاین سر تکون داد و گفت: از قبل هم چند تا خوبشو دارم.
تهیونگ درحالی که گوشیشو از جیبش درآورد تا تماسی بگیره گفت:
_خوبه. برو وقت تلف نکن.
ادلاین فوری لباسش رو درست کرد و از اتاق تهیونگ بیرون رفت.
به محض بیرون رفتن به هانا برخورد که داشت از راهرو رد میشد تا به بار برگرده.
دختر کوچیکتر صداش زد:
_اونی... اینجا چیکار میکنی؟
ادلاین با شنیدن صدا برگشت و با دیدن اون ابرویی بالا انداخت و با لحنی معمولی گفت:
_رئیس میخواست چند تا چیز رو گوشزد کنه.
بعد آروم آرنج هانا رو گرفت و اون رو همراه خودش کشید:
_اینجا بیکار نچرخ باید تو بار کلی مشتری هست... زودباش بریم.
هانا کمی از تنش و عجله ای که میتونست تو حرکات دختر بزرگتر ببینه گیج شده بود اما چیزی نگفت و همراهش راه افتاد.
در همین حین تو اتاقِ تهیونگ.
گوشیش رو برداشت و شماره ی مدنظرش رو وارد کرد...
چند تا بوق و بعد جیمین از اون طرف خط جواب داد:
_بالاخره! به اندازه ی کافی طولش دادی. تصمیم نهایی چیه؟
تهیونگ جواب داد:
_طبق همون نقشه پیش میریم. فقط باید سرعت رو بیشتر کنیم. ماشین و راننده شخصی رو گرفت؟
جیمین با رضایت قهقهه زد و گفت:
_مرد، معلومه که گرفت! مثل آب خوردن! سرویسی که من آماده کردم هر کسی رو به وسوسه میندازه. مخصوصا اون حرومزاده رو.
تهیونگ پوزخند کوچیکی زد و گفت:
_کارت درسته!
_معلومه که هست.
تک خنده ای از جواب مرد، از لب تهیونگ بیرون پرید:
_عوضی خودشیفته.
بعد سرش رو تکون داد و دوباره با حالت جدی تری گفت:
_امشب یه سری عکس واست میفرستم... میخوام کاری کنی تا قبل از ۷ صبح تا جایی که ممکنه تو فضای مجازی وایرال بشن.
خم شد تا پیامی که رو لپ تاپش ظاهر شد رو چک کنه و با دیدن اینکه ادلاین چند تا عکس از هانا واسش فرستاده، همون عکس ها رو مستقیم به پیوی جیمین فرستاد و بعد گفت:
_چند تاشونو الان واست فرستادم... یه ثانیه هم تلف نکن.
جیمین هم اینبار با جدیت بیشتر اما هنوز با پوزخندی که حتی تو لحنش مشخص بود گفت:
_حله. به صبح نکشیده همه این پرنسسو میشناسن.
_𝚢𝚞𝚗𝚊