Nightmare
7:10 p.m
صدای نفسهای سوبین توی سکوت خونه میپیچید. پلهها زیر پای ثابتش سرد و سنگین شده بودن، انگار خودش هم نمیخواست قدم بعدی رو برداره. چشمهاش به در نیمهباز اتاق بالا که همونقدر نزدیک بود ولی نه بهاندازهای که جرأت کنه بره.
بومگیو از پایین زل زده بود به قامت بلند سوبین، به دستهایی که روی نردهی چوبی پله قفل شده بودن. بعد از چند ثانیه گفت:
— “منتظر چی هستی؟ برو دیگه سوبین. اون بالا تنهایی نمیتونه از پسش بربیاد.”
سوبین بازم بیحرکت موند فقط انگشتهاش روی نرده لرزیدن. انگار حرفی توی گلوش بود، ولی راه بیرون پیدا نمیکرد.
بومگیو پوفی کشید، چند پله بالا اومد و درست پشت سر سوبین ایستاد. دستش بیهوا جلو رفت و بازوی سوبینو گرفت، محکمتر از چیزی که خودش انتظار داشت.
— “صبر کن.”
سوبین با نگاهی پر از سوال چرخید، بومگیو برای لحظهای لبهاشو بههم فشار داد، بعد زیر لب گفت:
— “بذار من برم.”
سوبین انگار گیج شد. نگاهش پر از تردید بود، انگار میخواست بگه: “تو چرا باید بری؟”ولی کلمات به زبونش نیومد.
بومگیو نفسشو با حرص بیرون داد و ادامه داد:
— “تو الان زیادی احساسی هستی ممکنه یهو یه حرفی بزنی که به دل یونجون بشینه و برعکسش کنه. میشناسیش دیگه.”
سوبین عقب کشید با صدای بومگیو نرم شد.
— “بذار من باهاش صحبت کنم. شاید بعضی چیزارو نتونه بهت بگه، بعدش تو برو سراغش، ولی بذار اول من دیوارو بشکنم.”
سکوت بینشون کش پیدا کرد. تهیون از پایین پلهها نگاه میکرد ولی چیزی نمیگفت؛ فقط دستهاشو توی جیب فرو برد و ابروش بالا رفت. انگار اونم داشت جوابو توی صورت سوبین میخوند.
سوبین بالاخره پلک زد، ترکیبی از نگرانی و امید داخل چشمای براقش بود. آهسته، مثل کسی که تسلیم شده باشه سرشو تکون داد.
— “باشه تو برو.”
بومگیو دستشو از بازوش برداشت و یه مکث کوتاه کرد، بعد نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق بالا قدم برداشت. پلهها زیر پای محکم و بیقرارش صدا میدادن.
وقتی به در رسید، دستشو روی دستگیره گذاشت و برای چند ثانیه چشمهاشو بست. زیر لب زمزمه کرد:
— “خب یونجون.. بذار ببینم اجازه میدی بیام توی دنیات یا نه.” و آروم درو باز کرد.
⋆
سوبین خودش رو انداخت روی مبل، ساعد دستشو روی پیشونیش گذاشت و یه نفس بلند از سر کلافگی بیرون داد. نگاهش ناخودآگاه هنوز روی پلهها میموند، ولی صدای بالا رفتن پای بومگیو قطع شده بود.
تهیون از آشپزخونه با یه لیوان آب توی دستش مثل کسی که هیچ عجلهای برای هیچی نداره نگاهی به سوبین انداخت. با خونسردی شروع کرد صحبت کردن:
— “اوه پس روانشناسا هم میتونن درمونده شن.”
سوبین دستشو از صورتش برداشت و چشمغره رفت:
— “واقعا حوصله تو یکی رو ندارم.”
تهیون یه جرعه آب خورد، لبخند زد و روی مبل روبهروی سوبین نشست. پاهاشو انداخت رو هم و با دقت زل زد بهش:
— “باشه باشه، میخوام یه چیزی بپرسم. چرا اینقدر داری تلاش میکنی نگرانیتو قایم کنی؟ همه میدونیم الان مغزت از استرس داره به سمت فروپاشی میره.”
سوبین پلک زد، مکث کرد و بعد بیحوصله گفت:
— “درسته، ذهنم پیش یونجونه. ولی یه چیزی هم هست.”
ابروهاشو درهم کشید و سرشو کمی کج کرد:
— “بین تو و بومگیو. قضیهتون چیه؟ بعد چند سال اولین باره همو دیدید عین سگ و گربه افتادید به جون هم. جریان چیه؟”
تهیون لبخندش عمیقتر شد. لیوانشو تکون داد و گفت:
— “اوه همونطور که انتظار داشتم، اخرین نفری که باید گیر میداد به این موضوع.”
— “اون احمق دوست صمیمی منه همونطور که تو از بچگی با یونجون دوستین. طبیعیه کنجکاو باشم نه؟ بومگیو امشب هردفعه تورو دید رسما با خاک یکسانت کرد”
پسر خندهی کوتاهی کرد، سرشو به پشتی مبل تکیه داد.
— “میدونی مشکل تو چیه سوبین؟ زیادی دنبال جوابی. بعضی وقتا یه طعنه فقط یه طعنهست، نه یه جنگ جهانی.”
سوبین دستاشو قلاب کرد و کمی جلو خم شد:
— “نه کانگ، من بومگیو رو میشناسم. وقتی هی تیکه میندازه یعنی یه چیزی پشتشه الکی انرژی حروم نمیکنه.”
تهیون سرشو چرخوند سمتش، نگاهش یه لحظه جدی شد اما بعدش دوباره همون خونسردی برگشت توی صورتش:
— “ممکنه حق با تو باشه، شایدم فقط از من خوشش نمیاد”
با دیدن قیافه متعجب پسر رو به روش خندید:
— “تعجب کردی؟ خب راستشو بخوای منم همیشه راحتترین آدم دنیا برای دوست داشتن نبودم.”
سوبین چشماش گرد شد:
— “این شد جواب؟ جدی؟”
⋆
یونجون روی تخت به پشت دراز کشیده بود، موهای مشکیش روی بالش و ملافه سفید تخت پخش شده بود. اروم به سقف — که پر از طراحی ستارهها و ماه داشت — خیره شده بود و بالشی که شکل اوواکادو بود رو مثل یه قلعهی امن بغل گرفته بود. طوری تو حباب شیشهایش خودشو زندانی کرده بود که حتی وقتی صدای در اومد تکون نخورد.
بومگیو اروم درو بست و نگاهی به یونجون انداخت:
— “خب چه عجب! شاهزادهی افسردهمونم دیدیم.”
یونجون چشم نچرخوند فقط با صدای خفهای گفت: — “فقط برو بیرون بومگیو، واقعا حوصله ندارم”
بومگیو با همون خونسردی اومد نشست لبهی تخت، در حالی که دقت میکرد زیاد نزدیک نشه.
— “نه ببین هیونگ، منم دلم میخواست برم بیرون ولی خب وقتی آدم ده دقیقهی کامل راه پله رو بالا میاد، حیفه دست خالی برگرده پایین.”
یونجون پوزخند زد ولی چشم باز نکرد.
— “راه پله؟ فقط ۴ تا پله چوبیه. “
پسر ابرویی بالا انداخت:
— “ حتی تو این وضعیتم جواب منو میدی هیونگ؟ افرین واقعا”
یونجون برگشت سمت راستش و با طعنه گفت:
— “اگه رییست فرستادت، بهش بگو لازم نیست مشاوره کوچولوشو بفرسته. خودم میتونم از پس خودم بربیام.”
بومگیو برای چند ثانیه ساکت موند، با یادآوری اینکه — تهیون هم بهش میگه مشاور کوچولو — اخمی کرد و آروم گفت:
— “سوبین هیچی نگفت خودم خواستم بیام. چون راستش نمیخوام دوباره اون قیافهی درموندهاش و ناراحتی تورو ببینم”
یونجون اینبار اروم سرشو به طرفش خم کرد ولی انگار نمیدونست باید جواب بده یا نه.
بومگیو سریع ادامه داد با همون لحن نیمهشیطونش:
— “ببین، تو که میدونی من هم تو مشاوره خفنترم هم تو لجبازی. پس یا الان حرف میزنی یا مجبور میشی صدای غرغرهامو تا صبح تحمل کنی و باور کن خیلی رو اعصابه”
پسر بزرگتر با تجربهای که از غرغرهای پسر رومخ رو به روش داشت تصمیم گرفت یکم از گاردش پایین بیاد، لبشو گاز گرفت:
— “حتی از نظر سوبینم مسخرست”
بومگیو سریع طناب بحث رو گرفت:
— “چی؟”
یونجون دوباره به پشت خوابید و به سقف خیره شد
— “همین ترک شدن دیگه،”
— “از کجا همچین نتیجه ای گرفتی؟ چون گفت بحثمونو تموم کنیم؟”
یونجون با لحن تندی اصلاحش کرد:
— “بحث مسخره”
— “بیخیال هیونگ، اون فقط میخواست ما خفه شیم”
یونجون بالش رو محکمتر فشار داد مثل بچهای که عروسکشو ول نمیکنه. نگاهشو از بومگیو گرفت و خیره شد به یه نقطهی خالی رو دیوار.
— “تو نمیفهمی، بوم. اصلاً نمیفهمی.”
صدای خشدارش یه جور لرزش توی اتاق انداخت.
بومگیو یه لحظه پلک زد، بعد لبخند نیمهخستهای زد.
— “آها جملهی معروف یونجونشی. همیشم همینو میگی درحالیکه میدونی من دقیقاً اونیم که همهچی رو میفهمه. حتی چیزایی که خودت نمیخوای بفهمی.”
یونجون بیحوصله گفت:
— “مثل چی؟”
پسر کوچیکتر دستاشو مشت کرد و سعی کرد فعلا چیزی نگه. نه تو اون وضعیت… نمیتونست راجب کاری که تهیون باهاش کرد بگه. این همه سال تحمل کرد و دهنشو باز نکرد تا چیزی نگه الان چرا باید بگه؟
اون برای کمک به یونجون اینجا بود پس خواست چیزی بگه که به هیونگش مربوط بشه:
— “مثل اینکه الان داری خودتو توی همین بالش خفه میکنی تا مجبور نشی بگی از چی میترسی.”
البته که بومگیو میدونست یونجون از چی میترسه، از همون چیزی که خودش تجربه کرده “ ترک شدن” . اما میخواست از دهن خود اون پسر بشنوه تا مطمئن شه.
یونجون دندوناشو روی لبش فشار داد و نفسش سنگین شد. خواست جواب بده اما صداش شکست.
— “فقط ولم کن بومگیو”
بومگیو نه تنها عقب نرفت بلکه به تقلید از یونجون به پشت روی تخت ولو شد، دستاشو گذاشت پشت سرش.
— “باشه ولت میکنم ولی خب میدونی مشکل اینکه ولت کنم چیه؟ اینکه نمیفهمم کجا میری. میری یه گوشه توی اون ذهن زشتت و گم میشی. بعدم من باید مثل احمقا بگردم دنبالت. و از همه مهمتر اینکارا فقط شامل من نمیشه.”
یونجون با حرص چرخید طرفش:
— “گم شدن راحتتره! اونجا کسی کاری به کارت نداره.”
— “ کاریت ندارن؟ مشخصه.” بومگیو نفس ارومی کشید:
— “تا حالا فکر کردی وقتی اونجایی تنها میشی؟ ولی وقتی بیای بیرون ما هستیم. سوبین هستش اون کانگ احمق هست تازه اگه از ادمای روستای مامانبزرگت فاکتور بگیریم. چرا باید جایی بری که حتی خودتم پیدا نمیشی؟”
یونجون نفسشو داد بیرون، حس میکرد گلوی خشکش گرفته. چشمهاش برق میزدن اما هنوز غرورشو نگه داشته بود
— “اگه کامل خودمو اینجا بیارم یواش یواش همتون میذارید میرید، مثل قبلیا”
— “ هیونگ میدونم که ذهنت همیشه میگه “دیدی؟ ولت میکنن.” ولی پیشنهاد میکنم یبار به سوبینهیونگ نگاه کنی. واقعا دیدی گذاشته بره؟ یا بزاره تو بری؟”
یونجون بهش نگاه کرد، چشماش توی نور کمجون اتاق برق میزد. صدای گرفتهش به زمزمه رسید:
— “نمیدونم انگار نمیتونم فرقشو بفهمم.”
پسر کوچیکتر چشماشو بست:
— “پس بذار من بهت بگم، اون اینجاست چون دوست داره هیونگ. اون هیچوقت فکر عجیبی راجبت نکرده حتی وقتی که ترسید بود یا احساس ضعیف بودن کرده. بنظر من تو فقط با زخمت میشنوی نه با قلبت.”
یونجون عروسک اوواکادویی که دستش بود رو سمت بومگیو پرت کرد
— “تو کی انقدر بزرگ شدی واسه هیونگت حرفای بزرگتر از دهنت میزنی؟”
— “هیونگ فقط خفه شو. بیا بریم پایین”
پسر بزرگتر خواست بلند شه که با یاداوری چیزی، سریع مچ دست پسر کوچیکتر رو گرفت. بومگیو با تعجب به مچ دستش بعد به صورت یونجون نگاه کرد:
— “چیزی شده هیونگ؟”
— “فکر کردین چون حالم بده جریان تو و فاکینگ کانگ تهیون از چشمم در رفته؟”
— “چته یهویی”
یونجون به مچ دست پسر کوچیکتر فشار ارومی وارد کرد:
— “نمیخوای توضیحی بدی؟”
— “بعدا، فعلا بیا پایین غذا بخوریم”
⋆
تهیون لیوانو روی میز جلوش گذاشت، صدای برخورد شیشه با چوب سکوت اتاق رو برید. نگاهش لحظهای توی چشمهای سوبین قفل شد.
— “میدونی، یه چیزی هست که ذهنمو خیلی درگیر کرده.”
سوبین ابروهاشو بالا انداخت:
— “باز شروع شد…”
— “تو همیشه وانمود میکنی همهچی تحت کنترلته. مثل الان که داری تلاش میکنی بگی بحث من و بومگیو مهمتره. در حالی که نصف مغزت داره داد میزنه برو بالا سر یونجون.”
سوبین اخمی کرد و نیمخیز شد:
— “من فقط پرسیدم چون رفتار شما دو تا عجیب بود همین.”
تهیون لبخند کجی زد. خیلی اروم جوری که به نظر نیاد داره حمله میکنه، گفت:
— “آره، ولی پشت اون سؤال یه چیز دیگهست. تو الان داری دنبال هر چیزی میگردی جز اون چیزی که واقعا ذهنتو مشغول کرده. داری فرار میکنی؟”
سوبین با تردید سرشو پایین انداخت، دستاشو توی هم قلاب کرد. برای لحظهای هیچ صدایی جز تیکتاک ساعت روی دیوار شنیده نمیشد.
تهیون دوباره شروع کرد، اینبار صداش کمی جدیتر شد:
— “بومگیو مشکل من نیست، سوبین. اون حتی مهم هم نیست. چیزی که برام سواله اینه تو چی به یونجون گفتی؟”
سوبین سریع سرشو بالا گرفت.
— “چی؟”
تهیون چشماش باریک شد، ولی هنوز لحنش نرم بود.
— “ میخوام بدونم چه بلایی سرش آوردی؟ چون مطمئنم این رفتارش از اون لحظه شروع شد. من یونجون رو میشناسم، میدونم کی واقعا عصبانیه و کی فقط لج میکنه. اون بالا رفت چون از یه چیزی خورد شد و حدسم اینه اون چیز تویی.”
سوبین خشکش زد. برای چند ثانیه هیچ جوابی پیدا نکرد، لبهاشو باز و بسته کرد اما کلمهای درنیومد. دستاشو محکمتر بهم فشار داد، ناخناش کف دستشو خراش میدادن.
تهیون تکیه داد به مبل و دستاشو پشت گردنش گذاشت، لحنشو دوباره کمی نرم کرد انگار نمیخواست سوبین حس کنه داره محاکمهش میکنه:
— “باشه وایسا، نمیخوام مقصرت کنم چون زوده. فقط میخوام بدونم چرا یونجون با اون حالت رفت بالا، چون راستش من اون نگاهو ازش زیاد دیدم. بیشتر از چیزی که بخوای تصور کنی و وقتی تو باعثش شدی، خب لازم دارم بفهمم.”
چشمهای سوبین پر از تردید شدن، انگار بین گفتن و نگفتن گیر کرده باشه صدای نفسش سنگینتر شد.
— “من فقط برای اینکه شما دوتا ساکت شید یه چیزی گفتم که نباید اشتباه برداشت کرد همین مگه چی گفتم؟”
تهیون لبخندش رو از دست داد. برای اولین بار لحنش کاملاً جدی شد:
— “سوبین با یونجون فعلا چیزی به اسم ‘اشتباه برداشت’ وجود نداره هر چیزی که بهش میگی، مستقیم میره تو قلبش. اینو باید بهتر از همه بدونی.”
— “بسه تهیون”
با صدای یونجون هردو مکالمشون رو قطع کردن.
— “اما یونجون..”
— “تهیون گفتم بسه.”
یونجون همراه بومگیو چند قدم دیگه پایین اومد، مستقیم جلوی سوبین وایستاد.
— “لازم نیست همهچی رو توضیح بدی. مخصوصاً وقتی مقصر نیستی.”
چشمهاش یه لحظه رفت سمت تهیون و همونقدر زود دوباره برگشت سمت سوبین.
تهیون خواست چیزی بگه ولی کلمات توی گلوش خشک شدن.
سوبین حس کرد قلبش محکمتر از همیشه توی سینهاش میکوبه، از یه طرف دلش میخواست بره سمت پسر تا دستاشو توی دستش بگیره.
یونجون نفسشو محکم بیرون داد، اون نگاه سوبینو میشناخت. اونم دلش میخواست دست سوبینو توی دستاش بگیره تا اون احساس امنیت رو دریافت کنه، دلش میخواست چیزی نِگَه نداره، بگه که”منم دلم میخواد دستای گرمتو توی دستام بگیرم”
نگاه ارومی به تهیون کرد، میخواست “میدونم نگرانمی تهیونی، اما سوبین گناهی نداره. من چند وقتیه وسط زندگی بهم ریختهام سعی میکنم خودمو نجات بدم.” رو بهش بگه ولی فقط سرشو کمی پایین انداخت و با همون لحن سرد ادامه داد:
— “اگه قرار باشه راجع به چیزی حرف بزنیم، خودم میگم. نیازی نیست کسی وکیل مدافع من بشه”
بومگیو از پشت علامت داد فعلا کسی چیزی نگه، مخصوصا تهیون. پسر که از حرفای یونجون جا خورده بود، دستاشو به نشونه تسلیم بالا اورد و گفت:
— “باشه باشه هیونگ، من فقط نگرانت بودم”
یونجون سری تکون داد، بی هیچ حرفی روی میز غذاخوری نشست.
اونشبم با نگاههای سنگین اون چهارنفر بهم، با فکرایی پر از علامتسوال یواش یواش گذشت.
⋆
صدای موجها مثل یه ضربان قلبِ یه غریبه توی جمجمهش میپیچید. هر ضربه انگار میخواست استخونهاشو خُرد کنه و همزمان قلبشو بکشه به عمق تاریکی بکشونه. ماسههای نمزده زیر پاش سرد بودن؛ سردیای که از کف پاهاش میرفت تا بالا یعنی استخون لگنش. زمین که انگار زنده شده بود مثل ماری پیچیده به تنش داشت اونو خفه میکرد.
آسمون هیچ ستارهای نداشت. انگار همه خاموش شده بودن یا چشم بسته بودن به تماشای سقوطش. فقط یه خط باریک نقرهای از ماهِ نصفه روی سطح سیاه آب افتاده بود مثل لبخند نصفهی شومی که نمیخواست کامل بشه.
صدایی از دل تاریکی میاومد. نه زن بود و نه مرد. چیزی بین زمزمه بین تسکین و زهر. ندایی که اسمشو صدا زد زمزمهای مثل نسیم نبود، بلکه خنجر بود“یونجون دیگه وقتشه بیای جلو”
پاهاش بیاجازه جلو رفتن. مثل کسی که زنجیر نامرئی به مچ پاش بستن و هر بار موج عقب میکشید اونم کشیده میشد جلوتر. آب تا مچش بالا زد سردیش مثل هزارتا سوزن توی رگهاش نشست. ولی بدنش نلرزید و نخواست برگرده. انگار همهی درد دنیا پشت سرش بود و تنها راه نجات همین جلو رفتن بود.
هر موجی که به سینهاش میخورد، سنگینتر میشد. نفسهاش کوتاه شده بود مثل کسی که توی خواب سنگینی داره خفه میشه اما بازم قدم هاشو ادامه داد.
صدا نزدیکتر شد اینبار نه روبهروش بود و نه دور، درست پشت گوشش مثل کسی که لبشو چسبونده باشه به پوستش“اینجا تنها جاییه که درد تموم میشه فقط بیا جلو. خستهای؟ میدونم. پس بذار همهچی تموم شه”
یونجون پلک زد ولی چشمهاش پر از نمک دریا شد. تصویر محو شد افق خطی نداشت دیگه؛ فقط بیانتها بود. شاید سیاهی مطلق؟
زمزمه ادامه داد، اینبار نرمتر ولی تیزتر “دیگه مجبور نیستی بجنگی دیگه لازم نیست وانمود کنی قویای بذار همهچی غرق شه. بذار خودتم غرق شی چون کسی نمیخوادت. اونم نمیمونه هیچوقت نمیمونه.”
نفسش گرفت انگار اکسیژن از هوا حذف شده بود. ریههاش پر شدن از یه پوچی سنگین. دستاش جلو رفتن اما نه برای نجات بلکه برای گرفتن یه چیزی — یه آغوش خیالی با دستای نامرئی یا شاید فقط برای رها کردن همهچیز.
موج از محکمتر از قبل به پشتش خورد مثل مشت سیاهی که خواست همهچیشو ببلعه. آب تا شونههاش بالا رفت و بعدش تا گردنش. آخرین چیزی که حس کرد فشار سنگین موجی بود که تنشو داشت خفه میکرد.
یک لحظه تاریکی مطلق. مثل همون روزی که در خونه بسته شد.
مثل همون روزی که صدای قدمهای آخر مادرش دور شد.
و صدا برای آخرین بار از زیر آب به گوشش رسید”اینجا دیگه هیچکس تورو ترک نمیکنه میدونی چرا؟ چون تویی وجود نداری، یونجونی وجود نداره که ترک بشه.”
3:20 a.m
جیغی از ته گلوی یونجون بلند شد که وحشی، بریده و پر از خفگی بود. اتاق تاریک لرزید. سوبین با وحشت از خواب پرید، اما ثانیهای بعد فهمید این فقط یه کابوس دیگهست.
یونجون توی تخت میلرزید. نفسهاش مثل کسی بود که از اعماق آب بالا کشیده شده؛ تند بود و بریده، پر از خشخش. دستاش چنگ زده بودن به گلوی خودش انگار هنوز داشت خفه میشد. اشک و عرق روی صورتش قاطی شده بودن
سوبین بلافاصله جلو رفت. با دستاش محکم مچ یونجون رو گرفت و کشید پایین، اما لحنش ملایم بود، دقیق مثل کسی که بلد بود با وحشت حرف بزنه:
— “هی هی یونجون.. گوش کن بهم، تو بیداری! اینجا اتاقه. نگاه کن منو نگاه کن!”
یونجون با چشمهای وحشتزده نگاهش کرد. اشک روی صورتش لغزید و صداش شکست، بین هقهق هاش فریاد زد:
— “برو برو سوبین فرار کن! این یه تاریکیه، من یه تاریکی ام همه رو نابود میکنم، توام غرق میشی پس برو”
— “نه یونجون گوش ک…” دستهاشو هل داد سمت سوبین، انگار میخواست عقب نگهش داره. نگاهش پر از خواهش بود اما نه برای موندن — برای رفتن:
— “خواهش میکنم نذار این تاریکی تورو هم نابود کنه. من دیگه راهی ندارم پس تو باید خودتو نجات بدی”
سوبین برای لحظهای مکث کرد. قلبش فرو ریخت اما صداشو محکم نگه داشت. پس دست یونجون رو گرفت حتی وقتی اون تقلا میکرد تا دستاشو ازاد کنه:
— “نه گوش کن به من. من از تاریکی نمیترسم مخصوصا اگه تاریکی تو باشه. من نمیرم چون تو..” سوبین نفس عمیقی کشید”ارزش موندن داری.”
پسر همینطور که تقلا و گریه میکرد با جملهای که روحش رو نوازش کرد، از حرکت ایستاد”تو ارزش موندن داری.” یونجون سرشو محکم تکون داد، اشکهاش پخش شد:
— “داری خودتو گول میزنی! آخرش خسته میشی، اخرش منو ول میکنی، همه ول کردن! چرا نمیفهمی؟!”
سوبین نزدیکتر شد و یونجونو تو اغوشش گرفت، سرشو به سینهاش — سمتی که قلبش بود — چسبوند و سر لرزون یونجون رو با دستش گرفت و موهاشو نوازش کرد. صدای نفسهاش داغ بود اما کلماتش مثل سنگینترین قول دنیا از دهنش بیرون اومدن:
— “حتی اگه صد بار دیگه منو پس بزنی و بهم بگی فرار کن، من اینجام. چون نمیخوام فرار کنم من انتخاب کردم کنارت بمونم یونجون. تو فکر میکنی تاریکی هستی اما من تو رو روشن میبینم — و هیچچیزی منو نمیترسونه.”
یونجون لرزید. دستهاش که تا لحظهای قبل سوبین رو هل میداد، حالا بیقدرت افتاد پایین.
— “چرا فرار نمیکنی؟”
سوبین محکمتر بغلش کرد. لبهاشو نزدیک گوشش آورد:
— “چون اگه قراره کسی جلوی این تاریکی وایسه، منم. نمیذارم تو تنها بجنگی. حتی اگه خودت بخوای منو دور کنی نمیرم.”
درست همون لحظه که یونجون میون اشک و نفسهای تندش، فکر کرد برای اولین بار شاید واقعاً کسی پیدا شده که با وجوذ تاریکیش اونو ترک نکنه، صدایی دوباره توی سرش پیچید“میبینی؟ هنوز نرفته بنظرت چرا یونجون؟ چون دلسوزیشو خرجت میکنه. عشق نیست ترحمشه.”
یونجون با وحشت به سوبین نگاه کرد، نگاهش پر از وحشیترین ترس شد. یه لحظه پلک زد و بعد منفجر شد:
— “خفه شو! خفه شو! توام مثل همهای! چرا هنوز اینجایی؟ ها؟! برای چی؟ دلت برام سوخته؟!”
صداش مثل تیغ برنده اتاق رو برید، سوبین جا خورد حتی نفسش گرفت اما سکوت کرد، فقط به اون چشمهای پر از اشک خیره شد چشمهایی که بیشتر از نفرت، التماس داشتن.
پسر ادامه داد، گلوی خیسش از فریاد میسوخت:
— “ازت متنفرم! از نگاهات متنفرم! از اینکه فکر میکنی میتونی نجاتم بدی متنفرم! برو گمشو! برو قبل اینکه من تورو هم بکشم پایین مثل بقیه!”
با تمام توان هلش داد عقب. دستهاش میلرزیدن، اما همون لرزش خیانتکار بود؛ نشون میداد عمق وجودش هنوز نمیخواست اون لمس از بین بره.
سوبین روی تخت تلو خورد ولی عقب نرفت. به جای اون صدای آروم و سنگینش رو آورد وسط:
— “باشه یونجون داد بزن، بگو ازم متنفری اما من میدونم این تو نیستی پس من هیچجا نمیرم.”
یونجون هقهق کرد زانوهاش خم شدن و افتاد روی تخت مثل کسی که از جنگیدن خالی شده باشه. صداش لرزید. شکسته، شکستهتر از همهی فریادهاش:
— “چرا نمیری سوبین چرا ولم نمیکنی؟ چرا هنوز اینجایی؟”
سوبین جلو اومد. خم شد و بیهیچ عجلهای دست لرزون یونجون رو گرفت. فقط فشار کوچیکی داد محکم اما نرم.
— “چون میخوام همینجا باشم.”
هیچ توضیح دیگهای نداد و تحلیلی نکرد. فقط همونجا موند.
یونجون با چشم های سرخش و اشکهای بی وقفه اش لحظهای سرشو بلند کرد و به سوبین نگاه کرد مثل کسی که باور نمیکنه هنوز روبهروش ایستاده. لبهاشو باز کرد که چیزی بگه، اما صداش برید.
بعد چند لحظه اروم فرو ریخت. خودش رو رها کرد توی بغل سوبین، با تمام ضعف و تمام نیاز. دستهاش با فشار شدید محکم حلقه شد دور کمرش انگار میترسید اگه رها کنه، همهچیز از دست بره.
هقهقهاش تند و بریده طول کشیدن. سوبین هیچی نگفت فقط دستاشو دورش قفل کرد. با نفسهای ثابتش اجازه داد یونجون توی اون آغوش اروم بگیره.
کمکم نفسها تندیشونو از دست دادن. اشکها ریختن اما صداش خفهتر شد. بدنش سنگین شد روی سینهی سوبین. پسر سرشو خم کرد و گونهشو روی موهای یونجون گذاشت. دستشو پشت گردنش اروم و بیحرکت حرکت میداد — میدونست اینکار ارومش میکنه — چند دقیقه بعد، هقهقها جاشونو دادن به نفسهای لرزون عمیقتر اما خسته. درست همونجا، تو دل آغوش گرم سوبین، یونجون با چشمای خیس و لبای نیمهباز خوابش برد.
پسر هیچی نگفت و با قلبی که هنوز محکم میزد، درست بغل تن لرزون یونجون — مثل دیواری که هیچ موجی نمیتونست خرابش کنه، موند.