Nightmare
@BTS_WITH_U➤ 𝗣𝗔𝗥𝗧: 𝟵
صبح اون روز، بارونی شروع شد... آسمون با ابر های سیاه پوشیده شده بود. هانا یه دست لباس مشکی پوشید و همراه تهیونگ سوار ماشین شد. چشم هاش هنوز خیس از اشک هایی بود که از دیشب تا الان کاملا بند نیومده بودند.
تهیونگ فقط نگاهش رو روی جاده متمرکز کرد. چیزی نگفت. از گریه هاش عصبانی نشد. فقط ساکت موند. یه حضور بی سر و صدا و اطمینان بخش که از درکِ عمیقِ یه غم مشترک نشأت میگرفت. سکوتی که از گارد هانا نسبت به تهیونگ کم میکرد و باعث میشد کم کم اون رو متفاوت ببینه. نه به عنوان عوضی ای که باید ازش بترسه و دوری کنه... بلکه به عنوان یک انسان.
معمولا از اینکه جلوی دیگران گریه کنه متنفر بود اما یکجور هایی تو حضور تهیونگ آرامشی رو حس میکرد که خیلی وقت بود از دست داده بود.
با رسیدن به مکان مد نظرشون هانا کمربندش رو باز کرد و خواست پیاده بشه که صدای تهیونگ متوقفش کرد:
_وایسا.
خودش از ماشین پیاده شد و چترش رو باز کرد و بعد، ماشین رو دور زد و در سمت شاگرد رو باز کرد تا هانا پیاده بشه.
وقتی با هم از ماشین دور میشدن تهیونگ دستش رو روی شونه ی هانا گذاشت تا اون رو زیر چتر نگه داره و گفت:
_نرو زیر بارون. با این وضعیتت سرما بخوری باید تو بیمارستان بستری بشی.
هانا تک خندهی تلخی زد و به طعنه گفت:
_چه دلگرم کننده.
تهیونگ پوزخند زد... نمیتونست در مقابل اینکه یکم بیشتر سر به سرش بزاره مقاومت کنه:
_فکر کردم انقدر بزرگ شدی که واقع بینانه به مسائل نگاه کنی. نشدی؟
هانا ایستاد و به طرف تهیونگ برگشت... دستاش رو روی سینهش جمع کرد و با اخم گفت:
_یجور باهام حرف نزن انگار داری با یه بچه پنج ساله حرف میزنی.
لب های تهیونگ درحالی که تلاش میکرد جلوی خندهش رو بگیره یکم جمع شد. از جایی که تهیونگ وایستاده بود و به دختر مقابلش که فقط چند سانت ازش فاصله داشت و قدش به زور تا شونههاش بود نگاه میکرد درحالی که هانا دستاش رو روی سینهش جمع کرده بود و مثل یه گربه عصبانی با اخم و لب های آویزون و دماغی که بخاطر سرما قرمز شده بود با اون چشم های بزرگ و پاپی طور از پایین بهش خیره شده بود، دقیقا مثل یه دختر بچه پنج ساله بنظر میومد که پاهاش رو زمین میکوبه و اصرار میکنه بهش نگن بچه چون اون بزرگ شده.
اما در آخر نتونست جلوی خودش رو بگیره و خندهش ترکید. یکدفعه دست آزادش رو جلو برد موهای دختر رو بهم ریخت و با لحنی که به طرز عجیبی بامزه و بازیگوش بود و یه حرص کوچیک توش شنیده میشد انگار که دلش میخواد اونو بگیره و تو بغلش فشارش بده، گفت:
_خب پس مثل بچه ها رفتار نکن جوجه!!!!
هانا جیغ کوتاه معترضانه ای کشید و دستش رو عقب زد:
_یااا... نکن!!!
و بعد درحالی که موهاش رو دوباره مرتب میکرد با اخم غر غر کرد:
_کی به کی میگه مثل بچه ها رفتار نکن. خودت بدتری.
تهیونگ فقط دوباره خندید و دستش رو تو جیبش فرو کرد و بعد وقتی هانا راه رفتن رو از سر گرفت، پشت سرش رفت تا چتر رو درست بالا سرش نگه داره... حتی با اینکه بارون سنگین پشت لباس خودش رو کاملا خیس کرده بود.
بالاخره بعد از چند دقیقه راه رفتن در سکوت تو محوطه بزرگ آرامگاه، مزار پدر و مادرش رو پیدا کردن.
چشم های هانا به محض دیدن دو سنگ قبر مشکی که اسم و تاریخ تولد و فوت پدر و مادرش رو نشون میداد، دوباره پر از اشک شد. زانو هاش بهش اجازه نمیداد جلو تر بره. درد شدیدی سینهش رو فشرد و هق هق کوچیکی از لباش فرار کرد. بعد از روز تشیع جنازه این اولین باری بود که دوباره میومد اینجا... جایی که با تموم وجود ازش متنفر بود... جایی که حالا خونه ی ابدی عزیزتریناش شده بودن.
تهیونگ با توقف دختر درست چند قدم دورتر از مزار پدر و مادرش، با تعجب بهش نگاه کرد و متوجه اشک هایی که دوباره گونهش رو تر میکردن شد. آه نرم و بی صدایی از لباش خارج شد که بخار سفیدی رو تو هوا تشکیل داد. اون حس رو خوب میفهمید... حس لحظه ای که زانو هات قفل میکنن و توان جلو تر رفتن رو نداری.... جرات رو به رو شدن با این حقیقت رو نداری که آدمی که هنوز صداش تو گوشت هست، هنوز حس بغلش روی تنت زندهست، هنوز عطرش روی لباس ها و تخت خوابش تازهست، حالا اونجا خوابیده... زیر یه خروار خاک... که یه سنگ سیاه سنگین و یه دنیا خاطرهی تکرار نشدنی تنها چیزیه که ازش باقی مونده.
دستش دوباره روی شونه دختر نشست و آروم اون رو جلو برد. و اون موقع بود که زانو های هانا همه ی قدرش رو از دست داد. روی پنجه ی پاهاش نشست... کف دستاش رو روی سنگ مزار مادرش گذاشت و سرش رو به دستاش تکیه داد... صدای هق هق گریه هاش تمام قبرستون پر کرده بود. بدنش میلرزید. نه از سرما... بلکه از سنگینی وزن احساساتی که روی دوشش سنگینی میکرد. از حس تنهایی و بیچارگی، حس ترس از آینده ی بدون اونها که حالا بیش از حد قابل لمس بود... از حس غم عمیقی که قلبش رو تو چنگال بیرحمش فشار میداد و مثل پیچک سمی دور سینهش میپیچید تا نفس رو از ریه هاش بیرون بکشه.
تهیونگ چیزی نگفت. اینبار هم مثل همیشه حضور بیصداش رو به دختر هدیه داد و همونجا ایستاد، درحالی که هنوز چتر رو بالای سر هانا نگه داشته بود تا از خیس شدنش جلوگیری کنه.
با دیدن حال دختر و شنیدن گریه هاش چیزی تو قلب تهیونگ درد میگرفت... نمیدونست همذات پنداری بود یا دلسوزی یا....
اما هرچی که بود، اونجا حضور داشت... و با هر تپش، هر نفس، حضور خودش رو یادآوری میکرد.
_𝚢𝚞𝚗𝚊