New strategy
Lunia Ficیک ملاقات ساده فقط ظاهر قضیه بود. اون میخواست شاخکای اوه یونگ پول پرست رو برای حضور توی جلسه فردا تحریک کنه.
بیشتر از یک ساعت بود که منتظر، پشت اتاق اون مرد نشسته بود و خیلی ریلکس مجلههای تکراری ماههای گذشته رو ورق میزد به هر حال هنوزم عکسهاش برای دیدن و وقت گذروندن جذاب بودند.
میدونست اون مرد توی اون اتاق لعنتی هیچ کاری برای انجام دادن نداره و البته هیچ مهمون رسمیای هم نداره و فقط در حال آزار رسوندن به لوهان و فشار بیشتر برای عقب روندنش بود ولی این محال بود.
"آقای لو بفرمایید داخل آقای اوه منتظرتون هستند"
لوهان با احترام سری تکون داد و با ابهت وارد اتاق شد.
"از دیدن دوبارتون خوشحالم آقای اوه. مهمونهای رسمی و مهمتون از در پشتی اتاق تشریف بردن که من ندیدمشون؟"
یونگ در جواب لوهان فقط خندهی بلندی کرد و دعوتش کرد تا بشینه.
"امیدوارم کار واجبی داشته باشی چون خیلی براش صبر کردی"
"اگر معمار نمیشدم انتخاب دومم خبرنگاری بود چون سماجتشو دارم"
با نیشخند به هم نگاه میکردند، مثل آرامش قبل از طوفان.
"قهوه یا آبمیوه!"
"دفعههای قبل صرف شده. اومدم برای جلسه فردا شخصا دعوتتون کنم آقای اوه. برای پروژهی بزرگ بیمارستان"
یونگ با خونسردی به صندلی بزرگ چرمش تکیه زد و خندهی آرومی کرد. مکث زیادش توی ادای کلمات باعث کلافگی لوهان میشد. چیزهایی که ثابت میکرد اون مرد تجربه بیشتری داره.
"سهم من قرار نیست بشه یه بیمارستانی که هیچی برام نداره! اونجا بهترین موقعیت درست کردن انبارهای بزرگ برای جنس های بندرگاهه. این موقعیتو از دست نمیدم لوهان"
"چقدر خوب! واقعا ایده جالبیه"
یونگ از واکنش لوهان جا خورد و کمی روی میز خم شد، چروک پیشونیش عصبی شدنش رو نشون میداد و تجربه ثابت کرده بود که عصبی کردن اوه یونگ عواقب دلپذیری نداره.
"منظورت چیه؟"
"ایده پر درآمد و خوبیه بهتره فردا بیایین راجع به این موضوع با سرمایه گذارا صحبت کنید و راضیشون کنید و به احتمال زیاد تیم طراحی ما هم پشت شما خواهد بود"
"داری منو مسخره میکنی؟"
صدای یونگ کمی از حالت معمول بالاتر رفت و باعث شد ابروهای لوهان از تعجب بالا بپره و به نشونه تسلیم کف دستهاش رو نشون بده.
"نه آقای اوه. من هرگز چنین جسارتی نمیکنم. شما مرد بیزینس هستین و میدونین شرکت ما توی انجام پروژه ها بزرگ و مختلف موفقیت های زیادی کسب کرده. تیم ما حتما پشت پروژهایه که سود بیشتر و موقعیت و مقام بهتری نسیب ما و طرف مقابلمون کنه. ما هم توی بیزینس نو پا هستیم ولی مقدمات این کارو از حفظیم"
یونگ خندهی کثیفی کرد و با خیال راحت به صندلیش تیکه داد. میتونست به راحتی پیشنهاد لوهان رو رد کنه و بگه که تیم سرمایه گذارها و شرکای خودش رو داره و نیازی به اون بچه نداره ولی میخواست با استفاده از لوهان یک درس بزرگ به سهون بده.
درسی که هرگز از خاطرش نره و بخاطر دوستی که زیاد نمیشناستش جلوش واینسته.
"از اولشم میدونستم دلت برای سهون و رویاهای احمقانش نسوخته. تو فقط دنبال اون زمین و موقعیتی"
لوهان متقابلا نیشخندی تحویل یونگ داد و انگشتهاش رو بهم گره زد. شروع بازی اصلا بد نبود شاید تا حدودی هم به نفعش بود. پس چرا باید قیافه عبوس و ناراحت به خودش میگرفت؟
از جاش بلند شد و کتش رو صاف کرد.
"فراموش نکنید که منم مرد بیزینسم"
"البته جناب لو. هرگز فراموش نمیکنم"
"فردا منتظرتون باشم؟"
"قهوه تلخی که خیلی داغ باشه دوست ندارم"
لوهان خندهای کرد و به سمت خروجی اتاق رفت. همه چیز درست بود و بهتر از این نمیشد. باید مو به مو تمام نقشه درست پیش میرفت. با کمک پدر سهون.
"سوپرایزهای فردا مزاجتونو به قهوه شیرین علاقهمند میکنه."
یونگ نیشخندی زد و سری برای تایید و البته بدرقهی لوهان تکون داد. توی این دیدارهای اخیرشون، این اولین باری بود که یونگ برای بدرقش از روی صندلیش بلند میشد. این واقعا مسخره بود.
سری تکون داد و از اون اتاق نفس گیر خارج شد و برای رفتن به شرکت آماده شد. اصلا دروغ نگفته بود که روز فعالی داره.
تقریبا از عصر گذشته بود و باید به شرکت برمیگشت تا پلانهای جدید و برنامه ریزی مینسوک برای مدیریت صحیح فضا بررسی میکرد و نتیجه کار هیونگوون و وونهو رو تحویل میگرفت و احتمالا بررسی نتایج تحقیق میدانی اون دو تا برای شب یا فردا شب موکول میشد.
از خستگی تقریبا میخواست گریه کنه چون احساس میکرد پلکهاش حتی توانی برای بیدار موندن ندارند. ایدهی مسخرهای برای نجات پیدا کردن از این حالش به ذهنش خطور کرد.
به سهون زنگ بزنه و ازش بخواد که بیاد دنبالش. ولی خیلی سریع از ذهنش پاک شد چون فکر میکرد دلیلی نداره سهون همچین کاری براش بکنه. پس درخواستش فقط کوچک کردن خودش بود.
سرش رو چندین بار روی میز کارش کوبید تا هم خواب از کلش بپره و هم کمی دلش خنک بشه.
پلانهایی که مینسوک کشیده بود، نصفه بررسی کرده بود و نتایج تحقیقات هم خیلی کم بررسی کرده بود. عملا به هیچکدوم از برنامه ریزیهایی که کرده بود، نرسیده چون بیشتر وقتش برای دعوت سرمایه گذارهای جدید و کسایی که هنوز مصمم بودن روی این پروژه تمرکز کنند، صرف شده بود. راضی کردن آدمهایی که پول از عمر و زندگی و خانوادشون مهم تره، قطعا کار سخت و نفس گیریه. چه بسا برای راضی کردن چند تا از اون سرمایه گذارهای معتبر مجبور شده بود حضوری باهاشون صحبت کنه علاوه بر اینکه تلفنی هم حرف زده بود و این همه تلاش فقط و فقط برای حضورشون توی جلسه فردا بود. جلسهای که بزرگتر، رسمیتر و مهمتر از جلسه قبل بود.
لوهان حتی متن سخنرانی و نکات مهمی که باید یادآوری میکرد و دربارشون حرف میزد، توی فلش کارتهای کوچک نوشته بود.
نقشههای مینسوک رو توی لوله گذاشت و پوشه تحقیقات میدانی رو توی سامسونتش قرار داد. بهتر بود بعد از ساعتها کار بی وقفه، یه استراحتی به خودش بده.
بیشتر از سه ساعت بود که وقت اداری تموم شده بود و لوهان اضافه کاری مونده بود. باید به جونگین بگه تا حقوق ماه بعدش رو بیشتر کنه.
"لعنت به هر چی پروژه و ساختمونه"
این جمله کلیدی انرژی بخش هر پروژش بود، اگر نمیگفت اصلا موفق نمیشد چون اونقدری که باید براش تلاش نمیکرد تا صدای تک تک سلولهای بدنش رو مبنی بر خسته بودن بشنوه.
با سرعت آرومی رانندگی میکرد که اگر وسط راه خوابش برد تصادف سنگینی نکنه. اون حتی حاضر بود عروسش خط و خش برداره ولی بتونه به جلسه فردا برسه.
قدمهای خستش رو به خونهی سهون رسوند و امیدوار بود که اون پسر فاز فداکاری برنداشته باشه و خونه باشه، وگرنه قسم میخورد که همینجا جلوی در خونه دراز میکشید و میخوابید.
"خواهش میکنم خونه باش"
با ناامیدی زنگ رو فشار داد و تا لحظهای که از سوختنش مطمئن نشد، دست از روش برنداشت و به خودش و البته سهون تا سی ثانیه فرصت داد که در باز بشه ولی این موعد سی ثانیهای، خیلی زود تموم شد و خستگی به لوهان غلبه کرد.
به جای کوبیدن پاهاش به در چوبی و سر و صدا کردن، صورتش جمع شد و حالت گریه به خودش گرفت. بدون وجود هیچ اشکی.
"من میخوام بخوابممممممم"
به چهارچوب تیکه زد و سرش رو بهش تکیه داد. دقیقا میخواست مثل یک بی خانمان واقعی عزاداری کنه که در با دلنشینترین صدای ممکن باز شد.
"متاسفم دستشویی بودم"
سهون با حالت شرمندهای گفت و دستهای خیسش رو به شلوارش کشید.
با اینکه پلکهای سنگین لوهان در حال بسته شدن بود ولی به شدت میدرخشید. لبخند زد و کوتاه سهون رو به آغوش کشید.
"دیگه بی خبر دستشویی نرو"
انقدر خسته بود که حتی متوجه معنی کلمات نمیشد و فقط استفادشون میکرد.
سهون از تعجب اخمی کرد و شونهای بالا انداخت. از حالت راه رفتن اون پسر مشخص بود که چقدر خستهست.
"لباساتو عوض کن شام بخوریم لوهان"
"این بار نه. امشب فقط لباسامو عوض میکنمو میخوابم"
سهون متعجب به مسیری که لوهان به اتاقش طی میکرد، خیره شد. خب بهش حق میداد که خسته باشه ولی باید باهاش حرف میزد، راجع به فردا و اون جلسه مهم!
کمی صبر کرد و وقتی مطمئن شد لوهان لباسهاش رو عوض کرده، تقهای به در اتاقش زد و خیلی آروم سرش رو داخل برد.
"خوابیدی لوهان؟"
صداش انقدر نرم بود که باعث ترس لوهان نشه ولی در هر حال اون پسر، مزاحم چرت زدنش شده بود.
"هنوز نه! ولی میخوام بخوابم و سیرم"
سهون تک خندهای کرد و کامل وارد اتاق شد. اون پسر خیلی شبیه بچههایی شده بود که برای فرار کردن از غذا به دروغ میگفتند که سیرند.
گوشه تخت نشست و به لوهانی که دمر روی تخت ولو شده بود، خیره شد.
"اگر بابات بفهمه من بهت شام ندادم خیلی از دستم عصبانی میشه."
"مطمئن باش این ماجرا بین خودمو خودت میمونه سهونا"
اون پسر بیش از حد مقاومت میکرد و بیشتر از قبل سهون رو به خنده مینداخت.
"چرا هر شب باید التماست کنم شام بخوری؟"
"به همون دلیلی که هر روز صبح باید روی زمین بکشمت تا از خواب بلند شی"
"یعنی تو میخوای که من بهت التماس کنم؟"
لوهان مکثی کرد و سرش رو به سمت سهون که تنها هدفش جلوگیری از خوابش بود، چرخوند و چشمهاش رو ریز کرد.
"فقط بزار بخوابم اوه سهون"
" متاسفم شیو لو هان آخه شام حاضره"
لوهان صورتش رو با عجز و بیچارگی جمع کرد و به تشک نرم تخت کوبید. اینکه حتی حال نداشت بخاطر استفاده سهون از نیک نیمی که بچه های طراحی استفاده میکردند باهاش بحث کنه یا حتی حال نداشت از دستهاش برای خودزنی یا از پاهاش برای پرت کردن سهون از روی تخت استفاده کنه باعث میشد بخواد که همونجا بزنه زیر گریه.
"داداشم هر وقت خسته بود فقط یه کار ازم میخواست. میدونی اون چی بود؟"
"اینکه بزاری بخوابه!"
سهون با خنده سرش رو با مخالفت تکون داد و لوهان کنجکاو و منتظر ادامه حرف، به دهنش خیره شده بود. خب اون هر چیزی که به سهون ربط داشته باشه دوست داشت حتی خاطرات خیلی سطحی.
"اون ازم میخواست که ماساژش بدم. چیز زیادی بلد نبودم ولی اون تنها مشتری ثابت ماساژای من بود"
لبخند ضعیفی زد و به سمت پاهای لوهان رفت. اول باید ماهیچههای پاش رو خوب گرم میکرد. احتمالا لوهان امروز خیلی از اون بدبختا کار کشیده که انقدر منقبض شدند!
به محض شروع ماساژ سهون ناخودآگاه 'هوم' غلیظ و کشداری از گلوش خارج شد و سرش رو با آرامش روی تشک نرم تخت گذاشت. به داداش سهون حق میداد که مشتری ثابتش باشه. اون پسر کارش خیلی خوب بود حداقل برای وضعیت الانش.
"چرا وقتی از داداشت حرف میزنی انگار دیگه نیست!"
"چون خیلی وقته ندیدمش و فکر کنم قرار نیست به این زودیا ببینمش"
"تکنولوژی ارتباطو آسونتر کرده بابابزرگ! بهش پیام بده یا از چت تصویری استفاده کن"
لحظهای ماساژ پاهاش قطع شد و بعد از مکثی دوباره شروع شد.
نمیتونست چهرهی سهون رو ببینه و این عذاب وجدان زیادی برای حرف زدن بهش منتقل میکرد. اون از چهره و حالت بدن آدمها میفهمید که چه حرفی رو باید چه موقعی بزنه و الان کاملا دستش بسته بود.
"از چیزای که گفتی استفاده کردم ولی جواب نگرفتم. اون سرش برای من خیلی شلوغه"
لوهان لب پایینش رو گاز گرفت و به خودش تشر زد. نباید انقدر صریح و بی پرده حرف میزد. آهی کشید و چشمهاش رو بست.
"متاسفم سهونا. نمیخواستم ک-"
"بیخیال پسر چیزی نگفتی که بابتش عذرخواهی کنی! داداشم فکر میکنه من از اون برادر کوچیکترام که همش آویزونم و هر وقت زنگ میزنم یا پیام میدم کاری باهاش دارم. از این جواب ندادنش خندم میگیره"
خندهای کرد تا احساس بد لوهان رو از بین ببره ولی نمیدونست که خندهی تلخش بیشتر از قبل باعث عذاب وجدان لوهان شده.
لوهان به دور از چشم سهون که در حال ماساژ پاهاش بود، ضربهای به سرش برای سرزنش کردن خودش وارد کرد.
نمیدونست چرا وقتی نباید حرف بزنه دهنش خود به خود باز میشه.
"میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟"
"آره راحت باش"
"چرا وقتی دکتری میری توی بدن مردم جوهر تزریق میکنی؟"
سهون خندهای کرد و چشمهاش به خط تبدیل شد. پف بیش از حد چشمهاش باعث این اتفاق بود چون اون هم از صبح ایستاده بود و مریضهای زیادی رو معاینه کرده بود ولی تحملش در برابر خستگی خیلی بیشتر از لوهان بود.
"هی! من به زور بهشون جوهر تزریق نمیکنم. اکثرشون برای ثابت کردن خودشون به رفقای فرصت طلبشون این کارو میکنند"
خندهی شیطانیای کرد و لوهان برای تلافی چرخی زد تا مشت محکمی به بازوی اون پسر بزنه ولی مشت محکمش در حد ضربهی یه بچه پنج ساله بود.
"بعدا ضربهی محکمتری میزنم الان خستم"
پشت چشمی برای سهون نازک کرد و دوباره دراز کشید. سهون لبخند آرومی زد و دست از ماساژ دادن پاهای لوهان برداشت. حالا نوبت شونههای بیحال اون پسر بود.
دستهای بزرگش رو به شونههاش رسوند. به محض اولین چنگی که بهشون زد، نالهی آرومی از لذت این حرکت از لوهان شنید.
"قهر نکن. بهت میگم"
"قهر ماله بچه هاس. فقط میخوام بخوابم"
"یعنی دیگه نمیخوای بدونی چرا تتو آرتیست شدم؟"
لوهان مکث کوتاهی کرد و سعی کرد خودش رو بی تفاوت نشون بده ولی حس کنجکاوی درونش روی حرکاتش هم تاثیر گذاشته بود و سهون خیلی راحت متوجه کنجکاوی اون پسر شد.
"برام مهم نیست ولی اگر خودت میخوای بگی بازم مهم نیست"
سهون از شدت کیوتی پسر زیر دستش، خندهی بلندی کرد و چنگ محکمی به شونههاش زد که باعث شد با صدای ضعیفی اعتراض کنه.
"هی! آرومتر"
سهون بی اهمیت به اعتراض لوهان، از شونههاش پایینتر اومد تا کتف و قسمت گودی کمرش رو هم ماساژ بده.
"میدونم توی اون سمینار هیچی از حرفهایی که زدم متوجه نشدی ولی اگر گوش میکردی موضوع پایان نامم در مورد آسیبهای پوستی بود که توی سالهای اخیر آسیبهای پوستی تتو خیلی رایج بوده"
"برام مهم نیستا! ولی هنوز نفهمیدم چه ربطی به تتو آرتیست شدنت داره"
سهون لبخند آرومی زد و نقطهی نامعلومی از کمر لوهان خیره شد. برای اولین بار میخواست کسی رو راز دار خودش بدونه. حداقل برای امتحان بد نبود.
"از وقتی دبیرستان بودم دوست داشتم مدام تتو بگیرم و پیرسینگ کنم ولی خب به قول بابام ما خانواده آبرومندی هستیم و این جلف بازیا بهمون نمیخوره. درک بیشتر پایان نامه و آسیبهای سوزن تتو و کلی چرت و پرته دیگه تنها بهونههایی بود که میتونست منو به آرزوی دوران دبیرستانم برسونه"
"خانوادت میدونند چقدر تتو آرتیست بودنو دوست داری؟"
"یادمه قبلا بهت گفتم اونا فقط از من انتظار دارن، هیچ گوش شنوایی ندارن"
قبلا آرزو میکرد بُعد تاریک سهون فقط در حد گِلام بودنش باشه و همیشه منفی بافی کنه ولی هر چقدر بیشتر با اون پسر آشنا میشد میفهمید اون روی جذاب و گاهی اوقات خنگ و بانمکش فقط یک بُعد گذرا و موقته، اون بُعد تاریکی که توی سمینار برای اولین بار باهاش مواجه شد، مود همیشگی اون پسره. چقدر دلش میخواست همیشه خنگ و جذاب باشه.
"به خانوادت و بیشتر از همه داداشت حسودیم میشه و البته دلم براشون میسوزه"
"چرا؟"
"این همه سال بهترین ماساژور جهان کنارشون بوده و ازش استفاده نکردن و داداشت که هر وقت اراده میکرد تو آماده بودی"
سهون خندهای کرد و سرش رو پایین انداخت. نمیدونست چرا از این تعریف خیلی خوشحال شده بود ولی یادش افتاد که لوهان هنوز شام نخورده. بدون اینکه حرفی بزنه، سریع از روی تخت بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. دو بشقاب پر از غذا آماده کرد و به همراه دو تا لیوان آب، دوباره به اتاق برگشت. انقدر کارش رو سریع انجام داد که جینیونگ بینش فرصت خواب پیدا نکنه.
"وقت شامه بلند شو"
"من که گفتم سیرم!"
"توقع داشتی باور کنم؟"
لوهان آهی کشید و غرغر کنان سر جاش نشست ولی حتی مهرههای گردنش توانایی صاف نگه داشتن سرش رو نداشتند، چه برسه به فکش که انتظار جویدن رو ازش داشت.
"نکنه منتظری بزارم دهنت؟"
"میخواستم بگم اگه میشه غذای جوییده شده بزاری دهنم"
سهون با تصور چیزی که لوهان گفت، صورتش از انزجار جمع شد که باعث شد لوهان با بیحالی تک خندهای بزنه و با غذاش بازی کنه و نشون بده که داره میخورتش.
"بابام پیام داده!"
با اینکه چیزی از اطرافش نمیفهمید ولی یونگ اصلا شوخی بردار نبود. با چشمهای پف کرده و قرمزش، سرش رو بالا گرفت و متعجب به سهون خیره شد. نمیدونست چرا قلبش شروع به تپیدن کرده، تپشی که تا قبل از این حرف سهون زیاد بهش اهمیت نمیداد.
"چی گفته؟"
از سر کنجکاوی پرسید و سهون بیخیال در جوابش شونهای بالا انداخت و به صفحه گوشیش خیره شد.
"برام مهم نیست. بعدا چک میکنم"
"شاید کار واجبی داشته باشه!"
سهون خندهای کرد و گوشیش رو روی تخت پرت کرد. لوهان متعجب حرکت سهون رو دنبال کرد و دوباره اعتراض کرد.
"هی! گفتم چکش کن"
"ولش کن. الان خستم"
"زودباش همین الان ببین اون پیرمرد چی گفته"
صدای بلند لوهان که مشخص بود از کنترل خارج شده باعث شد سکوت سنگینی توی اتاق ایجاد بشه، طوری که هیچ حرکت اضافهای صورت نمیگرفت.
لوهان آهی کشید و دستی به صورتش کشید. میدونست زیادی حساسیت به خرج داده. اون فقط نگران بود پدرش چیزی رو گفته باشه که نباید!
"معذرت میخوام. گفتم بزار بخوابم"
"حالت خوبه لوهان!؟ یه پیام از بابام نباید انقدر مهم باشه"
لوهان سعی کرد سرش رو پایین بندازه و حواسش رو به قاشق و بشقاب پرش بده. اصلا جرئت رو به رو شدن با چشمهای سهون رو نداشت.
"از کجا میدونی مهم نیست وقتی فردا جلسه مهمی داریم که اونم دعوته!"
"قبول کرد؟"
"نمیدونم. نمیشه هیچ برداشت قطعیای از حرفاش کرد برای همین نمیدونم"
سهون گوشه لبش رو گاز گرفت و اخمی بخاطر هجوم افکار منفی به سرش روی پیشونیش شکل گرفت. به سمت گوشی هجوم برد و پیامش رو باز کرد ولی با دیدنش تقریبا بیشتر از قبل گیج شد.
"مطمئن شو که فردا میای. برات سوپرایز دارم! بابام از کدوم سوپرایز حرف میزنه؟"
لوهان از حرص چرخی به چشمهاش داد و هزار بار توی دلش به اون پیرمرد فحش داد. نمیدونست قصدش از آزار دادن مدام سهون چیه. کاش فقط یک بار برای همیشه بهش میگفت هیچ بیمارستانی در کار نخواهد بود و لوهان هم کنار میکشید و سهون هم راضی به نساختن بیمارستان میشد و دیگه هیچ جنگ اعصابی وجود نداشت ولی دلش نمیخواست سهون رو از دست بده.
"اون بابای توئه. حداقل میشه امیدوار بود که فردا رو نمیپیچونه"
"مطمئنم میخواد کاری کنه که از اصرارمون برای اومدنش پشیمون بشیم"
"اون فقط بیاد. بقیش با من. بابت شام ممنون"
پلکهاش رو روی هم گذاشت و برای خوابیدن نیم خیز شد ولی بازوش گرفته شد و دوباره سر جاش برگشت.
"تو هنوز هیچی نخوردی که میخوای بخوابی!"
"خوردم تو ندیدی!"
"میدونم چیزی از پزشکی نمیدونی برای همین میگم. اگر شب به بدن غذایی نرسه بعضی از سلول های زنده از کار میوفتن و میمیرن"
"یعنی شبایی که غذا نمیخورم باید فرداش برای سلولای مرده مراسم خاکسپاری برگزار کنم!؟"
قصدش مسخره کردن نبود فقط میخواست بگه اصلا براش مهم نیست سلولهایی که حتی با چشم مسلح به سختی دیده میشن، بمیرند.
"پسرهی بیمزه حداقل یکم غذا بخور که انقدر مسخره نباشی"
سهون قاشق پری رو به لبهای لوهان نزدیک کرد تا بخورتش اما اون پسر همچنان در حال مقاومت بود و عقب میکشید.
"دوست داری تنبیه بشی؟"
"مثلا چیکار میخوای بکنی!"
"من خیلی کارا میتونم بکنم ولی عواقب خوبی نداره"
لوهان ترسیده سرش رو جلو آورد و قاشق پر از غذا رو خورد.
اصلا توانایی فکر کردن به عواقب کارایی که سهون میتونست انجام بده نداشت.
"آفرین پسر خوب. دیدی اونقدرام سخت نبود!"
لوهان چشم غرهای بهش رفت که اصلا براش اهمیت نداشت. حفظ سلامتی خیلی مهمتر از این مسائل پیش پا افتاده بود.
"خب من ظرفا رو میبرم"
از گوشه چشم دید که اون پسر خسته و بی حال، در تایید حرفش سرش رو تکون داد و سهون مطمئن بود تا وقتی برمیگرده، لوهان به خواب عمیقی فرو رفته.
***
سهون از ورژن کوفته و خسته لوهان سو استفاده میکنه😂لوهانم که وقتی مسته خوابه یه بیبی مطیع میشه جیگرشو بخورم*-*
خب پرتقالا نظری حرفی ووتی کامنتی چیزی بود در خدمتم♡
بوس به همتون❤🍊
-Stylish-