Nexoria
@NxoriaPD“چیزی شده؟”
کل جمع با صدایی که متعلق به وین بود به سمتش برگشتن و وین با دیدن قیافهی جونگ و دانک فهمید که یه چیزی بینشون درست نیست ، دانک با اشاره کردن به صندلی کناریش از وین و تارا خواست که بشینن
“داری میگی اون دوتا باهم میان؟”
پوند با تکون دادنش سرش به بالا و پایین حرف جونگ رو تایید کرد
“میشه بگید اینجا چه خبره؟”
“پرث همراه سانتا میاد”
وین با جوابی که از دانک گرفته بود کمی اخماش توی هم رفت و بریده بریده پرسید
“پوند باهاش مشکلی نداری؟”
پوند نگاهش رو به وین داد و با کشیدن لحظهای زبونش روی لباش اونارو تر کرد
“خواستهی خودم بود”
وین سر در نمیآورد ، کاملا گیج شده بود ، چندبار نگاه متعجبش رو بین اون چند نفر چرخوند:
“چرا نمیفهمم”
پوند خندهی صدا داری کرد و همین که خواست حرف بزنه اِمی بهجاش جواب داد:
“مثل اینکه باهم حرف زدن و به نتیجههایی رسیدن که به نظرم صبرکنیم همه بیان بعد راجبشون حرف میزنیم”
همه با حرف اِمی موافق بودن پس هیچکس دیگه سوالی نپرسید ، دقایقی بعد همه با اشارهی جونگ نگاهشون رو به در دادن
“اومدن”
سانتا به محض وارد شدن کت پرث رو از روی شونههاش برداشت و روی شونههای مرد روبهروش انداخت:
“دیگه اینکارو نکن”
پرث اول نگاهی به کتی که روی شونههاش انداخته بود کرد و با کشیدن لبههای کت اونو روی شونههاش تنظیم کرد:
“بابت این موضوع باید بگم شرمندتم”
سانتا همون نگاه همیشگیش رو به چشمای پرث دوخت و با انگشت اشارهش فشار کمی به چونهی پرث وارد کرد که باعث شد سرش کمی به سمت بالا هدایت بشه
“اگه مریض بشی من دیگه ازت مواظبت نمیکنم”
“میکنی”
“نمیکنم!”
“میکنی”
“نمیکن..”
پرث با بوسهی سطحی به لبای سانتا به بحثشون خاتمه داد و با گرفتن مچ دستش اون رو به سمت میزی کشوند که افراد دور میز همه بهشون خیره شده بودن و سانتا فرصتی برای اعتراض پیدا نکرد ، پرث صندلیای رو برای سانتا عقب کشید و بعد از نشستنش خودش هم کنارش نشست
“بابت دیر اومدنم از همه معذرت میخوام”
“نه که بار اولتم هست”
جونگ با طعنه گفت و پرث هم با نگاهی پر از فحش جوابش رو داد و بعد از اون سکوتی بینشون حاکم شد ، هیچکس حرفی نمیزد و سانتا میتونست سنگینی نگاهارو روی خودش احساس کنه ، همیشه متنفر بود از اینکه مرکز توجه باشه و پرث هم این رو فهمیده بود چون دستش رو دور کمر سانتا انداخت تا بهش آرامش رو تزریق کنه و همیشه هم توی این کار موفق بود ، در همون لحظه این صدای اِمی بود که تصمیم بر شکستن سکوت گرفت:
“فکرمیکنم به دلایلی دور هم جمع شدیم”
پوند با حرف اِمی از افکارش بیرون اومد و تکونی به خودش روی صندلی داد
“حق با خالهست”
اِمی نگاه پر غروری همراه با لبخندش به پوند و بعد سانتا انداخت
“پس مشتاق شنیدن حرفاتون هستیم جناب ناراویت و پونگساپاک”
سانتا با شنیدن اسمش از زبون زنی که دقیقا کنار پرث نشسته بود لحظهای نگاهش به سمتش رفت ، نگاه مهربونی داشت که سانتا رو مجبور به لبخند میکرد
اِمی کمی خودش رو سمت سانتا خم کرد و جوری که تقریبا فقط سانتا بتونه بشنوه زمزمه کرد:
“لبخند شیرینی داری بهت نمیخوره انقدر خرابکار باشی”
لبخند پهنی روی لبای سانتا نشست ، پرث که مکالمشون رو شنیده بود نگاهی به سانتا انداخت ، میتونست خجالت رو از قیافهش بخونه و میتونست بگه تقریبا هیچوقت سانتا رو اینجوری ندیده بود ، با صدای پوند جو بینشون از بین رفت و نگاه همه به سمت پوند جلب شد
“فکرکنم الان بدونید چرا اینجایید من و..”
تردیدش باعث شد کمی مکث کنه و نگاه کوتاهی به سانتا بندازه و بعد به حرفش ادامه بده
“من و سانتا کلاهامون رفته بود توهم و خب همونطور که میدونید من حتی چشم دیدنش رو هم نداشتم ولی همهی اینا تا قبل از این بود که حرفاش رو بشنوم ، وارد جرئیات نمیشم و فکرکنم خودش هم باهاتون حرفایی داشته باشه”
سانتا با لبخندش جواب پوند رو داد ، نفس عمیقی کشید و کمی مکث کرد ، نه استرس و نگرانی داشت و نه ترسی ، فقط براش کمی سخت بود و نیاز به زمان داشت تا کلمات رو کنار همدیگه بچینه ، پرث دستش رو روی رونِ پای سانتا گذاشت و مثل همیشه با لمساش ازش حمایت کرد و در آخر سانتا بعد از اینکه لبش رو داخل دهنش برد و اون رو تر کرد به حرف اومد:
“نمیدونم اگه به عقب برمیگشتم بازم کارمو تکرار میکردم یا نه.. اما منم دلایل خودم رو داشتم که فکر نمیکنم بازگو کردنشون اونقدر برام راحت باشه..”
برای لحظهای ساکت شد و اکسیژن توی ریههاش رو با هوای پر دود بار عوض کرد ، نگاهی به پرث انداخت ، چشمهاش هیچچیز رو بجز عشق برای پرث فریاد نمیزدن ، نگاهش رو از مرد کنارش گرفت و به جمعی داد که بهش چشم دوخته بودن و در سکوت منتظر شنیدن حرفاش بودن
“حق دارین که قضاوتم کنین ، حتی نمیدونم میپذیرید یا نه اما خواستم از همهتون معذرت بخوام بخصوص از پرث..”
نگاهشون بهم دیگه قفل شد ، سانتا دست پرث رو بین دستاش گرفت و با کمی خم کردن سرش پشت دستش بوسه زد ، جمع هنوز توی سکوت بود اما جو برای هیچکس سنگینی نمیکرد ، وین لبهاش رو به گوش دختر کارش رسوند و جوری که فقط خودشون دوتا بشنون زمزمه کرد:
“خیلی شیرینن”
“مثل تو”
سانتا به نوبت نگاهشو به دانک و وین داد و مخاطب قرارشون داد:
“امیدوارم زخماتون خوب شده باشن”
و این دانک بود که بلاخره بعد از اون سکوت سنگین به حرف اومد
“فکرکنم اونقدری خوب شده باشیم که بتونیم همراهتون از امشب لذت ببریم ، مگهنه وین؟”
وین بطری الکل رو از مرکز میز برداشت و لیوان شیشهایش رو تا نصفه پر کرد و اون رو به سمت جمعیت بالا آورد
“قطعا همینطوره”
سانتا هم بطری دیگهای برداشت و بعد از اینکه لیوانش از الکل پر شد اون رو بالا آورد و به لیوان وین زد
“پس همه امشب مهمون من”.
کمتر از دو ساعت مونده بود تا هوا رو به روشنایی بره و همه بجز اِمی مست بودن
“الان تن لشتونو کی قراره جمع کنه ببره خونه؟”
اِمی همه رو مخاطب قرار داد و با دستش موهاش رو به عقب هدایت کرد ، جونگ صدای نامفهومی از خودش دراورد و با همون حالتی که مستی رو فریاد میزد از روی صندلی بلند شد
“من میرم دستشویی”
دانک گوشهی لباس جونگ رو گرفت و بلند شد
“منم میام”…