گزارش: یادگارهای بهشت
محمد امین اصلانی◾بخش اول:
سالها و سالها پیش، در عصری که اکنون تنها خاطرهای دور از آن باقی مانده، این ستاره بهشت بود.آدمیان نه ترس را میشناختند، نه فقدان را، نه نومیدی را.
عمرشان چنان طولانی بود که گویی پایانی نداشت؛ و روزهایشان در آرامش سپری میشد. از دل جادویشان، بیشمار آفریده زاده میشد. برجهای عظیم بشر، مغرور و استوار، تا آسمان قد کشیده بودند؛ سنگهایی که هرگز رنگ فرسودگی نمیدیدند. حتی تاریکی شب نیز، در برابر درخشش بلورهایی که در میان شهر میتابیدند، لبخند بر لب میآورد. پشت آن دیوارهای باشکوه، مردم میخندیدند، عشق میورزیدند، و با تمام وجود زندگی میکردند.

مردی تنها در خیابان ایستاده است. ردایی سیاه بر تن دارد؛ همانگونه که رسم زمانه است. تنها چیزی که او را از دیگران جدا میکند، نقابیست که چهرهاش را پوشانده؛ نقابی با رنگ و طرحی متفاوت، نشانی از جایگاهش.او رهبری بزرگ است و جادوگری با قدرتی بیهمتا.
«مثل همیشه، زود رسیدی.»
در کنارش، همراهی پدیدار میشود؛ دوستی عزیز و مورد اعتماد. کمی بعد، نفر سوم هم از راه خواهد رسید. سه دوست، تا سپیدهدم، کنار یکدیگر خواهند خندید و سخن خواهند گفت؛ همانطور که بارها و بارها پیش از این کرده بودند.
آن عصر دوردست همیشه بهشت او خواهد ماند.

◽بخش دوم:
اما پایان، ناگهانیتر از آن بود که کسی تصورش را بکند.
فاجعه، ستاره را در خود میبلعد.
شهابها، چون بارانی بیپایان، از آسمان فرو میریزند؛ گویی آمدهاند تا هر نشانی از حیات را از جهان پاک کنند.
زمین از هم میشکافد.
شهرها در آتش فرو میروند.
و خون، چون رود، جاری میشود.
جادوگر بزرگ و یاران خردمندش، برای نجات ستاره، خدایی میآفرینند که بتواند جهان را دوباره به تعادل بازگرداند.
اما بهایش قربانیکردن نیمی از بشریت بود. خدای تاریکی که زاده بودند، وظیفهاش را انجام داد. و وقتی خطر سرانجام فرو نشست، مردم بر ویرانههای جهانشان چشم دوختند.
«باید همهچیز را درست کنیم.»
«بهشتمان را پس میگیریم.»
پس بار دیگر، به پیشگاه خدای خود قربانی تقدیم کردند.

اما همه با آنان همعقیده نبودند.
«باید رو به جلو حرکت کنیم.»
«آنچه رخ داده، رخ داده است. آینده در انتظار ماست.»
و این گروه، خدایی دیگر از روشنایی آفریدند تا در برابر ایزد تاریک بایستد. خدایان، روزها و شبهایی بیپایان با یکدیگر جنگیدند. تا اینکه سرانجام، روشنایی آینده پیروز شد. ضربهی نهایی چنان سهمگین بود که نهتنها تاریکی، بلکه خود ستاره را نیز از هم گسست.
و اینگونه بود که یک جهان، به چهارده جهان تقسیم شد.

◾بخش سوم:
روشنایی با ضربهای که جهان را در هم شکست پیروز شد. جادوگر و یارانش از آن فاجعه جان سالم به در بردند.
بهسختی...

و هنگامی که مرد چشم گشود، دید همانطور که ستاره از هم پاشیده، روحهای ساکنانش نیز درهم شکستهاند.
«ااااه...»
«آآه...»
نالههایی ضعیف و نامفهوم، از گلوی موجوداتی ناقص بیرون میآمد. دیگر حتی توان سخنگفتن نداشتند.
زبان... فرهنگ... دانش... همهچیز از یاد رفته بود. تحمل چنین سرنوشتی برایش ممکن نبود. پس مرد، تمام وجودش را وقف بازگرداندن ستارهاش کرد. مردمش. بهشتش.
دههها گذشت. سدهها سپری شد. هزارهها از پی هم آمدند و رفتند. و در تمام این مدت، او بیوقفه به تلاش ادامه داد. آن موجودات درمانده، کمکم دوباره آموختند. زبانهایی تازه ساختند. خدایانی تازه پرستیدند. و تاریخهایی تازه نوشتند.

اما مرد، با دیدنشان، تنها احساس انزجار میکرد.
این موجودات، ضعیف بودند. شکننده بودند.
بهسختی جادو را درک میکردند.
نادان.
متعصب.
پوستههایی ناقص از آنچه زمانی «بشر» نام داشت.
بیهدف با یکدیگر میجنگیدند، و زندگیهای کوتاه و حقیرشان، به سادهترین شکل ممکن پایان مییافت. و با این حال خود را «انسان» مینامیدند؟ مضحک بود. نفرتانگیز بود. تحملناپذیر بود. مهم نبود چه میکند. مهم نبود چند هزار سال میگذرد. اندوه و نفرت، هرگز از دلش پاک نشدند.
◽بخش چهارم:
سالهای بیشماری از روزی که ستاره و مردمانش از هم گسستند گذشته است... و با این حال، مرد هنوز زنده است. و هنوز، برای بازپسگرفتن بهشتش میجنگد.
گاه در میان همین مردمان زندگی میکند؛ با نامهایی جعلی و چهرههایی جعلی. امروز نیز تفاوتی ندارد. با چشمانی عاریتی، جهان را با تحقیر مینگرد.

پشتش از فرسودگی خم شده. آهی سنگین، با چهرهی خستهاش درهم آمیخته. روبهرویش، گروهی از آدمیان ایستادهاند. اما نگاه تیزبین مرد، در میان آنان، رنگی آشنا را تشخیص میدهد... دقیقاً همان رنگ روح دوستی قدیمی. تکهای شکسته از بهشتِ ازدسترفتهاش.
اما او پیشتر، ابدیتی را میان امید و اندوه گذرانده است. دیده چگونه میمیرند. چگونه فراموش میشوند. و حالا، تنها کاری را انجام میدهد که هنوز از دستش برمیآید.
در حالی که آخرین رشتههای رؤیایی را در مشت نگه داشته که هنوز، پس از این همه سال، حاضر نیست محو شود.
تنها بازیگر باقیمانده در این داستان ستاره... و تکگوییاش، مرثیهایست برای جهانی ازدسترفته.
